نتایج پست ها برای عبارت :

هنوز به یادتم

از تو پنهان می کنم رنگ صدایم را هنوزپیش چشمت می کنم گم دست و پایم را هنوز غربتم را با تو قسمت می کنم از راه دورمی پذیری دست های بینوایم را هنوز ؟ بشنو آواز مرا از سایه ها و سنگ هامردم اما نیست پایان ، ماجرایم را هنوز چیست آیا جرم انسان جز به دنیا آمدن؟آنکه می آرد نمی بخشد خطایم را هنوز؟ در زمین جایی ندارم آرزویم مردن استآسمان نشنیده می گیرد دعایم راهنور 
مثل نیلوفر اسیر خواب مردابم هنوز
یا که آن مرداب پیری در تب خوابم هنوز
شاید آوای شباهنگی میان جنگلم
یا شبیه آسمان در دست مهتابم هنوز
یا که شاید تکه ابری سرد و بارانی شدم
یا که در دریای چشمی مثل گردابم هنوز
ماهی ام ، فکر فرار از تنگ های شیشه ای
در تمنای خیال رود پر آبم هنوز
رودم اما، یک مسافر، میروم تا مرز عشق
مثل نیزاری ولی در فکر تالابم هنوز
موجهای خسته ی دریا کنار ساحلم
بی قرار خواهش دریای بیتابم هنوز
هر کسی باشم و یا در هر کجای این جهان
من به د
اگرچه دل به کسی داد،جان ماست هنوز           به جان او که دلم بر سرِ وفاست هنوز
ندانم از پی چندین جفا که با من کرد                  نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟
به راز گفتم با دل،ز خاطرش بگذار                            جواب داد فلانی ازان ماست هنوز
چو مرده باشم اگر بگذرد به خاک لحد                به بانگ نعره برآید که جان ماست هنوز
عداوت از طرف آن شکسته پیمانست                  وگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز
بتا تو روی ز من برمتاب و دستم گیر             
دانلود آهنگ سامان جلیلی عاشقتم | متن و بهترین کیفیت موزیک
ترانه ای بسیار زیبا و شنیدنی از خواننده سامان جلیلی با نام عاشقتم همینک از رسانه بزرگ جاز موزیک
Exclusive Song: Saman Jalili – Asheghetam With Text And Direct Links In jazzMusics
متن آهنگ عاشقتم سامان جلیلی»───♫♫●|●|●♫♫───
این که هنوز عاشِقَم و این که هنوز به يادتم … !این که هنوز یه جا دارم حتی توی خیالتماین که دارم غرورمو بدون تو میبازم … !من که هنوز با همه چی به خاطرت میسازم … !»──|♫●|──هنوزم بهت وفادارم ه
 باید که ره بپویمو هنوز نمی دانمنام رمز شب را.باید که عشق بورزمو هنوز نمی دانممعمای بوسه هایت را.باید که زندگی کنمو هنوز نمی دانمآیا خطر کردنچون و چرایی بی پایان داردیا یک گُل پَرپَر است.بی شک باید که بمیرمو هنوز نمی دانمآیا آن شعله پرانبه خواب رفته و برای ابدبه خاموشی گراییدهیا راهی دیگرو رویای نوری دیگردست ما را گرفتهبه پیش می بردپیشبه فراسوی این باد تهی.
بعد اینهمه سال هنوز وقتی اسمش میاد گوشام تیز میشه قلبم میریزه پایین اشک توو چشام جمع میشه که چند ساله گم شده و هنوز نتونستن پیداش کنن و هیچکس نمیدونه کجاس زنده س مرده س خودش رفته یا بلایی سرش آوردن
هنوز ته قلبم و ذهنم منتظرشم حتی اگه مال من نباشه
× و بالاخره روز موعود رسید. اسباب کشی. اگر خدا بخواد امشب وسایلم رو میبرم جای جدید. البته که هنوز توش پر از کارگره و جا هنوز مرتب نیست و ممکنه چند روزی رو توی یک آشفته بازار به سر ببرم، تنها دغدغه ی من اتاقیه که باید دو تخته باشه و هنوز آماده نیست و کلی آدم براش دندون تیز کردن. کله ی صبح رفتیم اسمامونو چسبوندیم به درش ":)))) ولی خب دیگه خوابگاهه و قانون جنگلش.
×× روم نمیشه بگم ولی میگم، برام دعا کنید به انرژی مثبتش احتیاج دارم.
از لحظه ای که خبرداده اند پسرک از دوچرخه پرت شده پایین تا امروز چند روز میگذرد ؟ پسرک هنوز روی تخت بیمارستان است و من هنوز احساس میکنم در یکی از سریال های آبکی صدا و سیما گیرافتادم  و اینقدر سناریو اش آبکی ست که دکتر ها مثل همه ی دکتر های سینمایی میگویند فقط معجزه 
میشود برای پسرکمان دعا کنید؟ خواهش میکنم :( 
+میترسم خیلی زیاد سین اگه چیزی برای داداشش اتفاق بی افته دووم نمیاره
گوشی های هوشمند بلک بری یک نام تجاری مشهور است که در حال حاضر کاهش یافته است
مسلما بعد از امدن و طوفان های اندروید کم رنگ تر شده است
بله در سال های قبل شرکت بلک بری درخواست های زیادی داشت و جز بهترین گوشی های سال بود ولی با امدن اندروید کم رنگ تر شده است
وفاداران زیادی هنوز هم به شاه توت یا بلک بری هنوز هم وابسته اند 
یکی از چیز هاییی که هنوز هم شاه توت توانسته پابرپا باشد پشتیبانی عالی برنامه های بلک بری است.
تا حدود زیادی کمک می وند تا در بازار
دختره هرروز داره یه آرزوش و زنده به گور میکنه، هرروز خوشیا مثل ماهی از زیر دستش سر میخورن و غما جا رو براش پر میکنن و هرروز با بعد جدیدی از غصه آشنا میشه ولی هنوز به مضخرف ترین شکل ممکن امیدواره و نمیخواد شرایط و بپذیره. یکی نیست بهش بگه لعنتی هنوز چن روز ازش نگذشته که به وضوح تهش و دیدی و گفتی اگه این جهنم نست پس چیه.
دختره خله.
این همه راه جلوی پاش بود و با انتخابا و تصمیمیای غلط گند زذ به همشون.
این همه خوشی داشت و کاسهی صبرش بد جایی لبریز شد
آدم ها کنار تو قیمتی میشن
من اگه حالم خوبه،چون هنوز دخترتم
چون خدا گفته بدترین گناهه ناامیدی
من وقتی میدونم تو هنوز دوستم داری، وقتی غلط میرم زودی بلد میشم.
اشتباه کردم ولی همین که پیشمی یعنی قوت قلب.
حضرت زهرای خدا.
سلام.
خوبین؟
هنوز فکر میکنی برایم مهم نیستی؟ كه به تو فکر نمیکنم؟!از بویِ لباسهایم می فهمند که عطر تو را میزنماز عطر تنم می فهمند که در خاطره هایم قدم می زنیاز محو نگاهم به ماه می فهمند كه دلتنگ توامدیگر نمی توانم پنهانت كنماز نوشته هایم می فهمند هنوز از تو می نویسم .
در مدرسه، به بچه هامون
هنوز زندگی کردن را یاد نداده
هنوز عادی ترین مفاهیمی مثل اهمیت دادن به دیگران را یاد نداده
.
دنیایی از اطلاعات را به سمت او سرازیر می کنیم
 
و نهایتا موجودی خودخواه و بی اخلاق را پرت می کنیم تو دانشگاه یا جامعه
کسی تولد مرا آیا به خاطرم می آوردبرای خاک قلب من گل و شکوفه می خرد؟کمی بزرگ میشوم ، تنم جوانه میزندفقط دلم یواشکی تو را بهانه می کنداگرچه با سرودو شعر، دلم پر از چکاوک استتو خود بگو ، بدون تو تولدم مبارک است؟؟؟؟؟بغض نوشت:تولدم مبارک نیست چون تو نیستی پیش مناینو بدون که تا ابد به يادتم همیشه من
وسط طوفان افکارم به این نتیجه رسیدم از بس همیشه تو سایه ایستادم و جسارت حرف زدن و دیده شدن نداشتم، هیچ‌وقت و هیچ‌جا آدم مهمی نخواهم‌شد و این حقیقت تلخ چند ساعتی دنیای من رو به تاریکی فرو برد. باید چراغی روشن کنم، باید محکم‌تر بایستم، باید صدام رو به گوش دیگران برسونم قبل از اینکه دیر بشه. جرات این رو دارم که بگم من تو یه زمینه حرفی برای زدن دارم؟ هنوز نه، هنوز نه.
آدم عاشق تر از عاشق
درست نمیدانم ولى میگویند :
حوا بود که سیب را تعارف کرد
و چرا آدم خورد ؟؟
ساده نبود ، عاشق بود 
نمیدانم اما حوا برایش با ارزش بود
با ارزش تر از بهشتى که ﻣﻮﻨﺪ :
مفت از دست داد
سیب هنوز شیرین است
هنوز هم ادم بهشت را
به لبخند حوا میفروشد
فقط اگر
حوایش ، هوایش را داشته باشد .
مذهبی، اسلامگرا، انقلابی و میهن‌دوست قطعاً هستم؛
سنّتی، پان‌اسلامیست، محافظه‌کار و ناسیونالیست قطعاً نیستم؛
حزب‌اللهی، اصولگرا، اصلاح‌طلب و روشنفکر هم نمی‌دانم هستم یا نیستم؛ شاید باشم، شاید نه. چرا که متأسّفانه هنوز که هنوز است، تعاریف روشنی ازشان ارائه نشده است که مورد قبول همۀ موافقان و مخالفانش باشد.
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیستمست ومخمور وخراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار وپود گرچه آب رفته باز آید به رودماهی بیچاره اما مرده بود  
این روز ها، مثل شیشه ای شکسته ام و دلم هزارن قطعه .
دیر زمانی ست در اوج به سکوت نشسته ام، بی آنکه شوقی برای لب گشودن در من موج زند.
چهره ام را با نقاب لبخندهای مصنوعی پوشانده ام تا از قاب رُخم، کسی درون خسته ی مرا نخواند.
 و هنوز که هنوز است؛ چشمان خسته ام در عمق دلتنگی ها، غرق در بی خوابی است.
و این سحرها که در میان انبوه خاکسترِ خاطرات تلخ نشسته ام،
و در میان بغض ها. گاه و بی گاه، دلم می شکند،
به یاد می آورم که بی تو،
سال های سال است، من در دری
روستا بودیم.با همسر و داداش رفتیم کوه باد خیییلی شدید بود چند بار نزدیک بود بیفتم.
 باد بدتر شد منم فقط چشمامو بستم و وایسادم حس کردم باد تموم شد ولی صداشو هنوز میشنیدم
چشامو بازکردم و دیدم داداشم روبروم وایساده
اینم از فوائد داداش 100 کیلویی :)
+ امشب هم از ساعت 8شب تا 1 شیفتم دیر رسیدم و با نیم ساعت تاخیر لاگین کردم ولی ساعت کاری خوبیه معلومه مردم هنوز از سیزده بدر برنگشتن یا خستن و زود خوابیدن :)
وقتی بچه بودم شوهر خاله ام که بهش می گیم دایی برای من و خواهرم دوتا عروسک کادو گرفته بود؛عروسک من بزرگ بود با موهای طلایی و لباس توری صورتی.حتی با عروسکهای الان مقایسه اش می کنم هم واقعا چیز تکی بود.یادمه همه بچه ها عاشقش بودند و کلی اصرار می کردند تا باهاش بازی کنند.گم شد یا شاید یدنش.هنوز که هنوز مثل یه چیز تموم نشده توی ذهنم هست.
امروز یکی از بچه ها یه عروسک با خودش آورده بود که یه لباس توری کرم رنگ تنش بود اون که دیدم یاد عروسک خودم افتادم
اینجا همان زمین است و رسم آدم ها، هنوز هم فراموشی.اما زمان ِ دلـــــــِ من به وقت دلتنگی؛همیشه . صبح، عصر، شب. دوباره بامداد و صبح و.شامگاهِ دلتنگی .گویی همه ی هستیِ مرا، در انجمادی چون قندیل بسته اند، و به سقف آسمانِ غم ها آویخته اند!گلو بغض آلود و چشم هایم تَر،اما، هنوز تو در خاطری.بهانه ی من، دوباره بهار می رسد از راه، بگو چگونه زیستن آغاز کنم بی تو!؟وقتی هرگز، در توانِ من، رسم، فراموشی نیست.راستی شاید؛من آدم نیستم. وقتی فراموش نمی
کلا نمیتونم بگم که سال خوبی بود یا نه همه چی داشت 
از یه نظر یه جورایی خیلی رفتم جلو  ولی از یه نظر تو یه مورد دیگه هنوز موفق نشدم به این شکل!! 
جلوتر های زیادی مونده 
آدم تا زندست اصلا نمیتونه امیدوار نباشه 
خلاصه مثل همه و مثل همه ی سال های قبل و سال هایی که خواهند آمد زندگی پر از اتفاقات ریز و درشت است  که جاشون فقط تو ذهنه نه تو پست و کاغذ و قلم اصلا گفتنش یعنی چی! 
:) مگه نه؟ 
اما سال جدید اگر خدا فرصت و اجازه ش رو بده با قدرت پیش به جلو خواهیم
دیشب حدود ساعت۴ونیم، زله ی ۳/۳ریشتری اومده و من و همسرم نفهمیدیم:/
همه میگن خیلی وحشتناک بود،از خواب بیدار شدن و فرار کردن:/
مگه میشه خوابمون انقدر سنگین باشه؟؟؟!!!!
خدایا،لطفا اگه قرار شد بازم زمین بلرزه،وقتی باشه که بیدار باشم تا فرار کنم.
من خیلی از زیر آوار موندن می ترسم،کم کم داره به فوبیا تبدیل میشه.
خداجون من جوونم هنوز،اون قضایا مونده هنوز:)
اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارمتورا نمی دهم از دست، تا توان دارمسری به مستی نیلوفران صحراییدلی به روشنی باغ ارغوان دارم»اگرچه مرده ای، ای عشق! نعش نامت راهنوز هم که هنوز است بر زبان دارمچراغ یاد تو را در کجا بیاویزمکز این کبود نفس گیر در امان دارم؟میان سینه من آتشی است چون فانوساگرچه خواستم این شعله را نهان دارمعبدالجبار کاکایی
سوالی که برام پیش میاد اینه که هنوز هستن آدمایی که وبلاگ بنویسن و وبلاگ بخونن؟ یا همه توعیتر و اینستاگرام باز شدن؟ این خاصیت نسل ماست که زود به زود یه چیزایی دلمون رو میزنه؟ 
گوشیای قدیمی دلمون رو میزنه! راه های ارتباطی قدیمی برامون راه ارتباطی املی ای محسوب میشه. با کلاس اونیه که فالوعر بالای اینستاگرام داشته باشه! با کلاس اونیه که توعیت هاش ریتوعیت بشه هزاران بار. با کلاس اونیه که رابطه هاش به روز باشه! نه فقط شکلش حتی فرد مقابل ش. 
این خاصی
آقای عراقچی در تازه‌ترین شاهکارشون فرمودن آمریکا که با ما فشار بیاره، باید افغان‌ها رو از کشور اخراج کنیم آقای عراقچی، شما احتمالا درد پناهنده بودنو نمیدونی، ویزای مالی داری به حال
احتمالا هرگز افغان های ایران هارو از نزدیک ندیدی و نمیدونی اون پنج ملیون نفری که میگی چندنفرشون تو همین خاک نکبت زده به دنیا اومدن
وقتی با دهن پرباد میگید ما برای افغان‌ها هزینه کردیم خبر ندارید آموزش رایگان برای افغان‌ها که حکم رهبر انقلابتونه هنوز یه جوک
دیدین چطور کلی از زمستون گذشت،چطور این ترم تموم شد،دی که رفت یادم اومد چطور خودمو از کتاب خوندن عقب کشیده بودم،جز کتابای درسی دست به هیچ کتابی نزدم و راستش زیاد به خودم بابت امتحانا سختی ندادم هنوز نتیجه ی تنبلیام نیومده و نمیدونم چه کردم من هنوز امیددارم که اتفاق خوبی قراره بیوفته اما از تایمش اطلاعی ندارم،خیلی کارا انجام دادم،از دیدن ح.ه و آشنایی با م.آ و و ونوشتمشون ازم رمز نخواین من خجالت میکشم.
به زودی قراره استارت یه کتاب رو بزنم که حس
×هر کسی تو زندگیش یه جوری به چالش کشیده میشه، انسان اومده تا با رنج رشد کنه، نه اینکه الان بخوام شکایت کنم ها نه، نمیخوام بگم بابا خداجان گیر آوردی منو هی دم به دقیقه یه چیزی میذاری تو کاسه ام؟ نه اینم نمی خوام بگم، من میخوام اینو بگم فقط: خداجان لطفا بینش، درک و شعورش رو هم بذار تو کاسه! مبهم نوشتم؟ نمیدونم شاید، ولی حال باز کردن مطلب رو ندارم!
 
××اسباب کشی انجام شد ولی هنوز من له لهم، هنوز نتونستم یه دل سیر بعدش استراحت کنم که بخواد این خستگی
هنوز مینویسم و هنوز امیدوارمهنوز دست از بودن میان کلمه هایی که حاصلم رو توصیف میکنند برنداشتم هنوز دست از کاغذ و قلمی که سستی انگشتام رو بیشتر میکنه دست بر نداشتم.نمیدوتنم دقیق بگم چه حالی دارم وچرا به این حال روزی که الان منوآشفته کرده دچار شدم.چرا ؟مقصرش خودم بودم؟زیادی در اوهام داخل شدم که خروجش سخت بود یا اینکه خیلی از پس با مهر بودنش دچار تشویش شدم؟اصلا چرا ذره ذره کلماتش رو بوجودم خریدم؟چرا خودم رو در در و دیوار اتاقی گم کردم که نمیتو
باید از اول شروع کنی. همه همین را میگویند. اما زندگی که شطرنج نیست؛ آدم وقتی محبوبش را از دست میدهد که دیگر واقعاً نمیتواند از اول شروع کند بیش‌تر چیزی است شبیه ادامه دادن بدون او.
+اولین تماس تلفنی از بهشت
در تاریکى متوجه نشده بودم پدرم کنارم نشسته است
با حسى شبیه گناهکاران زمزمه کردم:
این اواخر بعضى شب ها بى خواب مى شم.
با مهربانى زمزمه کرد: مى گذره. هنوز جوونى. هنوز خیلى زوده که به خاطر غصه هات بى خواب بشى. نترس. اما وقتى به سن من برسى چیزهایى
بسم الله

صدای
پاهایش را می‌شنوم. خودم را جمع می‌کنم. من از صدای پا می‌ترسم. من از ترسیدن از
صدای پا می‌ترسم. من از همه‌‌ی پاهای روی زمین، می‌ترسم. دوست دارم آدم‌ها با دست‌هایشان
راه بروند. صدای پاهایش نزدیک‌تر می‌شود. من می‌میرم. می‌دانم. می‌دانم. آخ» آنقدر
صدایش نزدیک بود که فکر کردم خودم آخی گفتم. سرم را چند سانتی جلو بردم. پایش روی
تکه شیشه‌ای رفته بود. شیشه‌های پنجره‌ی اتاق من بود. هنوز به یاد دارم. روزهایی که
برنامه‌ی هفتگی درس
خیلی ها هستند، توی زندگی آدم ها می آیند و می روند. ذوب میشوند و حل، و دریغ از ذره ای که دیده شوند. تمام بودن و عظمت و بزرگی آنها، خلاصه می شود در پشتِ خاطراتی که بعدها هر بغض کال را به اشک می رساند و عطر خیس گونه های تبدار را، در خلوتِ شبانه های تار، به التماسِ بارانی آسمان آشنا می کند. و در میان این همه رفته هایی که رفته اند، هنوز مانده عطر تو ، توی خانه، توی کوچه، توی تمام روزگارِ من.گاهی می اندیشم، گرچه رفته ای اما هنوز که هنوز است، هست تر ا
به روال زندگیم نگاه میکنم
همیشه این موضوع که معلولیت خواهر بزرگترم باعث شده هنوز در خانه باشد آزارم میداد ، همه ما انسان ها به دنبال بهترین ها هستیم و غالبا هیچ وقت خواهر نخواهد توانست طعم یک زندگی شیرین و ناب را تجربه کند ، تا مدت ها دوست نداشتم زودتر از او ازدواج کنم یا در عالم کودکی با خودم مثال میزدم که دختر فلان خاله یا عمه همسن خواهرم هستندو هنوز خواستگاری نداشته اند و با این حرف ها باری از روی دوش خودم برمیداشتم اما هیچکس نمیتواند درک
ما دخترا هیچوقت برای رسیدن به آرزو هایمان منتظر کسی نبودیم هیچوقت خودمان باورمان نشده جنس دومیم ضعیفیم هیچوقت نتوانستیم  خودمان را قانع کنیم بخاطر نگاه کسی توی خیابون نخندیم  لباس های رنگی نپوشیم آزادانه و باشوق روی جدول راه نرویم  ما دخترها تا دلتان بخواهد چیزی هایی که حقمان بوده را نداشتیم  به اسم دختر بودن کار هایی که دوست داشتیم را نکردیم و برای چیزی به نام آبرو خیلی دخترانگی ها نکردیم ولی هنوز دلمان خوش است به گل های روی لباسمان
 به
اخرای ساله و کلی کار ریخته سرم،دوشنبه با دوستام تا دیر وقت کنسرت بودیم حال روزم عوض شد بهتر شدم،خوب بودما بهتر شدم.
یکی از ارزوهای نصفه نیمه م رفتن به کنسرت پازل باند بود که خب رفتم D:
اونقده سرد بود که تا مغزاستخونم یخ کرد بود،اثرات سرما رو هم الان دارم حس میکنم گلو درد و سردرد و کوفتگی بدن.
"کیمیاگر" رو تا صفحه 205 خوندم و سخت علاقه مندم ادامه ش رو بخونم اما سردرد ولم نمیکنه،بهتر که بشم تمومش میکنم.
شاید باورش مشکل باشه اما هنوز کتابای مسابقه رو
بسم الله الرحمن الرحیم.
درواقع دنیا یکجوری هست که یکهو چشم باز میکنی و به خودت میایی و میبینی  یک برگه ی ازمایش در دست همسرت جاخوش میکند و باخوشحاالی فراوان لبخند میزند و می گوید؛چطوری مامان دوقلو ها((البته این دوقلوها ارزوی همسراست والا خبرخوشحالی برای یک قل است))
هنوز باورم نشده
خیلی وقت ها اتفاق های جالب زندگی وقتی می افتد که انتظارش را نداری
هنوز خودم از خودم خجالت میکشم بگویم مامان شدم
 چند روزی بیشتر نمانده ست تا اتمام بیست و دو سالگی ام. من اما هنوز هم که هنوز است گیج و گنگ و مبهوت نشسته ام به تماشای دنیا. امروز داشتم فکر میکردم این که آرام نیستم یعنی باید از نو شروع کنم. از نو درباره ی انسان فکر کنم. درباره ی انسانیت. خدا را  از نو بجویم. حق را. باطل را. درست را. غلط را. دین را. کفر را. ممات را. حیات را. حرام را. حلال را. راه را. بی راه را. دنیا را. آخرت را. نور را. ظلمت را. خودم را. دیگران را. همه چیز را. همه چیز را از نو بخوانم. همه چیز ر
در کوچه پس کوچه‌های ذهن ول می‌گردم و دنبال یک نشانه‌ام که شوق و میلی برای زندگی در دستانم بگذارد. خسته‌ام، خیلی خسته، دلم هیجان و آدرنالین و جوانی می‌خواد‌. هنوز با خودم و سنم و محدودیتم کنار نیامده‌ام. خسته‌ام از این اوضاع و سردرگمم و افسردگیم بیش از آنکه هورمونی باشد ناشی از بی‌هدفی و بی‌انگیزگی‌ست.
راستی من از زندگی چه می‌خواهم؟ شاید هنوز امیدوارم که شق القمری کنم و این عذابم می‌دهد. راضی نمی‌شوم و این پرفکشنالیسم خود اشتباه زندگ
خدا این قابلیت رو به پسرا داده که از یه دختری خوششون بیاد،راجبش فکر کنند،بررسی کنند،یه نگاه به سرتا پای خودشونم نندازن حتی!و سرشونو بندازن پایین برن به دختره پیشنهاد ازدواج بدن.
تازه همون لحظه هم از دختره جواب مثبت یا منفی یا نظرشو بخوان!!
دخترِ بیچاره هم دو راه داره.یا عصبی بشه (که قطعا میشه) و بروزش بده و سرتا پای پسره رو قهوه ای کنه.یا اینکه بروز نده و محترمانه طرفو بپیچونه که بره رد کارش.
بعد از سالها به این درجه از عرفان رسیدم به خودم مسلط
قبلاً اینجا پرسیده بودم که دوست دارید جای چه شخصیتی در چه داستانی باشید، حالا دارم فکر می‌کنم شاید هر کدوم از ما توی برهه‌ای از زندگی شبیه یه شخصیت باشیم، شاید هنوز اون داستان رو نخوندیم یا حتی شاید هنوز اون داستان نوشته نشده باشه. اگه بخوام شخصی به این قضیه نگاه کنم در حال حاضر دارم چیزی شبیه جان ری‌ورز در داستان جین ایر می‌شم. شاید چند ماه دیگه بیام بگم نه این نیستم، شاید هم چند سال دیگه نویسندۀ داستانی باشم که واقعاً دارم از سر می‌گذرو
کتابفروش کیهان که دید دنبال ادبیات مللم، کتاب کارت‌پستال‌هایی از گور» را بهم معرفی کرد. بی‌اطلاعیم از نسل‌کشی سربرنیتسا و ذوقم از کمک ایرانی‌ها در آن برهه مرا به خریدش سوق داد. نویسنده، امیر سولیاگیچ خود آن زمان 17 ساله بوده و کارت زرد مترجمی سازمان مللش او را از آن مهلکه می‌رهاند تا اکنون روایت‌گر سال‌های محاصره باشد. این کتاب که پایان یافت، خواندن کتاب ر» را که قبلا رها کرده بودم از سر گرفتم. کتابی که پشت جلدش از رسول حیدری‌ای می‌گ
⭕️ چند روزی صدای تیر و تفنگ از منطقه شیعه‌نشین کشمیر می‌آید، ارتش چند هزار نفره‌ی وحشی هند برای گرفتن به ناحق منطقه شیعه‌نشین کشمیر که در پاکستان قرار دارد، این شهر را اشغال کرده‌اند.
هنوز خون شیعیان #میانمار داغ است، هر روز خون شیعیان و زیدیان یمن بر زمین ریخته می‌شود، هنوز که هنوزه وقتی در کوچه‌های سوریه قدم ‌می‌زنیم خانه‌هایی می‌بینیم که ویرانه هستند، آنوقت چنین جنایتی نمکی روی زخم پیکر جهان اسلام می‌شود.
⭕️ چه زمانی قرار است
گمانم یک هفته‌ای بود که ستاره‌ی کسی روشن نشده بود. دیروز با خودم گفتم نکند که این حرف‌ها را برای خودم تایپ می‌کنم؟! نکند که کسی به این خانه سر نمی‌زند و مجبور شوم که درش را تخته کنم؟! دروغ چرا؛ دلسرد شده بودم. از تمام دنیا عصبانی بودم و حس کردم که بیهوده تایپ می‌کنم. غمگینم. از سکوت وبلاگ‌ها غمگینم. ما وبلاگی‌ها باید کاری کنیم که وبلاگ دوباره رونق بگیرد. چه کار؟ نمی‌دانم. هنوز نمی‌دانم. ولی اگر هنوز مرا می‌خوانید جمله‌ای برایم بنویسید که
متن آهنگ بابک مافی به عشق تو
میخوام که فکر کنم الان تو فکرمی میخوام که فکر کنم دلتنگی یه کمیمیخوام که فکر کنم دلگیر شدی ازم ولی دلت میخواد که برگردی بازمهنوز با عکس تو سرگرم سرگرمم رفتی نفهمیدم انگار هنوز گرمموقتی تو زندگیم انقدر اثر داری چه فکری میکنی که تنهام میذاریای عشقم ای جونم به عشق تو جوون میمونم.ای عشقم ای جونم به عشق تو جوون میمونممعروفم من به تنهایی معروفی تو به زیباییت معروفم من که دلتنگم نیستی ولی اینجاییصدات کردم نمیشنیدی نگا
اک بنداک بند یعنی چه؟ همه فک میکنند اک بند یعنی کالایی کا مستقیما از شرکت سازنده امده و هنوز باز نشده. در واقع اینطور نیست!در زمان حکومت شاه ایران از انگلستان خیلی کالا دریافت میکرد و همه در بندر ابادان تخلیه میشد.در ان زمان کالاهایی که از کشور انگلستان به ایران وارد میشد یک برچسب روی هر جهبه میزدن که رو اون برچسب به انگلیسی نوشته شده UK BAND که UK به معنای مخفف UNITED KINGDOM که یعنی پادشاهی متحد.کارگران تخلیه در بندر این نوشته را اک بند میخواندند و فک
گاهی این بزرگتر های اطرافم را درک نمی کنم ، آن زمان که بچه بودم عروسکی داشتم که بی اندازه دوستش داشتم و همه جا با خودم می بردمش مثلا کلاس دوم سوم ، اما همه اش مورد تهاجم بزرگتر ها قرار می گرفتم که تو آخر دیگر بزرگ شده ای چرا عروسک به دست می گیری خجالت نمی کشی؟؟ و من عمیقا به فکر می رفتم که آیا واقعا بزرگ شده ام؟؟ و به خاطر همین همیشه با خودم فکر می کردم پس دیگر به سنی که الان دارم برسم بزرگ بزرگ می شوم .اما حقیقت این بود که من هنوز آن زمان بچه بودم
 مگر نمی گویند جلوه ی تو، در آینه های شکسته هویداتر است؟من اگر آینه هم نباشم برای تو، در تو که این روزها شکسته ام.سنگ را در دستانم بنگر.با خود؛ خویش را شکستم.هنوز هم مات این شکستنم.شکسته هایش را هنوز به هم نیاویخته ام، که سنگی دگرباره به دستم داده ای.چگونه تحمل کنم؟مگر نه این که تو منی و من تو ؟و من همه از تو هستم .و تو در من، گاه نهانی و گه آشکار.یا کدر شده آینه دلم یا ترک ندارد. که تو نظر نمی کنی.ترک بردار ای دل، تا خریدارت شوند.شده ام
حوالی ساعت ۲۳:۲۰ پنجشنبه ۲۰ تیر به‌وقت تهران، دسترسی به وب‌سایت توییتر ازطریق اپلیکیشن و مرورگرهای دسکتاپ، موبایل دچار اخلال شد و پیغام «Something is technically wrong» برای کاربران به نمایش درمی‌آمد. مشکل حوالی ۱۵ دقیقه بامداد جمعه ۲۱ تیر برطرف شد و وضعیت این شبکه‌ی اجتماعی به حالت عادی بازگشت. خوشبختانه مهندسان توییتر سریع‌تر از همکاران خود در فیسبوک مشکل این شبکه‌ی اجتماعی را حل کردند و حدود یک ساعت بعد از ایجاد مشکل، توییتر به ف
از وقتی رفتم کلاس اول مادرم به شدت روی دیکته وسواس داشت و اگرچه نمره ای به جز ۲۰ هیچوقت براش قابل قبول نبوده و نیست اما در مورد دیکته و غلط های املایی همیشه می‌گفت اگر میخوای آدمی بشی که غلط غلوط بنویسی ترجیح میدم دیگه نری مدرسه اصلا! و این جوری شد که من هم به شدت حساسم نسبت به غلط های دیکته ای و نگارشی و تلفظ مثل امروز که توی مترو آقایی که سفره یکبار مصرف می‌فروخت و داد می‌زد که پُرفَراژ هم داره و شرایط طوری نبود بهش تذکر بدم و فقط حرص خوردم ی
متن آهنگ جدید شاهین میری به نام وقت رفتن
ترانه و موزیک: ایمین, تنظیم: هومن آزما
Download New Music Shahin Miri – Vaghte Raftan
متن ترانه شاهین میری به نام وقت رفتنبا خودم گفتم برگردم تا برگردیهر کاری تونستم کردم تا برگردیروزای تلخمو تنهایی شب کردممن تا جایی که میتونستم صبر کردمتازه قلب من کنارت آروم گرفته بودوقت رفتنت تو خونه بارون گرفته بودتازه داشت دلم دوباره پا میگرفت که تورفتی و هنوز نمیدونم واقعا چطوراین همه سال رد شد اما من هنوز همون جوری میخوامت عمق عش
جلسه‌ی دادگاه بود. دو متهم رو که به اتهام ضرب و جرح دستگیر شده بودن وارد جلسه کردن.
قاضی که هنوز پرونده رو باز نکرده بود گفت: آقایون! من هنوز پرونده‌ی شما رو که از کلانتری -یا آگاهی- فرستادن باز نکردم، پس از محتواش خبر ندارم، فقط عنوان پرونده روش نوشته شده. تا قبل از این‌که پرونده رو باز کنم، خودتون داستان رو صادقانه تعریف کنین، بنده هم قول می‌دم تا جایی که قانون اجازه می‌ده به خاطر صداقت در گفتارتون، بهتون کمک کنم.»
دو متهم شروع کردن به حرف
تو درس‌هامون یک قانون قشنگ حکم‌فرمایی میکنه که اینه؛
form follows function
چند وقت پیش برای معاینه حالت کلی بدنم به یک متخصص رجوع کردم. خانم دکتری که جز به جز ماهیچه ها استخوان‌ها اتصالات، زاویه ها، چرخش ها و ضعف و قدرت و را بررسی کرده بود و چیزهایی برایم تعریف کرد از حالاتی که در روزمره احتمالا با آن مواجه میشوم و علت هایشان. و من هنوز که هنوز است جزئیات آن را در اتفاقات روزمره و وجود خودم متوجه میشم. این یک اتفاق جالبه که هر عملی که به نظرتون پیش پا
سال‌ها پیش گفته بود اگر پسردار شدم اسمش را "سعید" می‌گذارم، وقتی خبر پسردار شدنش رسید منتظر بودیم یک سعید کوچولو به جمع خانواده اضافه شود؛ هنوز چند ماهی نگذشته بود که گفتند اسم تغییر کرد، مادرش خواب دیده و حالا شده سبحان! دوباره چند وقت بعد سارا گفت:_عمه! میدونی اسم نی‌نی‌مون چیه؟
_اره! سبحان کوچولو
_نه! اون قبلا بود الان قراره یه چیز دیگه بذاریم!
_شما هم اخر برا این بچه اسم نمی‌ذارین!
احمد: حالا اگه ندیدی اخرش هم دنیا اومد تا به جای پسر، دختر
 خیال می کردم کارم با دمپایی ابری هم راه میفتد ولی باید کفش آهنی به پا می کردم."خب راستش ف تا چکش نخورد شکل نمیگیرد ولی باید حواست باشد ضربه را کی و کجا می زنی. ممکن است فرم بدی بگیرد، خراش بردارد و خلاصه آنطور که باید نشود."مدتیست دستانم را دور خودم حلقه زده ام. بیشتر به خودم حق میدهم. کمتر خودم را سرزنش میکنم و دارم آرام آرام یاد میگیرم چه ضربه ای را چگونه باید مهار کنم تا شکل بگیرم. فکر میکردم کار ساده ایست. اما یک وجه انکار ناپذیر دارد. در مو
۱ - بر طبل شادانه بکوب، یار پسندید مرا. 
هرچند که ح. من ُ توی یک مخمصه‌ی جدید انداخت، ولی ارزش‌ش ُ داشت. 
 
 
۲- روش‌های تربیتی صددرصد موثر.
برادرم به م. که نه‌سالشه، می‌گفت که توی کارتون پاندا گ‌فوکار» بازی کرده و استاد شیفو هم به‌ش هنرهای رزمی ُ یاد داده. م. هم می‌گفت اگه راست می‌گی، چرا تا حالا نشون‌ت ندادن؟» من‌م گفتم هنوز وارد داستان نشده؛ توی قسمت‌های آینده نشون‌ش می‌دن.» باور کرد.
امروز هم ناخن‌هاش، اندازه‌ی ناخن‌های من ش
با اینکه ده سالی می شود که در زمینه بهینه سازی سایت ها برای حضور در رتبه های بالاتر رقابت بالا گرفته اما شواهد نشان دهنده اینه که این مبحث از خیلی وقت ها پیش وجود داشته اما نه به شکل امروزی که بیشتر به میدان جنگ شبیه است تا رقابت سالم.
اول برای اثبات گفته هایم تاریخ درج شده در بالای این صفحه را ببینید بعد به ادامه بحث بپردازیم.
متاسفانه امروز با اینکه بهینه سازی اهمیت بیشتری یافته اما هنوز هم بسیاری سعی دارند تا با روش های غیر قانونی به جایگاه
به نام خدا
پنج شنبه 98/1/22
سختی هایی که وعده داده بودن از همون لحظه ی بیدار شدن شروع شد.
آب خرم آباد قطع شده بود.
بعد از صبحونه راه افتادیم تا از یه جاده ی فرعی به "معمولان" برسیم.کنار رودِ با صلابتی که هنوز هم قدرت داشت، روستاهای تخریب شده و پل های شکسته به چشم می خوردن.
بعد از حدودا یک ساعت به معمولان رسیدیم.
اکثر جهادی ها جمع شده بودن توی مسجد شهر که مسجد جامع خرمشهر رو به ذهن تداعی می کرد.
بیل به دست به سمت خونه ای که باید برای کار تحویل می گرفتی
واسه بهراد دنبال كار هستم،هنوز جور نشدهعذاب وجدان دارم،باید توی این سه سال كه بابا فوت شده یه كاری براش میكردم.دو جا كار جور كردم كه یكی 4 ماه و یكی 2 ماه و چند روز سركار بود و بعدش دنبال پولش بدو.هنوز از عروجی پول كاركرد پاییز و زمستون پارسال رو نتونستم بگیرم.سمیر چند جا سپرده.به رضا پروین هم سپردم و هفته پیش كلی باهاش حرف زدم.الان درگیر پایان نامه ش است بهرادزبان رو هم باید دوباره شروع كنه.با قرقی (پرایدمون)میره دانشگاه و میاد.امروز ص
بسم‌الله
هنوز ناامید نشدم از خوبی.
از آدم‌هایی که بی‌چشمداشت خوبند،
بی‌توقع می‌بخشند
و بی‌دلیل مهربانی می‌کنند.
الحمدلله که خدا گاهی اوقات در کارهایی که مردانگی می‌خواهد، مردانی را سر راهم قرار داده که رسم مردانگی بلدند.
چطوریه که دلت برام تنگ نمی شه؟! نمی بینی منو.؟! نمی خوای؟!! نمی شناسی.؟! این همه برف اومد. بارون اومد. . یه بار صدام نکردی ببینیم، اِسمِمونو بلدی هنوز یا نه؟. اصلاً یادت رفته.! اونقدر که جا نبود منم بمونم گوشه دلت!.
چهار شب پیش به پرستار گفتم:  دستامو نبنده به تخت!. قول دادم، پیشونیمو دیگه با پیچ گوشتی زخم نکنم!!! که مورچه ها بریزن بیرون!. پرستار پیره مثل همه پیرا مهربونه. قبول کرد.
اومدم نشستم تو محوطه، با عکس تو!.
آتیش و صدای دور یه جغدِ بدبخت ک
یه چیزی که برام مونده خواب‌هامن. لذت عمیق تو خواب رو هنوز از دست ندادم. آخرین باری که کابوس دیدم یادم نمیاد و معمولا بدخواب نمی‌شم. ناخودآگاهم خلاقیت‌های زیادی نشون می‌ده در ساختن رویاهام که بی‌خلاقیتِ بیداریم رو میشوره میبره. 
یادت هست؟
شبی گفته بودی
که هیچ وقت نرو
که وقت میروی دلتنگ میشوم
همان موفع عهد کردم که اینجا پاک نخواهد شد
که مرگ من است روزی که اینجا ستاره اش برای همیشه خاموش شود
اما
تو رفتی
حالا چه کنم؟
عهد من پابرجاست
اما
رطب خورده منع رطب خوردن خطاست.
خیلی مختصر، دوستانی که نوشتۀ وبلاگ هیولای درون دربارۀ دورهمی وبلاگی نمایشگاه کتاب رو خوندن از این مطلب بگذرن؛ دوستانی هم که هنوز درباره‌اش اطلاع ندارن لطف کنن به این لینک برن (راستش هرجور حساب کردم دیدم باتوجه به خود نوشته و نظرات بچه‌ها گذاشتن لینک بهتر از اینه که من درباره‌اش بنویسم).
برنامۀ خودم هنوز مشخص نیست؛ ولی همه‌جوره دارم سعی می‌کنم که به این برنامه‌ برسم.
پنجشنبه نوشت: به امید خدا فردا می‌آم.
نشستم تو یکی از دهنه های  پل خواجو ، هنوز جای دندون عقلی که دیروز کشیدم درد می کنه .درد نبودنش تا مدت ها توی دهانت حس میشه ،
در این لحظه به تمام شدن نیازمندم ،تمام شدن هرچیز ،هرکس
 وفکر می کنم هیچ وقت تمام نمیشود .
پ .ن:غول سیاه افسردگیتو بردی .
انتصاب حجت الاسلام رئیسی به ریاست قوه قضائیه توسط رهبری معظم، سبب شد تا بعد از چند سال ،سرعت مبارزه با رانت و اختلاس بیشر شود نمونه آن پرونده پدیده مشهد است که امروز بسته شد!.
اماآقای صادق لاریجانی در حالی قوه ی قضائیه را ترک کرد که هنوز شبهات و ابهامات زیادی در خصوص نزدیکانش بدون پاسخ رها شده است.
انتصاب پرویز فتاح به ریاست بنیاد مستضعفان یکی دیگر از انتصابهای انجام شده ی این روزهای رهبر  انقلاب است .
آقای سعیدی کیا در حالی بنیاد مستضعفان ر
خب ب سلامتی و میمنت ظاهرا مامانم رتبه امو ب هرکی ازش پرسیده گفته تازه احتمالا رتبه های پرسال و پیلارسال رو هم گفته و خب چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ـــــــــــــــــهنوز فکر اینکه ب S راستش رو بگم یا نه دارم!ــــــبین هزار راهی گیر افتادم:/ـــــــــبریم ببینیم ب چی میرسیم:(
 
امروز پشت دستمو داغ میکنم که هیچ بسته پستی رو غیر پست مرکزی به هیچ جا نفرستم !!
به هیچ جایی غیر از پست !!
نمیدونستم تیپاکس های مناطق دیگه بد مسیرن ! بخدا نمیدونستم 
نمیدونستم دوستام رو اینجوری به جای اینکه خوشحال کنم ناراحت میکنم
الان بغضم بعد از یکربع ترکید ':(((
خدایا منو ببخش !!
خدایا توبه میکنم بخدا توبه میکنم !!
خدایا من نمیدونستم باعث ناراحتی دوستام میشم':(((
خدایا غلط کردم اصلا ! غلط به معنای واقعی کلمه!
خدایا منو ببخش ':(((
خدایا به خداوندیت ق
کتاب دختران خرمشهر : پنج روایت کوتاه از دخترانی بزرگ شده در جنگ
 
کتاب دختران خرمشهر : اختر دهقانی، نشر مجنون
بریده کتاب(۱):
با ناله گفت خدایا شکر، این همه دنبالت گشتم حالا باید پیدایت کنم.با صدای شرم آلود گفتم چه کارم داشتی؟ بعد تا برسیم اون ور کارون دیگه تحویلم نگرفت، وقتی پیاده شدیم گفت: آهای همگی برگردید.وقتی رفتیم پیش قایق رو به من کرد و گفت: اسمت چیه؟گفتم: سعیده.گفت: زن من میشی؟گفتم: آره.نادر: گفت همه تون دیدید که سعیده خانم با من نامزد کرد.
این را از مادرم بپرس. او بهتر می داند. حتما به خاطر دارد وقتی هر شب  رخت ها را توی حیاط پهن می کرد، من صدای گریه اش را می شنیدم و سخت در آغوشش می گرفتم. آن وقت اشک هایش شدت می گرفت و کودکی ام خیس می شد. بعد درش می آوردم و میچلاندمش و آرام بین لباس ها روی بند رخت پهنش می کردم و آرزو میکردم زودتر خشک شود.
آغوش؟ 
این را از باد بپرس. او خوب یادش است که یک صبح، دور باغ های شهر را از زمین تا خدا حصار کشیدند. 
آخر، شب قبل بی محابا وزیده بود و دل چند شکوفه را لر
سلام
-به خودم قول داده بودم که امسال خیلی کتاب بخونم و از دیشب خوندن کتاب ششم رو آغاز کردم و خیلی از این بابت خوشحالم، کتاب هایی که دارم میخونم اکثرا روانشناسی هستن، یعنی باید حتما دوباره و شاید چند باره بخونمشون، یکسری هاشون با هربار خوندن مطالب جدید بهت میفهمونن، آگاه ترت میکنن و این خیلی جالب و جذابه برای من.
- گفتم ترم قبل 100 شدم امتحانم رو یا یادم رفت؟ خلاصه که بعله من و یکی دیگه از دوستام که بقول خودش همه رو از روی من نوشته بود 100 شدیم و تا
خب، به نام خدا.
امروز اومدم سرکار.
و ان شالله شنبه به طور رسمی اولین روز کاریم حساب میشه.
اگرچه همه چی برام تقریبا مبهم گونه ست و هنوز توی شوک هستم.
مسئله سربازی به لطف خدا تموم شد.
مسئله کار هم حل شد.
دیگه کم کم با توکل و لطف خدا باید بگردیم دنبال نیمه گم شده.
 
خدایا مرسی.
چیزی که هنوز بهش عادت نکردم، واژه ی "خانم مهندس" ه.
تازه داشتم با فامیلیم کنار میومدم.
"مهندس" و "محدثه" شبیه هم هستش. ولی من با دومی راحت ترم

*مامان و بابا اومدن تهران. واسه اولین بار فردا مرخصی گرفتم که باهاشون برم بیرون :)
تا نیمه ی راه : خاطرات شفاهی خدیجه میرشکار اولین زن اسیر ایرانی
تا نیمه ی راه : ابوالقاسم علیزاده، نشر شمشاد
معرفی:
داستان همه عروس دامادها یه طرف، داستان حبیب و نامزدش یه طرف. عاشقانه های دامادی که آرام آرام مقابل عروسش جان می دهد و شکنجه هایی که عروس تنها به جان می خرد تا…
بریده کتاب(۱):
هنوز جمله تمام نشده بود که صدای شلیک گلوله به گوشم رسید. ناخودآگاه به اطراف خیره شدم…. کمی دقیق تر شدم باورم نمی شد. با وحشت واضطراب خاصی گفتم: حبیب! عراقی ها
و بازم سفرامیددارم(دارم)که سفر خوبی باشه 
هنوز حتی یه دونه خرت و پرت هم جمع نکردم
کلی پروژه و درس هست که باید کامل کنم توی همین تعطیلات
امیدوارم گیاه هام توی مدتی که نیستم آسیب نبینن
"نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"رو بیشتر از نیمه خوندم،حس ها و عواطف نویسنده چه قدر بامن هماهنگی داره و از این کلی لذت میبرم
باید بعد از سفر حسابی راجبش توضیح بدم.
"کوری" رو که از تهران خریده بودم،روز دوم فروردین هدیه ش کردم به داییم،چند بار دیده بودم که با بقیه راج
یه سورس پایتون طراحی کردم که باهاش میشه برنامه ای بهش بدید که سیستم تون مثل یه آدم واقعی فعالیت کنه از باز کردن و انجام فعالیت توی نرم افزار ها تا تایپ کردن و کپی پیست کردن و غیره.
دارم میفروشمش.
خب کسی خواست پیام بده هنوز حتی به کسی نشونش ندادم.
هوا خیلی خوب است، نه زمستان است و نه تابستان، بوی بهار میدهد انگار، صدای جیک جیک گنجشک‌های نشسته روی شاخه‌ی شاه‌توت هم آتش لذتش را شعله‌ورتر می‌کند، خلاصه برای یک حالِ خوب، لااقل هوا مناسب است.
وارد آشپزخانه شدم، مادرم پشت ظرف‌شویی ایستاده است و برای خودش شعر‌ می‌خواند، صورتش غمگین و ته چشمانش نم اشکی نشسته است، گفتم:
 _چیه؟
_ هیچی! 
_نه بخدا بگو، باز چی شده؟
_ هیچی بخدا!
نگاه‌ش کردم، نگاه‌م کرد، خندید! 
گفتم: پس چرا داری لالایی می‌خونی
یا حبیب
ساعت 2:30 شب
هنوز بیدارم، خودم را با این جمله که "دیروز 4:20 خوابیدی، 2 خوابیدن پیشرفته" گول میزنم، اما "خودم"، گول نمیخورد.
تصمیم داشتم امشب زود بخوابم مثلا !
امروز مهمان داشتیم
اتفاقاتی که افتاده، فکر هایم، برنامه هایم در ذهنم ردیف میشود
توی ذهنم بوی قورمه سبزی شامِ دیشب پخش میشود، لبخندِ بچه ی مهمانمان، صدایِ آن بچه دیگر که داشت برایم از مشاهداتش زیر میکروسکوپ میگفت هم در یادم سرک میکشند
از آن طرف انقدر ماندالای جدیدم به دلم نشسته است
به نام تو که اویی برای تو ، هیچگاه دیر نیست :) گویا باز مرا خواندی ، که دلم یاد تو کرد. صدایم می زنی ، صدایت می زنم ؛ صدایت می زنم ، صدایم میزنی. و این چنین ، هیچ صدایی جز تو نیست. اگر نبودی ، نمی دانستمت ، نمی خواندمت ، و نمی یافتمت. نشانت کجا بود ؟ گفتی قلب های شکسته!؟ یا. دوباره بگو لطفا" شنیدم می آیم منتظرم بمان! هر گام ما به سوی تو ، نخستین خواهد بود :) لطفت بود که مرا بازگرداند ؛ لطفا" مرا بازمگردان! ممنون. هر که با کریم کارش افتاد
با همه ی اندوه بیکرانی که دارم، باز به نظرم دنیا جای جالبیه. جالبه که هنوز میشه چشم بست و دست به دست خیال داد. میشه با صداهایی که توی ذهن ثبت کردی، نورهایی که به قلبت تابیده و تپش هایی که توی ماهیچه هات حفظ شده، دنیایی خلق کنی. پر از نور، شادی، آرامش و عشق. خیال، آخرین پناه من.
داشتم به ۳۰ سالگی ام فکر میکردمبه یک روز معمولی ام،که صبح بلند میشوم،میروم به دفتر انتشاراتم سر میزنم.دور میزها میچرخم و کارها را با ظرافت انجام میدهم.با اینکه تا نیمه های شب بیدار میمانم و مینویسم هنوز عینک به چشمهایم ننشسته.عصرها کنار کسی که عاشقانه میپرستمش روی صندلی راحتی لم میدهیم،من برایش از روزهایی میگویم که سرم باد داشت و دنبال دردسر میگشتم،یک دانشگاه را از دست خودم آسی کرده بودم.او میخندد و میگوید که هنوز هم بزرگ نشده ام.من شده ام
کاش می شد تو
را از حافظه ی دلتنگی ها پاک کرد، گفته بودم انقدر مهربانی ات را خرجم نکن تا لطافتش دلم را ببرد که وقتی نباشی، این گونه سخت تر
می گذرد بی تویی هایم.
حالا تو
نیستی و من مانده ام و یک دنیا بغض و حسرتی به خاکستر نشسته،
کاش می شد یک
بار دیگر به خواب های هر شبم بیایی و چون رویایی بازگردی به تمامِ هستی
من! و من بخوانمت و بگویم، می شود بخواهم که دیگر نروی و بمانی؟ یا حداقل
انصاف این است که بی من.
یا لااقل اگر قصد سفر داری، بی خبر چشم نبندی
نشسته ام روی صندلی، دست هایم را به هم گره زده ام .
هرچه فیلم جلوتر می‌رود حس می‌کنم قلبم  تند تر می‌زند، بعد یک هویی از یک جایی به بعد بغض می‌گیرتم، بعدِ بعدِ بعد تر آن جا که مامانِ  از تلوزیون صحنه ی کشته شدن پسرش را می‌بنید، بغضم می‌ترکد و اشک هایم سرازیر می‌شود
فیلم تمام شده ولی هنوز توی فکر فائزه و شهاب داستان هستم.
من را نگاه کن که دلم شعله ور شودبگذار در من این هیجان بیشتر شود قلبم هنوز زیر غزل لرزه های توستبگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود من سعدی م اگر گلستان من شویمن مولوی سماع تو برپا اگر شود من حافظم تو اگر نگاه کنی اگرشیراز چشم های تو پر شور و شر شود ترسم که اشک در غم ما پرده در شودوین راز سر به مهر به عام سمر شود آنقدر واضح است غ بی تو بودنماصلا بعید نیست که دنیا باخبر شود دیگر سپرده م به تو خود را که زندگیهرگونه که تو خواستی آنگونه به سر شود  
اردوگاه عنبر» خاطراتی از سه آزاده جنگ تحمیلی به نام‌های حسین فرهنگ اصلاحی، مهدی گلاب و غلامحسین کهن است:
آفتاب
غروب می‌کرد که به هوش آمدم. آن غروب چقدر برایم حزن‌انگیز بود! به
دوروبرم نگاهی انداختم. دو شهید پهلویم خفته بودند. آن‌ها چقدر آرام بودند و
من چقدر ناآرام. دستم تا مچ خونی بود. گلویم به‌سختی می‌سوخت و تشنگی
کلافه‌ام کرده بود. قمقمه‌ام خالی بود. با زحمت و مشقت، قمقمهٔ شهید
بغل‌دستم را باز کردم و آب داغ و گرم آن را سرکشیدم. اضا
آیت الله جاودان:حاج آقای حق‌شناس یک بار فرمودند که من جایگاه آخرتی خودم را دیدم؛ اتاق بزرگی بود که همه جای آن درست شده بود مگر گوشه‌ای از آن که خالی مانده بود؛ ما خوشحال شدیم که عمر ایشان هنوز باقی است. چون این مقدار باقی‌مانده را باید در باقی عمر خود می‌ساختند.
امروز همکارم و صمیمی ترین دوستم توی محل کار
به خاطر صبحانه خوردن خارج از تایم صبحانه
با بدترین برخورد و توهین آمیز ترین حالت ممکن اخراج شد
هنوز توی شوکم و دستام داره میلرزه و تمام تنم خیس عرقه
کاش زودتر امروز تموم شه و بزنم بیرون از این جهنم.
بسم الله الرحمن الرحیم
دلم به این خوشی های چندروزه دلخوش نیست .
وقتی که این دنیا نه خوشیش موندگاره و نه غمش .نه لبخندش میمونه نه اشکش
مبادا این چند روزه راحتی دوباره ضعیفم کنه 
مبادا عادت کنم
 راه سخت تری پیش رو داریم 
کاش غافل نشم.
درهمه لحظات به خودم تلنگر میزنم که یوقت دلخوش نشیا حواست باشه اماده شو اماده شو برای روزهای سخت تر.
خدایا کمکم کن 
خدایا توی سختی ها راحت میشه بهت رسید اما توی راحتی ها خیلی سخت میشه همه چیزو کنارگذاشت و
خب یه مدتی میشه وقت نکردم گزارش کار بدم . شروع میکنم . از 21 شهریور اومدیم دانشگاه . روز اول که طبق معمول خسته بودم و کلا استراحت کردم . روز دوم هرچی آموزش میخواستم دانلود کردم (دانشگاه خلوت بود سرعت هم خیلی خیلی بالا ) . از دیروز هم کار با Git رو شروع کردم . از اون ده تا پروژه هم یکیشو شروع کردم و بیسش رو نوشتم البته هنوز خیلی کار داره . 
از امشب هم زبان رو شروع کردم . فعلا دارم با سریال MR Robot پیش میرم . همچنین یه وبلاگ هم ساختم که اگه بشه هر شب
آموزش حذف و دیلیت دائم اکانت تلگرام
اگر می خواهید اکانت تلگرام
خود را حذف کنید، می توانید این کار را در صفحه غیر فعال کردن انجام دهید.
توجه داشته باشید که با پاک کردن حساب تمام پیام ها، گروه ها و مخاطبین
شما به طور دائم حذف می شوند. این عمل باید از طریق حساب تلگرام شما تایید
شود و قابل بازگشت نیست. ما توصیه می کنیم برای این فرایند از یک مرورگر
غیر تلفن همراه استفاده کنید.با دیلیت اکانت تلگرام شما تمام اطلاعاتتان از سیستم تلگرام حذف خواهند ش
روزی که دوباره وبلاگم را راه انداختم برای انتخاب اسم مردد بودم. بین اسم قبلی وبلاگم و اسم‌هایی که همیشه برای وبلاگ دوست داشتم و از میان همه آبلوموف انتخاب شد که هیچوقت به آن فکر نکرده‌بودم.آن روزها رمان آبلوموف را می‌خواندم و در هر بخشش خودم را حس می‌کردم، پر بودم از حس همدردی با آبلوموف، حس نفرت از خودم، حس نیاز به تغییر، حس گم شدن. در نهایت به جای تغییر، رمان را کنار گذاشتم و با اسم آبلوموف نوشتم و نفرتم از آبلوموف درونم بیشتر شد. همین!هرب
دوستم از این که در استانه دهه چهارم زندگیش قرار داشت ناراضی بود. گفتم از دهه سوم که بلاتکلیفی خیلی بهتره. گفت اتفاقا همین که هنوزم بلاتکلیفم سخته. برام ترسناک بود که چند سال دیگه هم بخوام همینقدر شترگاوپلنگی زندگی کنم،برای خودم لحاف چهل تکه بدوزم، تو کمد از چشم این و اون قایمش کنم و شب به شب بغلش کنم.
بحثمون با وزن کردن خودمون رو ترازوی یه پیر مرد که چاقو بدون تیغه و کلاه سربازی میفروخت نصف و نیمه موند ولی تو ذهن من هنوز ادامه داره.تو یه شب بها
جمعه علاوه بر دوستان وبلاگ‌نویس، چندتا از دوستان دوران کارشناسی رو هم دیدم؛ دوستانی که چهار یا پنج سالی ندیده بودمشون. همگی به اتفاق می‌گفتن اصلا تغییر نکردی (البته پر واضحه منظورشون تغییر ظاهری بود، چون خیلی زمان کمی رو پیششون بودم). یکی از بچه‌ها بعد از اینکه از کاروبارم سراغ‌جو شد، پرسید ازدواج کردی یا نه؟ گفتم نه خدا رو شکر؛ باتعجب پرسید خدا رو شکر؟ گفتم آره دیگه، با این وضعیت باید خدا رو شکر کرد.
این دو سه روز دارم به این فکر می‌کنم چ
مکتوب رو تموم کردم.
مجموعه ای از تجربه های پائولو بود و کلی ازش لذت بردم!
نوشته های کوتاه اما پر مفهوم.
نمیتونم چیز خاصی بگم ازش چون همه چیز به سلیقه و سبکی که علاقه داریم برمیگرده اما میتونم بگم،پائولو واقعا جذابه.
اگر نوشته های پائولو رو دوست ندارید بهم دلیلش رو بگید.
قسمت هایی که ازشون لذت بردم؛
《اگر هنوز زنده ای،به خاطر آن است که هنوز به آنجا که باید باشی،نرسیده ای.》ص۱۲
《اعمال خدا،به سانِ پژواک کردار ماست.》ص۱۷
《جایی که قدرت تنها نابودی
از چی بگم براتون؟
از عیدی که میگن آجیل توش تحریمه؟
از عیدی که میگن قراره آخرین فصل گیم آو ترونز بیاد؟
از عیدی که قراره کلی فیلم جذاب اکران بشه؟
از عیدی که تا حدود هفدهم تعطیلیه؟
از عیدی که هنوز هیچ خریدی براش نکردم؟
از چی بگم از چی نگم براتون
گریزمان که تابستان گذشته بعد از حرف و حدیث‌های بسیار درباره آینده‌اش تصمیم گرفت در اتلتیکو مادرید ماندگار شود، ماه گذشته میلادی با انتشار ویدیویی اعلام کرد قصد دارد پایتخت اسپانیا را ترک کند. با اینکه انتقال گریزمان به بارسلونا هنوز تایید نشده ولی انتظار می‌رود ستاره فرانسوی سرانجام به این باشگاه کاتالان ملحق شود.
چند وقت پیش یکی از مخاطب های وبلاگم بهم گفت عجیبه که هنوز تو وبلاگ و همچین فضایی می نویسی. و من فکر کردم واقعا عجیبه. نه تعلق خاطری ندارم نه وقتی می نویسم مخاطبی توی ذهنم هست که انگیزه بده. ولی همچنان ادامه میدم. جالبه. عجیبه
دفترش را برمیدارد و ورق میزند بر خاطراتش، آن روز ها شاید ، آن قدر که فکر میکرد هم بد نبود، شاید نیازی به آنهمه غصه خوردن نبود، شاید امسال غصه نخورد یا اگر میخورد، کمتر بخورد،به هر حال باید تفاوتی باشد میان سال های زندگانی اش، مدتی تصمیم داشت وبش را پاک کند، فکر می کرد بس است با این اسم نوشتن، بس است انقدر مزخرف نوشتن و تذکر شنیدن، پابوس آقا که رفت، برای همه دعا کرد، حتی آدم های مجازی، حتی آنهایی که رفته بودند و حتی آن هایی که بودند و نبودند، وق
برای من کتابخانه محبوب‌ترین مکان شهر است. حتی هنوز که پس از ده سال به این شهر بازگشته‌ام. این جا اولین عاشقانه‌ها را خوانده‌ و نگاشته‌ام. و حتی ساعتها به انتظار دیدن معشوق نشسته‌ام. و چه جایی می‌تواند برای شروع دوباره زندگی در این شهر بهتر از کتابخانه باشد؟ گرچه دیگر نه نشانه‌ای از معشوق به جا مانده و نه دیگر اثری از آن حس و حال باقی‌است. 
داخل کتابخانه و چینش قفسه‌ها و میزها هیچ تغییری نکرده است. کتابدار هم همان خانم زیبا و خنده‌رویی ا
چقدر سوال. چقدر سوال بی جواب!
می نویسم تا یادم نره که باید بهشون جواب بدم، دست کم یه روزی شاید بشه جوابشونو پیدا کرد.
اینکه واقعا من وجود داره؟ یا بازخورد همه ی اتفاق هایی هست که داره برام می افته؟ آیا پشتِ این منی که تحت تاثیر اتفاق ها داره حرکت می کنه، خودی اصیل هست که اتفاق ها رو معنی می کنه؟ که می فهمه؟ یا چی؟
مثلا اون بچه ی ۱۰ ساله، چی داره می فهمه که با این همه انگیزه شده فعال محیط زیست؟ البته که اون هنوز به اندازه ی این منی که چند ماه تا سی
موضوع کلی: آسمان شب
ریز موضوع : ستاره های شب
ستاره های شب ، حال مرا خوب می‌کند ، ستاره ها در آن تاریکی و سیاهی ، از آن ارتفاعات دور ، هنوز هم دیده می شوند ، هنوز هم زمانی که نگاهشان میکنیم ، گویی به ما می نِگرَند ، به ما حالی خوش ، هدیه میکنند ، انگار سخنی در قلب خویش دارند ، گویی میخواهند همچون آموزگاری برایمان شوند. فکر میکنم ، ستاره ها، آن راه دور را ، شاید با سختی سپری کرده باشند ، شاید در این راه طولانی ، دشواری های نه آنچنان اندکی ، نصیبشا
"شاهد سلاخی کردن بچه من بوده‌اند و همچون یک تئاتر تا آخر نشسته‌اند تماشا کرده‌اند. بچه‌ام را در خاک کردم اما هنوز منتظرم علیرضا از زندان زنگ بزند." این‌ها را امروز مادر علیرضا بر سر قبر پسرش گفت. علیرضا چهل روز است که کشته شده. رومه‌ها نوشته بودند که علیرضا به جرم توهین به مقدسات دستگیر شده بود. علیرضا 20 سال داشت.
نمیدانم چه شد که شروع کردم اما امید دارم که میتوانم 
من با عشق به نوشتن متولد شده ام ، خیلی خودم را در این زمینه جدی نمیگیرم اما از این پس میخواهم جور دیگری باشم و بنویسم.
در ذهن ایده های زیادی می پرورانم نمیدانم تا چه اندازه لایق رسیدن به انها هستم اما دست از تلاش برنمیدارم حتی اگر هنوز فقط نیمی از راه پر فراز و نشیبم را پیموده باشم که مرا به انتهای خیابان موفقیت می کشاند 
پس به نام او .
هرکی این پستو خوند یه قول بهم بده اینجا یا تو یه دفتر شروع کنید
یه لیست بنویسید که هر سطرش با این کلمه شروع شه:
چقدرخوبه که.
چقدر خوبه که میتونم هنوز بخندم وبخندونم:D 
چقدر خوبه که خانوادم رو دارم
چقدر خوبه که کلی دوست باحالو دوست داشتنی دارم;) 
چقدر خوبه که کودک درونم هنوز شیطونی میکنه:P 
چقدر خوبه به آینده امیدوارم:) 
چقدر خوبه که
شما بگید؟
بیاید قدر خوبیاوداشته های زندگمونو بدونیم:) 
قطعا غم ودغدغه وجود داره ولی تمرکز روی نکات مثبت وداشته
زیر بـاران بنشینیم که بـاران, خوب استگم شدن با تـــو در انبــوه خیـابـان خــوب است.با تو بی تابی و بی خوابی و دل مشغولیبا تو حال خوش و احوال پریشـــان خــوب است
پ ن:هنوز نمیتوانم باور کنم که وصال نزدیک است دست هایم بهانه پنجه هایت را کرده
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب