نتایج پست ها برای عبارت :

وای وای ای بی وفا امشو حالم

حالم کمی گرفته، خشم دارم از عین و چس کلاس‌هاش. چیا هربار و هربار میشینه واسه ما کلاس میذاره و بايد بشینم و تماشا کنم و گوش بدم. امیدوارم کارشون درست نشه هیچ‌وقت حالا یا برن یا بمونن دیگه فرقی برام نداره.
حالم کمی گرفته، خواب س رو دیدم که باهاش در رابطه‌ام و دوسم داره ولی بهم خیانت می‌کنه و من رنج می‌برم و سکوت می‌کنم. خواب ش رو دیدم و مادرجون و گربه.
حالم کمی گرفته ولی بايد امروز هرجور شده کار پايان‌نامه‌ام رو تموم کنم.
حالم کمی که چه عرض کن
حوصله ندارم. بي خیال تمام جزوه هاي پخش شده تو اتاق با میم میرویم یک کافه میشنیم.صداي بلبل،حوض آبي اما حالم خوب نمیشه .از میم جدا میشم تو خیابان راه میرم حالم خوب نمیشه چايی نبات درست می کنم‌و پنجره را باز می کنم حالم خوب نمیشه .دیگه هیچ وقت حالم خوب نمیشه دلم می خواهد برم کوه ،بام  شهر و بلند بلند گریه کنم.  از کوه اومدم پايین دیگه هیچی یادم نباشه .دلم می خواهد تمام شم .
کاش هر چه زودتر برن از اينجا، راحت بشم ازشون ، راحت بشم از اين آدماي عهد قجری و احمق . 
گلی به خودت قول بده روزی که قرار شد برن ، حتی واسه خداحافظی هم نری. 
اين بند عاطفی رو پاره کن بنداز دور داری خفه میشی . حالم ازشون بهم میخوره 
از اون دختراي فامیلی هم که زود و توی سن کم نامزد میکنن چندشم میشه و حالم بهم میخوره چون یک مشت احمق و بيشعورن که کل هنرشون شوهر کردن و باعث میشن پدر و مادر بي فرهنگ ما هی اونا رو بکوبن تو سرمون. حالم از همشون بهم میخوره عو
داشتن حس و حال خوب هم آرزوست! 
مدتیه که حالم اصلا خوب نیست اما حدوداي یه هفته اي هست که خیلی حالم بده، اونقدر حالم بده که احساس میکنم قلبم داره از جاش کنده میشه خودمم اصلا نا ندارم و بي حوصلم :|
یه حس مثل دست و پا زدن براي رسیدن به سطح آب از یه عمق ده متری واسه یه آدم ناشی که هر چقدر هم تلاش میکنه بازم نوک انگشت هاي پاش زمین رو حس میکنه .
امان از اين نخوابيدن هاي الکی . داره حالم از خودم بهم میخوره برنامم به هم ریخته از همینجا میگم از فردا به اين وضع مسخره خاتمه میدم دیگه واقعا حالم از خودم بهم میخوره اونم بخاطر اين بيدار بودنا و صبح خوابيدن . درضمن بيدار موندنم کلا پوچ شده و هیچ کاره مفیدی نمیکنم فقط pes بازی میکنم روانی شدم از اين وضع . از فردا کلا خوابمو تنظیم میکنم میرم سراغ برنامه هام و به اين وضع تخماتیک خاتمه میدم . رمان کوری هم چند روز پیش بدستم رسیده بايد شروع کنم . ح
فقط برقصید.
امروز به طرز وحشتناکی ناامید بودم بعد تصمیم گرفتم کمک مادرم کنم یکم حالم بهتر شد ولی آخرش مثل تمام شب هايی که توی خوابگاه دلتنگی و حال بد من رو میکشوند وسط سالن ورزشی و اهنگی کوردی میزاشتم و با تمام وجودم می رقصیدم می رقصیدم می رقصیدم تا آدم جدیدی متولد می شد زهرايی آرام انسانی که تمام درد ها و غصه هايش با تمام حرکاتش ریخته بود و من بودم یک دختر نورانی.
امشبم رقصیدم بعد آرام گرفتم نمازم رو خواندم و بعد دعا کردم حالا حالم خوبه و وقتش
اومد
الان که دارم مینویسم استخوناي صورتم درد میکنه .
خراب بود حتی خیلی خراب تر از چیزیکه فکرشو میکردم
از اون موقه تا الان دارم گریه میکنم . فکر کنم تا یه سال دیگه اين وضع ادامه داره
از اون موقه تا الان نخندیدم  و فکر نکنم به هیچ دلیلی تا سال دیگه هم بخندم
(البته اينجوری شبيه کسی میشم که خیلی ازش بدم میاد ولی چیکار کنم ؟  حالم داغونه)
هرجور فکر میکنم  هیچ اتفاق خوشحال کننده اي ممکن نیست بيوفته . اما نا راحتت کنندهه هاهیچ وقت تموم نمیشن
خودمو تو ا
امروز غم انگیزترین روز زندگیمه 
امروز من کاری کردم که می دونم از نظر عقلی به نفع جفتمونه اما دل هر دومون مخصوصا دل اون به درد اومد. 
نمی دونه من چه حالی ام، نمی دونه دیشب تا صبح با خودم کلنجار رفتم و صدبار زدم زیر گریه، نمی دونه که الان ده روزه تمام مدت سر درد دارم، نمی دونه، هیچ کدوم رو بهش نگفتم؛ چون دوست ندارم غم هام رو بدونه، دوست ندارم حال بدم رو بدونه، دوست ندارم بدونه چقدر از اين که مجبورم دوسال رو . :(( ولی مجبور بودم. چاره اي برام نمونده
دیشب شب بدی بود. تا ساعت دو مشغول انتخاب واحد دانشگاه همسری بودیم، ساعت دو و نیم یه دفعه درد وحشتناکی توی دلم پیچید جوری که حتی نمیتونستم صاف وايستم. گفتم صبر کنم خودش خوب میشه ولی همسری مجبورم کرد بریم اورژانس، ساعت سه وارد اورژانس شدیم ، انقدر شلوغ بود که بايد تو نوبت وايمیستادی تا تخت خالی شه دکتر معاينت کنه. 
دکتر یکم معاينه ام کرد و برام آزمايش و آمپول مسکن نوشت، یکم دردم بهتر شد و آزمايش دادم. ساعت چهار برگشتیم خونه تا منتظر جواب آزمايش
گاهی اوقات دربززخ گیر میکنیم و یادمون میره که بايد قوی باشیم بايد محکم قدم برداریم. دوهفته اي برزخ من طول کشید تا بتونم خودم رو جمع کنم.ولی حال خوب نعمته.حال خوب رو خانوم فسقل به من داد با یک دنیا محبت صادقانه اي که اين فرشته داره حالم خوب شد و برزخ تمام شد.یادم افتاد که اين خانوم کوچک حاصل اينهمه زحمت و درد سالهاست که روز به روز برناتر وفهمیده تر میشود. میوه ی زندگی من سرحال و پرنشاط رشد میکنه و با دانايی عجیبي درمسیر موفقیتی گام برمیدارد. معل
شبايی که حالم بده زود میخوابم که به چیزی فکر نکنم
شبايی که حالم بده زود میرم تو رخت خواب ولی تا صبح بيدارم
شبايی که حالم بده خوشحال و خندون شب بخیر میگم و میرم تو اتاق چراغو خاموش میکنم در رو میبندم و تا صبح گریه میکنم .
.
.
.
داشتم به اين فکر میکردم که وقتی برم خونه خودم دیگه انقدر نمیتونم تو حال خودم باشم و . بايد خوشحال شب بخیر بگم و بخوابم بدون اينکه اشکی از گوشه چشمم بالشتم رو خیس کنه . بايد انقدر غم هامو بریزم تو دلم تا غمباد بشن ، بايد غص
اصلا شرايط طوریه که نمیتونم بيان کنم!
بگم حالم بده؟دیگه تکراری شده.
مزخرف،دو روز از کلاساي هنرستان و یه جلسه کلاس زبان از دست دادم،سفر و گرما و حالِ بد.
واقعا از خورشید متنفرم خورشید بايد وقتی من میرم خارج از خونه پشت کوه ها بمونه تا من کارم تموم شه بعد اجازه بگیره بياد سرِجاش.
بابام دوست داشته اسم منو بذاره خورشید،اسم قشنگیه اما من گرما رو دوست ندارم.
دوتا کتاب خریدم که بعدا راجبشون حرف میزنم.
منو خاموش دنبال نکنین من میمیرم‌.
دلم میخواد با
دوست داشتم اگر همه صبح به صبح یکبار زنگ میزدند و حالم را می‌پرسیدند، تو روزی سه بار زنگ میزدی تا جویاي حالم بشوی!دوست
داشتم وقتی مریض میشوم اگر همه با یک پیام بهم توصیه میکردند که زودتر
دکتر بروم، تو سریع خودت را می‌رسوندی جلوی در خونه و زنگ میزدی میگفتی
"بيا پايین، با خودم میریم دکتر"
راستش دلم میخواست وقتی همه هفته‌اي یک بار از سر دلتنگی به من سر میزدند، تو هفته‌اي هفت بار دلتنگم میشدی و به دیدنم می‌آمدی!
دلم میخواست وقتی تولدم میشدبه ج
از آدماي جدید خسته ام از تمام مراسمات خسته ام آدم هايی که می نشینند روبه روی یک دیگر نظر می دهند میپرسند و بعد از هر نتیجه منفی همگی در سکوت مینشینن و در نگاهشان پر از حرفست که من از ترجمه تک تکشان بيزارم براي همین سرم را می اندازم پايین و دوباره سعی میکنم خودم باشم بخندم و فراموش کنم خانوادم چه انتظاری ازم دارن .
دفعه اخر چنان خورد شدم که نه حرفی براي گفتن داشتم نه رویی براي نگاه کردن به چشمان تک تکشان دلم نمی خواست خدا را صدا کنم یادم هست فردا
امروز حالم خیلی بد بود در جریانید که وقتی از اتاق اومدم یکیشون پیله کرد که چته ولی چیزی نگفتم آماده شدم رفتیم بيرون ی جفت گوشواره و کیف خریدم دیگه بيخیالش شدم هر چی میخواد بشه بشه ولی چرا اينو صد دفعه گفتم با هر کیم حرف زدم گفتم چرا ی اتفاق بايد تکرار بشه وقتی داشتم به شفق میگفتم داشتم با صداي لرزون حرف میزدم صددفعه گفتم بهش گفتم خودت دیدی حالمو دیدی ی سال زندگی نکردم دیدی ی سال مردم خودت دیدی دیدی چیشد دوباره گریه میکردم هی تکرار شد اين دیالو
امروز یه روز متفاوت دیگه.
استاد گفت چند نفر که بهم انرژی مثبت میدن انتخاب کردم تا توی انجمن دور هم جمع بشیم و دعا کنیم و شمع روشن کنیم و یه سری کار دیگه که من زیاد راجب اين چیزا اطلاعی ندارم.
برام عجیب بود که من بهش انرژی مثبت میدادم و خودم خبر نداشتم.
برگه اوردیم بيرون و گفت از کینه ها و خشم ها و ناراحتیامون بنویسیم همه چیو بنویسیم اسم هم ببریم از کسايی که ناراحتمون کردن،گفت لازم نیست متن بخونین یا به کسی نشون بدین؛
نوشتم،کلی نوشتم از تموم کین
هر روز که می‌گذره حس می‌کنم یک تیکه دیگه از خودم رو گم می‌کنم. مدام سعی می‌کنم همه چیز رو آروم نگه دارم. به دور از هر حاشیه‌اي. دلم نمی‌خواد دیده بشم. اگه حس کنم کسی راجع بهم حرف میزنه حالم بد میشه. وقتی فکر می‌کنم که چند هفته دیگه بايد برگردم دانشگاه و دوباره سرک کشیدن آدم‌ها توی زندگی هم‌دیگه بهم استرس بده حالم بد میشه. من متاسفانه آدمی نیستم که بگم برام مهم نیست. شايد براي همین همیشه سعی کردم توی سايه باشم. دلم نمی‌خواد مرکز توجه بشم. یا
جناب تدبير و امید! هه. امید رو که تو جامعه کشتی تدبيری هم که ازت ندیدیم خواهشا" دیگه اون خنده ی مسخره رو نزن و بگو ما از نزدیک حواسمون ب مشکلات مردم هست! یکم جدی باش! منه جوون حالم از دولتت بهم میخوره میفهمی؟ توی دولت شما توی زمان ریاست جمهوری شما زندگی سخت شد و واسه خیلی ها غیر ممکن خیلی از جوون ها رو بي تدبيری شماها ب ناامیدی کشونده من هنوزم میگم که حالم از دولتت بهم میخوره.و اصلا ايمان ندارم ب اينکه بتونی چیزی رو درست کنی!
 
+ ما هر چی بخوا
سلام دوستان خوبمامروز خیلی خسته شده بودم از زندگی  حوصلم سر رفته بود و هیچ کاری به زهنم نمی رسید 
اصلا خیلی ناجور بود یه چی میگم یه چی میشنوید تا اينکه پاشدم یه وضو گرفته تا حالم جابياد 
اتاقم خیلی بهم ریخته بود اصلا میخوايتم منفجر کنم اتاقم رو نمیدونید چه وضعی بود 
تا اينکه به کمک مادرم تونستم اتاقم رو جمع بکنم و یه تغیر بدم از اون موقع تاحالا حالم خیلی بهتر شده گاهی وقت ها تغیر باعث میشه تا حالات خوب بشه یادش بخیر کلاس ششم معلم راهنمايی داش
یه چیزی رو فهمیدم حدود چند روز پیش از اون موقع حالم بده دیروز به حدی رسید که تو دسشویی شرکت 2 بار بالا آوردم 1 بار هم توی خونه بالا آوردم
بعدم یکم زودتر از شرکت رفتم خونه  تو اسنپ بودم یه تاکسی سبز خدا خدا میکردم حالم دوباره بد نشه تا برسم خونه حداقل چند دیقه مونده بود برسیم که فهمیدم دوباره آب دهنم تندتند جمع میشه، خیلی خیلی سال بود بالا نیاورده بودم و حالتاشو یادم رفته بود!
تو ترافیک بودیم تو اتوبان! به راننده گفتم من حالم داره بهم می
۱. Bonding time [+حیف هیکل به اين قشنگیت نیس؟] [+ :*یهویی] + آب بازی با شلنگ:دی
۲. حس هوس کردن یه کتاب شعر با احساس [کسی پیشنهادی داره؟] + هوس ازین عینکا کردم که دور چشاش نی داره نوشیدنی دور میزنه توش:دی
۳. حس و حالم خیلی خوبه خدايا شکرت بابت همه اين روزاي خوب ♥ [ماشاالله]
همیشه تا یادم میاد اتفاقات مهم زندگیم با مهمونی همراهه.نه اينکه بخاطر من برگزار بشه،یهویی اون روزا دل فامیلمون واسه هم تنگ میشهتو مهمونی یا حالم تخمیه یا تخمام داره میلرزه بايد جوری هم وانمود کنم که بعدن خواستم دروغ بگم دست و بالم باز باشه 
خیلی حالم گرفتست چشمام شده بارون بهار
اگه اين متن رو میخونید برام کامنت بذارید
واقعا چه کار کنم ؟مدتهاست که قلبم از عشق یک طرفه میسوزه یه جورايی بي رگ شدم و احساس میکنم دیگه هرگز نمیخوام ازدواج کنم .
کاش خدا براي من و اين حجم اندوه یه کاری کنه.
خدايا منم دل دارم
امضا سکوتی که تبدیل به اشک شد.
عصبيم ، از همه چی ، از همه آدما ، از خودم ، از زندگی میخوام تنها باشم !تنها باشم تا بتونم برگردم به روال عادی ، خسته شدم از اينکه به همه توضیح دادم تک به تک ! از سوال اينکه جوابا اومده نتیجه چیه دیگه حالم بهم میخوره .کاش درک کنن و نپرسن
سال پیش همین موقع روبرو باب الجواد بودم که دوستم زنگ زد گفت رتبه اومد ببين.:)
و من زار زار اشک ریختم چون ۱۰۰درصدم مطمئن بودم چیزی که من میخوام نمیشه !
هی دلم مشهد میخواد. :)
هی.
زیادی اين روزايی که میگذره و قراره برسه نفس گیره که باهیچ خوشگذرونی حالم خوب نمیشه!
دیروز موس موس ح رو کردم، امروز دوباره بلاکم کرد. خیلی خرم و اين خریت حالم رو بد کرده. روز با گندی شروع شد اما نبايد همینجور ادامه پیدا کنه.
پاشو دختر دنیا به آخرش که نرسیده که؟ گند زدی مثل هزاران بار دیگه و خب پا میشی.
درس بگیر همین.
پا شو برو حموم و بعد قهوه و کتاب و زندگی. هیچ وقت دیر نیست.
آدم ها کنار تو قیمتی میشن
من اگه حالم خوبه،چون هنوز دخترتم
چون خدا گفته بدترین گناهه ناامیدی
من وقتی میدونم تو هنوز دوستم داری، وقتی غلط میرم زودی بلد میشم.
اشتباه کردم ولی همین که پیشمی یعنی قوت قلب.
حضرت زهراي خدا.
سلام.
خوبين؟
اگه خسته شدی بازم بخون از مناگه کهنه شدم بازم بمون با منمنم که حجم تنهايی تو پر کردممنم که عاشقونه با تو سر کردممنم که خاطراتم از تو رد میشهچه خوبه با تو حالم بي تو بد میشهمنم که آسمونم با تو قسمت شدتویی که گرمی دستات یه عادت شد+گذری بزنیم به اين آهنگ ! 
سلام
هیچوقت فکر نمیکردم روزگاری به اينجا برگردم
و اين بازگشت دلیلش تنهايی و دوری از همه دور و بری هام باشه
مطمئنم اينجارو کسی سرنمیزنه براي همین امن ترین جاست براي حرفاي دلی که ته نشین شده اند
خلاصه من برگشتم به امید بهتر شدن حالم.
17تیرماه1398
ساعت03:50بامداد
#جاوید
هر سال موقع اعلام نتايج کنکور حالم گرفته میشه؛ به طور نامحسوس. هر سال یادم میافته نتیجه من چیزی نبوده که در شان من باشه. هرسال حس شکست کنکور تازه میشه. و هر سال کنار همه‌ی اينا دلم میخواد رشته مورد علاقه م رو میخوندم  من یه رتبه خوب کنکور ریاضی به دلم بدهکارم. 
چندوقته موقع نماز خوندن به خودم میگم یه نماز قشنگ  بخونم امروز حالم خوب شه،
الله اکبر،بسم الله الرحمن الرحیم،الحمدالله رب العالمین.
و بعد
به خودم میام و میبينم دارم سجاده رو چمع میکنم
چه بد که انقدر بي حواس باشه ادم وقت نماز
خوب اين ی حقیقت ک من چاقمبه شدت چاقماوووم بايد ی فکر براش بکنمیعنی ی فکر اساسی چون تا الان 100 باز باشگاه ثبت نام کردم یا رژیم گرفتم و ول کردم قبل اين که نتیجه بگیرمبايد ی حرکتی بزنم که ول نکنم:)44 کیلو بايد کم بشه-_-نمیدونم حس میکنم شايد لازم از لاغر شدن شروع کنم واس خوب کردن حالم
سلام دوست دارم بنویسم
از حال و روزم بگم
ولی وقتی می بينم هیچ تغییری نکردم
وقتی می بينم هر روز یه مدلم و حالم دگرگونه
از خودم بدم میاد
دوست ندارم بنویسم و یه عده رو ناراحت کنم
یه عده رو به اين فکر بندازم که با خودشون بگن اين عفت اصن معلوم نیس باخودش چند چنده
برام دعا کنید حا دلم خوب بشه
حالم خوب بود؛ چند روزی می‌شد که حالم واقعاً خوب بود. بعد از حال‌خرابي هفته‌هاي گذشته اين هفته رو خوب شروع کردم. ساعت بيداری‌ام از 12:30 یا 1 رسیده به 9:30. قدرت ریسکم توی معامله‌هاي بورس بالا رفته و بعد از مدت‌ها توی همۀ معامله‌هام سود کردم. درس خوندن رو شروع کردم و ویرايش هم هنوز سر جاشه. می‌دونم که اين تمرکز نداشتن روی یه موضوع واحد سخته؛ ولی اين‌ حالم رو بد نکرده. تا عصر خوب بودم. حتی توی آرايشگاه هم که س رو اتفاقی دیدم خوش‌خوشک سربه‌سرش م
با سلام
روزی دو سه بار به مرگ فکر میکنم و حالم بد میشه و یاد خالم اينا افتادم که رحمت خدا رفتند و الان یه نفر داره زمینشون رو میسازه. انگار اصلا تو اين دنیا نبودن. اين شده یه عامل بازدارنده براي من. تو نت خوندم که اگه به فبرستان سر بزنید و راه برید بهتر میشید. دیشب رفتم سر زدم ولی زیاد اثر نداشت و دوباره اون حالت برگشته.
یاعلی
Ehaam
Taab o Tab
#Ehaam
امشب از دیدنمان 
همه انگشت به دهان می مانند
همه خوب حال مرا 
حالو احوال  مرا میدانند
گل نیلوفر من آتشی تازه بيا برپا کن
من که در تابو تبم تو بتابانو شبم زیبا کن
بيا در شهر دل من پادشاهی کن
اين توو اين دل من هر چه تو خواهی کن
اي امان اي امان اي امان از منو حالم
واي عجب ماهی
تو چه دلخواهی
تا ابد با من بگو همراهی
عاشقی باتو دردسر دارد
دل تورا امشب زیر سر دارد
به چه شبي بگو امشب مارا می طلبي
بگو همچون من در تابو تبي در تابو تبي
تاج سرم مگ
ی حس بدی دارم
هروقت مامانم اينا خونمون هستن علی یکم سرد برخورد میکنه
ساکته و توخودشه
من از اين رفتارش بدم میاد
قبلا اينجوری نبود
گرم بود میجوشید و می گفت و میخندید
ازوقتی من حالم بد شده و از اومدن مامانش دلم شاد نمیشه
اونم بدخلقی میکنه
چیزی که عوض داره گله نداره
سلام
امروز تا ظهر سرکار بودم
عصر سردردم خیلی بدتر شد
با شمايی که نمیشناسم که تعارف ندارم راستش رو بخوايد پول ندارم برم دکتر
و از طرفی هزینه هاي زیادی بهم اضافه شده
سخت شده
گاهی میترسم از اين سردرد هام
پر از ابهام و علامت سواله زندگیم
کار هرشبم شده فکر و فکر و فکر
فکر کنم توی دايره لغات هم نمی گنجه حالم
حس میکنم محرم نزدیکه
خدايا من جز تو کسی رو ندارم
سلام
خیلی وقته نیومدم اينچا
گرفتارم اما نه  هر وقت میگم گرفتارم انگار خدارو فراموش کردم نه خدايا
ولی واقعا شما نگاهم نکنید کارام به هم میریزه نگاه کنید
اما خب امیدم به خوددونه و بس الهی راضیم به رضات
از ما حرکت و از شمام برکت
امشبم هم ریخته بودم ولی خدا روشکر حالم خب شد
الهی به امیدی خودتون یا علی مدد
مشخصا افسرده ام و نیازمند به دارو. اما فعلا ن پول دکتر رفتن دارم نه وقتشو. 
واسه همین حالم بطور عجیبي نوسانیه و بصورت یک خوب و بد میشم. اعتماد به نفسمو از دست میدم و دوباره بدست میارم. اذیت کننده است.
بايد سخت زبان بخونم. خیلی سخت.
ادامه مطلب
مریم می گه بابا برات یه هدیه کوچیک گذاشته کنار که وقتی اومدی بدیمش بهت :(
رها می گه: بابا به هرکدوممون تک به تک گفته بود اين دفعه حالم بد شد نبریدم بيمارستان. دوست دارم تو خونه م بمیرم. رها گفت خوشحالم چون فکر می کنم خوشحاله.
میلاد گفت: بابا بين خواهرزاده برادرزاده هاش تو رو از همه بيشتر دوست داشت.
گفت بابا هفتاد سالش بود ولی از من تندتر راه میرفت.
چی بگه آدم جز گریه؟
سه ماه بود موهامو رنگ نکرده بودم سفید ها سلام و علیک میکردن و به جز ریشه بقیه قسمتها دو یا سه رنگ شده بود اما خوشحال بودم تصمیم داشتم یه کم که بلند تر بشه کوتاه کوتاهش کنم تا رنگ ها بره.
اما مجبور شدم همین امروز رنگ کنم .هر وقت موهامو رنگ میکنم حالم از خودم بهم میخوره.
یادم میفته که نمیتونم در مقابل پیری و مرگ مقاومت کنم.
اينکه پوست صورتم به زودی چروک میشه و همه چیز از بين میره.
پریروز ظهر بطور ناگهانی توی شرکت خوابم گرفت اينقدر که هر یه دقیقه برام یک ساعت میگذشت تا بلاخره ساعت 2 شد و طبق معمول رفتم خونه‌ی مامان و بعد از ناهار آریان رو برداشتم و رفتم خونه. با هر بدبختی بود غذا درست کردم و بعد از خوردن شام، حدود ساعت 8 مثل جنازه افتادم. هرازگاهی با صداي آریان بيدار میشدم اما از شدت سرگیجه و سردرد دوباره میوفتادم. پرویز هم وقتی حالم رو دید ظرفها رو شست و مراقب آریان بود. صبح وقتی چشمام رو باز کردم که بلند بشم براي رفتن به
استوری هاشُ چك میكنم حالم بد میشه بدم میاد هی بيش از پیش بهم ثابت میشه كه عاشق بوده شكستِ عشقی خورده دِ خب لعنتی یه نگاه به منم بنداز منم ادمم احساس دارم دوستت دارم چرا منُ نمیبينی؟ چرا منُ میبينیُ به رویِ خودت نمیاری؟ میدونی قدرتت در برابرِ قلبِ من در حدیه كه اگه بهم شماره ندی شكستِ عشقی محسوب میشه؟
استوری هاشُچك میكنم حالم بد میشه بدم میاد هی بيش از پیش بهم ثابت میشه كه عاشق بوده شكستِ عشقی خورده دِ خب لعنتی یه نگاه به منم بنداز منم ادمم احساس دارم دوستت دارم چرا منُ نمیبينی؟ چرا منُ میبينیُ به رویِ خودت نمیاری؟ میدونی قدرتت در برابرِ قلبِ من در حدیه كه اگه بهم شماره ندی شكستِ عشقی محسوب میشه؟
خیلی بهم ریختم امشب.خیلی.ولی خوبم الان.حالم بهتره.+گاهی وقتا یه حرفايی هرچقدر هم كه ساده باشه بدجور دل ادم میشكنه.خیلی دلم شكست امشب.اشك تو چشام جمع شد.ولی با وجود همه اينا یه خوبي كه وجود داشت اين وسط اين بودش كه دیگه مُرد واسه من.+امشب ارزو كردم واسه همیشه دور شم از اين شهر.اونقدر دور شم كه دست هیچكس بهم نرسه. 
آمدمممممم
جانم به قربانمممممم
ولی حالا چراااا

بعد صد سال و اندی بازگشتم به وطنم بيان
درگیر روزمرگیه شدیدی بودم که با فوت دخترعموم شکسته شد.
روزها رو شب میکردم و شب ها را روز
تا اينکه یک خبر ناگوار به من نهیبي زد.
باعث شد از خودم دائما سوال کنم که چرا واقعا زنده ام.
چرابراي چی خلق شدمبايد کجا برمچیکار کنم
الان 3 روزه که دیگ نیست و من همون شب اول کلی گریه کردم
دقیقا شب کنکوربله من دوباره کنکور دادم.رشته ریاضی
شب کنکور دیدم
روز اولی که وارد حرم شدم همه‌جا رو همین مدلی می‌دیدم چون اشکم بند نمی‌اومد چون تموم نمی‌شد و تموم ترسايی که تو ذهنم نگه داشته بودم هجوم آورده بودن و نمی‌تونستم آروم باشم.
ساعت‌ها بود هیچی نخورده بودم و با اين حال کلی تو حرم راه رفته بودم و آروم نمی‌شدم و حالم بد بود.دست آخر تو صحن جامع نشستم.
خانمی که کنارم نشسته بود و حالم رو دید زد رو شونه‌م و با لهجه‌ی قشنگ یزدیش گفت دخترجون چیزی به اذون نمونده. موقع اذون که شد دو رکعت نماز بخون و منم دع
وقتی کاری بهم سپرده شده، به هر دلیل کند انجام میشه و یکی بتمن وار و زورو صفت وارد میشه که کمکم کنه جمعش کنم حالم از دو تا چیز به هم می‌خوره:
1. خودم، که چرا انقدر کندم!
2. خیّر محترم و طفلکی و دلسوز و آگاه به زمان‌بندی خروجی‌هاي تشکیلاتی! :دی
دست خودم نیست. کمال‌گرايی و تمامیت‌خواهی مجموعا من رو برده، انگشتام رو فرستاده براي خانواده‌م!
7
خیلی اوضاع وخیم شده .خیلی.مشکلات اقتصادی من و ب یک طرف.از طرف دیگه هم مشکلات رابطه ايمون یک طرف
دیشب رو بين حالات قهر و آشتی گذروندیم
من خیلی حالم بده من اشتباه بزرگی کردم دارم میپاشم نمیدونم چطور خودمو جمع کنم.دارم باز به قمار کردن فکر میکنم
یه معامله کردم اگه تا اخر اين ماه اوضاع درست نشه منم کارهاي وحشتنکی خواهم کرد
چند وقت گذشته؟ حدود 6 ماه. یا دقیق تر بگم، 6ماه و 2 روز.
حالم؟ بد نیست. چطور گذشته؟ اي. راضیم؟ اووممم
اين روزا ساکت تر شدم، آروم تر بيشتر وقتم رو کار میکنم، با خانواده کمتر صحبت میکنم، کلی علامت سوال و چرا توی ذهنم هست. گاهی شک میکنم.
ترسیدم، واسه همین کاری نمیکنم تا بگذره و ببينم چی میشه. میدونم راه حل اين نیست اما خب نمیدونم چیکار کنم.
برم به بقیه کارا برسم که تازه اول صبحه
یه شامپویی دارم که بوش برام خاطره‌انگیزه اگرچه هر تلاشی کردم نتونستم معین کنم که مربوط به چه خاطره‌اي هست. اونچه ازش در ذهنم ثبت شده یه حال خوب عاشقانه هست و خب همین کافیه که هربار احساس فقدان کردم رفتم و اين شامپو رو به موهام زدم و حالم خوش شد.
یه چیزهايی واقعی نیست مربوط به بازنمايیه و خدا میدونه چقدر عوامل در اين بازنمايی دخیلند. انگار کن داستان زندگی خودت رو بنویسی.
قبلا هم گفته بودم هیچ کسی را بابت عملی مسخره یا تحقیر یا سرزنش نکرده ام مگر آنکه پیش از آنکه از دنیا بروم خود نیز مرتکب آن شده ام. امروز عصر داشتم خواهرم را می گفتم ماشین دست اين بچه( خواهرزاده ام) نده، می زند، می کوبد، می مالد جايی دردسر می شود. خواهرم گفت البته رانندگی‌ اش خوب است. به استهزاء گفتم باشد. دو دقیقه بعد وقتی داشتم همان ماشین را عقب عقب می آوردم بيرون آینه و سپرش را مالاندم به در. چهار دقیقه بعدش هم وقتی داشتم ماشین بردارم را می آور
در جهت بهبود حال و احوال اينستاگرام رو از گوشی پاک کردم. مطمئن تا چند روز درد خماری می کشم اما خب چه میشه کرد ادم بايد از اعتیاد دست بکشه               احساس می کردم اينستا یکی از چیزايی که اعتماد به نفسم رو به طور موزیانه و غیر محسوسی کم می کنه و بگی نگی زیرزیرکی حالم رو بد می کنه.                    نظری دارید؟                  از جناب فیش نگار و سرکار خانم نبات خدا بابت کامنت ها و دلداری ها تشکر میکنم. یه سفر کوتاه یک روزه دارم که اگر عمری باقی ماند ش
فکرکنم که امروز شلوغی خواهم داشت.چندروز قبل بود که متوجه شدم بهزاد از همه جا لفت داده. نه تو اينستا بود، نه واتساپ؛ نه تلگرام. برامم اصلا اهمیتی نداشت.ولی امروز صبح یهویی بهم خبر رسید که انگار از ايران رفته. همونموقعم میخواست که بره، ولی فکر نمیکردم به اين سرعت.درواقع نمیدونم؛ تونست آخرش اقامت بگیره، یا پناهنده شد‌‌. فقط میدونم رفت؛ حتی چه کشوری هم نمیدونم.بهزاد رفت، ولی بعد از اينکه قلب منو لگدمال کرد. رفت و یه تیکه از خاطرات تلخ
هیچ راه فراری هم نداریداشتم با میم حرف میزدم و میخندیدم و براي تولدش برنامه میچیدم که گفت بره و برگرده
میدونی چی شد؟واسه رفتنش از جمله اي استفاده کرد که اون روز شوم من خودم استفاده کردم و رفتم و وقتی برگشتم دیگه یه چیزايی سر جاش نبود! و از همه مهمتر دیگه حالم خوب نبود
دارم بهتر میشم اين روزا اما خوب نمیشم تا وقتی که کاری که میم گفت رو انجام بدم
برم و یه جورايی انتقامم رو بگیرم.اما به روش خودم.
اين روزهاکه حالم خوب نیست واطرافیان هم مدام یا خنجرمیزنند ویا دست رو ارزوهاي براورده نشده م میذارن حالم خرابتروخرابترمیشه،به گمانم مدتهاست خدابهم خیره شده بدون اينکه بخوادواسه من کاری کنه فقط خیره شده احساس میکنم خداهم مونده واسه م چه کنه؟!!مدتهاست به دستهاي خداخیره شدم امامعجزه اي نمیبينم،خدامنومیبينه اما واسه م کاری نمیکنه نمیدونم شايدم خیلی اهسته وپیوسته داره یه کارايی واسه م میکنه که پیداست امامن نمیبينم یا شايدنمیخوادفعلاببينم،
قلبم کمی مریض شده، ولی حالم خوب است. رفتن از شهری که در آن بزرگ شده‌ام، خیلی جدّی دارد اتّفاق می‌افتد. باران امسال زودتر باریدن گرفته تا خواستنی‌ترین قابِ شهرم را به آخرین تصویرهايم برچسب کند. به خاکِ کودکی‌ام قول داده‌ام، که اگر برگشتنی باشد، شاد و لبریز از خوش‌خبری باشد. قول داده‌ام خستگی‌ها و دلتنگی‌هايم را به باد بسپارم و پُر از نشانه‌هاي خوب باشم، در وعده‌هاي دیدارهاي زود.
صبح زود:
میرم پايین میبينم بوقول و جوجه هاش در حال استراحتن
من-بوقول چطوری؟ عدسات خوبن؟ خیلی خوشگلنا دستت درد نکنه
بوقول-قلقلقل قلقلقل
بعد از ظهر:
میخوام بخوابم و سر و صداي جوجه زرده نمیذاره
من-بوقول اين جغجغتو بخوابون! نمیذاره بخوابم!
بوقول-قلقلقل قلقلقل
متاسفانه زبان فارسی روش نصب نیست عین اينستاي خودم:)
"دیدم جلو آینه شبيه تصویری از گم تو ذهنم نشسم!
موهاي گوجه اي، تی ش"
صبح چند روز قبل نوت گوشی رو باز کردم، شروع کردم به نوشتن تا اين که چشمم به ساعت خورد و مجبور بودم تا همینقدر باقی بذارم و بدو بدو به آماده شدن و سر ساعت رسیدنم برسم.
قرار بود اينجوری ادامه پیدا کنه، موهاي گوجه اي، تی شرت گشاد که یقه ش یه وری کج شده، صورتی که هیچ سیاهی دور چشمی و رژ ِ رنگ و رو رفته اي نداره و ماگ قهوه تو دستم که آسه آسه ازش میخوردم و لود میشدم.
همیشه اين تصویر تو ع
حدودا بيشتر از چهل روزی میشه که چیزی اينجا به یادگار نزاشتم و نتونستم بنویسم.هر بار که میاومدم بنویسم تقلايی براي نوشتنم نبود و نمیتونستم زورکی چیزی رو بنویسم که درونم ازش چندان دلخوشی نداره و نمیتونه خوب منو به خواننده خودم منتقل کنه.وقتی خودم از خودم مهم تر هستم نمیتونم درونم رو به آشوبي بي انتها بکشم.نمیتونم تقلاي درونم رو با کلماتی آروم کنم که هیچ حس تعلقی بهشون ندارم.تو نظرات دوستان و پیام هايی که بهم فرستاده میشد خیلی درخواست داشتم ک
عمل جناب میم به سلامتی انجام شد و دکتر براش ده روز مرخصی و استراحت نوشت و انجام هرگونه فعالیت سنگین رو منع کرده و به هیچ عنوان نبايد کاری بکنه که به کمرش فشار بياد و نبايد چیزی رو برداره و جابجا کنه و.
من ولی حال دلم خوبه اين روزها و با کلی عشق پرستاریش رو میکنم.از نظر مالی و روحی خداوند انگار نگاه ویژه اي به ما داشته و کلی اتفاق کوچیک کوچیک خوب اين مدت افتاد و من ممنون اين نگاه و اين توجه اش هستم.خانواده میم و بخصوص خواهرش هم اين چند روز کمک حال
نیاز دارم کسی دوسم داشته باشه، کسی در آتش عشقم بسوزه، کسی من رو بخواد
آه دنیاي لعنتی دست از سرم بددار، نه تو چنین چیزی داری به من بدی نه من تاب چنین حسی رو.
چرا تینقدر بي‌کس و تنها بايد باشمم؟ دِ لعنتی پس میم چیه؟ میم عاشقم نیست من هیجان عشق می‌خوام، من سوختن می‌خوام. لعنتی تو کی می‌خواي بفهمی اينا همش توهم ذهنیه و تو هیچ‌وقت به اين چیزی که می‌گی دست نخواهی یافت. اين همون محاله پس دست بکش از اين محال.
لبيروت گوش بدم که حالم فقط با اين م
هر ادمی ظرفیتی دارد لبریز که شود دیگری جايی برا پر کردن نمی ماند.ظرف منم از سراوان پر شده بود.دیدن نخلستانهاي ناهوگ و چشمه هاي کلپورگان جوابگو نبود.بايد از اين شهر و از اين خانه حتی براي روزی و ساعتی میرفتم.با انکه میدانستم مادرم در نبودم ناراحت میشود اما باز راه رفتن را در پیش گرفتم.بيش از یک سال بود که رنگ چابهار و دریايش را ندیده بودم.پس راه چابهار را در پیش گرفتم.بي انکه به ماندن و نرفتن بيندیشم.از مرز مهرستان که گذشتیم و وارد سرباز شدیم.حا
هی میخواستم بيام و اونچه اين مدت به حالم گذشته رو بنویسم دست و دلم نمیرفت.دلتنگی کجاس؟پیش من.
میخوام کوتاه بنویسم کوتاه و مختصر،اما همونم نمیتونم.
 م.آ و ا.م،"متری شیش و نیم" و "چهار انگشت".
تعطیلات تموم شد و تباه.
دروغ اول اپریل چیه؟چی میشد به بهونه ی همون میومدی بگی دوسم داری و مسخرم کنی.
اره من بازم حالم بده هی افسردگیم برمیگردهبا خودم فکر میکنم اصلا مگه من هیچ زمان بوده که افسرده نباشم؟اصلا مگه افسردگیم هیچ وقت رفته؟همیشه بوده،تنها چیزی که همیشه همراهمه بهم چسبيده و خاطر منو خیلی میخواد و البته دوست داره منو ب*ا بده همین افسردگیه.
دیگه روم نمیشه بگم واشنا فلان کن فلان نکن،واشنا من میخوام باهات قهر کنم واشنا من دارم دیوونه میشم اينو متوجه اي؟
بسم الله الرحمن الرحیم
سعی کردم بپذیرم همه چیز رو و خوشبختی رو بسازم
همه چیز داشت خوب پیش میرفت حالم عالی بود
اما انگار امتحان ها تمومی نداره و حس خوشبختی دوامی نداره.
اشکالی نداره اين دنیا پايان داره ولی زندگی انسان نه
میدونین ترسم از اينه که به خاطر اين نارضايتی ها زندگی ابدیم تحت الشعاع قرار بگیره
+ازاينکه قصه هاي سرگذشت رو کامل نکردم عذر میخوام اصلا مرور خاطرات برام جذاب نیست
تو رو خدا اگه از آدم هاي از رگ گردن نزدیک تر زندگی منین با من چنین نکنین نکنین نکنین. من به شدت حواس قوی گهی دارم. ندونسته تپش قلب می گیرم ندونسته می لرزم و ندونسته حالم بده و چند ساعت بعد می فهمم تو زمانی که تنم داشته می لرزیده داشتن چه بلايی سرم میاوردن و اين حس هاي گه داشتن منو چنین تخریب می کردن . نکنین نکنین نکنین من رنج می کشم از فرق سر تا نوک پا رنج می کشم یا گم شین یا اگه حضور دارین نچزونین منو. یک بار براي همیشه بايد تک تک آدم ها و شرايطی ک
خیلی عجیبه که اون همه حس خوب  از بين رفته باشه:)  اينو امشب متوجه شدم.:)نمیدونم اون لحظه به چی فکر میکرد ولی من به متن بالا فکر میکردم.:)+عجیب دلم یه ادم واقعی میخواد كه ساعتها بشینه كنارم و باهاش حرف بزنم فقط.دیگه اينجا نوشتن حالم خوب نمیكنه.نمیدونم چرا.دلم یه ادم واقعی میخواد.میام اينجا كلی تايپ میكنم یه بار میخونمش پشیمون میشم و همه رو حذف میكنم.دیگه اون حس خوب ندارم بهش.حس میکنم پر از حرفم.مثل وقتايیم كه بغض میكنم ولی گریه نه.تك تك
تا شنبه نمیام .
باز گریه کردم ،،، نمی دونم یه ذره حالم گرفته بود خانمه برگشت بهم گفت چرا اينقدر دپرسی چی شده ؟ 
تا اين جمله رو گفت ذهنم رفت سمت  همون نرسیدنِ ،،،، واقعا چرا نشد چرا خرابش کردم ، چرا زحمات چندین سالم نتیجه نداد چرا خراب شد :((
غذا  زهر شد برام نفهمیدم چی خوردم !
دست چپ ام درد گرفته که میدونم عصبي هست و وقتی ناراحت میشم درد میگیره:(
#جالبه خلقت خدا تا گریه میکنم چشمانم و صورتم قرمز میشه ،،، به اين دید نگا ه میکنم که دوست نداری هیچ وقت
امروز تولدمه. یه روز تکراری و عادی مث همه‌ی روزا، شايد یه‌کم غمگین‌تر، یه‌کم دلشوره‌دارتر، اما معمولی!
که زندگی دوسه‌نخ کام است و عمر سرفه‌ی کوتاهی. 
اين باری که روی سینه‌هام سنگینی می‌کنه هیچ‌جوره قابل حمل نیست. امیدوارم پس‌فردا که روز بهتریه برام، حالم خوب باشه. اما نه. امکانش نیست. نمی‌شه.  کاش یکی از ما می‌تونست جلوی خودش کوتاه بياد. تا اينجوری غم‌هامون سیگنال نفرستن. 
به من بچسب همین الان.
میگفت اگه قراره وقتی حالم بده شعر بگم، حاضرم همه ی عمرم رو تو اين وضعیت روحی نکبت بگذرونم.
من شاعر نیستم ولی واسه نوشتن دو خط متن هم یه حالی لازمه که تهش به اشک برسه.
اتفاقا یکی دو شب پیش داشتم به آخر قصه امون فکر میکردم، انقد تلخ واسه خودم تمومش کردم که گریه تنها چاره اش بود.
ولی فرق داره. حال نوشتن فرق داره. حال تلخ نوشتن فرق داره.
تلخ نیستم اين روزا.
همین.
.
.
بماند که گاهی امیدی به اين زندگی نیست
ظهر باز در بدحالی بودم، احساس می کردم نمی توانم بار دنیا را تحمل کنم، احساس می کردم چیزهاي زبادی هست که فراموش کرده ام و بعدا براي بياد آوردنش عذاب خواهم کشید. احساس می کردم کم خواهم آورد نه حالا، بعدا، احساس می کردم موجودی بانکی براي کارهايی که می خواهم بکنم کافی نیست، احساس می کردم قول خودم براي زیر دین کسی نرفتن را کم کم دارم زیر پا می گذارم، احساس می کردم کنترل زندگی ام از دستم خارج شده." اما اعتنا نکردم. می دانستم بعد از ظهر یادم می رود، نه
خب به اين لحاظ هم تو اين ده سال شبيه به میم شدم که هر وقت اندوهی عمیق دارم می‌گیرم می‌خوابم و بله الان ۱۰.۵ صبخ بعد از پايان و کات با ح است و من تازه از خواب بيدار شدم و به نحو عجیبي سنگینم. البته حالم بهتره. نمی‌تونم بگم گور باباش و نمی‌تونمم بگم تخ هیچ، فعلا واسه ابله گفتنش ناراحتم و ترس دارم یه بار دیگه‌اي بياد و من بازم شل کنم. کاش بلد بشم شل نکنم و جلوش وايسم. لعنت به اين دل هرجايی ولی بالاخره که بايد جلوش رو بگیرم که؟ خلاصه که امروز حمو
بدتون نمیومده از زندگی؟شما چقده قوی اين!من خودمم نمیدونم دارم چه غلطی میکنم اصلا چمه چی میخوام چرا اينطوری ام میخواين بگم مثلا توی یه روزم چیکار میکنم؟کاش حوصله داشتم واستون الگوریتمشو میکشیدم.اگر روز تعطیل باشه که یا خیلی میخوابم یا نمیذارن خیلی بخوابم و خب کل روز رو یا روی مبل دو نفره میشینم و میخوابم و تلفن به دست چت میکنم و وول میخورم توی اپلیکیشن ها و غر میزنم و اگرم حالم خوب باشه شايد یه غذايی هم درست کنم اين روزا به علت کاروباراي هنرس
+ من اصول شخصی زیادی دارم.
که هروقت حوصله‌ام سر برود حاضرم تک‌تکشان را زیر پا بگذارم.
_____________________
+ آدما وقتی حوصلشون سر میره فک میکنن دل تنگ شدن
_____________________
+ من واقعا به داشتنه دوست و رفیق نیاز ندارم
اين حس فقط یه توهم در اثرِ شدتِ بيکاری بود
رفیق اينجوریه که وقتی نداریش حس میکنه بايد باشه
اما وقتی هست روزی صد بار آرزو میکنم
که بره خلاص شم از شرّش
_____________________
+ دارم یه مجموعه مقاله کوتاه مینویسم از تجربه هام:
    _ راهکار هاي خلاصی از حسِ کاذب ت
نه سری هست و نه صدايی ! 
انگار در اينجا  خاک مرده پاشیدند . نه کسی می آید و نه کسی می رود . نکند سال ها از مراسم ترحیم من گذشته و من بي خبرم.  شايد اصلا زندگی نکرده ام . ریه هايم رنگ هوا را له خود دیده اند ؟ چشم هايم غیر از چهار دیواری تنهايی چیز دیگری دیده است؟ 
شايد من در اعماق زمینم در اوج آسمان به دنبال خود می گردم ؟ 

پ.ن: 
برم دکتر حالم خیلی بد شده . اين وقت روز که زمان هذیان گفتن نیست . 
تب دارم.  چشمام سیاهی میره . نکنه بايد دخیل ببندم ؟ اصلا به ک
تازه می فهمم پرخوری! چقدر می تونه بد باشه! 
حالت تهوع و تبعاتش :دی ،سرگیجه، بي حالی، سنگینی معده!
یک روز و اندی حالم کاملا بد بود! نه می تونستم چیزی بخورم  نه کاری انجام بدم؛ انگار تمام چیزايی که خورده بودم تو گلوم جمع شده بود و پايین نمی رفت. و من اون حجم نامرئی چسبيده به گلوم رو حس می کردم.  می خواستم اين حال بد رو انکار بکنم ولی نمی شد.
+ تازه پرخوری آنچنانی هم نبود! انگار کن در عین اينکه اصلا گرسنه نبودی، عصرونه بخوری ولی عوضش شام هم نخوری :/
بالاخره بعد دوساعت گریه كردن و با سه تا ادم مختلف حرف زدن تونستم به خودم بيام الان دیگه بهش فك نمیكنم اولش كه با زهرا حرف زدم خیلی خودمو كنترل كردم ولی نشد بعدش فائزه زنگ بيست دیقه هم لا اون گریه كردم بعدش شفق پی ام داد ی ی ساعتم با اون حرف زدم گریه كردم گفت كه میاد پیشم گفتم نه نیاد  خیلی باهام حرف زد از خواب بيدارش كردم ولی چون حالم بد بود هیچی نگفت خیلی اروم شدم الان ارومم حالمم خوبه بریم كه به زندگیمون ادامه بدین اصن گور باباي همچی
چیزی نمیتونم بگمحسم خوبه
حداقل الان که دارم مینویسم حالم خوبه
امسال قراره بهتر از سال هاي قبل باشه،هرسال همین طوره!ولی خب,میگذره همه چی و ماهمیشه داریم به جاي زندگی کردن توی اَکنون،توی آینده اي که همش وعده یِ آینده تر رو بهش میدیم،زندگی میکنیم.
کاش بتونیم امسال اَکنون خودمون رو بسازیم.
بهارمون سرشار شادی :)
اينم وصف حالم از زبون حضرت حافظ :
گلبنِ عشق میدمد ، ساقی !  گلعذار  کو؟                 بادِ  بهار  میوزد ،   باده  ی   خوشگوار   کو؟
هر گلِ نو  ز گلرخی یاد  همی دهد   ولی                   گوشِ سخن  شنو  کجا  دیده ی اعتبار  کو؟
مجلسِ بزمِ عشق را غالیه ی مراد نیست                اي دمِ صبحِ خوش نفس،نافه ی زلف یار کو؟
حُسن فروشیِ گلم نیست تحمل،اي صبا!               دست  زدم  به  خونِ  دل ، بهرِ خدا نگار کو؟ 
شمعِ  سحرگهی  اگر  لاف ز  عارضِ تو زد         
وقتی نوشته هامو براي کسی که عطش خوندنش رو داشت فرستادم خیالم راحت بود که میخونه نمیدونستم چه تصوری و چه ذهنیتی از زندگی
شخصیم و فرهنگی که بزرگ شدم رو داره ولی فکر کردم اگر بنویسم و بفرستم و بخونه حالم بهتر از اينی میشه که داشتم و کمی از سردرگمی بيرون میام و میتونم خود خود بودنم رو بهتر درک کنم.سعی کرده بودم بي پرده و بدون هیچ رودربايستی بنویسم و بدون اينکه مخفی کاری در اين بين باشه.نوشتم و براش فرستادم و منتظر شدم که بخونه و نرش رو بگه ولی هنو
چیزی که تو اين حدود یکسال جدا شدن از خانومی که مثلن عاشقش بودم نه مثلن نه انگار واقعن عاشقش بودم نمیدونم چرا واقعن ولی حسی بود که احتمالن قراره یبار تو زندگی تکرار بشه اونم بعد اونهمه تجربه پس واقعن عاشقش بودم فهمیدم اين ب‌ود که دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم به هیچ دختری تو دنیا نمیتونم اعتماد کنم و احتمالن تمام ابعاد روابط ايندم با جنس مخالف جنسی باشه که حتا دیگه حالم از همونم بهم میخوره و اين ترین فهمیدن زندگیم بود
دیشب که تا خود صبح بيدار بودم و نتونستم بخوابم. الانم که خوابم میبره یدفعه از خواب میپرم. آدم تو زندگیش خیلی چیزا میشنوه؛ ولی گاهی اوقات از کسیکه توقع نداری، یه حرفايی میخوری که تاابد داغش رو دلت میمونه.صبح ساعت ۹ تازه یکم خوابم برده بود که گوشیم زنگ خورد. چشمامو یه کوچولو باز کردم، عکس چشماشو رو صفحه دیدم. ناخواسته لبخند زدم ولی جواب ندادم. بازم زنگ زد. اين دفعه هزارمش بود. ولی بعدش یه پیام اومد رو گوشیم، گفتم ولش کن الان یا ايرانسله
پری روز خیلی روز بدی بود،(دوست ندارم راجبش بگم)
یه طوری شدم شبيه ی وسیله یا ی بادکنک ک بين زمین و اسمون رهاس!
دارم سعی میکنم نشون بدم که خیلی حالم خوبه
ولی اينگار اصلا موفق نیستم
مراسم پیمان بستن مریم و محمد رو نمیتونم برم ارزو میکنم خوشبخت بشن
چند روزی هست ک سخت سردردم افکار گریه اور ذهنم رو پر کرده
مثل اين میمونه ک یه خونه رو خیلی کامل و از روی اصول بسازی و موقع تموم شدن اسباب کشی بفهمی براي کل ساختمون جاي دودکش نذاشتی
همین قدر خسته همین قدر ن
و باز هم منِ دیوونه چارتا پست گذاشتم توهم برم داشت که دارم خودمو خیلی بروز میدم  و باز تصمیم گرفتم بکوبم از نو بسازم اه بابا خسته شدم دیگه چرا ادم نمیشی ؟
اوووف اره خوبه بذار یکم غر بزنم و چسناله کنم حالم بياد سرجاش که الان سر اون غر نزنم بعدم بخواد بگه . لا اله الا الله بذار هیچی نگم .
شمام مختارید اون کوچولو اون بالا رو بزنید و بذارید من به چسناله هام ادامه بدم 
اه بابا فرزانه تو با اين واژه مختارید چیکار کردی که بعد چند سال هنوز تايپ
آقا من قول داده بودم وقتی فهمیدم ماجراي سیاه‌چاله رو بيام و بگم.
راستش همون روز فهمیدم ولی حالش نبود. خلاصه الان یادم اومد.
از روی آدرس صفحه فهمیدم که درواقع بخش درباره‌ی من» رو تغییر نام دادم و کردمش سیاه‌چاله.
احتمالا واسه روزايیه که حالم زیاد خوب نبوده اما در عین حال فکر می‌کردم آدم بامزه‌اي هستم :))
خلاصه اينم جواب شما :)
نمیخواستم دست بدم. چون نمیخواستم اين آخرین دست دادن باشه. چون میترسیدم. چون میخواستم مثل همیشه پیاده شم‌.
نشستم روی تخت. همون تختی که قلمرو پادشاهی من بود. اما حالا شبيه هیچی نیست جز یه تیکه آهن وسط بيابون. همون قدر بي معنی. بي‌حس نشستم روش. نه در واقع نمیتونم بشینم. دراز کشیدم و زل زدم به دیوار. فکر ها هجوم میارن به سمتم. تنم می‌لرزه. سرم منفجر میشه. دارم به نامه‌ی بعدی فکر میکنم. نمیتونه نامه اي وجود نداشته باشه.
پا میشم وضو میگیرم. حافظ
امروز داره تموم میشه
امروز على رغم یه داستان ناراحت کننده، چیزى یاد گرفتم که درونم رو شاد و آرام کرد.
دیر پاشدم به خاطر خستگیه جسمیم؛ ١٢ . از روى ذوق و شوق لباساى خریده شده رو پوشیدم . اون تیشرته که با مامان خریدم و اون شلوار توخونه اى و دمپايى اى که با علیرضا پریروز خریدم. یک عدد نونوار شدم.
عصربابا زنگ زد که اگه تنهايى و خونه اى براى یه م کارى بيام پیشت. اومد و حرف زدیم و نتیجه گرفتیم. و من یاد اون حرف عموم افتادم که وقتى ازش میپرسى دوستت چى
شايد امروز یه روز خیلی عادی باشه براي همه. شايد حتی تاریخ امروز رو یا اينکه چندشنبه هست رو یادتون رفته باشه. اما براي من امروز خیلی قشنگه! چون کسی تو اين تاریخ به دنیا اومده که ندیده دوستش دارم و هرچقدر دنبال دلیل براي حالم بگردم پیدا نمی شه یا از بس زیاده یا اصلا وجود نداره.
همه ما تو زندگی کسايی رو داریم که بخاطر خوبي واقعیشون ازشون متشکریم. تولدت مبارکا دوستم.
سحر شده،خواب به چشمم نمی ايد.کتابها دور و برم پخش شده اما من چهار ساعت سرم در یک کانال اجتماعی بوده و یک رمان دنباله دار را بي هدف صفحه زده ام.دوران دبيرستان را سالهاست که پشت سر گذاشته ام.سالهاست که من بزرگ شده ام اما هنوز گرفتار رمان و داستان و زندگی نامه ها هستم.سرم که در کتابي فرو می رود .بلند شدنم سخت است.نه بي نظمی هال حالم را به هم می زند و نه اشپزخانه نامرتب.من چهار ساعت به همین نقطه میخکوب شده ام و کتاب خوانده ام.پیش ترها حال مادر را با کت
یا اول الاولین و یا آخرالآخرین
مغزم انبان ايده هاي فراوان براي داستان کوتاه است اما دستم به نوشتن هیچ کدام نمی‌رود. داستان کوتاه مخاطب ندارد متاسفانه و هر چقدر هم که استادانه و خوب بنویسی ناشرها بهش اقبالی ندارند. چون مخاطب ندارد و اين یک واقعیت است. اين چند سال که خودم در ايام نمايشگاه کتاب دو سه روزی در غرفه شهرستان ادب می ايستادم و کتاب میفروختم اين مسئله را دیده م. 
حتی بدتر از آن دستم به بازنویسی کردن تنها داستانی که امسال نوشتم هم نمی‌
سلامسرکار بدلیل حقوق کم دیگه نمیرم
کارم شده پخش یه سری لواشک و آلوچه
وضع مالی عجیب دغدغه ام شده و نمیدونم چیکارکنم
بين دوراهی مهاجرت به تهران و یا ماندن در رفسنجان مانده ام
کاش توی زمین و زندگیمون گاهی یه کلیدهايی داشتیم که میتونستیم با فشار دادنشون از گزینه کمک استفاده کنیم و راه درست و غلط رو تشخیص بدیم
امروز نمیدونم چرا حال غریبي داشتم
بااينکه کنار خانوادم بودم و امروز حتی محمدرضا دوستمم دیدم باز حالم یه جوری بود
انگار کنارشونم ولی دل ت
یک مدتی شده که حالم خوب نیست و دارم خودم را می‌کشانم. یقه‌ی خودم را گرفته‌ام و کشان کشان می‌برمش سرکار، می‌برمش مهمانی و می‌آورم. دلم میخواهد خودش راه برود و بدو بدو کند و بر گردن من نیفتاده باشد. اما افتاده است و چاره نیست. دلم می‌خواهد هر کاری کنم که خوب شود ولی مستاصل مانده‌ام. نمی‌دانم چه کنم ؟مغز بيچاره‌ام تلاش می‌کند که کاری کند.اما او هم خسته شده انگار :) 
ساعت حدود پنج و نیم صبحه از سه ونیم بيدارم بدون آلارم گوشیمغذا درست کردمبرنج رو گذاشتم و همه وسايل کتابخونه رو آماده کردمزبان هم خوندم بايد سختتتتت کار کنم فقط شش ماهه میدونم اگر تلاش کنم به نتیجه میرسمحاضرم از همه چی بزنم و فقط درس بخونم تا آخر شهریور اين چالش ساعت سه بيدار شدن رو عملی میکنمالان حالم خیلی خوبه مخصوصا که دیروز دکتر میم رو دیدم بازم امیدوار شدم
من میتونم شک ندارمپايیز قشنگم دیگه رسیده بهترین بهره رو ازش می برم
از عطرش روی مچ دستم زدم. هی که راه میرفتیم هی عطرشو توی نفسم فرو میکردم و چقد حالم خوب میشد. چقد زیاد حس میکردمش ک انگار واقعا هست. اين عطرشو خودم برداشتم آخراش بود و من قاپیدمش آخه چشمم دنبالش بود. دوتا عطر ازش دارم ک شدیدا بوی خودشو میدن.و من ب اين فکر میکردم ک وقتی بوی عطرش تا اين حد توی وجودم انقلاب میکنه پس اگر خودش بود چی میشد.امروز ی لحظه ب سرم زد برم بهش بگم بس نمیکنی نکبت ؟؟؟ ولی دیدم اينجوری ک فايده نداره. بدرد نمیخوره اينجور راه ها وقت
حتی اگر نقاش هم باشی؛ برخی از حس ها را نه می توانی بکشی و نه می توانی بنویسی.
گاهی بايد بغض را خورد.و  اشک را ریخت.
و فریاد را با سکوت پايان داد.
گاهی تمام احساست میمیرد . . .
بغض نوشت:
همیشه اونی که برام عزیز بوده فقط منتظر بهانه ايست تا برود
حالم بهم میخوره از احوال اين روزها .بسی ناجوانمردانه است هواي روزگارم.
من رها خواهم شد . به همین زودی . . 
دلم واسه صدات تنگهخیلیم تنگه !برا تو که فرقی نمیکنهفقط محض قرار دل بي قرار من زنگ بزن و تا برداشتم بگو:عه ! اشتباه شده ! اشتباه گرفتم شماره رو!بعد اشتباهی یه شب تا صبح حرفاي اشتباه تر بزن که من فقط گوش کنم صداتو.که مرهم‌ بذارم رو زخم دلتنگیام،که آروم کنم دل بي تابمو.باور کن چیزیم نیسمن حالم خوبهخوبه خوبکنار اومدم با همیشه نبودناتفقط.دلم واسه صدات تنگهخیلی تنگ!دلم براي صدات ان زمان که میم مالکیت در انتهاي آن می گذاری تنگ شده دلم براي صداي ن
گفتم من تا آخر هفته آماده نمی‌شم. گفت دوشنبه خوبه؟ گفتم بحث یک روز دو روز نیست. گفت خب توضیح بده. موضوع چیه؟ من خواستم حرف بزنم. راه گلویم بسته بود. به چپ نگاه کردم. بعد به راست. دوباره به او نگاه کردم. نمیشد. گفتم باشه بعدا حرف بزنیم. گفت چرا؟ گفتم فرصت مناسبي نیست. گفت ناراحتی؟ به سقف نگاه کردم. حالم بدتر شده بود. اينکه فهمیده بود حالم بد است ناراحت‌ترم کرده بود. گفتم خیلی. میخواستم بگویم اينطور که به نظر میرسد خیلی بيشتر از چیزی که خودم فکر می‌
یوقتا بايد با پشت دست بزنی تو دهن بعضیا -__- خب بيشعور اگه جوابتو نمیدم شايد حوصله ندارم چرا پیامتو پاک میکنی میخونم جواب میدم دیگ بعدم یه پشت دستی هم بايد بزنی تو صورتشون و بگی بيشعور اون موقع که پیام دادم رید زدی جواب ندادی میخواستی التماست کنم و زر و زر پی ام بدم که الاغ چرا میخونی جواب نمیدی ؟ -__- خب بايد بگم که الان مودم اينطوریه عصبانی نمیشم ینی میشما بيرون نمیتونم بریزم حوصله جنگ و دعوا ندارم وگرنه اگه مثه قبل بودم که هیچی .اصن من از اي
از آخرین باری که اينجا نوشتم ۶ ماه میگذره و با خوندن چار تا پست قبلی فکر کردم چه خوب، که اولین باره راضیم و دلم نمیخواد واسه بازم نوشتن نوشته هاي قبلیم رو پاک کنم.
منی که الآن اينجام سه ماه داخلی رو پشت سر گذروندم و مث اين زخم و زیل و تیر خورده هاي تو فیلما جا خوش کردم تو ذهن خودم. تو نوشته هاي قبلیم از سخت بودن جراحی و روان نوشته بودم و چه میدونستم چی پیش رومه؟:))
حالا دارم فکر میکنم که واسه بار هزارم اين رو تجربه کردم و با تموم حرفايی که تو همین م
ساعت 02:50 شبه.
من هنوز بيدارم
و خوابم نمیبره
چشمام خیلی خستس و خودمم خیلی خوابم میاد
اما فکرم خیلی درگیره
مغزم نمیذاره بخوابم
هزارتا تب تو مغزم باز شده ، به هزارتا چیز باس فک کنه، واس همین هنگ کرده
و کلا دیگه نه میتونه فکر کنه نه بخوابه
نمیدونم چجور ذهنمو آزاد کنم
حس جنسی منسیم هم رفته چن وقته
کلا خیلی بي‌حسم
روزا هم منگم
همه صداها انگار بم شدن
نمیتونم رو هیچی تمرکز کنم
رو هیچی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کاش شب تموم شه سریع
~~~~~~~~~~~
گاهی یه چیز تو ذهنم بم میگه ک
یه عذرخواهی من بدهکارم.اونم به علت غیبت یهویم اونم دقیقا وقتی که شروع کردم به تعریف کردن بود.اخرین پستم رو خیلیی وقت پیش منتشر کردم که بعد از اون دايم به دنبال کارهاي ثبت نامم بودم که بتونم تمومش کنم و برم ايران تا اوايل شهریور که بايد دوباره برگردم بوداپست چون 10 سپتامبر دانشگاهم شروع میشه.
و اما تو اين مدت از بس اعصابم خراب بود که چرا کارم پیش نمیره که نگووخلاصه اونقدر رفتم و اومدماونقدرر پیگیری کردم تا بالاخره امروز کارهاي ثبت نام
میگه ما ايرانیا  افسرده ايم چون همش میخايم ضجه بزنیم و .  لذا اينا خودکشی میاره!
گفتم آخه به اين بابا چی بگی؟ . بازم حرفاي کلیشه اي؟ . ببين افسرگی و . خودکشی توی مذهبيا بيشتره یا غیر مذهبيا و دورتر تر از مذهبيا؟
خلاصه دیدم حالم بهم میخوره از کسايی و حرفايی که بيخودی تنش بي مورد به جامعه تحمیل میکنه اونم با حرفاي کلیشه اي شونصد سال پیش گفته شده و جواب داده شده.
هوالمحبوب
یه جايی خوندم بعضی از ما فرزندان ناخواسته‌ی خداوندیم، اون لحظه کاملا درک کردم که نویسنده چه غمی رو تجربه کرده وقتی اين جمله به زبونش اومده. حالا دو سه روزه که حالم شکل عجیبي به خودش گرفته، تا حالا توی اين سی و یک سال، نشده بود که بي خبر از خونه بزنم بيرون، تا حالا با مامان قهر نکرده بودم، تا حالا زنگاي مامان رو رد نکرده بودم، حالا اما سه روزه باهاش حرف نمی‌زنم، هیچ حسی بهش ندارم، پر از خشمم و دستم به جايی بند نیست، پر از بغضم و اين ا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب