نتایج پست ها برای عبارت :

يه روز قسم خوردي

اعصاب نداشتم میخواستم بخوابم 
صدای لودر و کامیون از چند تا ساختمون اونورتر نمیذاره من بخوابم! 
چند تا خونه رو انگار دارن خراب میکنند میخوان مجتمع کنند چند شب بود سروضداشون نمیذاشت بخوابم
اعصاب خوردی امشب م نذاشت دیگه تحمل کنم 
زنگ زدم 137 و شکایت کردم!!! چه معنی داره اخه ساعت 3 نصف شب لودر و کامیون تو میدون کار کنه اونم تو منطقه کااااااااااااااااملا مسی!! 
خدا بخیر کنه فردا رو !!
عین بولدوزر میخوام جمع کنم همه رو :)))))))
این بغض سر خرابی دارد فرو ریخته ام , فرو ریخته ام . آوار تر از اینم که بشود تکه هایم را کنار هم گذاشت آه مسیح اگر معجزه ی پیامبری ات زنده کردن من می بود شکست می خوردی زنده کردن کسی که نفس نمی کشد آسان تر از زندگی دادن به کسی است که نمی خواهد نفس بکشد . #الهام_ملک_محمدی
یه پیشنهاد دارم براتون، به هیچ وجه به دیجی کالا و دیگر سایت های خرید و فروش سر نزنید.
چرا؟ چون با واقعیتِ افزایش نجومی قیمت ها مواجه میشید و جز اعصاب خوردی و مثل من پست گذاشتن در بلاگ کاری دیگه ای از دستتون بر نمیاد.
آخه یه تلویزیون چیه که در عرض یک ماه از اردیبهشت تا خرداد 5-6 میلیون افزایش قیمت پیدا کرده؟
وقتی تصمیم گرفتی که یه کاری رو انجام بدی ، حالا فرقی نداره که چی باشه از رفتن به دستشویی عمومی ، خرید از مغازه ، صحبت با دیگری و . اصلا به خودت نگو حالا وایسا تا یه جای بهتر پیدا بشه ، چون واقعا اکثر اوقات پیدا نمی کنی و مجبور می شی برگردی و یا حتی مسافت بیشتر با اعصاب خوردی بیشتری رو بری تا به کارت برسی !!
پس در اولین مکان و در اولین فرصت کارت رو انجام بده و مطمئن باش که پشیمون نمی شی
وقتی تصمیم گرفتی که یه کاری رو انجام بدی ، حالا فرقی نداره که چی باشه از رفتن به دستشویی عمومی ، خرید از مغازه ، صحبت با دیگری و . اصلا به خودت نگو حالا وایسا تا یه جای بهتر پیدا بشه ، چون واقعا اکثر اوقات پیدا نمی کنی و مجبور می شی برگردی و یا حتی مسافت بیشتر با اعصاب خوردی بیشتری رو بری تا به کارت برسی !!
پس در اولین مکان و در اولین فرصت کارت رو انجام بده و مطمئن باش که پشیمون نمی شی
قبل اینکه از شرکت چار بزنم بیرون برنامه نویس آقای شین به برنامه نویس آقای محتبی ف گفت جام بده صاف جلوی کولر هستم گفت اشکالی نداره جاتو با آقای رضا ف عوض کن !!! بعد برگشت سمت من گفت آقای رضا ف جاتو فردا با برنامه نویس آقای شین عوض کن گفتم جامو خیلی دوست دارم !!! قشنگ هر کی میرسه بهم یه چیزی بهم میگه و روی اعصابم راه میره !!!! بعدش برنامه نویس آقای احسان ه بهم گفت چرا قبول کردی ؟ گفتم قبول نکرده ام !!! خب فردا اعصاب خوردی دارم !!! یعنی از الان اعصابم خورد
دنیا مثل یه ساندویچی میمونه که دادن میگن 1 ساعت وقت داری بخوریش. خوردی که هیچی نوش جونت اما اگه تو این یک ساعته نخوریش ازت میگیریمش میندازیمش دور حالا هر بهانه ای هم میخوای داشته باشی داشته باش. این که سیری این که استرس داری این که دندونت درد می کنه به ما ربطی نداره ما فقط اون یک ساعت رو میشناسیم بعد اون ازت میگیرنش هیچ کلکی هم این وسط وجود نداره بتونی یک ساعت رو بکنی یک ساعت و یک دقیقه.
دقیقا به ما یه عمر محدود دادن و باید ازش استفاده کنیم این ک
می‌دونید در مورد پول چه حسی دارم؟ یاد این بازی‌ها میفتم که باید هی بدویی
و سکه جمع کنی. از زمین خوردن ها و هر بار از نو شروع کردن ها که بگذریم
بخش غم انگیزش اینه که کلی زمین خوردی و پا شدی و باز دویدی و سکه جمع کردی
و حالا می خوای ارتقا بدی کاراکتر رو. مثلن میخوای یه شیلد ساده بگیری و می
بینی که عه؟! باید کل سکه هاتو بدی :))) و صفر بشی. بگذریم که یکی از لحظات
مصیبت بارش اینه که کلی دوتادوتا چارتا میکنی که چه قسمتی رو ارتقا بدی. و
میدونی بخش بدترش
به نام او.
لپ تاپو روشن کردم و داریوش داره میخونه :اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد."
منتظر بودم بنویسم از امروز ولی چیزی نبود جز اعصاب خوردی های معمول خونه 
شب ها بیشتر دلم میگیره جدیدا
تنها شدم.مثل وقت هایی که تهران تنها بودم.دلم میخاد برم تهران و دو هفته بمونم اونجا!
واقعا این هایی که تو این سن با خانواده زندگی میکنن خیلی سخته!!!یا شایدم من عادت کردم به تنهایی بودن یا بهتره بگم مستقل بودن!میرم اونجا دلم برای اینجا تنگ میشه ،برای تو جمع خانواد
فصل تابستون شروع شد؟خونتون خیلی گرم تر از پارسال شده؟دیگه کولر آبی جواب نمیده؟از شدت گرما و اعصاب خوردی به هیچکدوم از کارا نمی رسی؟دنبال آرامشی؟کلید حل همه این مشکلاتت اینجاست!کافیه فقط با ما یه تماس بگیری!! داکت اسپیلت میان شما و سرویس کاران مجرب و حرفه ای پلی ساخته است تا بتوانید بهترین برند های کولرگازی را با بهترین قیمت و بالاترین کیفیت و ضمانت داشته باشید.
 
فرق بین مردای قدیم و جدید: قدیمترها لحن مردها: گستاخی مکن زن! طعام را بیاور امــا اکنون : عسلم امشب ظرفا نوبت منه یا تو من نمیگم زن بشینه خونه ظرف بشوره ، خب پاشه تو خونه ظرف بشوره ! یه همچین آدمه دموکراتیم من اینا که یه تار موی همسرشون رو به یه دنیا نمیدن ، اگه همونو تو غذا پیدا کنن ؟؟؟؟؟؟؟ صداتونو نمیشنوم ؟! پشت هر مرد موفقی… بالاخره یه روز میخاره ! که هیچ زنی هم نمیدونه دقیقا کجاشه چگونه در کارهای منزل به زنمان کمک کنیم !؟ ۱- در خوردن غذا ب
بس کن رژیا. چقد میخوای گوشه اتاقت بشینی و زول بزنی به دیوار؟. چقد میخوای عزا بگیری واسه اینکه کنکور هیچی نشدی؟. شکست خوردی؟ باشه. اینهمه آدم دیگه هم شکست خوردن. اون شد ۱۶۱ و همه به به و چه چه، ولی کسی به تو نگفت خرت به چند؟ عیب نداره توهم خدارو داری. بلند شو از سر جات دختر. اینجوری بخوای ضعیف بازی دربیاری امسال که هیچ، سال دیگه هم قبول نمیشی.یک سال به خودت سخت بگیر. یکسال عاشقی تعطیل یکسال محمدو بیخیال شو. برات مهم نباشه که ناراحت بشه
آهنگ جدید ایرانی
با دو کیفیت ۳۲۰ ،۱۲۸ و پخش انلاین و متن آهنگ  از رسانه داب موزیک
Download New Music Afshin Azari | Sio Chand Sale
ترانه : میترا مهری پور , تنظیم : افشین آذری , پرکاشن : مهران فرشباف میکس و مسترینگ : احسان جوادی گیتار : عظیم , کلارینت : هادی جداری

 
متن آهنگ جدید افشین آذری بنام سی و چند ساله :
به روت نیاوردم دروغاتو هی تو خودم ریختم سکوت کردم
با چنگ و دندون پای تو موندم شاید عوض شی کم شه از دردم
با چنگ و دندون پای تو موندم شاید عوض شی کم شه از درد
دیشب تا  چهار صبح به خاطر ناله ننه ام برای گردن و قلب و نمی دونم چی دردش نخوابیدماز بس گفت یا ابوالفضل یا حسین(ع) و.فکر کنم اونام نخوابیدن!
تا چشممو گذاشتم رو هم دیدم یکی داره گریه می کنهتو چته روله؟ دلش درد می کنه.مامانم رفته دکتر بعد هر چی به الینا گفته بیا ببرمت توام سرما خوردی بلند نشدهتا مامانم در حیاط رو بسته و رفته.خانم یادش افتاده مریضه و زد زیر گریههی عر عر عر.می گم چرا نرفتی؟میگه خواب بودمگیج بودم
می گم تو تا الان سرما خورده بو
حضرت نبی یک فرمایشی دارند که می گه دو لقمه مونده به اینکه سیر بشید دست بکشید.حالا همه از باب بهداشت و سلامت اینو تفسیر کرده اند، من از یک دریچه نوین می خوام نگاهش کنم،و بلکه از دو تا!اول اینکه ولو اصلا دو لقمه دیگه ته ظرف مونده باشه، اونو بعدا که گشنه تون شد، یک ساندویچ کنید بزنید بر بدن خییییییییلی بیشتر حال می ده که الان در حالت سیری زورتپونش کنید به خودتون!اما دوم و مهمتر، اصل حفظّ جذّابیت لذتهاست!خوردن، لذت داره! حالا اگه شما همیشه خدا گشن
همه جا حرف از رفاقت و دوست داشتنه،گاها پسری رو به زندگیمون راه میدیم که عاشقانه دوسش داریم،ولی من خودم مث نخود پریدم وسط زندگی یه پسر که رفاقتانه بدجوووور دوسش دارم و هواشو دارم،مهم نیس کی چی میگه ولی خوش صدا ترین رفیقِ جانِ منه،تو سختیا.شادیا.خنده ها.گریه ها.جدایی هاااا تو همشون پیشم بوده و به راحتی میگم از همون درجه یک های روزگاره،پسر طوسیمون که عادت به قهوه ای کردن ملت داره،اسکل پلشت دوست دارم دیوونهههههشب تولدته و حقیقتا فاصله دست
هفته گذشته هفته خاصی بود. به قول خودم در رویا هم نمی‌دیدم که چنین اتفاقی بیفتد. سفر. خوابیدن زیر ستاره‌ها، چادر تاریک، آب‌انبار. قرار ملاقات در شهر خودش، پارک آبشار، اسلایدر، آهنگ شهرام شکوهی،مشاهده غروب خواجو، نماز مغرب و عشا، موبایل کافی، کوه‌صفه، دراز کشیدن روی چمن‌ها و صحبت در مورد نحوه آشنایی با همسر و دغدغه‌ها و . آبمیوه خوشمزه. 
خوابیدن لای چمن‌های پر گل در میان دشت. گرفتن عکس‌های متنوع. 
آخرین خداحافظی را یادت می‌آید؟ -آیا ا
_ گاهی انقدر دلت گرفته که دوست داری یه مشت سنگ برداری و بزنی شیشه احساست را بشکنی.اصلا دنبال چی میگردی تو این قاب خالی، خب سنگ را بردار بزن خودتو خورد کن، تو که همش دنبال خودت اینجا می گردی؟
میدونی اگر آدمش بودی الان باید کجا بودی و حالا اینجایی؟؟؟
_ که چی؟ خسته ام چیه باز دارم راه را اشتباه میرم؟ با خودم بودم، بازم تو اومدی؟
چی که چی؟ من نرفته بودم که بیام، این تویی که یادت میره منو ببینی!
راستش را بخوایی دارم یقین پیدا می کنم  که نمیدونی، خ
خبرسیدیم به مسئله ای به اسم خواستگارغالبا تصور عموم مردم اینه که دختر ها با شنیدن این واژه باید در پوست خودشون نگنجن،شرم و حیایی توام با شادمانی نامحسوس داشته باشن!و خب همین تفکر همگانی محدودکنندست که ذهن و روح منو بهم ریختهمن.یه دختر هیجده ساله که پر از فکرم.پر از دغدغه های کوچیک و بزرگم که شاید تنها برای خودم مهم باشنبه ازدواج فکر  میکنمانکارش دروغ محضهحتی شاید صحنه های خواستگاریو بارها تو ذهنم مجسم کنماما چیزی که یکم توضیحش برای ب
با سلام و درود به همه فرزندان ایران زمین.
از امروز و با آغاز پانزدهمین ماه زندگی پسر عزیزم طاها ، تصمیم براین گذاشته ام که آنچه می نویسم خطاب به فرزندم باشد.
فرزندی که 14 ماهه شده و چند سالی باید منتظر بمانیم تا خواندن را بیاموزد و آنچه را که می نویسم بخواند.
پس بریم که رفتیم.
طاها جونم 17 تیرماه 98 هم گذشت و وارد پانزدهمین ماه تولدت شدی. نمیدانم چه زمانی این مطالب را خواهی خواند. نمیدانم خوشحال خواهی شد یا غمگین. نمی دانم سر شوق خواهی آمد یا عبوس
ساعت 4 صبحه، نیم ساعت پیش با گریه ی امید بیدار شدم. طبق هر شب، گشنه اش بود،شیرش رو خورد و خوابید.
ولی من دیگه خوابم نبرد.نشستم پای لپتاپ و مثل همه ی وقتایی که دلم میگیره برات تایپ میکنم.نامه هایی که هیچوقت ارسال نمیشن.
میدونم این فکرا غلطه ولی چی میشد اگه تو پدر پسرم بودی؟ دنیا به آخر می رسید یا از بزرگی خدا کم می شد؟
راستی بهت گفتم چرا اسمش رو گذاشتم امید؟ چون بعد تو، تنها امیدم برای زندگیه.
عجیبه ولی گاهی نگاهش مثل توعه، همونقدر شیطون و دلر
آرام باش. نترس. این من هستم.
 من تو را دیدم.
آن وقت که تکه تکه ات می‌کردند و تکه هایت را طوری کنار هم می چیدند که گویی هیچگاه تکه تکه نشده بودی و تو لبخند میزدی و من شعر می خواندم.
من تو را دیدم.
وقتی که گیسوانت را به بدرقه ی باد حراج کرده بودی و فریاد میزدی کسی قاصدک ها را ربوده است.
وقتی که درد، پنجه می کشید و چشمانت در آرام ترین اقیانوس ها غرق می شدند؛ دیدم که قلبت را بین سطرهای شعر جا گذاشتی و هیچگاه پی اش نیامدی
وقتی که دستم را می فشردی و میخوا
وقت هایی که پیشم نیستی عزیزم به سختی همین طور میگذره و چه برسه ببینم ناراحت هم هستیناراحت از این نظر که فلان احمق که دوست اسمش را گذاشتی باعث اعصاب خوردی هر 2 ما میشه راسش عزیزم بهت گفته بودم پرو دپ را اصلا باهاش میونه خوبی ندارم متاسفانه از اونجایی که داخل این خراب شده به دنیا اومدیم نمی تونیم توقع زیادی از ادمهایی داشته باشیم که سراسر عقده و کینه اند پس چه کاری داخل گروه موجودات زنده حسابشون کنیم؟؟؟خیلی راحت باید بتونیم بزاریم کنار ک
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و الصلاة و السلام علی رسول الله الأعظم و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین.
السلام علی الحجة بن الحسن اکی العسکری.
با سلام و عرض ادب،
خیلی دلم می خواهد که درباره ی مهدویت در علوم قرآن و روایت و به همچنین مباحث تخصصی مهدویت در ابعاد گوناگون، نوشتار هایی تخصصی و مفصل بنویسم و در این وبلاگ به صورت اختصاصی، آن ها را با شما به اشتراک بگذارم، منتهی گیر کردن در مشکلات دردسر زای روزمره
مثل آهنگی که گذاشتیم رو تکرار و به‌مدت طولانی گوش می‌دیم و وقتی که قطعش می‌کنیم متوجه می‌شیم چه آرامشی پیدا کردیم؛ مثل فیلم مزخرفی که می‌شینیم تا آخر تماشا کنیمش و وقتی حوصله‌مون سر رفت و تلویزیون رو خاموش کردیم می‌بینیم که چقدر بهتره حال‌مون؛ مثل تلفنی حرف زدن با آدمی که واقعاً حرفاش برامون بی‌معنیه و تا یه حرفش تموم می‌شه دوباره ازش می‌پرسیم دیگه چه خبر، ولی حواس‌مون نیست که هی داریم گرفتار همون دور باطل می‌شیم تا اینکه بالاخره م
رِی: همین الان یه جایی توی لندن، یه درخت کریسمس هست که زیرش چند تا هدیه هست که هرگز باز نمی‌شن؛ اگه از این ماجرا زنده بیرون اومدم می‌رم اون خونه رو پیدا می‌کنم، از مادری که توی اون خونه‌س عذرخواهی می‌کنم [که پسرش رو کشتم] و هر مجازاتی که برام انتخاب کنن رو قبول می‌کنم: زندان. اعدام. مهم نیست؛ چون حداقل اگه زندان باشی یا اگه مرده باشی، توی بروژِ لعنتی نیستی. لعنتی. شاید جهنم همینه که مجبور باشی تا ابد توی این بروژِ لعنتی بمونی 
در بروژ
دانلود آهنگ جدید  به نام تردمیل
متن آهنگ جدید  به نام تردمیل
ببخشید من فارسیم یکم ضعیف شده
یه وقتایی هم بحث نیازه یه چی مثل غذا
شماره یک بیداره بیدار ترین آ
بگو از خونه ی گرم و بهشتیمون منو از خود سنگینم بکش بیرون
بگو دنیا وزنشو از من برداره بزار برسم به هوا و حرف عشقمون
بگو خسته ام از تکرار این درسا بگو که تیکه پاره ام من زا این بحثا
من از دلشوره و دلتنگی مرده ام دلم لک زده واسه گرمیه دستات
منو یه عالمه از بودنت
اگه امروز آخرین روز عمرت باشه چکار میکنی؟.

این رو ساعت 8 شب بعد از پیام صوتی 3 دقیقه ای که همینجوری از هرجا حرف زده بود ازم پرسید. 

مثل هر روز امروزم دیر رسیدم و بازم دیدم که این پسره مثل هر روز اون گوشه ی راهرو نشسته و داره به شاگردش آلمانی یاد میده. دیدم که نگاهش دنبالم کرد اما مثل هر روز یادم رفت!
بعد از کلاس مثل همیشه اومدم بیرون منتها تو حیاط جا نبود بنابر این نشستم تو راهرو با یک عدد تیتاپ و دنت. تو دنیای خودم غرق بودم. و هزاران کاری که باید
مکالمه ی اینجانب(اینترن اطفالی که فردا مورنینگ داره) با مجتبی اینترن طب اورژانس!
_سلاااام بر آقای دکتر خوشتیپ گرل کیلر!
+بگو?(به حالتی به تخمم وار)!
_میگم چیزه.خوبی?
+کاری داری بگو،میشنوم.
_مجتبی جون مادرت تا صبح برا اطفال ویزیت نذارین ما مورنینگ داریم.
+اوه،گرون تموم میشه.
_تو جون بخواه عزیزم.بعد اتمام کشیکت قرار دم بوفه:D
+حالا تا فکرامو بکنم.
_مجتبی لوس نشو خداوکیلی نذارینا.
+دیگه داری وقتمو میگیری خانم دکتر.
:////
*تو بیمارستان اصولا خر ا
ساعت از سه گذشته، در حالی که پیتزا هنوز روی میزه، از اکیپ جدا میشیم و از فودلند بدو بدو میایم بیرون و توی راه فقط فحش میدم به نوید! بهش میگم ببین! تاکسی میگیری، توی راه هم هر جا دیدیم از "اینا" دارن نگه میداره تا من یه دونه نارنجی‌ـشو بخرم! بعد هم هر جور شده قبلِ چهار منو میرسونی شیخ بهایی وگرنه بلایی به سرت میارم که نفهمی از کجا خوردی! درسته میدونه بلایی به سرش نمیارم ولی اونقدر رفیق هست که کاری نکنه اعصابم خرد بشه! قبلِ پل‌فی از تاکسی می‌پر
* یکشنبه قرار بود وسط روز از مؤسسه برم بیمارستان، وقت دکتر داشتم. به مامان زنگ زدم ببینم نوبت چندم به من افتاده که گفت نمی‌خواد بیای، دیگه نمی‌رسی. منم یه ذره الکی ناراحتی کردم ولی چون کلی کار داشتم واقعا خوشحال شدم. 
مامان مثل دفعۀ پیش، وقت ویزیت زنگ زد بهم و تلفنش رو گذاشت رو بلندگو تا سوال و جواب‌ها با خودم باشه.
دکتر گفت که هم غده کوچک‌تر شده هم میزان ترشح هورمون خیلی پایین‌تر اومده؛ ولی هنوز باید دز دارو رو بالاتر ببریم. این بخش از مکال
صبح با سر و صدا و هیاهوی اهل خانه بیدار شدم، چند دقیقه‌‌ای طول کشید تا بتوانم به خاطر بیاورم این همه سر و صدا بخاطر چیست، قرار بود آن روز مادر و خواهر‌ها به دعوت‌ چند تن از اقوام راهی زیارت بی‌بی حکیمه شوند و این هیاهوی سرِ صبح هم برای جمع کردن بار و بندیل سفری یک روزه بود!
غرغرکنان از اتاق بیرون آمدم، ساعت دیواری حدود ۸ صبح را نشان می‌داد،‌ پایم که به حیاط رسید چشمم به برادرها که کنار هم وسط حیاط نشسته‌ بودند افتاد ؛ به شاخه‌ی بریده‌ی در
 
از دیروز دغدغه داشتم تا کارها را جوری راست و ریست کنم که امروز به مراسم تشییع شهدا برسم. راستش خیلی این در و اون در زدم و بالاخره بخشی از کارهای قبل از ظهرم را که اولویت چندانی نداشت، به هفتۀ بعد موکول کردم. فقط مانده بود کار آقای میرایی که از دو هفتۀ پیش برای ساعت 11 امروز تنظیم کرده بودیم. ایشان باید از کرمانشاه می آمد. به همین دلیل تغییر زمانش ممکن نبود.
 بعد از نماز صبح به ذهنم رسید که کار آقای میرایی را با یک ساعت زودتر به دفتر یکی از همکارا
یک سری مسائل هستند که همیشه در ذهن من چرخ می‌زنند و سر و صدا می‌کنند. کمی به آن‌ها فکر می‌کنم، کمی با دیگران مطرح می‌کنم و در نهایت کمی‌ شفاف‌تر می‌شوند اما در نهایت  پیش‌ خودم اعتراف می‌کنم که اگرچه مسأله کمی شفاف‌تر شده است اما هنوز در هاله‌ای از ابهام است. یعنی همه‌ی بحث‌ها و فکرها نمی‌توانند در نهایت موضوع را از حالت کلی ابهام برایم خارج کنند.
بحث تأثیر شرایط بیرونی در زندگی آدم یکی از این بحث‌ها برای من است. آنطور که من می‌فهمم
خب سال ما از ۱۸ فروردین شروع شد و همین یه مورد یکی از تصمیمات امسالمه که واسه انجام یه کار، کارای دیگه رو تعطیل نکنم. خب من در بدترین شرایط ممکن روحی ووجسمی رفتم سر امتحان در حدی که متنو می دیدیم و میخوندم ولی هیچی تو ذهنم راجع به چیزی که میبینم نمیومد. توی دونه دونه سلولهای مغزم حس خلا داشتم. نتیجه امتحانی که دوشب بیدار باشی در کل روزشم اعصاب خوردی داشته باشی بدون صبحانه و در بدترین حالت جسمی یه خانوم بری از قبل کاملا مشخصه و کاملا به دید یه تج
۱) صبح با عجله تو کمد دنبال لباسم می‌گشتم و پیدا نمی‌شد، ناچاراً سارافون آبی آسمونیم که خیلی وقت بود دیگه نمی‌پوشیدم و حتی برام تنگ شده بود رو پوشیدم و رفتم تو حیاط ؛ به محض دیدنم با تعجب میگه "چقدر لاغر شدی دختر!" یه نگاهی به خودم انداختم و تازه یادم اومد که این لباسه برام تنگ شده بود ولی الان نه تنها تنگ نیست کم‌کم داره گشاد هم میشه! بهم میگه:
_چکار کردی که لاغرتر و سفید‌تر شدی؟! _ برای سفید شدن که الان چند روزه همش تو اتاق خوابیدم و کمتر حتی
پس از روز ها میخوام بنویسم :)
الان ک مینویسم انقد خستم که حال ندارم لپتابو روشن کنم هات اسپات کنم و.
و با گوشی مینویسم.
اومدم دزفول!شهری که بار ها میگم ازش متنفرم!
نه از خوده شهرش!از ادماش!
نه از همه ی ادماش!از فامیلام!
از حاشیه های فامیلی!
از دعوا!
از حرفِ مفت!از ننه من قریب انبازی (حتی بلد نیستم درست بنویسمش!)
از دو رویی!
از میش بودن تو لباس گرگ!و تظاهر!
وقتی میام دزفول فقد منتظرم از شهر بزنم بیرون تا از این قالب لعنتی که برای خودم ساختم رها شم!
من غ
نشسته‌ام و خیره شدم به دیوار، به ترک‌هایش، حرکت قشنگی دارد، روی یکی‌ از ترک‌های نازک، عمیق می‌شوم و با چشم حرکتش را دنبال می‌کنم، صدای انداختن کلید در قفل، از عمق ترک دیوار، پرتم می‌کند بیرون! با یک کیسه گردو وارد می‌شود و می‌گوید: گردو خریدم. ارزون بود، گفتم برا فسنجون خوبه.» لبخند می‌زنم. پارچه‌ی کوچکی در آشپزخانه پهن می‌کند و کیسه‌ی گردوها را روی پارچه خالی می‌کند. یک گردو را برمی‌دارد و گوشت‌کوب را بر سر گردو می‌زند؛ یک‌بار،
غرب زده، بالاخره یا میخوری یا میزنی. غرب هم همین است به بعضی‌ها که می‌رسد یک مشت توی سرشان می‌زند، طبیعتش وحشی است. از زمان بربرها، ساکسون‌ها و گال‌ها همین طور بود. اما یک کم که بزرگ‌تر شد دیگه فقط مشت نزد، لگدی هم می‌پراند. این طور شد آن‌هایی که هم لگد خورده بودند هم مشت، شدند غرب‌زده.
غرب‌زده‌ها دو نوع هستند، همین طور که آدم‌های توی دعوا دو نوع هستند. بعضی‌ها فقط می‌ایستند و کتک می‌خورند، بعضی دیگر هم می‌خورند هم می‌زنند، شاید هم ب
حتما تاحالا پیش اومده که با دوستانتون صندلی داغ بازی کنید و سوال کم بیارید. در این پست میتونید 141 سوال پیدا کنید که از دوستان بپرسید. :) اگه سوال جالبی در ذهنتون هست بگید به لیست اضافه بکنیم. در ضمن اگر خواستید میتونید در نظرات به هرکدوم از سوالات هم خواستید جواب بدید. (^_-)

1. یه بیوگرافی از خودت میگی؟2. چقدر میتونی به شرق بری، بدون اینکه به غرب برسی؟3. اگه مجبور باشی یه کرم رو بخوری، چجوری میپزیش؟4. اگه یه ماهی بودی، دوست داشتی چه نوع ماهی باشی؟5. ا
یه گرامر زبان هست به اسم "گذشته در آینده". با دیدن اولین پستی که تحت عنوان چالش "تصور آینده" بود، ذهنم flashback زد به زمانی که کانون زبان میرفتم. عنوان پست من برگرفته از اون گرامره. :) خب دیگه بریم سر اصل مطلب!
 
 صدای گوشیم بلند میشه. یه چشمم بازه یکی بسته، نیمه هوشیارم. دست میبرم به سمت میز کنار تختم تا گوشیم رو جواب بدم.
+ سلام. صبح به خیر نفس مامان.
- سلام مامان. خوبی؟ بابا چطوره؟ صبح تو هم به خیر!
+ الحمدلله. ما خوبیم. بیدار شدی دخترم؟ الان بیداری کامل
قسمت سوم 
ساعت 3 بعد از ظهر . 
سوهو: حاظرشید بریم
دیگه!!!! 
+ خدا لعنتت کنه  
دی او:به کی داری میگی ؟؟؟
 +به تو!!! عریزم !!

دی او: چرا من که هیچی وللش . 
+ چون فلفل ریختی تو غدام .
 دی او: من که
عذ. اصلا مگه نگفتی که چیزیت نمیشه ؟؟؟ 
+ قرص نخوردم و الان کل بدنم می خواره
، می دونی چه حسی داره؟؟؟  خدا لعنتت کنه
!! 
دی او : باشه فهمیدم ، خدا لعنتم کنه !!! 
+ باتو نبودم !!! 
سوهو: پس به کی
میگی؟؟؟ 
+ به کای !!! 
کای : من ، چرا، مگه چی کار کردم ؟؟
 + تو روخدا دیگه
صفورایِ عزیزم! هزار و دویست و سی و هفتمین روز از آخرین دیدارمان هم گذشت، یک ساعت پیش که حساب کردم و به این عدد رسیدم به نظرم مضحک و خنده دار آمد، من تا امروز فکر می کردم هزار سال است که ندیدمت، بعد خاطرات یکی یکی پررنگ شدند و حجم گرفتند. زخم های کهنه سر باز کردند و از هر روزنی رخنه کردند به درونم. این حجم گرفتن ها و رخنه کردن ها هر ازچندگاهی می آیند به سراغم و هربار به شکلی تکرار می شوند، یادم نیست آخرین بار کی بود، این هزارسال ندیدنت، خودت و خاطر
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب