نتایج پست ها برای عبارت :

پیر عموی شیطون من

پسر یکی از اقوام نزدیکمون یه سال از من بزرگتره اما امسال بعد سربازی قراره بره دانشگاه .بهم میگه فاطی تو رو خدا من اومدم دانشکده شما ،‌ راپوترمو به مامانم اینا ندی هر روز!اصن عین خیالت نیاد من فامیلتمااا.!
میگم واسه چی؟میگه شاید اونجا زن عموي زهرا و ضحی رو پیدا کردم .خو!زهرا و ضحی بچه های برادراشن.!
واااقعاااا آدم لذت میبره .از این همه اعتماد به نفس !
گفتم هفته ازدواجه .دعا کنین زود تر زن عموي این بچه ها رو پیدا کنه پسرمون .بچه ها بی زن عمو
سلام :) حالتون چطوره ؟ 
این روزا اینقدر درگیرم که اومدنم به اینجا از اولویتام خارج شده 
پسر مدتیه سینه خیز میره و این روزا تبدیل به سینه خیز سرعتی شده 
مدام باید دنبالش این ور اون ور برم 
راستش خیلی خسته کننده است 
مخصوصا این که دست تنهام :( 
چقدر بده این تنهاییِ لعنتی !

همین پسر شيطون گاهی اینقدر خودشو لوس میکنه که میگم خدایا من چندتا دیگه ازین بچه ها میخوام
ولی باید حواسم باشه احساسی تصمیم نگیرم :))))
گپ دختران شيطون بلا

بیا خاص باشیم

بیا وسط یک جمع دوستانه گپ دختران شيطون بلا

چشم ها را گرد کنیم

من ابروی راستم را که بالا انداختم

تو چشمهایت را کمی غمگین کنی!

https://t.me/joinchat/AAAAAFAB-8NTqKM6Q2z-Dg
دانلود رایگان نمونه سوالات راهنمایی و رانندگی 98 pdf, مهم ترین و پر تکرار ترین
دانلود فیلم ایرانی ماهورا
کارگردان: حمید زرگر نژاد
ژانر: درام، جنگی، عاشقانه
سال تولید: 1395
تاریخ انتشار: 1397
مدت زمان: 90 دقیقه
کیفیت ویدئو: عالی
فرمت: MP4
تهیه کنندگان: علیرضا جلالی و حمید ی
 
بازیگران:
ساعد سهیلی (امین)، میترا حجار (دختر عموي امین)، کامران تفتی جلیل (پسر عموي امین)، بهاره کیان افشار (ماهور)، احمد کاوری (سلطان)، مهدی صبایی (سروان ویژه ارتش)، مونا فرجاد (مریم)، یوسف مرادیان (خلبان)، داریوش ارجمند (پدر امین)، محسن افشانی (
واقعا چه وضعشه.
میای درس بخونی هزار جور فکر میاد تو سرت.
از فلان استاد و فکرش راجع به تو میاد تا فلان آهنگ و اون عن آقا که حکم شيطون و دربون جهنم داره که یه سره کارش وسوسه کردنه.
کثافت حرومزاده.
خاک بر سرت.
دلم برا زنت میسوزه.
نچ نچ نچ
بچه مثبت مدرسه : چه آتشی می سوزانند این دوپسر شيطون و عاصی از درس و مدرسه.
بچه مثبت مدرسه : یاسر عرب، نشر سپیده یاوران
معرفی:
مثبت در منفی میشود صددرصد مثبت ولی از مدرسه اخراج می شوید!
بریده کتاب:
روزهای آخر مثل برق وباد می گذشت، کلاس ها تمام می شد و امتحانات آخر سال می رسید. امتحان آخری رو خوب یادمه. همه بچه ها طبق قرار قبلی بعد از دادن برگه امتحان بیرون مدرسه ایستادیم و دسته جمعی، کتاب های درسی رو تکه تکه و پاره پاره کردیم و آتیش زدیم. این طوری ا
این لحظاتِ به ظاهر خاص رو در تنهاییِ خوبی سپری میکنم.
برعکس هر سال که دم دمای عید خبر از یه آدمی میرسید امسال عید جدایی بود.
برعکس همیشه ی عمرم آخرای امسال نگاه ها رو روی خودم حس کردم.
نگاهای شیرینی که بوی نجات میدن.
یک بار میگم سال بدی بود یک بار میگم خیلی خوب بود!! دروغ هم نمیگم.
من بدترینِ خودم بودم امسال ولی بقیه باهام بهترین ها بودن.
شکر.
امیدوارم توی سال جدید حال امام زمانمون رو نگیریم.
امیدوارم حال به شيطون ندیم.
امیدوارم راه سوم رو که
اوایل بهم می گفت آجی
بعد شد مامان
بعد تر آله
فکر می کنین چند وقته چی صدام می زنه؟ نامه!
 
+تو خونه ما، آدم بزرگا هم مثل بچه ها حرف میزنن.حالا گفت و گوی  این چند وقت  اخیر این طوری صورت می گیره:نامه یه چای میریزی برامون؟ نامه میای بریم بیرون؟ گوشی رو بده به نامه.نامه کجایی؟نامه کجا میری؟!
*نامه صورت دیگری از فاطمه است که خواهرزاده ی دو ساله ام مرا صدا میزند :)
++اون یکی خواهر زاده ام که بزرگتره بهم میگه: خاله فاطمهاما وقتی خیلی دوستم داره و میخواد
ما یه گروه فامیلی داشتیم و داریم و فوق العاده فعال 
 چند سال پیش؛ اخر شبا اکثرا همه آنلاین بودن.
فعال تر از همه داداشم بود و فوق العاده شيطون .
یه شب از چت ها، اسکرین گرفت تا برای یه عده که گروه نبودن، ارسال کنه. 
خدا رو شکر یه زمانی بود که کسی داخل گروه نبود 
داداشم ابتدا  اسکرین ها رو فرستاد گروه 
هر کدوم از اسم دختر های فامیل و من و خواهرم رو با یه نام سیو کرده 
من به نام عطا 
خواهرم ساسان 
دختر خاله هام و دختر دایی هام  خسرو؛ کیوان، سامان، د
از یک اخلاق اقایون خوشم میاد و ادن اینه هیچیییی براشون مهم نیست :) ینی دنبال جیگول پینگول نیستن مثلا من الان  با قالب وبلاگم درگیری پیدا کردم حوصله جیگول پینگول ندارم و با جمله "زیبایی در سادگی" این قالب همینجوری گذاشتم.
دیگه عوضش نکنم صلوات :/
بابام نی رفت شیراز  مامانمم سرکار منم حوصلم سر رفته. پنج شنبه و جمعه عصرهاش خیلی کوفت. الان بیکارم و هیچ کار خاصی نکردم که بنویسم ولی تا بتونم چرت و پرت میتونم بگم :| کانال تلگرام زدم نمیدونم چرا ولی زدم س
امروز تولد خواهرم بود، از صبح کلی به خودم رسیدم و بهترین لباسم رو پوشیدم.
خواهرم میگفت عالی شدی، شيطون میخوای من به چشم نیام؟
خندیدم و تو دلم گفتم حیف هیچوقت به چشمِ اونی که باید، نیومدم.
عصر که شد مهمون ها یکی یکی اومدن، خواستم درو ببندم که باهاش روبرو شدم. فکر کردم مثل همیشه توهم زدم اما نه.انگار واقعا خودش بوداما آخه اون که قرار نبود بیاد.
خودمو زدم به کوچه علی چپ و دعوتش کردم بیاد تو، سرشو انداخت پایین و وارد شد. تو کل مهمونی زیر چشمی نگ
من بچه‌ها رو خیلی دوست دارم.خیلی زود باهاشون جور میشم و حوصلشونو دارم.با این اوصاف دیروز خاله بزرگم با خانواده و ۴ تا نوه‌ش اومدن خونمون.منی که انقدر حوصله‌ی بچه دارم داشتم روانی میشدم.قشنگ آتیش انداخته بودن انگار تو خونه.با سرعت پراکنده میشدن و از در و دیوار بالا میرفتن.به شدت شيطون و حرف گوش نکنن.و ماماناشون که اصلا براشون اهمیت نداشت که بچه‌هاشون چیکار میکنن خالم و شوهر خالمم از این که ما سعی کردیم آرومشون کنیم و نذاشتیم قشنگ!گند بزنن ت
خدا رو شکر انقدر خانواده سالمی دارم که اکثریت دوستام وقتی میان سراغم مشاوره میگیرن که کدام دکتر خوبه این آشنایی ما با انواع و اقسام دکترها باعث شده ما شماره موبایل یکسری هاشون رو هم داشته باشیم . 
اضافه کنم ما در استان های مختلف مثل زنجان اصفهان تهران اراک کاشان هم خدمات ارائه می دیم کافطه بگین مریضیتون چیه و چه دکتری میخواین بهترینش رو بهتون معرفی میکنیم فقط هیچ کدوم از بچه های فامیل پزشک نشدن که بازم چیز عجیبی نیست.
دوستم از شما تماس گرفته
دور تند که میگن اینه ها!اینگار همین دیروز بود که پست قبلی رو نوشتم و منتشر کردم.
خیلیییی سرعت بالاس :)))
اینطور که معلومه هنرستان تموم شد و پاشو از روی خرخره ما برداشت!
میدونین چیه اگر ازم بپرسن کدوم دوره از تحصیل بیشتر دوست داشتی حتما میگم دوره متوسطه اول(راهنمایی)اونقدر اون سال ها شيطون و رها بودیم که تکرار کردنش غیرممکن،بچه هایی که هیچ دغدغه ای نداشتن جز اینکه چطور کلاس و درس رو بپیچونن و به بهونه درس قرار مدار باهم بذارن و قایمکی برن خرید،ا
این چیزی که میخوام بنویسم برای خودم اتفاق نیفتاده و دوستم برام تعریف کرده.
این دوستم یه عمو داشت که تو بچگی از بلندی افتاده بود پایین و از نظر ذهنی یکمی مشکل داشت اما به شدت آدم بامزه‌ای بود و کارهای عجیبی می‌کرد.اسمش مثلا عمو حسن بود. باری عموي بزرگترش و زن عموش ( که یجورایی سرپرست عمو حسن بودن) میرن مشهد و اون رو هم با خودشون میبرن. توی حرم عموهه میره زیارت و حسن رو میسپاره به زنش. زن عموهه هم مشغول نماز و زیارت خوندن میشه. حسن هم همون اطراف می
وقتی یک کتابی که کلی گشتی و نبود رو پیدا میکنی :)))))

و وقتی این شاهکار چهار  جلدی رو میگیری :)))))

جیغغغ امروز دقیقا ۴۲۰ هزار تومان پول کتاب دادم :)))))
این دو ناناز و چندی دیگر :)))
اصلا امروز خیلی روز خوبی بود :)))
کلاس طراحیمو رفتم خیلی خوب بود امروز :))))
بعدم چندی لباس خونگی و کفش و کیف گرفتم :))))
یعنی قصد من فقط کتاب بود که مامانم گفت از دست این لباسات خسته شدیم
گفتم من از بازار و خرید بدم میاد ؟؟؟ 
مگه اینکه به قصد خرید کتاب باشه لباس و اینا به عنوان اش
تعداد صفحات : 468
خلاصه رمان :  
دختری به اسمِ الناز از خانواده ای معمولی با دغدغه هایِ یک زندگیه عادیدختر شيطون …سرِ یک دنده بودن، در یک بازیه کودکانه راهی رو انتخاب
میکنه که توش علامت سوال زیاد هست….
رمان سنتر
 
همین که پيرمرد قامت بست و ایستاد ب نماز پسر بچه ی بازیگوش شروع کرد ب سر و صدا کردن پيرمرد سر نماز دستشو ت داد و گفت الله اکبر همه مون میدونستیم که این حرکت ینی بچه بشین سر و صدا نکن ما بچه بودیم این حرکتو میدیدم همه ساکت می نشستیم اما پسر بچه ی امروزی تا الله اکبر پيرمرد رو شنید گفت خامنه ای رهبر♡ :)) همه زدیم زیر خنده آخه پيرمرد مخالف بود با این حرفا :)) نه پيرمرد کوتاه می اومد از الله اکبر گفتن نه پسر بچه ی شيطون از کامل کردن شعار خخخ الله
یه سال و خرده‌ای پیش عموي
ما صد میلیون تومن داد دست دوتا پسرهاش. به هر کدومشون. گفت با این ۱۰۰ تومن هر کاری
می‌خواین بکنین. اون موقع دلار ۳ و۴۰۰ بود. این دو نفر خوشحال بودن که یهو نفری
۱۰۰ میلیون تومن پول بهشون رسیده. یکی از پسرعموها ۵ تومن گذاشت رو پولش و رفت یه رنوی
۱۰۵ تومنی خرید. عاشق تفریح و جاده و عشق و حاله. همیشه یا تلو تلو می‌خوره یا یه چیزی
دود می‌کنه. به این معروفه که تا حالا یه روز هم تو زندگی‌ش کار نکرده.
اون یکی پسرعمو ۱۰۰ تومنش
رو ر
کوچه بی نام
کوچه بی نام
 کارگردان :هاتف علیمردانی
تهیه کننده: منصور لشگری
داستان فیلم

این فیلم درباره دو خانواده سنتی است که در خانه‌ای قدیمی زندگی می‌کنند. پسر جوان قرار است برای کار به خرم آباد برود. حاج مهدی عموي او با اصرار برایش بلیت هواپیما می‌گیرد و فردا خبر می‌رسد که هواپیما سقوط کرده‌است و این آغاز درگیری‌ها و چالش های داستان در زندگی این دو خانواده می شود.

1) دانلود با کیفیت 480

2) دانلود با کیفیت 720

3) دانلود با کیفیت 1080

4) دانلود
دانلود دوبله فارسی فیلم Scandal in the Family 1975کیفیت BluRay 720p اضافه شددانلود
اختصاصی از رسانه تهران فیلم تقدیم میکند
بازیگران : Jenny Tamburi, Michele Placido, Simonetta Stefanelli
کارگردان : Bruno Gaburro
محصول : آمریکا
سال تولید : ۱۹۷۵
زبان : دوبله فارسی
فرمت : MKV
حجم :۱٫۵GB
نام پارسی فیلم : گناهکار فامیلی
خلاصه داستان : داستان در مورد یک برده دار بلند پرواز اما بی پروا که مالکیت فیزیکی ن عموي خود را می گیرد
همیشه مرز بندی کردن برامون!
جدامون کردن از هم!
از اولین روزی که پامون و گذاشتیم تو مدرسه روی تخته سیاه نوشتن خوب ها و بدها.
هرکس یکم شیطنت کرد و خندید اسمش رفت تو بدها هرکس که ساکت شد و حرف نزد رفت تو خوب ها و مورد تشویق قرار گرفت!!!
از همون اولین روز مدرسه ترجیح دادم دختر شيطون کلاس باشم خودم باشم، حتی اگه اسمم بره جز بدها.
بزرگتر که شدیم دوباره جامعه دو دستمون کرد چادری ها مانتویی ها!!!
باز همون حساب کتاب خوب و بد!!!
نسبت به خواهرهام خیلی دیرتر چ
سلام.
عادت به سلام کردن ندارم کلن ولی به نظرم بعد این سی و چند روز غیبت صغری لازمه دیگه :) چقدر دلم واسه این صفحه تنگ شده بود. چقدر الان عوض شده م. بهتره جو گیر نشم، در واقع این حسیه که هرروز صبح درمورد خودم دارم. چقدر همه چی تغییر کرده :/
از این یکماه بگم که حیف نتونستم با جزییات تعریف کنم. خلاصه که ما کوچ کرده بودیم خونه خواهرم، صبح به جای صدای خروس یا آلارم گوشی با گریه بچه بیدار می شدیم و شب هم همون گریه بچه واسمون لالایی بود، چقدر این مامان
از آدم‌ها بت نسازید، این خیانت است هم به خودتان ، هم به خودشان !
خدایى می‌شوند که خدایى کردن هم نمی‌دانند ، و شما در آخر می‌شوید سر تا پا کافر به خداى خودساخته .!
فردریش نیچه
چقدر تو این مدت تو دلم باهاتون حرف زدم، حتی یه شبایی خواب بیان رو میدیدم. راستش بعد یه مدت روزانه نویسی مغزم عادت کرده بود به دقت کردن به اتفاقات و تصور چطور نوشتنش برای پست گذاری. اون لحظه هایی که یهویی با خودم می گفتم جون میده واسه نوشتن و.
امروز تولد پسر برادرمه، یه
بیوگرافی و زندگی نامه ی کامل کان اورگانجی اوغلو
بیومیو : کان اورگانجی اوغلو به ترکی Kaan Urgancıoğlu در 8 مه 1981 در ازمیر، ترکیه متولد شد.
با بازی در نقش عامر سریال اکیا یا کارا سودا به شهرت رسید.
قد او 183 سانتیمتر و وزن او حدود 75 کیلوگرم می باشد.
کان اورگانجی و همسرشکان پسر عموي توفیق اورگانجی بازیگر ترک می باشد.
یک
برادر به نام جان اورگانجی دارد، کان به تازگی عکسی در اینستاگرام در کنار
برادرش منتشر کرده که طرفدارانش از شباهت این دو هیجان زده شده بود
سه شنبه
صبح کسل بودم   تا ظهر کار خاصی نکردم   یه ریزه گردگیری و جمع و جور کردم که ظاهر خونه مرتب باشه برای عصر که قرار بود شاگردام حضور به هم برسانند    بعد ناهار یه چرت کوچولو موچولو زدم عصر هم از ده دقیقه قبل از ساعت موعود تا نیم ساعت بعد ساعت موعود منتظر تشریف فرمایی شاگردان محترم بودم   نیم ساعت دیر اومدن میگم چرا انقد دیر اومدید زوم کردن به من میگند دیر اومدیم؟          من: اونا ساعت دیواری من‍♀️      مبحث و روش آموزش و عوض کردم که راح
یه مکالمه توی کتاب درسی بچه های کلاسم بود که مثلا چندتا بچه رفته بودن با هم ماهیگیری و یه دونه از این خوره های کتاب ( که از قضا عینک هم داشت ) باهاشون بود. همه ماهی می گرفتن و اون یه دونه خودش رو لوس کرده بود، یه کتاب دستش گرفته بود و میگفت من ماهی گیری دوست ندارم و در آخر دوست هاش مجبورش میکنن که ماهی بگیره.
به بچه ها گفتم اینو به صورت نمایش اجرا کنن.
وقتی نوبت گروه آریانا و کسری شد، کسری دوید رفت از یکی از بچه ها عینک گرفت که مثلا خیلی خوب توی نقش
سلام . 
خب دلم میخواد با دید خوبی نسبت به این مسافرت نگاه کنم و برم پیش مامان بزرگ و بابابزرگ و . حس صف ناشدنی اون لحظات .
جمعه شب یک مراسمی هست و ما هم از اقوام نزدیک هستیم و مجبوریم در این مراسم شرکت کنیم . مراسم خیلی خاصی نیست اما گرفتن باغ تالار برای این مراسم و بزن بکوب دیگه ندیده بودم و چی بپوشم ها خانوما و غذا چی میدنهای آقایون هم شروع میشه . اگه عروسی بود میگفتم اشکالی نداره اما این   آخه کی اینجور چیزا رو مد کرده ؟؟؟؟  ://
با خود میگم ول
دیگر به تلاشی شدن عادت کرده بودم. ناخودآگاه وارد هرجایی که می‌شدم دست‌هام را بالا می‌بردم تا یک نفر زیر بغل و جیب‌ها و پشت کمر و پاهایم را لمس کند که مبادا بمبی چیزی به خودم بسته باشم. 
کابل بعد از یک هفته هوای به‌شدت آلوده، بارانی شده بود. 5 صبح بود و باران ریزی کابل را نوازش می‌کرد. یاد بابرشاه افتاده بودم که وصیت کرده بود تا مزارش را بدون سقف بسازند تا بتواند قطره‌های باران را پذیرا باشد. حالا در این سحرگاه ماه آبان (عقرب) با دلی آسوده در
صبح که بیدار شدم گفتم برم سارا رو بیدار کنم و باهاش امتحان ریاضی بخونم، دیشب بهش گفته بودم خودش بخونه که صبح ازش امتحان بگیرم، گفتم زودی درس‌های سارا تموم بشه خودم بشینم درس بخونم، بعدش برم حمام بعدش هم باشگاه و باز دوباره درس!
بیدارش کردم فهمیدم جاشو خیس کرده! بردمش حمام، یه چند صفحه براش امتحان در اوردم که حل کنه زنگ زدن گفتن سبحان رو برید بیارید، زن عموي مامانش مرده میخوان برن فاتحه، سبحان رو اوردم و خوابش کردم شده بود ۱۰/۵؛ چند صفحه دوبا
خاطرات مدیوم ها
ولی افتاد مشکل ها
خاطره خانم د.سین
سالها
قبل با یکی از پسرهای همسایه مان که پسری محجوب و سربه زیر بود ازدواج
کردم. من که دختری شيطون و علاقه مند به تیپ و لباس بودم نمی دانم چرا در
جواب خواستگاری خانواده بهرام جواب مثبت دادم. البته اول جواب مثبت ندادم
بلکه خیلی برایم جالب بود که چنین پسر آرام و ساکتی از من خوشش آمده، و آن
را نوعی شوخی به حساب آوردم اما وقتی مادر خدابیامرزم از مزایای اخلاق خوب و
سربزیری یک مرد برایم صحبت کرد، م
بگو_سیب #پارت_سی‌و‌سهبا دستای لرزون دوربین و بالا کشیدم و دوباره چندتا عکس پشت سرهم انداختم.خواستم عقب بکشم که با خالی شدن یک باره زمین سست زیر پام ٬ قلبم به کف پام سقوط کرد و قبل از این که جیغی بکشم یک دست قوی دور بازوم حلقه شد و من و عقب کشید‌.شاید همه ی این حادثه ها فقط در چندثانیه اتفاق افتاد اما ترسی که درون وجودم مثلیک جوهر در آب پخش شد منو در حد یک قطعه یخ شناور تو اقیانوس های قطبی سرد کرد.نفس حبس شدم با کشیده شدنم به عقب پر صدا آزاد شد و
ساعت 4 صبحه، نیم ساعت پیش با گریه ی امید بیدار شدم. طبق هر شب، گشنه اش بود،شیرش رو خورد و خوابید.
ولی من دیگه خوابم نبرد.نشستم پای لپتاپ و مثل همه ی وقتایی که دلم میگیره برات تایپ میکنم.نامه هایی که هیچوقت ارسال نمیشن.
میدونم این فکرا غلطه ولی چی میشد اگه تو پدر پسرم بودی؟ دنیا به آخر می رسید یا از بزرگی خدا کم می شد؟
راستی بهت گفتم چرا اسمش رو گذاشتم امید؟ چون بعد تو، تنها امیدم برای زندگیه.
عجیبه ولی گاهی نگاهش مثل توعه، همونقدر شيطون و دلر
چراا بعضی خانم ها انقدرررر دوست دارن حرف بزنن؟؟
نمونه اش بنده.
البته چندساله که خودم رو خیلی محدود کردم
ولی بچه که بودم، از اینهایی بودم که یک ریییییییز حرف میزدم :)
قوه خیالم هم قوی بود
یه عالمه چیز هم میساختم و میگفتم.
بعد کم کم یاد گرفتم که بنویسم.
نوشتن رو که شروع کردم حرف زدنم کمتر شد.
کمتر
و کمتر.
الان به جایی رسیدم که به زور از زبونم حرف می‌کشن.
اماا.
خب این جلوی انحرافاتی رو گرفت، ولی خیلی هم خوب نبود.
چون من تنها شدم. چون روابط اجتماعی
همیشه وقتی میدونم تکلیفم چیه، حتی اگه اون تکلیف ناامیدکننده باشه، حالم بهتره. یعنی وقتایی که بین دو تا چیز گیر میکنم آشفته ترین میشم. مثل مثلاً بین دعوا و آشتی. بین موندن و رفتن. چون توی این شرایط درسته که آدم نصفش هنوز باور داره به اینکه درست میشه ولی نصفشم درگیر ترس و نگرانی ناشی از خرابی احتمالیه. برای همین به نظرم گیر کردن تو تاریکی مطلق، هر چند به اندازه یافتن روشنایی دل انگیز نیست، اما بهتر از اینه که نصف نصف از هر کدوم داشته باشی. چون
تپلی .آخ که چقدم فحش تو دلم دارم جمع میکنم واسه گفتنه بهت اما میدونم ک هیچوقت نمیتونم بگم. فقط شاید تا اون موقع ک بخای از خر شيطون پیادع بشی و منو بخاطر گناهای کردع و ناکرده سابق و آیندم عفو کنی شاید دیگ واقعا زنده نباشم. نه اینکع بخوام برم خودمو پرت کنم بکشم نع.آخه هر آدمی طاقتی داره .ولی آدم از تو بی طاقت ترسراغ ندارم. یکبار چندوقت پیشا از ن پرسیدم ک ب نظرت کاف هم دلتنگه ؟ گفت عمرا میدونی تپلی همه همینو میگن. خودمم نظرم همینه. اخه دیگ غیبتت
من به لگو می‌گفتم "خانه‌سازی"! یعنی تموم همسن‌هام و حتی غیر همسن‌هام هم همینو می‌گفتن! و البته خواهند گفت.
می‌خوام بگم یاد بچگیام افتادم که یه خونه درب و داغون درست می‌کردم و از خراب کردنش لذت می‌بردم. الان هم فک می‌کنم بچه‌م. این وبلاگ هم حکم همون خونه‌سازی رو داره نسبتاً واسم. یه نوع خالی کردن خشمه فک کنم. شاید هم نه.
____
پس اگه فردا وبلاگ رو باز کردی و آزاد رو ندیدی، فحش رو نکش بهش، دوباره خونه رو می‌سازه، یحتمل دوباره هم خرابش می‌کنه
آلبوم استریو تال گروه کیوسک به شدت پیشنهاد میشه . چند روزه رو این آلبوم چت کردم . مخصوصا ترک اولش آهنگ شبیه بولدوزرم هستش که خیلی قشنگه . فقط همین اولین ترک شعرش از مهدی عزیز هست و شعر بقیه ترک ها رو خود آرش سبحانی عزیز گفته . 
توضیحات کامل رو تو اینستاگرامم دادم .
 متن کامل شبیه بولدوزرم رو میتونین تو ادامه مطلب ببینین
برای خرید و حمایت از هنر و هنرمند دوستان داخل ایران میتونین از این آدرس : لینک آلبوم رو خریداری کنین . هزینه ش هم ف
بودن توی یه اتاق متوسط رو به بزرگ با حدود 32 عدد بچه ی شيطون خوش میگذره یا نوعی شکنجه س‌؟
امروز منی که خاله نمیشم خاله ی همون سی و دوتا وروجک بلا بودم :d فقط دقت داشته باشید چه خاله ی خل و چلی رو گذاشته بودن مراقب اونا باشه.
یه جا من که خودمو روی صندلی های کوچیک بچه ها جا کرده بودم و داشتم به دختری که تازه اومده بود داخل نقاشی میدادم تا رنگ بزنه، یه دختر دیگه اومده بود پشت میزم و مدام یه جمله میگفت که به معنای واقعی یه کلمه شم نفهمیدم.
گفتمش:چی؟؟؟ ت
بی مقدمه میگم ؛ سه سالی هست که رمز ورود به وبلاگم رو گم کرده بودم , و از قضا پسورد ایمیلم رو ! و برای تغییر رمز نیاز به وارد شدن به ایمیل بود!!!!
تا اینکه عزمم رو جزم کردم و رمز ورود هردو رو تغییر دادم !خسته نباشم واقعا:-)
البته تو این سه سال انگار همه چی عوض شده و دیگه با وجود اینستاگرام کسی دیگه با این فضاها کاری نداره!!!
من اینستاگرام ندارم ؛ یعنی واقعیتش با فضای مجازی نه حالم خوب میشه , نه می فهمم که قراره چه چیزی به علمم افزوده بشه(به قول مامان خان
سلام خدمت شما عزیزان ، سریع میرم سر اصل مطلب که فرصت کمه، توفیق الهی نصیب ما شده که تونستیم یه گوشه کار رو تو کمک به سیل زده ها بگیریم و گرد و خاک به جا مونده از حرکت کاروان های جهادی بسیج رو توتیای چشممون کنیم. اما قصه ما با بقیه گروه های جهادی یکم فرق داره ، ما نه خیس میشیم و نه گلی و خاکی ، ولی خورد و خمیر میشیم ، چراکه قرعه روزگار خدمت رسانی تو راه آهن رو به نام ما زده و اینجوریش رو تاحالا ندیده بودیم.
بقیه در ادامه مطلب.
حقیقتا من خودم از این
کاشی های کف حوض جلوی گردان حبیب بن مظاهر
حدود 19 سال پیش برای بدرقه دوستان بسیج دانشجویی به دانشگاه شهید بهشتی (ره) رفتم. 7 اتوبوس از دانشجویان عازم سفر راهیان نور بودند. آن موقع سفر راهیان نور به اندازه امروز فراگیر نشده بود. یعنی اصلا فراگیر نبود. یادم می آید برای ورود به یادمان ها با مشکل مواجه بودیم. صدام هنوز سر کار بود و منافقین در عراق مستقر بودند. مناطق پاکسازی نشده بود و حتی امکانات لازم نیز چندان فراهم نبود. جاده ها خراب بود. اما مناطق ه
۱) صبح با عجله تو کمد دنبال لباسم می‌گشتم و پیدا نمی‌شد، ناچاراً سارافون آبی آسمونیم که خیلی وقت بود دیگه نمی‌پوشیدم و حتی برام تنگ شده بود رو پوشیدم و رفتم تو حیاط ؛ به محض دیدنم با تعجب میگه "چقدر لاغر شدی دختر!" یه نگاهی به خودم انداختم و تازه یادم اومد که این لباسه برام تنگ شده بود ولی الان نه تنها تنگ نیست کم‌کم داره گشاد هم میشه! بهم میگه:
_چکار کردی که لاغرتر و سفید‌تر شدی؟! _ برای سفید شدن که الان چند روزه همش تو اتاق خوابیدم و کمتر حتی
اول کلام واجبه که بگم.
خیلی سرد بود. :| منِ جنوبی جنبه‌ی اون همه سردی تو زل تابستون رو نداشتم. برا همینه که آب‌ریزش بینی و عطسه‌های پی‌درپی چند روزیه بهم دهن‌کجی می‌کنن.
دوم این‌که با توجه به صحبت‌های چارلی توی یکی از پستاش، ترغیب به عکاسی با سبکی شدم که جزوِ یکی از فانتزی‌های دست‌نیافتنیم بود. هرچند که. من از اون دسته‌ از آدمام که عکاسی رو دوست دارم اما تبحر خاصی در موردش ندارم. ولی با کمی لجاجت انجامش دادم.
۱. یک بار تصمیم گرفتم از بین
لیندا خوشگله عاشقتم عروسک
ایولrezavsoghiقشنگهamirhossein.s54لعنتmohamad_abbasi_4❤❤❤❤❤mahmoodrezaee.68یعنی چی؟؟؟shaah_inلعنت به حالی که دلتنگشیlindakiani_nafasamقربونت برم منsalary6777@lindakiani4 inja kojastahmad_ghasemian_73لیندا خوشگله عاشقتم عروسک ❤❤❤❤❤❤❤❤❤moradzadehoseinدرود بر مهربانو کیانیmeysam_shojaaههplaanakhar@lindakiani4 جانمr.s.sina84برفه؟!alirezaee087عشقی لینداsadaf__khosraviبه به ، چه بارررررونی hossien.gh53عریزمممممjabjabiiلعنت .farshid_nematiدلواپس کی شيطونtmmmrmfdymohammadrezaharampanahiسلام صبحتون زیبا وپرنشاطhamid_moghimi1992❤❤❤❤❤❤
به نام خدا



من حسین هستم

 

بیژن شهرامی

فرزندان خوبم،سلام؛شاید شنیده باشید که امام هادی علیه
السلام اسم دو تن از بچه هایش را "حسن" و "حسین" گذاشت.یکی امام یازدهم شد و دیگری برای راهنمایی مردم به ایران آمد و ساکن
شهر همدان شد.من همان حسین هستم که زائران "شاهزاده حسین" خطابش می کنند.

خوب است بدانید من عموي امام زمان علیه السلام هستم و با
نوشتن این نامه می خواهم شما را با آن حضرت بیشتر آشنا کنم.

برادر زاده عزیزم در سال 255 هجری در شهر سامراء به دنیا
 أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا46 حج

آیا در روی زمین به سیر و تماشا نرفتند تا دلهاشان بینش و هوش یابد و گوششان به حقیقت شنوا گردد؟ 

قرآن تو آیات زیادی سفارش کرده که سفر کنید 
باید علت این سفارش رو بدونیم , میتونه گاهی برای عبرت گاهی برای دانش افزایی و انبساط روحیه باشه
وقتی برای سفر وارد شهر یا سرزمین دیگری میشیم میتونیم کم کم با دیدن آثار باستانی , فرهنگ مردم او
قسمت چهارم

+با من هستید؟؟ 
× شما انگلیسی بلد
هستید ؟؟ 
+ بله .
 × می خواستم ازتون آدرس بپورسم ! 
+بفرمایید .  .
+ خوب

× می دونید کجاست ؟؟ 
+ میشه گوشیتونو رو از نزدیک تر ببینم ، آ درس رو نمی
بینم .
 × شما که نیستید ؟؟  
+ بله ؟؟؟؟؟ نه خیر نیستم!!
 × ببخشید که گفتم
اخه تو یه کشور غریبم . 
+ خوب   باید
همینو مستقیم برید بعد برید سمت راست . 
× ببخشید یه آدرس دیگه هم دارم ، باید اینو
اول نشون می دادم خخخخ چقدر خنگم !!!
 چقدر خوبه که انگلیسی بلدید
یکی از برترین اکسسوری‌ها که می‌تواند ظاهر یک نوجوان را مردی بالغ جلوه بدهد، کلاه است. ولی کلاه مردانه مثل ساعت که به دست بسته می‌شود و  در بین لباس‌های مختلف به چشم نمی‌آید نیست. وقتی شما یک کلاه مردانه بر سر می‌گذارید، خیلی‌ها آن را به عنوان اولین چیزی می‌دانند که از استایل شما می‌بینند و در نگاه اول کلاه‌های مردانه توجه زیادی جلب می‌کنند. اگه جزو مردانی هستید که تازه به فکر خریدن کلاه افتاده‌اید، با چی بپوش
یکی از برترین اکسسوری‌ها که می‌تواند ظاهر یک نوجوان را مردی بالغ جلوه بدهد، کلاه است. ولی کلاه مردانه مثل ساعت که به دست بسته می‌شود و  در بین لباس‌های مختلف به چشم نمی‌آید نیست. وقتی شما یک کلاه مردانه بر سر می‌گذارید، خیلی‌ها آن را به عنوان اولین چیزی می‌دانند که از استایل شما می‌بینند و در نگاه اول کلاه‌های مردانه توجه زیادی جلب می‌کنند. اگه جزو مردانی هستید که تازه به فکر خریدن کلاه افتاده‌اید، با چی بپوشم همراه باشید تا نکات مه
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب