نتایج پست ها برای عبارت :

پسر دایی تولدت نبارک

میدانی به اطمینان صد در صد رسیده ام که من یک شبح در زندگی اطرافیانم هستم چرا که بود و نبود من هیچ فرقی ندارد وقتی بست فرند سیزده چهارده ساله ام روز تولدم بپرسد تولدت کی بود باید گل گرفت در این زندگی را
به عنوان یک تصمیم بزرگ دیگر نباید انتظار داشته باشی روز تولدت روز مهمی در زندگیت باشد چرا که هربار فقط غم و اندوه ناشی از تنها ماندن برایت به ارمغان دارد
تمام
بهترین) خواهرم:
تولدت یه روزه مثل بقیه ی روزا و هیچ ارزش بخصوصی نداره جز اینکه به بعضیا وجودتو یادآوری کنه ،‌ البته اگهه یادشون بمونه
تمشک‌ترین) ”در من خری هست که همچنان تو را دوست می دارد،
 و در تو چیی هست که هیچ‌وقت نمیفهمد.
تولدت مبارک
+جواب دومی رو چون نمی‌تونم به صاحبش برسونم، همین‌جا تخلیه می‌کنم دور هم باشیم:
 شما انقدر صاف و شفافی که درون و بیرونت هیچ فرقی باهم نداره مهندس.✋
* مثل همونی که به بعضی فیلما می‌دادن.
سلام 
۲۴ سال پیش در چنین شبی بشارت تولدت را در همین سرزمین دریافت کردم. وشوق و جدی وصف نپذیر
تولدت به ماه قمری مبارک
هدیه تولدت یک طواف بر دور بیت بود با نماز داخل حجر اسماعیل و دعای :رب هب لی ذریة طیبة انك سمیع الدعاء. و نیز : ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین واجلنا للمتقین اماما 
امیدوارم عاقبت بخیر باشی و مصداق هر دو آیه.
جملات بالا متن پیغام پدرم از مکه مکرمه بود که چند ساعت پیش دریافت کردم
چقدر اشک ریختم .
خیلی حسرت‌ها تو دلم زند
وی در سالهایی ن چندان دور ، در چنین روزی دیده ب جهان گشود!
گویا پروردگار از همان ابتدای خلقتش، سرنوشت اورا با خودکار سبز نوشت!!!
ب سبزی برگ گل.
ب سبزی چمن.
ب سبزی انسیتی!
.
خوشحالم ک ب دنیا اومدی و بخشی از دنیای من شدی.
آیینا. مکنه ی کوچولوی کیوت دوس داشتنی فوروای. نونا خیلی خیلی خیلی دوستت داره.
نونا رو ببخش ک امسالم نتونست پیشت باشه.
سعی کن روز تولدت شادترین آدم دنیا باشی! مگ آدم چند بار ب دنیا میاد آخه؟ ب این فک کن ک چقدر خوب شد ک ب دنیا اوم
سلام نرگسم!
سلام عزیزتر از جانم!
امشب تو پیش من نیستی. مادرت دوست داشت برود خانه ی مادربزرگ من و یک روزی را آنجا با عمه های من سر کند. دوره ی نامزدی بعد از اینکه مادرت را آورده بودم اهواز و چند روزی را اینجا گذراند، برگشتیم اردبیل و یک بار به دايي اش گفتم: این دختر شما به پدر من می گوید: پدرجون! و به مادرم: مادرجون، این مشکلی ندارد اما اینکه به عمه های من بگوید: عمه جون، این را کجای دلم بگذارم؟ دايي مادرت و مادربزرگت و مادربزرگ مادرت که همگی آنجا ب
اِدی: من می خوام برم پیش خواهرم، اونجا یه شیرینی فروشی بزنم. برای روز تولدت یه کیک بزرگ می فرستم.
جک: من از کیک تولد بدم میاد.
اِدی: چی؟ بدت میاد؟ چرا؟
جک: می دونی ، اینایی که میگی ، به روحیه ات نمی خوره. تو دوباره میری سراغ ی چون تو یه ی.
اِدی: آدما عوض می شن جک 
جک: روز ها عوض میشن، ماه ها عوض میشن ، فصل ها عوض میشن، ولی آدما هرگز عوض نمیشن.
ادی: چرا عوض می شن، خود تو هم عوض میشی. می دونی می خوام رو کیک تولدت چی بنویسم ؟ جک موزلی. هه آره برات می فر
عکس علی ضیا و مادرش
عکس علی ضیا و مادرش
علی ضیا مجری خوب و دوست داشتنی تلویزیون ضمن تبریک تولد مادرش ، عکس از خود و مادرش منتشر کرد ، برای مشاهده این تصویر در ادامه با سایت تفریحی پارسی سرا همراه باشید.
علی ضیا و مادرش
علی ضیا با انتشار تصویر بالا نوشت : مادر بودن واژه ی عجیبی است حضرت اغوش حضرت مادر حضرت لبخند های دور غصه های زیاد تولدت شب قدر من است احیا میگیرم و خدا رو شکر میکنم که مرا در دامن تو به دنیا اورد و پرورش داد تولدت مبارک حضرت مادر
وااااای امروز تولد رهامهخب میریم که داشته باشیم اقای هادیان رهام خان تولدت مباااااااااااااااارک بهترینها رو برات ارزومندیم همگی کنار هم امیدواریم این روزهارو به خوبی و خوشی سپری کنیمایشالله به بهتر از اینها تو زندگیت برسی کنار هر کسی که میخوای ماها عاشقتییییییییییییم 
هر انسانی یک ستاره است که روزی در آسمان دنیا متولد میشود
اما هر چه گوهر وجودش خدايي تر شد درخشانتر می شود
ستاره ها همه می توانند بدرخشند و آسمان دنیا را رویایی کنند
اما درخشیدن چندان هم کار آسانی نیست برای ما آدمیان خاکی.
تیر ماه تو متولد شدی  و در این میلاد، دست های گرم تو بود که سرمای این روزها را به باد می داد
و بودنت به من دلگرمی میدهد
و قدم های محکم و نازدانه ات که تا هرکجای عالم هم قدم است با دلم.
 گرچه راه دور است اما آنان که در دل ها ه
از جنگل ک اومدیم اونقدخسته بودیم ک تا ظهر خوابیدیم و مامان ناهار بادمجان خورش درست کرد رفتم تواینستا دیدم خاله استوری گذاشته ک تولد پدربزرگمه ب مامان گفتم و تعجب کرد یادش رفته بود بعد ب دايي زنگ زد و برنامه ریختیم ک شب بریم خونه پدربزرگ وایزش کنیم کیک و میوه واجیل وخرت و پرت خریدیم ک بریم منم رفتم ی دوش گرفتم و حاظر شدیم ک دايي بیاد و بریم ابجی قبل اینک دايي شون بیان با .بابا رفت تا توی شهر دیدم دوتا پلاک و زنجیر خریده اسم انگلیسی خودم و
متن تبریک تولدمتن تبریک تولددر این مطلب مجموعه ای از جدیدترین و زیباترین متن ها و اس ام اس های ادبی و رسمی با موضوع تبریک تولد برای عزیزان را جمع آوری کرده ایم ، در ادامه با سایت تفریحی پارسی سرا همراه باشید.متن تبریک تولدتبریک تولد زیبامیلاد تو شیرین ترین بهانه ایستکه می توان با آن به رنج های زندگی هم دل بستو در میان این روزهای شتاب زده عاشقانه تر زیست.میلادتو معراج دستهای من استوقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویمپیامک عاشقانه تولدآرزو می
سلام ریچارد عزیز!
امروز سالگرد تولدت بود. صد و یکمین سالگردِ تولدت، اگر بخوایم دقیق باشیم. صد و یک سال از روزی که به این دنیا پا گذاشتی می‌گذره. امروز توی نوشته‌ها به عنوان فیزیکدانِ افسانه‌ای» ازت یاد می‌کنن. اگر بودی؛ می‌دیدی که چطور الکترودینامیکِ کوانتومی‌ای که توسعه‌ش دادی هنوز با قدرت پدیده‌های طبیعت رو توجیه می‌کنه. چطور بعد از اون سخنرانیِ تاریخیت؛ توجه‌ها به ابعاد کوچک معطوف شد و نانوتکنولوژی رونق گرفت. دیاگرام‌هایی که تو
هیچ وقت دوست نداشتم و علاقه مند نبودم نسبت به ادما نظرم رو عوض کنم،خصوصا اگر اون ادم ها روزی جزء کسایی بودن که دوست شون داشتمبدگویی از اون ها پیش دیگران یعنی اشتباه بودن انتخاب من!حالا شاید این رفتار به غرور و ترس از شکسته شدنش برگرده،اما هرچی که هست الان دوست دارم بگم که تولدت مبارک!به دور از تمومی حاشیه ها کینه ها ناراحتی ها و تمومی کارهای بچه گانه!هیچ زمان نمیتونی متوجه بشی که اینطور لطیف و دوستداشتنی بهت تبریک گفتم.
یه جوری دلم سنگینه که انگار تقصیر منه . 
مادربزرگم خونه ش رو تغییر داده کابینت و کمد و رنگ دیوار رو . مامان گفت ،خاله گفت ، مامانی گفت :وفا چه مدلی باشه ؟ من گفتم، طرح نشون دادم ،دايي م منتظر موند زن دايي م و خواهر زاده زن دايي م طرح دادن و همون و اجرا کرد!! و تهش گفتن تو مگه نظر دادی؟؟؟ مامانی گفت امیر بد شده مامان گفت امیر واقعا بی معنیه خاله گفت چه بی کاربرد !  دايي ترش کرد ! اخم کرد تند گفت . من چرا دلم پره؟ چون گفتم هرچی میگیم کار خودت رو میکنی
همه جا حرف از رفاقت و دوست داشتنه،گاها پسری رو به زندگیمون راه میدیم که عاشقانه دوسش داریم،ولی من خودم مث نخود پریدم وسط زندگی یه پسر که رفاقتانه بدجوووور دوسش دارم و هواشو دارم،مهم نیس کی چی میگه ولی خوش صدا ترین رفیقِ جانِ منه،تو سختیا.شادیا.خنده ها.گریه ها.جدايي هاااا تو همشون پیشم بوده و به راحتی میگم از همون درجه یک های روزگاره،پسر طوسیمون که عادت به قهوه ای کردن ملت داره،اسکل پلشت دوست دارم دیوونهههههشب تولدته و حقیقتا فاصله دست
ملت کی میخوان بفهمن وقتی به من پیام میدن و سین نمی کنم
یعنی دوس ندارم سین کنم
لازم نیست بیان اس هم بدن که برو فلان کوفت رو چک کن
بهمان درد رو چک کن
اومده پیام داده فلانی واس تولدت فلان چیزو استوری کنم؟
قبلا یه بار گفتم نمیخوام اصلا کسی استوری و اینا بذاره
بعدم الان انتظار داره مثلا چی جوابشو بدم ؟
وای آره خوبه دستت درد نکنه خیلی خیلی ممنونم؟
خدایا من چرا انقدر در همه زمینه ها ریدم
اگه بی منته دیگه گفتنش چیه؟
بعد میگین مثبت درمورد شون فکر کن و ف
رسیدم به این نوشته توی کتابی که خودت بهم هدیه دادی:
وقتی تو تمام سعی ات را میکنی تا کسی را فراموش کنی این یعنی اینکه او شدیدا فراموش نشدنی است!
من خوب میفهممش دقیقا مث تو.

میدونی خیلی مهمی واسم و اگه قرار بود توی دنیا فقط یک نفر حالِ منو درک نکنه دعا میکردم تو باشی و هیچوقت چیزی که من تجربه کردم رو تجربه نکنی ولی خب همیشه همه چیز اونطوری که میخوایم نیست و نمیشه:/
وقتی جز از کل رو میخونم سطر به سطرش جلوی چشامی و لحظه به لحظه دلتنگت میشم.
کاش میشد
فرستنده : cherry blossem 
گیرنده : sama0_0
تاریخ ارسال : ۱۳/ ۴ /۹۸
متن : 
همیشه و حتی الان اینطور فک میکردم ک ادمایی که تعداد زیادی دوست دارن و دور و ورشون شلوغه موقعی که لازمه روی خیلی از اطرافیانشون که باهاش بگو بخند داشتن نمی تونن حساب کنن . به خاطر همینم که شده همیشه دنبال یکی دو نفر بودم ک بشه روشون حساب کرد و هرچند سخت بود ولی شد! تیوری این بود : خوش شانس باشی پیدا میکنی ، نباشی هم خب نثل این همه ادم دیگه که همچین کسایی ندارن تو زندگیشون . یکی به این ام
سلام
شب تولد امام رضاست
اما دل من ناآروم ترینه
تنهای تنها
امشب رفتم هیات و توی مراسم مولودی برای دل غم زده خودم گریه کردم
ولی باز دلم داغونه
انگار با هر باد دلم ت میخوره
دلتنگی گاهی نفس رو توی سینم حبس میکنه
هنوز با آهنگ های قدیمی و یا غمگین بی هوا دل من می پاشه از هم.
رفتم داروخانه-!
امروز رفتیم واسه فروش و بد نبود
خیلی کلافه ام
خیلی دلم میخواد مسیری و دری برام باز بشه
سرده.حال دلمو میگمسرد و تاریکه
خیلی دیرهچرا خواب نمیرم.
بیخیال
دلم می‌خواد بنویسم، از همه چیز.از این که دوس دارم رانندگی یاد بگیرم، از این که امروز سر مراسم بله‌برون حمید، یه تکه از گوشت مرغ رو داشتم می‌جویدم و هی می‌جویدم و هی می‌خواستم قورت بدم و نمی‌شد و صبا کنارم نشسته بود و جفتمون نشسته بودیم به در درون گریستن، که در این موقعیت خطیر باید چه کنیم، آخرش بعد از یه ربع تلاش، بالاخره رها شدم ازش. از این که با صبا Mary Poppins Returns رو دیدم و در کمال حیرتم خسته‌کننده بود، از این که تازه الان دیدم ساعت ۱:۵۰ است
شاید امروز یه روز خیلی عادی باشه برای همه. شاید حتی تاریخ امروز رو یا اینکه چندشنبه هست رو یادتون رفته باشه. اما برای من امروز خیلی قشنگه! چون کسی تو این تاریخ به دنیا اومده که ندیده دوستش دارم و هرچقدر دنبال دلیل برای حالم بگردم پیدا نمی شه یا از بس زیاده یا اصلا وجود نداره.
همه ما تو زندگی کسایی رو داریم که بخاطر خوبی واقعیشون ازشون متشکریم. تولدت مبارکا دوستم.
مامان و خاله و دايي معمولا آخر هفته ها میرن دماوند،به با ما هم همیشه میگن که بیایید آخرین باری که رفتم خیلی خسته شدم علاوه بر اینکه شلوغه و نمیشه آدم بیکار باشه، آخر خسته و کوفته میرسی خونه و صبح شنبه باید بری سر کار و این خیلی سخته برام
این هفته هم گفتن بیایید و من دوباره گفتم نه، به شدت نیاز به تنهایی و خلوت دارم چیزی که اونجا امکان پذیر نیست و کلا هم جو بعد از فوت دايي برای من غمگینه
ولی از طرفی وقتی یاد آخرین دماوندی که دايي محمد
یا هر بار از کنار نرده‌های سبز دانشگاه اصفهان رد بشویم، باید تاکید کند: نگاه کن. کهنه فتنه از این جا شروع شده؛ از دانشکده‌ی علوم انسانی متشکر باش بابت تولدت!
بعد من فکر کنم: مثلا چه می‌شد اگر ۲۹ سال پیش از این‌ها خراب شده بود؟
و‌ امروز در عدم خودم  نوشِ نبودن می‌کردم
و نمی‌رفتم پای تخته‌ی یکی از کلاس‌های خالی‌اش منطق را به تمسخر بگیرم که: هیچ الفی ب نیست، پس هر ب‌ غلط می‌کند الف باشد و
فلان.
و درضمن، یک جسم می‌تواند همزمان در هفتصد مکان
بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده ایبرای من فقط بگو خواب بدی که دیده ایاگر که اعتماد تو به دست این و آن کم استتکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم استبه پای صحبتم بشین فقط ترانه گوش کنجام به جام من بزن جام مرا تو نوش کنترا به شعر می کشم چو واژه پیش می رویمرگ فرا نمی رسد تو تازه خلق می شویتو در شب تولدت به شعله فوت می کنیبه چشم من که می رسی فقط سکوت می کنیاگر کسی در دل توست بگو کنار می رومگناه کن به جای تو بر سر دار می رومشاعر: افشین مقدم 
امروز روزم قشنگ بودبه قشنگی وقتی که به ایده‌ی تو دیوانه‌وار میخواستم پاهایم را در شن‌های کویر و خنکیِ آب‌های دریا فرو ببرم.به قشنگی وقتی که دل بستم به لقبِ شبدر سبزِ چهاربرگِ سحرآمیزی‌ که تو به من تحفه کردی.به قشنگی وقتی که کوفته‌های خاصِ دست پختِ دلپذیرت را زیر زبانم فراموش‌نشدنی دیدم.و به قشنگی وقتی که تو را دیدم.جیغ بزنم تا احساساتم دنیا را فرا بگیرید؟!من با دیدنِ تو،با خودم و‌ دنیا رفیق‌تر شدم و حالا چیزِ ارزشمندی برای محافظتی
سلام عزیزم سلام دلم وقتی تو نیستی واسه  سال تحویل کنارم چرا خوشحال باشم چرا بخندم چرا شور وشوق داشته باشم محمدرضام روزا داره بی تو میگذره درواقع روزام داره بدون تو حروم میشه همه کسم از سال تحویلم که بگذریم فردا تولدتهتو نیستی.امیدوارم هزارساله بشی عزیز دلم تولدت مبارک زندگیم
اینم کیک تولدت
عزیز دلم کاش پیشم بودی تا برات کیک میپختم.دستچختمم که عاااااااالی خودت که میدونی.



هدیه تولدتم هزارتا بوس عاشقانست هر وقت دیدمت بهت کادوت رو میدم.
دانه ای در بیابان افتاد،لبخندهایش اشک شد تا دل دلبر به درد آید و باران چشمانش جنگلی را پدید.اسمان دلبر بارید و بارید و اکنون دانه بی دل،هفدهمین سال زندگی اش را به پایان رساند.بی دل بودنش ثمره قلبی ست که در بارگاه حق گرو گذاشت تا حلالش کند آقا جان.معجزه که میشود،قلبش به ناگاه سرجایش بازمیگردد تا عاشق تر شود(: تولدت مبآرک  لبخند برعکس من(:(میخواستم آخرین نفری باشم که امروز بهت تبریک میگه تا یادت نره امروز ی نفر حسابی عاشقت بودبیخیال اینهمه ا
امروز تولد عسل و عزیزم،
دختر عمه نازم،
حلما جان

 
حلما جان یک سالگیت مبارک ایشالا صد سال زنده باشی :)
 لبت خندون
 
 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.



 
 
 
 
.عزیزم تقدیم به تو.
سازنده این اثر: خودم
در:farsiypour.blog.ir
 
 
#((تولدت مب
حالش بد بود. خیلی بد. سردرد و سرگیجه و حالت تهوع و دل درد امونش رو بریده بود و فکر میکرد داره میمیره. قرار بود پنج شنبه چندتا فصل رواعصاب فیزیک رو جمع و جور کنه ولی نتونسته بود. تنها کار مفیدی که کرده بود، مرور چند درس ادبیات بود. جمعه به زور خودشو از تخت کنده بود و علیرغم اصرارای مامانش، میخواست بره آزمون. چون دلش نمیومد یه جمعه شو بدون هیجان آزمون و تراز بذاره :) سر آزمون حسابی گیج زد و هر سوالو ده بار خوند و کلی از سوالا رو نفهمید و رد شد. برگشت خ
 رسیدم خانه و مام‌بزرگ با یک عالمه نان نشسته بود روی مبل و با قیچی تکه‌تکه می‌کردشان برای بسته‌بندی. کنارش روی زمین نشستم و یک‌ تکه‌ی خشکش را کندم و دندان گرفتم. دايي خانه‌ی ما بود. قرار بود شبانه راهی جاده شود برای سفری. توی آشپزخانه بود، پرسید شام می‌خورید؟ مام‌بزرگ گفت فعلا نه، تو بخور که زود راه بیفتی بیچاره نکنی من رو. دايي پرسید من شب تا صبح رانندگی می‌کنم، تو بیچاره می‌شی؟ گفتم مام‌بزرگ تا برسی نمی‌خوابه. گفت من چهل ساله دارم را
اهنگ تولدت مبارک از عارف 


اهنگ تولدت مبارک از عارف نام اثر : تولدت مبارک
خواننده : عارف
آهنگ ساز : با بهترین کیفیت های 320 و 128
 ۰۷ بهمن ۱۳۹۷
موضوع : دانلود تک آهنگ

دانلود آهنگ با کیفیت 320دانلود آهنگ با کیفیت 128



در دانلود اهنگ تولدت مبارک از عارف شما همراهان همیشگی سایت موزیک می توانید آهنگ جدید عارف را همراه با متن آهنگ تولدت مبارک را دانلود کنید این آهنگ در دو کیفیت 320 و 128 همراه با لینک مستقیم قابل دانلود می باشد امیدوارم از دانلود این آه
شهادت یعنی عزت.
 ایمان .
تمام خوبیها .
و در یک کلمه رسیدن به حق تعالی و رضایت او .
یا ایتها النفس المطئنة ارجعی الی ربک راضیةً  مرضیةً .
پ.ن : مزار شهید سید حسین میرصیفی ، دايي شهید لطفی نیاسر که در ۴۰ روزگی آقا مهدی به شهادت رسیدن .
شهید راه نابودی اسرائیل
شهید محمد مهدی لطفی نیاسر
رفته بودیم مهمونی
همه بودن آشنایان و دوستان
دارم بین خواب بیداری مینویسم اونم فقط چون خیلی سرش خندیدم
با یک دوستی حرف میزدم بعد از کلی حرف اقتصادی و ی و حال و احوال پرسی
میگه: خب کادو تولدت جا گذاشتم کتاب بود دفعه دیگه دیدمت میارمش
میگم: اردیبهشت تولدم بود الان تیره کادو نمیخوام دست شما درد نکن من اصلا اون سبکی نمیخونم
از اون اصرار که کتاب خوبیه از من انکار که نثر سنگین نمی خونم خوشم نمی اد
دید حریفم نمیشه گفت: خب پس کادو چی بگیرم؟
منم رگ
مریم هستم متولد ۱۳۷۵/۳/۱۹
امسال تولد ۲۳ سالگیمه .
امسالم احساساتم و اتفاقات ارزیابی شد.
۲۲ سالگی با سردرگمی ، ترس از آینده و عجز شروع شد ولی با خیالی آسوده ادامه پیدا کرد۲۲ سالگی سنیه که هیچوقت فراموشش نمیکنم اتفاقات زیادی نداشت ولی سنی بود که من احساسات زیادی رو تجربه کردم .
ما هرچیزی رو براساس احساسات خودمون لیبل خوب یا بد میزنیم .
حالا اگه از من بپرسن ۲۲ سالگی خوب گذشت یا بد ؟ جوابم میتونه این باشه که خوب بود ولی از طرفی یه نمیدونم در
عکس شبنم قلی خانی و مادرش
عکس شبنم قلی خانی و مادرش
شبنم قلی خانی بازیگر خوب و بی حاشیه سینما و تلویزیون ضمن تبریک تولد مادرش ، عکسی دونفره از خود و مادرش منتشر کرد ، برای مشاهده این تصویر در ادامه با سایت سرگرمی پارسی سرا همراه باشید.
شبنم قلی خانی در کنار مادرش
شبنم قلی خانی با انتشار تصویر بالا نوشت : مامان خوبم! مهم نیست کجا بروم، چه کاری انجام دهم و چقدر با تو فاصله داشته باشم بخش بزرگی از قلب من همیشه جایی هست که تو هستی و آن جا بی شک بهشت
امروز قصد نداشتم در وبلاگ پست بگذارم چرا که حرف هایم بر قلبم سنگینی نمی کردند . بهار برایم موسم دور هم جمع شدن خانواده است و با اینکه جمعیت مان آنقدر ها هم زیاد نیست اما دل خوش می شوم به همین دیدار های سالی یکباری ،که جانمان را هم چون بهار شکوفه باران می کند و روح تازه ای به جان های خسته ی مان برای شروع سالی جدید با دغدغه های تکراری اش، می دمد ،که اگر همین دیدار های سالی یکباری نباشد شاید هیچ گاه دايي ام را نبینم . امروز اتفاقی افتاد و چون درکش ن
از مدتها قبل دايي ، پرویز بهش پیشنهاد داده بود که همگی به اتفاق خواهرشوهرها یه آخر هفته رو بریم گردش. اتفاقا خواهرشوهر بزرگم هفته پیش اومدن شهرکرد و قصد داشتن با هم بریم بیرون اما وقتی شوهرش شنید این هفته با دايي شوهرم قرار گردش داریم گفت ما نمیاییم. اون یکی شوهرخواهرشوهرم هم که مشکل قلبی داره یه مقدار حالش نامساعد بود و گفت ما نمیایم. و چقدر اعصاب خردیه که یک نفر برنامه بریزه و بقیه قر و اطوار بیان. چون قبلا اکثر گردش و مسافرتها رو شو
 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.



 
به نام خدا
چند سال پیش بود؟
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده، دوازده، سیزده، چهارده، پونزده سال پیش. 
یه دختری پاشو گذاشت تو این دنیا. 
چند سال بعد از اون بود؟
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش سال بعدش. 
اون دختره پا شد رفت کلاس ژیمناستیک. حواسش به تمریناش بود و دختری که از اون ور کلاس با چندش نگاهش می‌کرد رو نمی‌دید. نمی‌دونست دختره داره تو سرش می‌گه اییییی، این چه‌قدر لوسه! وقتی داشت تو مدرسه ثبت‌نام می‌کرد نمی‌دونست قراره هم
 . از صبح که پا شدم ، ناهار رو آماده کردم
ناهار رو نوش جان فرمودن رفتم کمی استراحت کنم . گوشی خونه زنگ
خورد ‌.‌ مامانم جواب داد اومد اتاق گفت فاطمه دايي میمه میگه یکی
از دخترا بیاد کمکم شب مهمون داریم ، خانومم رفته مطب . گفتم ای طفلی
فاطی بیکار . خلاصه پاشدم رفتم خونه دايي . مرغاشون رو درست کردم :/
سالاد درست کردم :/ میوه ها رو شستم ، چیدم :/ ظرفاشون دستمال کشیدم :/ 
چهار فلاسک چایی دم کردم . میزهای پذیرایی رو چیدم . خلاصه . وسایل
بسم الله مهربون :)
بعد امتحانمون، دوست پسر میم زنگ زد گفت یه جوری به بهانه ی اینکه آخرین امتحان بوده برید همون کافه ی همیشگی. اینجا بود که گیر افتادم :| بعد به خودم گفتم حداقل بذار ازش بپرسم ببینم کیا رو دعوت کرده، دوباره به خودم گفتم فضولی نکنم، حرفم رو واضح بگم خیلی بهتره. بهش گفتم اگر که مختلطه و پسرهای کلاس هم دعوت کردین، میدونین که من دوست ندارم بیام. گفت نه فقط دوست های دانشگاه و دبیرستانشه. کلییییی خوشحال شدم *_* 
دیگه بعدش با کلی بهونه و د
 عکس سپیده خداوردی و پسرشعکس سپیده خداوردی و پسرشسپیده خداوردی بازیگر خوب سینما و تلویزیون ضمن تبریک تولد پسرش ، عکسی دو نفره از خود و پسرش منتشر کرد ، برای مشاهده این تصویر در ادامه با سایت تفریحی پارسی سرا همراه باشید.سپیده خداوردی در کنار پسرشسپیده خداوردی با انتشار تصویر بالا نوست : قاصدک تولدت مبارک. ممنون از اینکه با این همه عشق کنارم بودینمنبع : https://parsisara.com/sepide-khodaverdi-farzand-916/ 
بازم بعد یه مدت طولانی اومدم و میخوام که بنویسم،طبق معمول قراره کلی چیز از مدتی که گذشته بگم
سیزدهم تولد ژینو بود،بهش تبریک گفتم و چون تولد پارتنرش چند هفته بعد بود و نمیخواستن زیاد وقتشون به خاطر تولدها گرفته بشه میانگین تولد هردوتاشون رو جشن میگیرن
یعنی امروز 
چیزی واسه ژینو تهیه نکرده بودم چون با پارتنرش حرف زده بودم و گفته بودم بهش که ژینو گیتار رو خیلی دوست داره اگه بشه یه گیتار براش بخریم خیلی خوب میشه
و خب بعد از کلی اصرار من پسره تصم
عکس برزو ارجمند و همسرش
عکس برزو ارجمند و همسرش
برزو ارجمند بازیگر خوب و توانی سینما و تلویزیون ضمن تبریک تولد همسرش ، عکسی از خود و همسرش منتشر کرد ، برای مشاهده این تصویر در ادامه با سایت سرگرمی همراه باشید.
برزو ارجمند در کنار همسرش
برزو ارجمند با انتشار تصویر بالا نوشت : آن‌ هنگام‌ که‌ مکان زند‌گی مان‌ را به‌ کارگاه هنری‌ بدل‌ می‌کنی‌ دوستت‌ می‌دارم‌ آن ‌هنگام‌ که‌ نگرانی‌ها و زمان‌ را از یاد می ب
1- عشق چه رنگیه؟2- دوست داری چطوری بمیری؟3- اگه یه مداد و پاک کن داشتی چی رو به دنیا اضافه و چی رو کم میکردی؟4-اگه یه عینک داشتی که میتونستی ذات آدما رو ببینی، اولین نفری که میدیدی کی بود؟5- اگه دوباره متولد بشی دوست داری محل تولدت کجا باشه؟ (کدوم شهر، کشور، .)6- چرا نمیتونی چیزی رو اختراع کنی؟ :) اگه بتونی، چی اختراع میکنی؟
ادامه مطلب
: میخوام برام یادگاری بمونه
1⃣اسم:
2⃣تاریخ تولدت:
3⃣اسم من تو گوشیت( می تونید اسمم رو حدسم بزنید و بگید چه اسمی بهم می خوره ): 
4⃣بنظرت من چه شکلیم :
5⃣بهترین دوستت:
6⃣نظرت راجب من: 
7⃣بهترین و بد ترین  خصوصیات من:
8⃣حاضری یجا قرار بزاریم و همو ببینیم :
9⃣یه جمله یادگاری برا من :
0⃣1⃣ی آرزو واسه من:
1⃣1⃣یه فیلم و یه آهنگ بهم معرفی کن :
2⃣1⃣کدوم اخلاقم بنظرت باحاله؟
3⃣1⃣آخرین حرفت:
اگ ی درصد برات مهمم جواب بده ♥
دیدین ایرانیا خیلی اهل پز دادن خیلی تابلو و نمیدونم فخر فروشی و پاچه خواری و چاچلوسی هستن ولی ممکنه در باطن از یارو حالشون به هم بخوره؟ خیلی شو آف دارن؟ این دو تا ایرانی از وقتی اومدن گروه قبلی من توی انتاریو، به فاک دادن دو تا از دخترا رو.
یعنی افتضاح شده همه چی.
از صبح تا شب این 4 تا دارن به هم پز میدن همه چی رو و شو آف میکنن اوننم چیزای چرت و پرتو، مثلا: تولدت مبارک صفدر اقا، بعد اینو استوری میکنن، بعد استوری رر دوباره پست میکنن. این دو تا ایران
خانواده ی شهید بودن به حرف راحته ولی تو عمل
دايي جانم سی سال مفقود الاثر بود، هم رزماش میگفتن شهید شده ولی پدربزرگ و مادربزرگم هیچوقت باور نمی کردن، میگفتن اسیر شده بر می گرده.
اسرا هم برگشتن و دايي من نیومد.
از ساعت 11شب به بعد، به پدر بزرگ و مادربزرگم زنگ نمی زدیم چون چشم به راه داييم بودن و با هر زنگِ نیمه شب، قلبشون تند میزد.
بنیاد شهید 3 بار مجلس ترحیم گرفت ولی بازم باور نکردن، نمیخواستن که باور کنن.
با اصرار زیاد بعد بیست و چند سال، بالاخ
با سلام و درود به همه فرزندان ایران زمین.
از امروز و با آغاز پانزدهمین ماه زندگی پسر عزیزم طاها ، تصمیم براین گذاشته ام که آنچه می نویسم خطاب به فرزندم باشد.
فرزندی که 14 ماهه شده و چند سالی باید منتظر بمانیم تا خواندن را بیاموزد و آنچه را که می نویسم بخواند.
پس بریم که رفتیم.
طاها جونم 17 تیرماه 98 هم گذشت و وارد پانزدهمین ماه تولدت شدی. نمیدانم چه زمانی این مطالب را خواهی خواند. نمیدانم خوشحال خواهی شد یا غمگین. نمی دانم سر شوق خواهی آمد یا عبوس
 
مقداری از پول مانده بود، به بقالی رفتم و چای و قند خریدم. به هم عروسم گفتم: سماور و قوری ات را به من قرض می دهی؟»
سماور و قوری را از او گرفتم و توی کوچه گذاشتم. چای دم کردم. لیوان های چای را پر می کردم و به رهگذران تعارف می کردم. آن روز مردم توی کوچه نشستند. چای خوردند و در شادی [هفتمین روز تولد فرزندم]، مهمان من شدند . پس از آن دعایم فقط این بود: یا امام رضا، این پسر غلام توست. کاری کن به پابوست بیایم».
 
رفتم پیش فامیل و گفتم بیایید برویم زیارت. م
امروز خورشید درخشان‌تر است
و آسمان آبی‌ترنسیم زندگی را به پرواز می‌کشدو پرنده آواز جدید می‌سرایدامروز بهاری دیگر استدر روز تولد مهربان‌تریندر میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است
امروز را شادتر خواهم بودو دلم را به میهمانی آسمان خواهم بردجشنی برای میلادت بر پا خواهم کردتمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرودای مهربان‌ترین
آغاز بودنت مبارک
رفیق عزیزم تولدت مبارک

ادامه مطلب
دفترش را برمیدارد و ورق میزند بر خاطراتش، آن روز ها شاید ، آن قدر که فکر میکرد هم بد نبود، شاید نیازی به آنهمه غصه خوردن نبود، شاید امسال غصه نخورد یا اگر میخورد، کمتر بخورد،به هر حال باید تفاوتی باشد میان سال های زندگانی اش، مدتی تصمیم داشت وبش را پاک کند، فکر می کرد بس است با این اسم نوشتن، بس است انقدر مزخرف نوشتن و تذکر شنیدن، پابوس آقا که رفت، برای همه دعا کرد، حتی آدم های مجازی، حتی آنهایی که رفته بودند و حتی آن هایی که بودند و نبودند، وق
می خواستم بگویم
چـه اندازه دوستت دارم
اما برای بیانش
واژه‌های مناسبی پیدا نمی کنم
متن عاشقانه 1398 برای همسرم با عکس
 
مـن بین خودم و تـو
صمیمیت بسیار زیادی احساس میکنم
درست از همان دیدار اول
این یعنی مـا باهم در زندگی
زوج موفقی را نیز تشکیل خواهیم داد
 
**********
 
امروز مـن بسیار از تـو دورم
ولی قلبم و شور و اشتیاقم
باتو و در کنار توست، امروز و برای همیشه
تولدت مبارک، عشقم
 
**********
 
مـن هرگز بـه تـو آسیب نخواهم زد
چون تـو قلب مـن هستی
اگر بـه تـو
مریم می گه بابا برات یه هدیه کوچیک گذاشته کنار که وقتی اومدی بدیمش بهت :(
رها می گه: بابا به هرکدوممون تک به تک گفته بود این دفعه حالم بد شد نبریدم بیمارستان. دوست دارم تو خونه م بمیرم. رها گفت خوشحالم چون فکر می کنم خوشحاله.
میلاد گفت: بابا بین خواهرزاده برادرزاده هاش تو رو از همه بیشتر دوست داشت.
گفت بابا هفتاد سالش بود ولی از من تندتر راه میرفت.
چی بگه آدم جز گریه؟
کسی چه می‌داند؟ شاید بیست و یک‌ سالگی تحویل چندین رویا باشد!
 شاید قرار است ناقوس رسیدن‌ها بعد از این همه نرسیدن به صدا در بیاید، شاید ساعت شنی این‌بار بخواهد ساعت‌های ۲۱ سالگی را بشمارد برای بلند شدن‌ها، رسیدن‌ها، وصله زدن‌ها یا حتی از نو شروع کردن‌ها.
کسی چه میداند؟ شاید بیست و یک سالگی قرار است تحویل چندین رویا باشد . [امیدوار چنانم که کار بسته برآید.]
+ اولین کسایی که تولدم رو تبریک گفتن رفقای بلاگر بودن، چی بگم الان؟ تو دلِ زمستو
سلام :)
1. امروز رفتم یه جایی. با تپ سی. بعد دلم میخواست تو راه به راننده تپ سی کرانچی تو کیفمو بدم خوشحال بشه :( اخه خیلی عصبانی و ناراحت بود :( بعد روم نشد با خودم گفتم اگه بهش خوراکی بدم بدتر ناراحت میشه. الان دارم غصه میخورم کاش بهش کرانچی میدادم به درک اگه داد میزد سرم :(
2. میدونم هم تو اینستا گفتم هم تل ولی یه دوست پیدا کردم یه هاپوی پشمکی :) برا اولین بار از حیوونی نترسیدم و بغلش کردم و نازش کردم. ملی هم باهام دوست شد. دلم براش تنگ میشه. دماغ دک
آثار سرماخوردگی هفته پیش هنوز هست و اینطور که معلومه فعلا باید فین فین و فرت فرت کنم. آریان خدا را شکر بهتره. پنجشنبه شب بعد از مدتها قسمت شد پسر خاله ام اینا رو دعوت کنم. از صبح ندا اومد کمکم و بالاخره مهمونی برگزار شد. صبح جمعه پرویز با سردرد شدید از خواب بیدار شد و کل روز رو در حال استراحت بود. از ظهر من و آریان هم رفتیم توی اتاق دیگه که سر وصدای آریان اذیتش نکنه. بچه ام هم همکاری کرد و کلی خوابید. عصر خانواده دايي پرویز اومدن خونه مادرشوهر و ما
گاهی وقتی دلت بد گرفته است و حال و حوصله‌ی هیچکس را نداری، هم صحبتی با رفقای نسبتا مجازی حالت را کلی بهتر میکند! برگرفته از سخنان میرزا‌ی‌ــمان که بگویم(!)، این دوستی ها کاملا مجازی نیستند.! شاید در بستری باشند که واقعی نمی نماید، ولی تاثیرات آن چه مثبت و چه منفی، در زندگی‌ـهای واقعی‌ـمان هم هست! حتی شده با خواندن یک کامنت، چند ساعتی را کاملا شارژ شوم! اصلا همین کامنت بازی‌ـهاست که باعث می شود لپ تاپم را گاهی یک هفته تا یک ماه خاموش نکنم! ی
'Cause when you're fifteen and somebody tells you they love you
You're ing to believe them
And when you're fifteen feeling like there's nothing to figure out
Well, count to ten, take it in
This is life before you know who you're ing to be
Fifteen*
Taylor Swift
+ خب، آهنگ کمی تا حدی دارک و غم‌انگیزه، اما به مناسبت می‌خورد. =)
+ لازمه بگم تولدم مبارک؟
+ امروز با اختلاف بهترین تولد زندگی‌م بود. درسته که خیلیا یادشون نبود تولدمه. همونایی که من هر سال یادم بود و با عشق بهشون تبریک می‌گفتم، اما عیبی نداره. عوضش می‌دونم همون چند تا تبریکی که گرفتم واقعی و از ته
تا خوابیدم شد ساعت7صبحمامان اینا ساعت9صب بیدارشدن و درحال جمع کردن وسایلا بودن حالا منم خوابم میمومد و هرکدوم شون از ی طرف منو صدا میکردن ک بیدارشد دیر شد دايي همش زنگ میزنه بیدارک شدم اصلا حوصله نداشتم چشام از بیخوابی پف کرده بود ابجی حاظرشد سریع و بادايي شون ساعت11رفت ماهم تا حاطرشدیم شد ساعت یک و طبق معمول همیشه دیر میرسیم یه جا توی راه یادمون افتاد ک قلیون و نیاوردیم روزش اصلا حوصله نداشتم ک ب مامان کمک کنم توی ماشینم بابا همش میگفت و
هرروز قصد دارم ک زودتر بیدارشم و درس بخونم یااینک ناهارساندویچ سفارش بدمولی میگیرم میخوابم تا ساعتای 3ظهر ساعتای 14بود ک مامان بیدارم کرد و گفت منو زندايي میخوایم بریم بیمارستان ملاقات متین(پسرخالم ک سه سالشه بستری شده )وقراره ک زندايي علی و بیاره ک من نگهش دارشم علی هم یه سال وخورده ای یه پسر فندوق و تپلو وبا لپای خیلی خیلی بزرگ ازایناییه ک فقد باید بچلونیش و گازش بگیری تا ساعتای 5تنهایی پیشم بود و داداششم بود ابجی ک همش با ابوالفصل دعوا می
وقتی بچه بودم شوهر خاله ام که بهش می گیم دايي برای من و خواهرم دوتا عروسک کادو گرفته بود؛عروسک من بزرگ بود با موهای طلایی و لباس توری صورتی.حتی با عروسکهای الان مقایسه اش می کنم هم واقعا چیز تکی بود.یادمه همه بچه ها عاشقش بودند و کلی اصرار می کردند تا باهاش بازی کنند.گم شد یا شاید یدنش.هنوز که هنوز مثل یه چیز تموم نشده توی ذهنم هست.
امروز یکی از بچه ها یه عروسک با خودش آورده بود که یه لباس توری کرم رنگ تنش بود اون که دیدم یاد عروسک خودم افتادم
برای هدیه بزرگترها مثل پدربزرگ و مادربزرگ: گران است، گران است / هدیه بزرگتران استهدیه پدر و مادر عروس و داماد: تو این وضع گرونی / پدر شرمندتونیم . . . . یا . . . . پدر (عروس یا داماد) گل کاشتی / سنگ تموم گذاشتیهدیه برادرها: داداشی آی داداشی، الهی زنده باشی / هر جا بابا بشینه، تاج سرش تو باشی . . . . یا . . . . آقا داداشه / وظیفشههدیه خواهرها (برای شوخی، چون دخترا بیشتر میرن خونه مامانها، البته برای کمک): یه هفته بود میخوردی، چندتا بچه هم آوردی، چندتا قاب
برخلاف انتظار اصلن فکرشو نمیکردم ساعت 7 صبح حرم انقدر شلوغ بشه و مشخص بود که دیشب حرم جا برای سوزن انداختن هم نداشت. البته این عکس رو من ساعتای 8:30 گرفتم . همون لحظه بیرون رفتن از حرم . 
دستم به ضریح نرسید که هیچ ، اصلن نمیشد وارد اون محوطه دور ضریح شد . من هم فقط یک گوشه ایستاده بودم و میتونستم ضریح رو ببینم و همونجا با امام رضا (ع) صحبت کنم . 
نمیدونم چرا این غرور که گاها خوبه نمیذاره همین اول کار گریه کنم . خیلی دلم میخواست این کار رو بکنم . از همون
میخوام برام یادگاری بمونه :)
1⃣اسم:
2⃣تاریخ تولدت:
3⃣اسم من تو گوشیت( می تونید اسمم رو حدسم بزنید و بگید چه اسمی بهم می خوره ): 
4⃣بنظرت من چه شکلیم :
5⃣بهترین دوستت:
6⃣نظرت راجب من: 
7⃣بهترین و بد ترین  خصوصیات من:
8⃣حاضری یجا قرار بزاریم و همو ببینیم :
9⃣یه جمله یادگاری برا من :
0⃣1⃣ی آرزو واسه من:
1⃣1⃣یه فیلم و یه آهنگ بهم معرفی کن :
2⃣1⃣کدوم اخلاقم بنظرت باحاله؟
3⃣1⃣آخرین حرفت:
من میام هی براتون از خستگی و بدبختی میگم و شماها هی به روی خودتون نمیارین،یادتونه خیلی وقت پیشا میگفتم ژینو همش منو از غر زدن وا میداره و یه طورای take it easy زندگیمه؟یادم نیست بهتون گفتم که اون رابطه تباه شد یا نه.اما الان یاد اون روابط افتادم،هیچ وقت به صورت جدی به قطع رابطه م با ژینو فکر نکرده بودم،در حقیقت این قطع ارتباط با تحول های خیلی بزرگی همگام شد و میتونم بگم واقعا همه چیمو بهم ریخت،احساس حقارتی که پرم کرده بود و دردی که همراه این پوچی
با دايي این ها رفته بودیم سراب کهمان. بهشتی بود برای خودش.  در جهنم این روزها، دمای بیست و خرده ای را چشیدیم. آبش انقدری سرد بود که نمیشد پنج دقیقه ی متوالی تحملش کرد. جای به شدت دیدنی که پیشنهادش می‌دهم.
دختردايي پنج ساله ام وقت برگشت به دايي گفت می‌خواهد با عمه ( که می‌شود مادر من ) برگردد. در نتیجه با برادرم معاوضه شد. ساعت حوالی نه و نیم - ده شب بود که برمی‌گشتیم . آتاناز از آنجایی که در آب بازی زیاده روی کرده بود سردش شده بود. نشاندمش روی پ
صبح خواب می دیدم بیمارستانیم و شما باید دوباره عمل کنی. مثل همان روزها شاد و سرحال بودی. با هم می خندیدیم. زن دايي خواست که ازمان عکس بگیرد. بغلم کردی و سرمان را به هم چسباندیم و باز خندیدیم بیدار که شدم هنوز شیرینی همان یک لحظه را با خودم داشتم. تمام روز چشم هایم پر از آب شد و خالی شد و دوباره. 
مثلا وقتی وسط کلاس قرآن، قرآن شما را برداشته بودم و خطت را روی آن دیدم که مثل همیشه حاشیه نویسی کرده بودی یادت می آید؟ می گفتی این کتاب برای خواندن و ی
من اوصولا سالی ی بار شاید خواب ببینم . شاید دو بار ! اتفاق عجیب این بود که همه ی چیزایی ک به اصطلاح خواب میدیدم اتفاق میوفتادن ! حالا یا مستقیم یا به نحوی . وقتی میچیندی کنار هم میدیدی بی ربط نیستن .اوایل خب ترسناک بود !چون من خواب ادمایی رو میدیدم که روز های بعدش طی اتفاقی فوت میشدن ! یا مریضی ای براشون پیش اومده بود . یا یه خبری از این دست .فکر کنم اولین اتفاق جدی این بود که چند روز بعد از خوابی که دیدم طاقت نیوردم و به مامانم رفتم گفتم خال
در راستای ابهام زدايي این پست و کامنتم در این پست (از آخر هفتمی) باید بگم امروز تولدمه. که مقارن شده با تولد امام رضا. پارسال تولدشون مشهد بودم.
امسال قصد داشتم برخلاف سالهای قبل، برای تولدم جشن بگیرم و دوستامو دعوت کنم بریم کافی شاپ. که با رفتن مادربزرگم کنسل شد. دیگه رو پروفایل تلگرامم هم نذاشتم و اینجا هم چیزی نگفتم.
بعد دیدم خیلی گناه دارم. تصمیم گرفتم تنهایی برم واسه خودم تولد بگیرم. عصر رفتم کافی شاپ. به آقایی که اومد سفارش بگیره گفتم کیک
امروز روز جهانی اهداء عضو هستش خواستم به همین بهانه یکی از پستهای خودمو باز نشر کنم تا اهمیت این قضیه رو تاکید کنم چون آمار ایران تو این قضیه خیلی پایینتر از متوسط جهانیه و هر روز تعدادی از بیمارهای منتظر اهداء عضو از بین میرن .
مسئله دیگه تو این قضیه بحث فرهنگ سازیه چون عموها یا دايي ها یا خاله ها و عمه هایی رو دیدم که با وجود رضایت فرزند یا همسر فرد مرگ مغزی شده با یه حرف ( طفلکی زنده بودا بجای خرج کردن واسه درمانش دستی دستی کشتنش) کل قضیه رو ز
برای هدیه بزرگترها مثل پدربزرگ و مادربزرگ: گران است، گران است / هدیه بزرگتران استهدیه پدر و مادر عروس و داماد: تو این وضع گرونی / پدر شرمندتونیم . . . . یا . . . . پدر (عروس یا داماد) گل کاشتی / سنگ تموم گذاشتیهدیه برادرها: داداشی آی داداشی، الهی زنده باشی / هر جا بابا بشینه، تاج سرش تو باشی . . . . یا . . . . آقا داداشه / وظیفشههدیه خواهرها (برای شوخی، چون دخترا بیشتر میرن خونه مامانها، البته برای کمک): یه هفته بود میخوردی، چندتا بچه هم آوردی، چندتا قاب
مهمونی های کریسمس رو که یادتون هست؟ که چقد به نظر من مهمونی هاشون کسل کننده و خستگی آور بود و با جنی در موردش حرف زده بودم و گفته بود که روتین مهمونی های اینجا همینه و منم در مورد مهمونی ها و مراسم هامون گفته بودم که معمولا خیلی با اینجا متفاوته. 
چند وقت پیش هم با شوآن در مورد مراسم های مختلف شادی تو چین حرف زدیم و دیدم اونا که دیگه خیلی خشک و رسمی تر برگزار میکنند.
همه اینا انگیزه ای شد واسه برگزای یه مهمونی به سبک ایرانی و خب چی بهتر از مهمونی
ف هف هش ده تا استوری گذاشت واسه تبریک تولدم از گندکاریا و خیره بازیام :/
ولی خب درکل با نمک بود خوشم اومد
 
استاد استوری گذاشت و ل و گلگلی هم پست گذاشتن اونا آبرومندانه بود باز
 
قلی دو صفحه متن تبریک برام نوشته
قشنگ نود و نه درصدش رو رید بهم :/
گفتم شب تولدم کظم غیظ میکنم نادیده میگیرم ولی بعدا حالتو می گیرم
فقط کم مونده بود تهش یه آرزوی مرگ کنه برام :/
 
یکی دیگه از بچه هام استوری گذاشته بود اونم باز با نمک بازی قشششنگ رید بهم و ابرو بری کرد
 
و ا
ما یه گروه فامیلی داشتیم و داریم و فوق العاده فعال 
 چند سال پیش؛ اخر شبا اکثرا همه آنلاین بودن.
فعال تر از همه داداشم بود و فوق العاده شیطون .
یه شب از چت ها، اسکرین گرفت تا برای یه عده که گروه نبودن، ارسال کنه. 
خدا رو شکر یه زمانی بود که کسی داخل گروه نبود 
داداشم ابتدا  اسکرین ها رو فرستاد گروه 
هر کدوم از اسم دختر های فامیل و من و خواهرم رو با یه نام سیو کرده 
من به نام عطا 
خواهرم ساسان 
دختر خاله هام و دختر دايي هام  خسرو؛ کیوان، سامان، د
دو سه روز مونده به امتحان و بخاطر تست زدن یکی از مسرا میرن خونه مامانم که خونه خلوت باشه وقتی هر دو با همند صدای بازیشون بلنده و نمیشه تمرکز کرد. امروز فسقلی جانم داوطلب شد بره مامانم خونه برادرم مهمون بودن و فسقلی هم خوش خوشانش شد و رفت اونجا. دوبار بهش زنگ زدم حرف زدم و الان که نه شب هست واقعا دیگه دلتنگیم اذیت میکنه انقدر دلتنگشم که ابدا نمیتونم تمرکز کنم. زنگ زدم که بچموو بیارین با دايي جونش رفته ددر. شازده هم بدتر از من هی میگه نمیخوام تنها
دوازده‌سال پیش. اسمش مرجان بود. لاغر و قدبلند؛ رنگ پوستش تیره بود و چشم‌هایش، خسته. یک فرقی با بقیه‌ی بچه‌های کلاس داشت اما چه فرقی؟ نفهمیدم. حداقل این را می‌دانم شور و شوق یک دختر کلاس اولی را نداشت. دلش می‌خواست بخندد اما توان نداشت؛ درعوض نگاه‌های نافذش آدم را می‌ترساند. انگار که حقی گردنش داشته باشی یا چنین چیزی. همیشه از چشم‌هایش فرار می‌کردم. 
دوستش داشتم؛ ولی زبان عربی‌اش مانع نزدیک‌شدن‌مان می‌شد. زبان هم را نمی‌فهمیدیم. به‌
از
نقطه ضعف صحبت کردن بزرگترین نقطه ضعف من است. هنوز آنقدر قدرت آن را ندارم که
نقطه ضعف‌هایم را بگذارم پیش رویم و بگویم این من واقعی‌ست و در آغوشش بگیرم. من،
از این دست انسان‌های وارسته نیستم. نقطه ضعفم را می‌دانم. می‌شناسمش و آنقدر جالبم
که کتمان و حتی انکارشان می‌کنم! از آن روز اما، از آن روزیی که دايي را دیده‌ام
زندگی‌ام، یا بهتر است بگویم زمینه فکری‌ام، یک‌طوری غریبی دگرگون شد. آن‌طوری که
من را روبرویم نشاند آنقدر عجیب بود که همان ر
عصری هوا ابری و گرفته و فوق العاده گرم بود.میم هم نبود.کارامون رو کردیم و دخترها پیراهن صورتی و شلوارک مشکی پوشیدن و تل زدن به موهاشون و ست کردن با هم و رفتیم خونه دايي بچه ها.برگشتنی یه تلفن داشتم از همونا که بعدش دل آدم آشوب میشه.باید به این احساس بد بی توجه باشم تا خودش کم کم رفع بشه.نباید بهش پروبال بدم.
فردا کلاس دارم و طبق معمول کارم مونده واسه امشب.اصن من از اون موقع که یادم میاد همیشه شب امتحانی و دیقه نودی بودم!چه تو دوران مدرسه و چه تو د
دانلود فیلم اتاق تاریک
کارگردان: روح الله حجازی
ژانر: درام، اجتماعی
سال تولید: 1396
تاریخ انتشار: سال 1397
مدت زمان: 110 دقیقه
کیفیت ویدئو: WEB-DL
فرمت: MP4
پخش از موسسه فرهنگی سوره
 
خلاصه داستان:
فرهاد (ساعد سهیلی) و هاله (ساره بیات) فصل جدید زندگی خود را آغاز کرده‌اند و این سرآغاز تغییرات دیگری است که آن‌ها را در مواجهه با مسایل جدیدی قرار می‌دهد…
 
بازیگران: 
ساعد سهیلی در نقش فرهاد، ساره بیات در نقش هاله، علیرضا میرسالاری در
یک
سال دیگه هم گذشت.
شاید
چیزی تغییر نکرده،
از
آسمون آبی تا ریزش برگ درختا؛
شاید
زندگی همون زندگی باشه؛
دنیا
همون دنیا؛
آدما
همون آدما،
اما
این ک سنم یک سال بیشتر شد،خودش یه تغییر بزرگ برای منه.
یک
سال گذشت و یک سال بیشتر به مفاهیمم اضافه شد،فهمیدم که چه زود میگذره روزگار،
یک
سال گذشت و دوستای جدیدی پیدا کردم،
یک
سال بزرگتر شدم .
یکسالی
که نمی دونم توش واقعا تونستم بزرگ » بشم
یا نه ؟ .
تونستم
با مشکلات خودم کنار بیام ؟ .
تونستم
همونی باشم
یه نکته ای که بعد از ازدواج متوجهش شدم اینه که وقتی با یه عروس یا دوماد مواجه میشیم چقدر باید مراقب حرف زدن هامون و اظهار نظرهامون باشیم چون می‌تونه براشون حس های اذیت کننده ای رو تولید کنه که اگه اون حرف ها نبود اصلا ایجاد نمیشد.
مثلا وقتی داره برامون از مراسمش، رسوماتشون، هدیه هاش یا هر چیزی میگه ، ما حق نداریم کامنت بدیم که : عه! ینی فلان کارو برات نکردن؟ ینی فلان برنامه رو اینطوری اجرا کردن؟ ینی در مورد خرید فلان چیز از تو نظر نخواستن؟ ینی
این دل خیلی حرف داره. ولی حرفای رو مخش که الان نمیزاره بخوابم ایناست، دیروز بهش قول دادم فردا مینویسم ببار الان بخوابم الان کچلم کرده:)
دايي اش اورد. خیلی سرد بود. حق داشت ناراحت باشه. هنوزم حق داره. ولی تقصیر من چیه؟ من فقط کاری که بزرگ ترا رومیگم انجام میدم. یک بار حرف تورو انجام دادم نتیجشم دیدم. میدونم اکثر دلخوریش هم همین بزرگتراس این از اخرین گفتگومون میشه فهمید. ولی  سرد بودنش اذیتم کرد. کاش دوباره گرم نمیشدیم. چیشد اصن؟ دوباره من بات حر
خدا رو شکر انقدر خانواده سالمی دارم که اکثریت دوستام وقتی میان سراغم مشاوره میگیرن که کدام دکتر خوبه این آشنایی ما با انواع و اقسام دکترها باعث شده ما شماره موبایل یکسری هاشون رو هم داشته باشیم . 
اضافه کنم ما در استان های مختلف مثل زنجان اصفهان تهران اراک کاشان هم خدمات ارائه می دیم کافطه بگین مریضیتون چیه و چه دکتری میخواین بهترینش رو بهتون معرفی میکنیم فقط هیچ کدوم از بچه های فامیل پزشک نشدن که بازم چیز عجیبی نیست.
دوستم از شما تماس گرفته
وقتی که مرد، حتی یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد. بچه‌های محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بی‌درد و بی‌کس. و این لقب هم چقدر به او می‌آمد نه زن داشت نه بچه و نه کس‌وکار درستی.شنیده بودیم که چند تایی برادرزاده و خواهرزاده دارد که آنها هم وقتی دیده بودند آبی از اجاق عموجان و دايي جان برایشان گرم نمی‌شود، تنهایش گذاشته بودند.وقتی که مُرد، من و سه چهار تا از بچه‌های محل که می‌دانستیم ثروت عظیم و بی‌کرانش بی‌صاحب می‌ماند، بدون اینکه بگذاریم کسی
امروز ساعت ده دندونای عقل سمت راستم رو کشیدم موقعی که آمپور بی حسی رو می زد اینقدر درد داشت که میخواستم دست دکتر رو بگیرم دکترم با اخم گفت دست من رو نگیر دیگه دستهای صندلی رو زیر دستم فشار میدادم وقتی آمپور بی حسی رو زد ده دقیقه گفت منتظر بشین تمام بدنم میلرزید انقدر ناجور میلرزیدم که دختر داييم همراهم اومده بود دندون عقل بکشه گذاشت رفت گفت من بعدا میکشم منم موندم بعد صدا کرد احساس میکردم الانه که سرم رو ببرن رفتم داخل کشیدشون پایینی درد ندا
+ این همه شهر ایران رو رفتم. تو چند تاشون زندگی کردم. تو نصفشون فامیل دارم. من گشتم، پیدا نکردم. شما هم نگردید، جایی مثل داش علی تو هیچ کجای ایران پیدا نمی‌شه. می‌دونم اسمش داداش علیه، اما من از بچگی گفتم داش علی و الان دیگه عوض نمی‌شه. اونایی که نمی‌دونن، یه بستنی‌فروشیه.
+ دیشب بعد از چهار سال دوباره تو اتاق خودم خوابیدم. ولی دیگه حس اتاق من رو نداشت، چون به جای فرشم و تختم و لباسام و استیکرام، وسایل دايي‌اینا توش بودن. هیچ حسی توم برنینگیخت
بسم‌الله
شبیه هیچ‌چیز نبود تلخی‌اش. تلخ‌ترین طعمی که تابحال تجربه کردم، چشیدم. از دست‌دادن هر عزیزی، تلخ است. وقتی به فاصله سه‌روز، دو عزیز می‌روند، تلخی‌اش کم نمی‌شود، مصیبتش شانه‌ها را خم می‌کند و نبودنشان پشت آدم را خالی می‌کند.
تکیه‌گاه هر آدمی، بزرگ‌ترهای دوروبرش هستند. پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ و بعد خاله، دايي، عمه و عمو.
خاله مادرم و مادرِپدرم به فاصله سه‌روز تنهایم گذاشتند. شاید برای خیلی‌ها خاله‌مادر، دور باشد، ا
دانلود فیلم ایرانی لازانیا
کارگردان: حسین قناعت
ژانر: کمدی، خانوادگی
سال تولید: 1396
تاریخ انتشار: سال 1397
مدت زمان: 90 دقیقه
کیفیت: عالی
تهیه کننده: احمد
 
خلاصه داستان:
پارسیا که شیطنتش همه مدرسه را عاصی کرده، ناظم جدید در اولین روز کاری‌اش در مدرسه از او می‌خواهد مادرش را فردا به مدرسه بیاورد اما پارسیا که متوجه شرایط بحرانی زندگی مادرش در غیاب پدر هست، دايي‌اش را راضی می‌کند تا با شکل و شمایل یک زن به مدرسه بیاید و قضیه
متن های رمانتیک زیبا برای بیو پروفایل
دنیا هم که از آن تو باشدتا زمانی که درون قلب یک زنجایی نداشته باشیتا درون آوازهای عاشقان زنیزندگی نکنی و سهمی ازدلشوره های زنی نداشته باشیفقیرترین مردی …
******
متن رمانتیک برای تبریک تولد همسر
امروز یک انسان فوق العاده خاص متولد شده و آن شخص تو هستیتولدت مبارک مهربانم …
******
متن رمانتیک برای تبریک سالگرد ازدواج
روزی که تو همسرم شدیشادترین روز زندگیم بوددوستت دارم آرام جانمسالگرد عشقمون مبارک!
******
می خ
برادران آنتیگونه، پولونیکس و اتئوکلس فرزندان ادیپ در جنگ مخالفان هفتگانهٔ تب همدیگر را کشتند و کرئون دايي اشان و پدر همون، پادشاه تب تدفین پولونیکس را به جرم خیانت ممنوع کرد. آنتیگونه از این فرمان سرپیچی می‌کند و می‌گوید که از قلب فرمان می‌برد». او برادر را به خاک می‌سپارد و به دستور کرئون زنده در گور می‌شود.
••••
لینک دانلود کتاب افسانه های تبای
شاهکار ماندگار نمایشنامه نویس مشهور یونان سوفوکل
شامل سه نمایشنامه : ادیپوس شهریا
با دانستن میزان کنجکاوی‌مان درمی‌یابیم آیا روانی سالم داریم یا نه.
  
تست روانشناسی کنجکاوی را انجام دهید تا بفهمید فضول هستید یا کنجکاو! درست است که فضولی با کنجکاوی تفاوت زیادی دارد؛ اما بسیاری فکر می‌کنند کنجکاوی همان اسم مودبانه فضولی است.
تست روانشناسی کنجکاوی
دکتر ساموئل جونز زمانی گفت کنجکاوی نشانه شعور بالااست. اما انگیزه کنجکاوی بیشتر در بچه‌ها هنگامی‌که دور اتاق می‌دوند و یا در زمین بازی فعالیت  می‌کنند
می نشینیم گوشه ی حیاط . حیاط خیسی که شب قبل باران حسابی بر آن کوبید .
هوا بوی خاک می دهد  انگاریک گوشه از باغچه ی ننه جان در هوا حل شده .
به هم نگاه میکنیم  ، من به او فکر می‌کنم و او . نمیدانم !
به اویی فکر میکنم که چهره اش بزرگ شده . که دیگر آن دختر سر به هوایی نیست که مقنعه اش را کج و کوله سر میکرد 
بله ،  او بزرگ شده  ، همان دختر کوتاه قدی  که یک زمانی دوست داشت در قابلمه ی پلاستیکی ، برای عروسک هایش قرمه سبزی بپزد .

میپرسم : تو تاحالا اشتباه ک
کسرا بور و هیکلی بود، لباسایی می‌پوشید که به نظرم عجیب‌وغریب بودن (بیشتر از همه حالم از این به هم می‌خورد که بدون جوراب کفش می‌پوشید) و چند تا بیت‌کوین داشت که بنا به ادعای خودش، عقل خودش رسیده بود بخره؛ بعد که بیت‌کوین گرون شد، آبش کرد و دلار و یورو خرید؛ هنوزم بین بچه‌محلا تنها کسی که می‌شناسیم که توی زندگیش از دسته‌چک استفاده کرده باشه کسراس.
پدر پیری داشت اما مادرش نسبتا کم‌سن‌وسال بود. یه سالی یادمه بابا مامان کسرا به مناسبت تولدش
1-1- یک دنیا سپاس بابت تبریکهای قشنگتان در پست تولدم. ان شالله تولدتان جبران کنم! =)
2-1- دلم می خواست آن خبر خوب را، که در لیست آرزوهای خیلی شدیدم، رتبه ی 2 را دارد (یعنی فقط یک چیز هست که بیشتر از آن می خواهمش!) روز تولدم بشنوم. اما اتفاقی که افتاد این بود که یک روز قبل از تولدم فهمیدم همه حساب و کتابهایم غلط از آب در آمده و آن خبر، به صورت یک خبر بد به من رسید! چیزی که می خواستم به سرانجام نرسیده بود. خیلی سعی کردم محکم باشم و اصلا خودم را نبازم. در جوا
فیلم ایرانی به وقت خماری با کیفیت عالی 1080p Full HD
فیلم به وقت خماری به کارگردانی محمدحسین لطیفی
دانلود فیلم به وقت خماری
کارگردان: محمد حسین لطیفی | ژانر: کمدی | سال تولید: 1396 | تاریخ انتشار: 1397
مدت زمان: 85 دقیقه | نوع: سینمایی | مخاطب: بزرگسال | کیفیت: WEB-DL
فرمت: MP4 | حجم: متفاوت با هر کیفیت | تهیه کننده: جمال گلی
خلاصه داستان: درباره دختر است که در یک خانواده نسبتاً بزرگ و در یک خانه بزرگ با پدر ومادر، خاله‌ها، دايي و عمویش زندگی می‌کند و قرار است
حد فاصل بین کنکور تجربی و زبان اکانت اینستاگرامم رو بازیابی کردم. همون لحظه با خیل عظیمی از پیام‌های خوش برگشتی!» مواجه شدم. تمام پیام‌ها رو جواب دادم و راهی کنکور زبان شدم. کنکور زبان که تموم شد برگشتم خونه و دیدم میم» برام توی همون اینستاگرام ویس فرستاده. بهش گفتم که گوشیم آپدیت نشده و تبع اون نمی‌تونم اینستاگرام رو هم آپدیت کنم. یه کلمه نوشت: قراره بیام.» نوشتم: واییییی چقدر خوشحال شدم!» نوشت: برای همیشه می‌خوام برگردم…» و در همین ل
❶ چهارشنبه 5 تیرماه، تهران، از خواب‌گاه تا انجمن
روز قبل‌ش را با شینگانگ چِن گذراندیم. در این دو هفته هربار خواستم بنشینم و مفصل از آن روزِ عجیب‌وغریب بنویسم، نشده. علی‌الحساب، اگر مشتاق‌ید، این متن کوتاه که برای رومه‌شریف نوشتم را نگاهی بیندازید تا بعدن مفصل از آن روز حرف بزنم. اما.
چهارشنبه، 4 صبح از خواب بیدار شدم. روز آخر اقامت‌م در تهران بود. باید سوال‌های امتحانی را طرح می‌کردم و برای یکی از مدرسه‌های یزد می‌فرستادم. ساعت
درست مثل روزشماری که تا تمام شدن دنیا نصب کرده اند و مردم بعد از چند روز غم داری و سوگ فهمیده اند که کاری جز "زندگی کردن" ندارند ؛ نشسته ام و گذر روزها را می نگرم و زندگی میکنم ، منظورم این است که بعد از مدت ها دیشب در خانه ی مادربزرگه جمع مجردهای بدون شوهر را تشکیل دادیم و تا نصف شب به صرف آجیل صحبت میکردیم و از هر دری سخنی بود . به مامان به خاله و به "ر" و بقیه ی بچه ها نگاه کردم ؛ زندگی جریان داشت . به روزهایی که من نبودم و این جمع ها بر پا بود ، به ش
همیشه وقتی میدونم تکلیفم چیه، حتی اگه اون تکلیف ناامیدکننده باشه، حالم بهتره. یعنی وقتایی که بین دو تا چیز گیر میکنم آشفته ترین میشم. مثل مثلاً بین دعوا و آشتی. بین موندن و رفتن. چون توی این شرایط درسته که آدم نصفش هنوز باور داره به اینکه درست میشه ولی نصفشم درگیر ترس و نگرانی ناشی از خرابی احتمالیه. برای همین به نظرم گیر کردن تو تاریکی مطلق، هر چند به اندازه یافتن روشنایی دل انگیز نیست، اما بهتر از اینه که نصف نصف از هر کدوم داشته باشی. چون
بعده یه مدت دوباره اعلام شد که یه آزمون دیگه در راهه!
ماهم که خسسسسسسته!.آزمون سنجش هم که قبلش بود قوز .اینم اومده بود بشه بالای قوز!
خانم نایاب با تمام احساساتش (به طرز تهدید واری)بهمون فهموند که اگه ایندفعه هم گند بزنین.متقابلن گند میزنم به زندگیتون!هرچند که گوش شنوایی در کار نبود!.بچه های ما پیر گوشی زود رس داشتن!
خانم  راستگو هم که در اون گوشه کنارا کمین کرده بود یه لبخند دانش آموز هراس زد و افتضاح خیط کننده قبلی رو بهمون یادآور شد!
بچه ه
اوووووه چقد دور بودم از فضای مجازی ؛ البته به لطف برنامه های گوشی مثل واتساپ و تلگرام و . آدم دیگه جسارت کرده اگه اهل دنیای اینترنتی نباشه.
بگذریم
سلام؛ 
من برگشتم با یک دنیای کاملا متفاوت!!
بعد از سفری که حالا می فهمم چرا لغو شد و کلا از صحنه ی زندگیمون محو و به دست آرزوها سپرده شد، از روز اولی که در کمال ناباوری و در عین نا امیدی تست ها رو چک می کردم و به چشم های خودم شک داشتم و باورش برام سخت بود. از اون روزای ماه رمضون که با این که روزه نبو
فاطمه ترانه ی معین گذاشته ، آهنگی که میگه ( برات بهترین ها رو میخوام ،واسه اولین بار فهمیدمت و.) منم یخورده دلم گرفته ! 
اصلا معلوم نیست دقیقا داستان چیه و با خودم چند چندم ! 
برای اولین بار غرورم گذاشتم کنار احوال فرهاد پرسیدم ! نه اینکه خیلی برام مهم باشه نه فقط چون فرهاد خیلی اقاست ، گفتم ببینم این بشر دو پا کجاست که نیست ! میدونین وقتی حرف میزنه آیه نازل میشه انگار ، همه سکوت میکنیم و هرچی فرهاد بگه ،حرفش میشه حجتی که بر همه تموم میشه در این
به نام خدا

 

شخصیت های قرآنی

 

من آصف هستم.

بیژن شهرامی

 

دوستان خوبم سلام،من "آصف"[1]
هستم و امروز می خواهم با شما درباره دايي ام صحبت کنم که اسم شریفش را بارها
شنیده اید:سلیمان پیامبر علیه السلام.[2]

آن حضرت اگر چه دايي ام است اما چون تقریباً هم سن و سال
هستیم و از کودکی در کنار هم بوده ایم[3]
بیشتر دوست هم  به حساب می آییم تا
خواهرزاده و  دايي.من بعدها وزیر او نیز
شدم و تا جایی که از دستم برمی آمد برای توفیق حکومت الهی او کوشیدم از جمله این
که
نوشته ی خاصی نیس. دوس نداشتید نخونید.
چند سالِ بعد عصر یک روزِ ابری دلت برای مادربزرگ و پدربزرگت تنگ میشود و بی هوا تصمیم میگیری به دیدنشان بیایی. بنیامین که بیشتر از هرکس وابسته به توست دنبالت راه می افتد و تو دلت نمی آید دلِ کوچکش را بشکنی و او را هم با خودت همراه میکنی. مسیر هشتاد کیلومتری بینمان را طی میکنی. مستقیم راه منزل مادربزرگ را در پیش میگیری. زنگ میزنی ولی خودت را معرفی نمیکنی. درِ حیاط که باز میشود مادربزرگت سرک میکشد تا ببیند کیس
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب