نتایج پست ها برای عبارت :

پیشواز یاران همه رفتند

شعر پيشواز محرم  تسلیت  پيشواز محرم مداحی ماه محرم , اس ام اس تسلیت محرم , شعر محرم , اشعار پيشواز ماه محرم , شعر و ترانه , اشعار محرم , نوحه پيشواز ماه محرم
نوحه پيشواز محرم
مـردم بسـاط گـریـه و مـاتـم بیـاوریـدوقتش شده که بیرق و پرچم بیاوریدمــردم کتـیبه هـای حـسـینیـّه نـزد کیـسـت؟باز این چه شورش است که.عالم» بیاوریدخواهید از خدا که در این شصت روز عمردر بـیـن روضــه هــا نـکـنــد کـم بـیـاوریـد
ادامه مطلب
کد اهنگ پيشواز محمد نجم تو دنیامی
کد آهنگ پيشواز محمد نجم هیشکی نمیدونه
کد اهنگ پيشواز همراه اول محمد نجم تو دنیامی
کد اهنگ.پيشواز همراه اول محمد نجم خواب محال

کد پيشواز محمد نجم تو دنیامی
کد پيشواز همراه اول تو دنیامی از محمد نجم
کد پيشواز همراه اول محمد نجم تو تو دنیامی
کد پيشواز همراه اول محمد نجم تنهام گذاشتی
کد اهنگ پيشواز مهراب همراه اول بانو

کد آهنگ پيشواز همراه اول مهراب خسته صدا

کد آهنگ پيشواز مهراب همراه اول

کد پيشواز همراه اول مهراب بانو


کد پيشواز همراه اول مهراب خسته صدا

کد آهنگ پيشواز همراه اول مهراب کاسه خون

کد پيشواز همراه اول مهراب سرباز

کد پيشواز همراه اول مهراب زیر تیغ
رسیدم خونه دیدم رفتند دسته جمعی یعنی آبجی خانم سمیه و شوهر ش و مامان خانم رفتند حجامت برگشتنی پیتزا متری خریده بودن من یه چند تیکه شو بیشتر نتونستم بخورم حالم بد شد اون نشسته بودن سر سفره و من روی مبل قشنگ روبروم به سر روی خونه !!! احساس تهوع بهم دست داد . اومدم توی اتاقم پای لب تاپ سرخودم گرم کنم . تا حالام بد نشه
در دل انگیزی ایام و زمان 
در ورق خوردن تقویم عبور
 در هجوم کلمات ناقص 
 در پی حادثه های غمناک 
دل من در پی ياران عزیزی می گشت 
که زمین را به  سوی گمنامی 
طی کردند 
 مردمانی همه آزاده نفس دریادل 
پاره های فولاد 
که نترسیده از آب و آتش
تا فراسوی زمان می رفتند 
می گذشتند که جهان منزل این رفتن هاست 
غزل سرخ خطر می خواندند 
که زمین مملو از این گونه غزل گفتن هاست 
این اهالی خطر 
اهل رفتن بودند 
مثل یک اقیانوس 
بی صدا و آرام 
دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت. باشوهرش آمده بود. وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت. تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت. وقتی رفتند هرکسی چیزی گفتیکی گفت زن ذلیلیکی گفت لوس، یکی چندشش شده بود و دیگری حالش بهم خورده بود!یادم افتاد به خاطره ای دور روی همان تخت. خاطره ی زنی با سر شکسته که هرچه گفتم چطور شکست فقط گریه کرد و مردی که می ترسید از پاسخ زن. زن آنقدر از
تولد هر یک از اعضای ياران جان که نزدیک باشد بهانه ای است برای یک دورهمی ساده و صمیمی‌. تولد اعظم سادات بود و قرار برنامه ی کیک خوران و عصرانه را گذاشتیم پارک جهان نما در اتوبان کرج.
نه_به_پلاستیک شعار این دورهمی امان بود و سعی کردیم کمتر از ظروف یک بار مصرف استفاده کنیم و دوستان هر یک پیش دستی و لیوان و قاشق و چنگال شخصی خود را آورده بودند.
کار فرهنگی دیگری که صورت گرفت اهدای کتاب از سوی اعظم سادات به بچه ها بود و کلی کیف کردند.
+ "ياران جان" یک گر
با سلام
روزی دو سه بار به مرگ فکر میکنم و حالم بد میشه و یاد خالم اینا افتادم که رحمت خدا رفتند و الان یه نفر داره زمینشون رو میسازه. انگار اصلا تو این دنیا نبودن. این شده یه عامل بازدارنده برای من. تو نت خوندم که اگه به فبرستان سر بزنید و راه برید بهتر میشید. دیشب رفتم سر زدم ولی زیاد اثر نداشت و دوباره اون حالت برگشته.
یاعلی
به یاد مسافران آسمان در عملیات والفجر هشترفتند با شوق ياران تا شهر نور و رهاییماندند در سینه ها با گلهایی از آشناییهر نیمه شب با صدای اشک و مناجات آنهابرخاست پلک سپیده وا شد در روشناییهر صبح با خاطرات سبزی از آن سینه سرخان شرمنده میمانم ازخود شرمنده از بیوفایی
آری چه آسان گذشتند ، آنانکه از جان گذشتندماندم ولی بر نگشتند ماندم ز بی دست و پاییدر آسمان خیالم صدها ستاره فروزانصدها ستاره همه سبز در اوج بی انتهاییآن شب چه آهسته می رفت مردی که با
روزی بود و روزگاری .
سرزمینی در آن سوی ابرها وجود داشت که همه آنجا پاستیلی بودند .
شش نفر از این پاستیل ها ؛ خیلی معروف بودند . می دانید چرا ؟!!
چون آنها مشاورین ملکه شهر پاستیلی بودند . 
حدود 40 سال می گذشت که ملکه شهر پاستیلی گم شده بود .
راستی اسامی این 6 مشاور این بود : کلوچه ،‌ ملوچه ،‌ الوچه ،‌ تربجه ،‌ پیازچه و پریچه بود .
می دانید اسم آنها چرا با هم ،‌ هم آواست ؟ چون آنها با هم خواهر و برادر هستند . پریچه خواهر کوچک تر آنها بود .
5 برادر بزرگتر
بهار، یا دقیق‌‌تر بگویم، عید، مثل خنده‌ی بعد از دعوای زن و شوهری‌ست. مثل رهایی بعد از گریه. مثل آسمان آبی، بعد از طوفان شن. رسالتش، غبار روبی و رنگ پاشیدن به دنیای خاکستری ماست و چه خوب رسولی‌ست. قرار نانوشته‌ای دارد که هرسال، تو را می‌فرستد در گل‌فروشی محله. بی‌تابی و عجله‌ات را می‌گیرد و مجاب‌ات‌ می‌کند سر صبر، میان گلدان‌ها بگردی و یک‌دل‌سیر، چشم بدوزی به گل‌ها. حسن‌یوسف و پیچکی برداری تا خانه‌ات سبز شود. فقط بهار است که تو را ر
در مورد شناخت آوینی چند گروه به خطا رفتند و به ظن خود یار او شدند؛ اول، مروجان چهره رسمی او که هاله‌ای مقدس مآبانه و آسمانی برایش ساختند بدون آنکه حقیقت قلم و اندیشه اش را بشناسند. مدیران فرهنگی و عاشقان شهادت و بسیاری کسانی که پوستر او را در پروفایل خود یا بر روی دیوار نصب می‌کنند از این گروه هستند
ادامه مطلب
وارد خانه مادر و پدر شدیم . بسیار گران و مجلل بود
. مثل قصرها بود . سوزان داشت می چرخید و همه اتاق ها را نگاه می
کرد .

با زبان اشاره به رزا گفت :" چه اتاق های  بزرگ و زیبایی ! پنجره هایی با پرده های بلند و
تک رنگ و اتاق هایی رنگارنگ !"

رزا هم
گفت :"بله ! بسیار عالی است ."

سوزان و رزا با هم به خرید وسایل اتاق و خودشان رفتند
، البته با پدر و مادرشان !

وقتی به مرکز خرید بزرگی رسیدند ، به طبقه های لباس
های نوجوانان رفتند . در آنجا لباس هایی به طرح گل های باغ 
جوانان فوتسالیست نودیجه در ادامه  مسابقات رمضان ، امشب از ساعت ۲۱:۱۵ در سالن امام خمینی گرگان برابر تیم امید جلین به میدان رفتند و در یک بازی تماشایی و زیبا توانستند با نتیجه ۳ بر یک امید جلین را مغلوب کرده و راهی مرحله نیمه نهایی شوند.اغذیه میخوش با مدیریت مظلومی حامی فوتسالیست های جوان نودیجهنودیجه آنلاین
چهل روز گذشت چهل روز است که آسمانی شدند و رفتند
تقدیر آن ها این بود که این گونه به سوی معبود بروند 
اما تقدیر ما چیست؟ تقدیر کار هایمان! 
انتخاب هایمان چه تقدیری را برای ما رقم خواهد زد 
+ زمانی که مسولیتی را به عهده گرفتیم تمام فکر و ذهن ما باید مسولیت مان باشد 
کوتاهی کنندگان مسئولند. 
همین دیروز یا امروز یا چند روز پیش یهویی!
نمیدونم مرز ایران، نمیدونم کنار گوش رژیم صهیونیستی، سوریه یا لبنان یا عراق یا یمن!
.
یه سریا رفتند تا بمانیم، یه سریا هستند تا بمانیم.
دعا برای رزمندگان اسلام فراموش نشه.

 منبع انواع عکس نوشته برای فضای مجازی :
http://aksestan.blog.ir
⬛️ تک روی ، عقب ماندگی به همراه دارد.
اگر ما بخواهیم بی سازمان و بی تشکیلات فعالیت کنیم موفق نخواهیم شد .
اگر این مطلب را پذیرفتید که چه بهتر
اگر هم نپذیرفتید به ۵۰ سال پیش تا حالا می ماند که
همه مان خُرد شدیم
له شدیم
قوایمان تلف شد
هر کس راه خودش را رفت
و
مشکلات بیشماری پیش آمد 
نتیجه هم این شد که دیگران هزاران فرسنگ از ما جلو افتاده و رفتند
اما ما هنوز همین جا هستیم
و بازهم می مانیم 
میل خودتان است .
می خواهید بپذیرید
نمی خواهید هم نپذیرید
سخ
❣یک دقیقه مطالعه 
ﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻠ ﻋﺒﻮﺭ ﻣ ﺮﺩﻧﺪ ﻪ ﻧﺎﻬﺎﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ …
ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺷﺎﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻤ ﺭﺳﺎﻧﻨﺪ …
ﻭﻟ ﻭﻗﺘ ﺩﺪﻧﺪ ﺷﺪﺕ ﺁﺏ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺯﻳﺎﺩ ﺍﺳﺖ، ﻪ ﻧﻤ ﺷﻪ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺎﺭ ﺮﺩ …
ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﻔﺘﻨﺪ ﻪ ﺍﻣﺎﻥ ﻧﺠﺎﺗﺘﻮﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ ! ﻭ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺮﺩ !!! ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﺍﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﺪﻩ ﺮﻓﺘﻨﺪ

روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: انسان‌ها از ترس ظاهر خوفناک من می‌میرند نه به خاطر نیش زدنم.»
اما زنبور قبول نکرد. مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت. آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود. مار رو به زنبور کرد و گفت: من او را می‌گزم و مخفی می‌شوم و تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خود نمایی کن.»
مار نیش زد و زنبور شروع به پرواز کردن در بالای سر چوپان کرد. چوپان فورا از خواب پرید و گفت: ای زنبور
ما زمینی ها 
در قاب تصویرهایمان 
نقشی از اهالی آسمان داریم 
از پیروان گمنام 
بی بی بی حرم 
از حامیان حریم ولایت 
که سوره های صداقتند 
ونشان دلدادگی 
سربلندی 
عزت 
شهادت و 
سعادتند 
آنان که روایتگر حضور حماسی 
دریادلانی ازجنس عشقند 
آنان که 
رفتند بی نشان که بمانیم سربلند 
او وقتی پشت پورشه می‌شنید، تصور می‌کند
همه شهر نوکر او هستند و باید در برابرش خم و راست شوند. جوانک حق دارد
چنین تصوری داشته باشد. در جامعه پول‌زده باید شاهد چنین رفتاری هم باشیم.
این پسر و امثال او، احترام را دیده‌اند.
آنها دیده‌اند وقی پدر پولدارشان وارد جایی می‌شود، همه به او احترام
می‌گذارند و تا کمر برایش خم می‌شوند. آنها دیده‌اند که ثروت در جامعه به
مراتب بهتر از علم است. آنها می‌بینند بسیاری از آنهایی که به سراغ علم
رفتند، هشت
خاطرم نیست هوای آن‌روزهای خرداد ماه هوایی بهاری بود یا گرم و تابستانی، اما دلهای ما مالامال از عطر شکوفه‌های بهاری بود که تو گرمابخشش بودی. آن روزی‌های خردادماه که تو می‌آمدی و ما چه خوش بودیم از آمدنت. همان روزهایی که ياران دبستانی‌مان فارق از هر زنده باد و مرده باد و هراس از دردها و آسیب‌های چوب الف بر سرشان بازهم یکدیگر را یاد می‌کردند و دست در دست هم و یک صدا،  ایران، آن مرز پرگهر را فریاد می‌زدند. وقتی تو آمدی جملگی سبز شدیم، اینجا د
خونه‌ی دوقلوها که در آن خاطرات خوش جشن تولدهایشان ثبت شده بود امسال به زیر گِل رفت و به خواب هم نمی‌دیدند دیگر جشن تولدی برایشان برگزار شود ولی ما سعی کردیم گُل لبخند بر لبانشان بنشانیم چرا که معتقدیم همین لبخندهای کوچک، کارهای بزرگ می‌کند.پ ن: تشکر ویژه از دکتر #سید_بشیر_حسینی و گروه #به_اضافه_خنده (عمو خندان و آقا باریکلا) که به مدارس پلدختر رفتند و دل و جان بچه‌ها را صفا دادند.
اتوبوس می‌رفت پایین و آدم‌ها، مغازه‌ها، هیاهوها، رنگ‌ها، نورها می‌رفتند بالا. تاریکی آمد و جای همه را گرفت. احساس کردم سوار سفینه‌ای شده‌ام با کف بلورین که هنگام بالا رفتن، کوچک شدن و گم شدن زمین و زمان را به خوبی نمایش می‌دهد. همه چیز رنگ می‌بازد، دور می‌شود و در میان تاریکی گم می‌شود. وقتی همه جا تاریک شد، بر خلاف انتظارت می‌بینی که می‌بینی. یعنی تازه داری می‌بینی. تازه داشتم می‌دیدم انگار. یک سبکی خیلی راحتی سراغم آمد، بعد از میلی
استادی داشتم 
که دیگر رغبت نوشتن نداشت ولی دوست داشت مباحثت کند. 
شاگردان سوال می کردند و جواب نمی داد یا دعوای آن داشت که این سوالات ساده چیست؟ مطلبی بگو و سوالی! 
آرام آرام ، دیگر کسی از او نپرسید و همه‌ی سوال کنندگان به طرفی دیگر می رفتند. و هیچکس از استاد سوالی نمی پرسید.
استاد را تنها دیدم ، گفت : بپرس. 
گفتم : هنوز به مطلب جدیدی نرسیدم تا بپرسم. 
گفت : بگو ، گفتم : والا ؟ چیزی ندارم. هم اکنون چیزی ندارم. 
گفت : اشکان فهمیدم! 
و از فردا قدر سوال

.
عکس متعلق است به این بخش از کتاب #دلتنگ_نباش
.
وقتی برای عیددیدنی به خانۀ رضا رفته بودند، [روح‌الله]پیشنهاد داد همه با هم به خانۀ رسول بروند و عید را به پدر و مادرش تبریک بگویند. همه از پیشنهادش استقبال کردند. .
رضا با پدر رسول هماهنگ کرد و راهی خانۀ#شهید_رسول_خلیلی شدند. روح‌الله و زینب به‌همراه رضا و پدر و مادرش. زینب خیلی هیجان داشت. دوست داشت مجدداً مادر رسول را از نزدیک ببیند.
وارد خانه که شدند، عکس بزرگ رسول اولین چیزی بود که به چشم می
اگر میدانستی برای این قالی رنگ رنگ چه گلهای زیبایی بر سر دار رفتند تا خانه ات زیباتر شود خلع نعلیک میکردی و هر قدمت را ورود به جنت میپنداشتی؛ به سلام آمنین چه نیمه شبها که در سکوت جبهه هایش نقش "محرابی" میزدند و اللهم ارزقنا شهادت میخواندند برای زیباتر شدن "گلفرنگ" سرخ فردای عملیات چه "افشان" ها بافتند با شاخه هایشان شمشادها؛ وقتی زنجیر هیئتی حسین (ع) شدند در شور آخر شب ارونداین نقش "تلفیقی" زیبا که میبینی اثر هنر دست و دل سرو قامتانی ست که ه
خدایا؛تو تنها روزنه ی امیدی هستی که ؛ هیچگاه بسته نمی شود.تو تنها کسی هستی که ؛ با دهان بسته هم می توان صدایش کرد.تو تنها کسی هستی که ؛ با پای شکسته هم می توان سراغش رفت.تو تنها خریداری هستی که ؛ اجناس شکسته را بهتر برمی دارد.تو تنها کسی هستی که ؛ وقتی همه رفتند ، می ماند.تو تنها کسی هستی که ؛ وقتی هم پشت کردند ، آغوش می گشاید.تو تنها کسی هستی که ؛ وقتی همه تنهایت گذاشتند ، محرمت می شود.وتو تنها سلطانی هستی که ؛ دلش با بخشیدن آرام می گیرد ، نه با تن
.باسمه تعالی
چهل حدیث
پایداری
غزل ۶
مردم کوفه نمودند دعوت از خون خدا
لیک در وقت عمل ، تنها بماند مقتدا
می کند یزدان شرایط را چنان در زندگی
تا که گویی نیست فرد و حامی ما جز خدا
گر مصیبت یا غمی آید مشو افسرده حال
چونکه آن باشد تو را یک آزمون و اعتلا
سخت باشد در ره یزدان بمانی پایدار
بین قیام و دعوت ياران ، زمین کربلا
در وفا و عهد و پیمان با خدا اقدام کن
نقض عهد با ولایت، موجب رنج و بلا
پایداری و لجاجت در ره باطل خطاست
موجب انواع شر است و بگردی مبتلا
 
هنرِ خوب نویسنده های خدا باور، این است که می توانند دنیایی از غصه و اندوه و غم را با دینامیت قلم، فرو بریزند و بر ویرانه هایش گل امید برافشانند و طرحی نو دراندازند. اما، هنرخوب ترِ نویسنده های خدا محور، این است که قادرند با گلواژه های رنگارنگ، باغ و بوستانی به وسعت کهکشان ها بیافرینند تا در سایه سار گل هایش، خلقی به راحتی بیاسایند. حُسنِ خداداد نویسنده ها هم، شاید این است که همیشه با کلمات و نشر دارند و دنیای وسیع واژه ها را قلمروی سرزمی
یک روز پادشاهی همراه با درباریانش برای شکار به جنگل رفتند.هوا خیلی گرم بود وتشنگی داشت پادشاه و يارانش را از پا در می آورد،  بعد ازساعتها جستجو جویبار کوچکی دیدند، پادشاه شاهین شکاریش را به زمین گذاشت، و جام طلایی را در جویبار زد و خواست آب بنوشد، اما شاهین به جام زد و آب بر روی زمین ریخت.برای بار دوم هم همین اتفاق افتاد، پادشاه خیلی عصبانی شد و فکر کرد، اگر جلوی شاهین را نگیرم، درباریان خواهند گفت: پادشاه جهانگشا نمی تواند از پس یک شاهین برآ
گاهی وقتا حس میکنی تنهاترین تنهایی ، حتی با وجود نفسای گرمی که دور و برت هستند؛یه مادر مهربون و فداکار،یه پدر دلسوز و آرام کننده، برادرای عزیزتر از جان ، و بالاخره همسر و فرزندی که با اومدنشون به زندگی رونق و صفا بخشیدناما.نه ، فکر می کنم این زندگی دیگه اما نداره ، جز اینکه گاهی وقتا یادمون میره که همه ی ما توی این زندگی حقی داریم، گاهی وقتا فراموش می کنیم که این فقط ما نیستیم که محتاج محبت دیگران هستیم ، بقیه هم به محبت ما احتیاج دارند.ای کا
داشتم به بچه‌مارمولک آن‌شب فکر می‌کردم که توی تاریکی راه‌رو دیدم‌اش؛ خسته و خواب‌آلود بودم؛آن‌قدری که یادم نمی‌آید آن‌ جسم سنگین چه بود؛ فقط می‌دانم گذاشتمش روی مارمولک تا به درک واصل شود که نشد. صبح آمدیم و دیدیم بچه‌مارمولک دم‌اش را جا گذاشته و رفته! یا سوسک آن روز عصر که یک‌هو رفت زیر تخت و در نیامد؛ یا عنکبوتی که ماه‌ها روی سقف هال زندگی می‌کرد و حالا نیست. کجا رفتند؟ شاید از یه سوراخی به دنیای زیرزمین. به این فکر می‌کنم که اگر ز
در سیزده مارچ ۱۹۷۸ "اورى لوبرانى" سفیر اسراییل و "راون مهراو" رییس شعبه موساد در ایران از تهران به کیش رفتند تا درباره وخامت اوضاع با پادشاه فقید گفتگو کنند. دربازگشت نومیدانه به اسراییل گزارش دادند که به نظر می رسد شاه از دنیای واقعی جدا شده و دور و برش را آدمهایی گرفته اند که به او نمی گویند که کار دارد از کنترل خرج می شود.
ادامه مطلب
ترافیک های دوساعته خیابان سئول حاصل یک نمایشگاه و پاتوق آدم هایش است.اینبار نمایشگاه ،پاتوق جوان های ایرانی و خلاقیت و 
نوآوریشان بود.یک نواوری ملی که با مخ خودشان طراحی کرده بودند و بهش میگفتند الکامپ. زمان محدود و سواد نه انچنان بالایم تو دنیای
تکنولوژی ،باعث شد فقط به بخش های عمومی سر بزنم.
غرفه هایی که پر بود از اپلیکیشن ها و برنامه های به روز ایرانی ،از خرید آنلاین میوه از توی باغ تا مسیریاب نشان که واقعا دست کمی 
از weaz نداشت تازه کلی ام
شب اول زندگی‌ام تو بیمارستان (امیر مازندرانی ساری) گذشت. البته من مشکلی نداشتم که بریم خونه، مامان جون بعد از عمل، شرایطش مساعد نبود.
شب اول بعد از بیمارستان، شیرگاه خونه بابابزرگ بودیم.من همه‌ش گریه می‌کردم. مهمونا رفتند، من با قدرت بیشتری ادامه دادم!
ساعت یک بامداد، دل بابا جونم برام (برای مامان جون؟) سوخت. گریه‌ام بند نمی‌اومد. گرسنه‌ بودم و نمی‌تونستم شیر بخورم. اومد بغلم کرد و یه دور تو خونه منو چرخوند و همه جا رو نشونم داد. خیلی زود ه
کوچه ای بی شهید اگر مانده
نا شهیدش منم که درمانده
با سواران سواره می راندم
همه رفتند و من جا ماندم
گفتم اینجا مرا رها نکنید
نگذاریدم و جفا نکنید
تن بی روح را نمی خواهم
جسم مجروح را نمی خواهم
اینکه اینجاست لاشه است نه روح
ײشاعری خستهײ ، ײعاشقی مجروحײ
چه بگویم قسم به ذات خدا
روح من رفته است با شهدا
شاعر:شهید مدافع حرم حاج هادی کجباف
میگن این تصویر
مربوط به ۴ سال پیش است!

از افراد
داخل این قاب، فقط یک نفر در قید حیات است.

مهدوی
کنی در سال ۹۳ ، هاشمی رفسنجانی در سال ۹۵ و هاشمی شاهرودی در سال ۹۷ از دنیا رفتند.
خدایا ، با همین فرمون برو جلو.
پیشاپیش تسلیت عرض می کنم.
شعار تا 1400 یعنی محقق میشه؟
من زودتر رسیدم. اولین ملاقات. آدم‌هایی که بدون هدف راه نمی‌رفتند. ساعت 8:45 دقیقه‌ی صبح بود. چهره‌های خسته و غمگین. معلوم نیست آخرین باری که به ارگاسم رسیده‌اند چه زمانی بوده. لباس‌های تکراری. آدم چرا باید وسط تابستان شلوار لوله‌ای بپوشد؟ لباس‌های مشکی. مردهایی که کیف در دست دارند و پیراهنشان را کرده‌اند توی شلوارشان. خط شرت یکی از آن‌ها را می‌شد دید. چقدر هم شل و ول راه می‌رفت. سر ساعت همدیگر را دیدیدم. صبحانه خوردیم. قدم زدیم. برنامه عوض
وقتی روبه روی اینه می ایستم و جوش های صورتم را می بینم با خود می گویم زندگی سخت است!این جوش ها نگرانم می کنند و صورتم را به هم ریخته اند و مرا اشفته می سازد.کاش می توانستم ان ها را با یک اشاره دست کنار بزنم و دورشان کنم.سپس با خود بگویم:جوش صورت موقتی است و فقط کمی اسایش را از زندگی یک نوجوان می گیرد.اما نشانه ی عبور از دوران کودکی به جوانی است.زندگی چقدر سخت است!وقتی اینه این چنین مانند صاعقه ای روشن به من ضربه می زند از جلویش می روم کنار.ایا سرما
سال جدید شروع شده است و .دارم فکر می کنم ؛به روزهایی که رفت .به لحظاتی که خندیدم .لحظاتی که اشک ریختم .و تمامِ ثانیه هایی که کنارِ عزیزانم گذشت .با سرعت ، مرور می کنم ؛اتفاقاتِ خوب و بدی را که برایم افتاد .آدم هایِ جدیدی را که وارد زندگی ام شدند .و آدم هایی را . که از زندگی ام رفتند .دیگر قرار است یک جمله ی "یادش بخیر" قبل از خاطراتِ خوبِ آنسالم بیاید .قرار است  بشود ؛ "پارسال" .من تمام این روزها را زندگی کردم ،خوب هایشان برایم امید بود ، و
دیدن انسان های فقیر همیشه آزارم می ده.اگه همه ی انسان ها به فکر آدم های فقیر بودند دیگه هیچ فقیری توی جامعه نبود.
دیشب وقتی رفته بودم بیرون پسر بچه ی کوچکی رو که حدود 6 یا 7 ساله بود (شاید هم کم تر.) با یک پسر بچه ی دیگه که حدس می زنم حدود یک یا دو سال ازش بزرگ تر بود در حالی که پشت به یک پیتزا فروشی بزرگ و روی جدول کنار خیابون نشسته بودند دیدم.بعد از گذشت حدود 15 دقیقه هردوشون بلند شدند و در حالی که سعی می کردند یک گاری بزرگ رو هل می دادند از اون جا رفت
امروز از اون روزاییه که خیلی خسته ام . جسمی و روحی کم اوردم . هورمونام قاطی شده . انگار اصلا نمی دونم باید چیکار کنم . یه ذره استراحت کردم . یه ذره به کارای روزانه رسیدم . چهارشنبه 14 فروردینه و عید مبعث . ولی هیچ کس بهمون زنگ نزد . هیچ جایی هم دعوت نبودیم . دیگه توی این 13 روز همه ی مهمونی ها و برو و بیاها انجام شده . دیگه کسی حوصله نداره ! توی خونه موندیم و هر کدوم یه طرفی ولو شدیم . من هفت سین رو جمع کردم . خونه رو سر و سامون دادم . بچه ها رف
آتش نشان ها 
چه قدر ساده و غریبانه رفتند نه، 
چه قدر زود داریم فراموش میکنیم، اتفاقات تلخ رو، 
باز روز از نو بی احتیاطی از نو  ! باز تقصیر ها رو انداختن گردن هم دیگه،  
بگذریم 
خیلی سخته شاید در تصوراتشون احتمال میدادند که ساختمان بریزه ولی 
ولی اینجا یه نکته خیلی ریز هست بین ترس و عشق بین احساس مسولیت و عادت 
واقعا کار هرکسی نیست از جون مایه گذاشتن از زندگی گذشتن 
شاید با خودش میگفت اینم خاموش میکنیم و برمیگردیم خونه 
برمیگردیم خون
در دیده اشک و بر لبم لبخند بوده.
چون در کنار جام زهرم قند بوده.
زندانی عشق تو بوده جسم و جانم.
دیوانه با دیوانه ای همبند بوده.
بی تو تمام ماه های سالم ای عشق.
اسفند یا اسفند یا اسفند بوده.
جسمم اگرچه آب شد چون #برف اسفند.
روحم ولی محکم تر از الوند بوده.
سوزانده ام در پيشواز مقدم تو.
در شهر هر چه عنبر و اسپند بوده.
اینروزها نای تپیدن هم ندارد.
قلبی که بی اندازه قدرتمند بوده.
حالم شبیه حال یک بیمار قلبی ست.
که سالها در حسرت پیوند بو
در روشنای خاموشی : داستان بعضی زندگی ها آنقدر زیباست که ختم در یک کتاب نمی شود
 
در روشنای خاموشی : فاطمه اکبری، نشر آهنگ قلم، مروج
معرفی:
خیلی از زندگی ها دچار مشکل می شود چون زن و مرد و یا بچه ها مشکلی دارند که همه شیرینی ها را مبدل به تلخی می کند. دلیلش هم بد زندگی کردن ماست.در روشنای خاموشی داستان زیبا و پر روح یک زندگی است که هم شیرین بوده، هم موفق و هم پر از زیبایی.حتماً حتماً بخوانید. نکات بسیار زیادی را خواهید آموخت.
بریده کتاب:
مادرم شوکت،
روبه‌روی در ایستاده بودم و پیراشکی می‌خوردم. رو به خیابون. ارزون‌ترین چیزیه که می‌تونم بخورم تا هم قند بدنم تأمین بشه و هم معده‌م پُر. شاید داشتم زشت می‌خوردم که گاهی آدم‌های توی پیاده‌رو بهم خیره می‌شدند. شاید هم بین خوردن پیراشکی و هیکل چاق و بزرگم تناقضی می‌دیدند. ذهنیتی وجود داره که نمی‌تونه خوردن پیراشکی توسط یه آدم قد کوتاهِ چاق رو مجاز و موجه و زیبا بدونه. من به مردها و زن‌های زیبا و شیک‌پوشی خیره می‌شدم که شونه‌ به شونه‌
تقویم شیعه
آخر ذی القعده
شهادت امام جواد علیه السلام
در این روز در سال ۲۲۰ هجری قمری امام جواد علیه السلام به زهر معتصم لعنت الله علیه به شهادت رسیدند، و هنگام شهادت از سن مبارکشان ۲۵ سال و سه ماه و ۱۲ روز گذشته بود. در شهادت آن حضرت ۵ ذی القعده، ۵ ذی الحجه سال ۲۱۹ هجری قمری، ۶ ذی الحجه ۲۵ ذی الحجه هم گفته شده است. بعد از شهادت حضرت رضا علیه السلام، مأمون لعنت الله علیه جواد الائمه علیه السلام، مأمون جواد الائمه علیه السلام را به بغداد طلبید و د
برای روزنبرگ‌ها
 
خبر کوتاه بود:
- اعدام‌شان کردند.»
خروشِ دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشمِ خسته‌اش از اشک پُر شد،
گریه را سر داد.
و من با کوششی پُردرد اشکم را نهان کردم.
 
- چرا اعدامشان کردند؟
می‌پرسد ز من با چشمِ اشک‌آلود
چرا اعدام‌شان کردند؟
 
- عزیزم دخترم!
آنجا، شگفت‌انگیز دنیایی‌ست:
دروغ و دشمنی فرمانروایی می‌کند آنجا
طلا، این کیمیای خونِ انسان‌ها
خدایی می‌کند آنجا
شگفت‌انگیز دنیایی که همچون قرن‌های دور
هنوز از ننگِ آزارِ سیاه
.دلم جنگل، دلم باران، دلم اصلا غلط کردهدلم بوسه، لب ياران، دلم اصلا غلط کردهدلم دریا، دلم ساحل، دلم یک کام پر حاصلدلم خلوت، دلم جانان، دلم اصلا غلط کردهدلم یک شب، دلم یک تب، به عشق یار شیرین لبدلم شاعر، دلم دیوان، دلم اصلا غلط کردهدلم خنده، دلم شادی، دلم فریاد آزادیدلم پروازی از زندان، دلم اصلا غلط کردهدلم مو را، شب او را، دلم آن چشم جادو رادلم یک صبح جاویدان، دلم اصلا غلط کردهدلم خواهش، دلم بارش، جواب ناب و بی پرسشاز آن شیرین لب خندان، دلم
گفته بودم آدمها گم میشوند در میان بیکران زندگی هرکسی یک قصه می ماند برات لا به لای قصه های زندگی گفته بودم اختری کردی نشان  تا شب دیگر نمی یابی مکان از میان دوستان  و دلبران  اندکی تا انتها ماند بجا جز یکی یار همیشه ماندنی  باقی ياران دمی باشند ز تو  مدعی باشد فراوان در جهان معرفت اما بسی کم یاب شد  بی توقع ، بی حساب و هرکتاب قصه ها را بی تعلق کن نگاه
کهربا شیره فسیل‌شده درخت است که به خاطر رنگ زیبایش برای ساخت اشیاء تزئینی و جواهر به کار می‌رود. کهربا در واقع صمغ درختان سوزنی از گونه کاج در جنگل‌هایی است که بعدها به زیر آب دریاها رفتند و پس ازحداقل 50 میلیون سال آنچنان سخت گردید که اکنون به عنوان سنگ کهربا شناخته می‌شود.
و به ما تصویری از جهان پیش از تاریخ را نشان می‌دهد، چرا که درآن‌ها قطعاتی از زمین، ات، گیاهان و حتی داران کوچک به دام افتاده روزگاران پیش از تاریخ ن
گروه میفاموزیک با افتخار تقدیم میکندکدهای پيشواز محمد علی کریمی با آهنگسازی و تنظیم استاد عمادالدین هم اکنون در اپراتورهای همراه اول و ایرانسل موجود میباشدو هر ماه به قید قرعه یک دستگاه تلفن همراه شیائومی ردمی ۶ به شماره همراه برندگان عزیز اهدا میگرددکه نام برنده خوش شانس هر ماه در وبسایتهایMifamusic.irHiramusic.comMybiatoMusic.irاعلام میشوددانلود آهنگ جدید | بیا تو موزیک | MyBiaToMusic | Bia2Music
دانلود سریال سالهای دور از خانه با کیفیت Full HD و لینک مستقیمدانلود رایگان سریال سالهای دور از خانه ، دانلود کامل سالهای دور از خانه ، دانلود سریال سالهای دور از خانه ، دانلود سریال سالهای دور از خانه با کیفیت عالی
قسمت 14 (قسمت چهاردهم) اضافه شد
 
کارگردان: مجید صالحی | بازیگرها: احمد مهرانفر ، هادی کاظمی ، آزیتا حاجیان ، گیتی قاسمی ، حدیث میرامینی ، علیرضا استادی ، ملیسا ذاکری
 
درباره فیلم:
 سالهای دور از خانه سریالی برای شبکه نمایش
پست اخیر مریم را که میخواندم یاد دوران تحصیلم افتادم. دبیرستانی بودم در مدرسه ای نمونه مردمی. از شرایط بقا در این مدرسه احراز نمره ی بالاتر از ۱۴ در تمام دروس در امتحانات خرداد بود. سال دوم دبیرستان امتحان ثلث آخردرس" ریاضیات جدید" منطقه ای برگزار شد و بی انصاف ها امتحان  سختی هم گرفته بودند. مهسای جان که همکلاس ام بود قطعا یادش هست. نمره ام ۱۳ شد و به حساب مدرسه مشروط اعلام شدم و می بایست مانند تجدیدی ها مرداد ماه امتحان می دادم.  این وضعیت برا
ای ز روی تو روی حق پیداآفتاب قدیمی دنیاای که دریاست پیش تو قطرهای نمی از کرامتت دریاای مسلمان چشم تو آدمشده روی تو قبله ی حوّاای به طفلی فقیه هر مرجعای امام تمام عالم هابه گمانم که حضرت موسینامتان را نوشته روی عصایا که اصلاً مسیح وقت شفامی برد یا جواد نام تو رااین همه جود و فضل و احسان راارث بردی ز مادرت زهرابا گدایی تو بزرگ شدیمیا علی اکبر امامِ رضاروز اول که یادمان کردندریزه خوار جوادمان کردندجود و بخشش برای تو هیچ استکلّ عالم ورای تو هیچ
ازدواج یک زوج که بالای صد سال سن دارند سوژه رسانه ها شد . داماد و عروس قبل از آن دو ازدواج دیگر نیز داشتند و حالا در زمانی که هردویشان بالای صد سال سن دارند تصمیم به ازدواج باهم گرفتند .زن و مردی که بیشتر از 100 سال عمر دارند برای سومین بار در عمرشان ازدواج کردند
جان و فیلیس کوک، شروع زندگی جدیدشان را در اوهایو جشن گرفتند. جان یکی از افسران جنگ جهانی دوم است که اخیرا ۱۰۰ ساله شده و فیلیس هشتم آگست، ۱۰۳ ساله می‌شود.
می‌توان گفت فیلیس به صورت ژنتیک
بسم الله
راستش خیلی عنوان و مطلب اینجا هست که به صورت پیش نویس ذخیره شده تا به وقتش اجازه انتشار پیدا کنه ولی خب این حرفای وزیر بهداشت که خدا از غرض ایشون بهتر از ما خبر داره باعث شد تا یه حدیث در مورد گریه بشه پست  شروع مطالب وبلاگ . 
امام صادق علیه السلام میفرمایند :
هر کس از غم و اندوه مصیبتی بر جان خویش ترسید ،اشک بریزد،چه را که آن تسکین غم اوست .(ابن بابویه ،بی تا،الف،جلد ۱ ،ص۱۸۷)

پ.ن ۱ : ای که دم میزنی از عشق حسین بن علی(ع) آنچنان باش که ارب
کهربا شیره فسیل‌شده درخت است که به خاطر رنگ زیبایش برای ساخت اشیاء تزئینی و جواهر به کار می‌رود. کهربا در واقع صمغ درختان سوزنی از گونه کاج در جنگل‌هایی است که بعدها به زیر آب دریاها رفتند و پس ازحداقل 50 میلیون سال آنچنان سخت گردید که اکنون به عنوان سنگ کهربا شناخته می‌شود.
و به ما تصویری از جهان پیش از تاریخ را نشان می‌دهد، چرا که درآن‌ها قطعاتی از زمین، ات، گیاهان و حتی داران کوچک به دام افتاده روزگاران پیش از تاریخ ن
آقای حمید عسگری فرمانده وقت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی استان همدان: 
در موقع عملیات مرصاد فرمانده سپاه همدان بودم، دستور گرفتیم که تجهیز شده و به مرصاد برویم. یادم می‌آید زنگ زدم به آقای دانش‌منفرد استاندار وقت همدان که تجهیزات به ما بدهند. آقای دانش‌منفرد به من گفت شما در جنگ رس استان را کشیدید و من چیزی ندارم به شما بدهم. زنگ زدم به حاج‌آقای همدانی، شب بود از خواب بیدارش کردم، ماوقع را گفتم. گفت پیگیری می‌کنم. صحبت کرد و آقای دان
قیام یا سکوت؟
" مثال دیگر که مثال زدم مساله قیام و سکوت بود. این مساله هم بسیار قابل بحث است، فرصت نخواهد بود که در این جلسه به طور کامل در اطراف این مطلب بحث کنم. برای نمونه سید الشهداء سلام الله علیه را از یک طرف، و امام صادق علیه السلام را از طرف دیگر ذکر می کنم.امام حسین علیه السلام بدون پروا، با آنکه قرائن و نشانه ها حتی گفته های خود آن حضرت حکایت می کرد که شهید خواهد شد، قیام کرد. ولی امام صادق علیه السلام با آنکه به سراغش رفتند اعتنا ننمود
 
***نسیم معرفت***
 
 
به نام خدا
 
 
خاطره ای از آیت الله بهجت  «ره»
 
 
ایشان متوجه شده بودند که بنده سیّد هستم
 
 
 زمانی که در مدرسه علمیه لاهیجان درس می خوندم (اوائل انقلاب) علاقه زیادی برای تحصیل در قم داشتم ولی موانعی مرا از رفتن به قم باز می داشت .  (البته بعدها موفق شدم و به لطف خدا جهت تحصیل به قم آمدم و ساکن این شهر مقدس شدم) . در آن زمان ها چندین مسافرت به قم داشتم و بارها توفیق زیارت کریمه اهل بیت (سَلام
بهشت
کجاست؟


آقای سهیل رضایی در قسمت دوم فایل صوتی جستجوگر (زندگی
برازنده من) در پاسخ به شخصی که میترسید که در انتهای مسیر زندگیش بهشتی وجود
نداشته باشه خیلی زیبا بهشت رو توصیف کردند که پاسخ بسیاری از سوالها و ترسهای من
رو هم شامل میشد.
بهشت اصلا
داشتنی نیست. بهشت ساختنیه
در طول سفر، بهشت پله ای ساخته میشه و اینطوری نیست
که بری ببینی اوهههههه سرزمین موعود!!!!
بلکه داره آروم آروم از طریق 6 روش ذیل بهشت خلق
میشه
1-رشد اعتماد به نفس
2-گسترش ارتباطات
ادامه خاطرات شهید آفرند
قسمت چهارم:
 محمدمهدی به همراه پدر و مادر و
برادرش محمدعلی کنار خیابان، پیاده به سمت خانه می‌رفتند. آن روز مثل خیلی از
روزهای بهار سال ۱۳۵۷؛ مزدوران مواجب بگیر رژیم شاه  دسته راه می‌انداختند و شعار می‌دادند. یک ماشین باری شش چرخ پر از مردهای ریز و درشت داخلش ، شعار جاوید شاه. جاوید
شاه را نعره می‌زدند، هلهله می‌کردند و کف می‌زدند.

ماشین از آخر خیابان به سمت آنها می‌آمد و محمدمهدی و پدر و مادرش ناراحت و
عصب
"غدیر کربلای عوام بود و کربلا غدیر خواص"،
22 بهمن 9 دی عوام بود و 9 دی 22 بهمن خواص،
روز قدس نیز "روز نکبت" عوام است و روز نکبت روز قدس خواص.
***
اوایل انقلاب مسلّماً اشتباهاتی داشتیم،
ولی
اوّلاً اشتباهات قبل از انقلاب که بیشتر بوده
ثانیاً اصل انقلاب که اشتباه نبوده؛
پس در تعریف "ارتجاع" بازنگری بفرمایید.
***
معضل این نیست که بانک‌ها ربا می‌خورند،
این است که -فراتر از آن- مردم را به رباخواری ترغیب می‌کنند.
***
مقدونیان با اینکه رفتند امّا فرهنگشان تا
نمایش عکس در سایز بزرگ


طبق گزارش هیئت عزاداران علی اصغر علیه السلام روستای فرخزاد: حاج علیرضا اسفندیاری مهمان روستای فرخزاد خواهد شد. 24 مرداد 1398 مداح نامی استان اردبیل #حاج_علیرضااسفندیاری مهمان شما هم روستاییان عزیز در مسجد جامع روستای فرخزاد خواهد بود. به پيشواز محرم می رویم. همچنان به استقبال شما عزیزان از پخش زنده سایت، تصمیم داریم در زمان برگزاری این مراسم باشکوه پخش زنده ای را از طریق وبسایت و کانال تلگرامی روستای فرخزاد برای شم


به گزارش شاهدان کویرمزینان به نقل از ایلنا، به مناسبت ماه مبارک رمضان یک دوره مسابقات شنا بانوان ۲۹ و ۳۱ اردیبهشت در مجموعه استخرکرانه کیش برگزار شد و  ۱۰۲ شناگر  در ۷ رده سنی و ماده های ۲۵، ۵۰ و ۱۰۰ متر آزاد و ۵۰  متر قورباغه به مصاف هم رفتند.
در این مسابقات نوجوان ورزشکار کهن دیار مزینان مریم مزینانی در ۵۰ مترقورباغه رده سنی ۱۵ تا ۱۷ سال موفق به کسب عنوان نایب قهرمانی شد و در ۱۰۰ متر آزاد مدال برنز را از آن خود کرد.
 به جمع شاهدان کویرمزی
نمایش عکس در سایز بزرگ


با سلام و صلوات بر محمد آل محمد: اهالی محترم روستای فرخزاد بمناسبت فرارسیدن ماه محرم هیئت عزاداری علی اصغر علیه السلام روستای فرخزاد قصد برگزاری مراسم پيشواز محرم و همچنین یادواره شهدای روستای فرخزاد را دارد. لذا از تمامی اهالی روستای فرخزاد و خانواده های محترم شهدای روستای فرخزاد دعوت به عمل می آید در تاریخ 24 مرداد سال 1398 ساعت 21:30 پنجشنبه شب در مسجد جامع روستای فرخزاد حضور بهم رسانیدالتماس دعا منتظر حضور شما عزیز
چند روزی بود ارتش مورچه‌ها به اتاق من بینوا هجوم آورده بودند. اوایل فقط اطراف دیوار رژه می‌رفتند، من هم کاری به کارشان نداشتم و اطرافشان نمی‌نشستم. اما از دیروز و امروز به سمت کتابخانه‌ام هجوم برده بودند و نزدیک کتاب‌هایم کشیک می‌دادند. خب من هم احساس خطر کردم و علیرغم میل باطنی‌ام جاروبرقی را برداشتم و به سمتشان گرفتم. خدا شاهد است همین الان که دارم برایتان این ماجرا را تعریف می‌کنم گریه‌ام گرفته. با چه سنگدلی لوله‌ی جاروبرقی را به س
دومین پست رابه نام خداوندی شروع می کنم که مادرم به درگاهش برایم دعا می کند. قصد ندارم خودم آتش بیار اوضاعم شوم. اما گاهی - و واقعا فقط گاهی - روحم و بدنم میزبان حمله هایی است که به شدت در برابرشان مقاومت می کنم. برای خودم برنامه نوشته ام و یک سریال جدید شروع کرده ام. فیلم دیدن می تواند مرا برای دقایقی از دنیایی که هستم بیرون بیاورد. هفته ی بعد اگر امام رضا بطلبند می خواهم بروم مشهد و دلم برای حرمشان تنگ است و این دلتنگی این چند روز بیشتر خودش را نش
پریروز صبح ساعت 5:30 صبح برای شنا از خونه خارج شدم. وقتی پاهام شن‌های ساحل رو لمس می‌کرد هوا گرگ و میش بود و من هنوز گیج خواب بودم. عده‌ای شنای شبانگاهی خودشون رو به پایان رسونده بودن و به خانواده‌هاشون که لب ساحل نشسته بودن ملحق می‌شدن که به خانه‌هاشون برگردند. تقریباً یک سالی می‌شد که به دریا نرفته بودم آب خیلی سرد بود و همچنین باد سردی می‌وزید. دریا هم مثل دخترهایی که قهر کرده باشند با موج‌های بلندش می‌گفت این همه مدت نیومدی حالا هم برگ
رزا ، سازش را روی لب های  کوچک نرمش بودند گذاشت . 
آهنگ "وطن
زیبا" را زد . همه
به باران خیره شده و آهنگ زیبای ساز دهنی گوش می کردند . 
وقتی تمام شد و رزا چشم
های سیاهش را باز کرد ، دید همه به او خیره شدند ، همه او را تشویق کردند .

بعد خانم جولیا در را باز کرد و گفت : "رزا و
سوزان ، بیایند بیرون ."

هر دو
به اتاق خانم جولیا رفتند .

دیدند زن و مردی 
با لباس هایی زیبا جلوی آنها نشسته اند . خانم با زبان اشاره به آنها گفت :

"من خانم آنا ، مادرتان و این هم توماس پ
کوچه ای بی شهید اگر مانده
نا شهیدش منم که درمانده
با سواران سواره می راندم
همه رفتند و من جا ماندم
گفتم اینجا مرا رها نکنید
نگذاریدم و جفا نکنید
تن بی روح را نمی خواهم
جسم مجروح را نمی خواهم
اینکه اینجاست لاشه است نه روح
ײشاعری خستهײ ، ײعاشقی مجروحײ
چه بگویم قسم به ذات خدا
روح من رفته است با شهدا
 
شاعر:شهید مدافع حرم حاج هادی کجباف
باذکر صلوات بر شهدا
وبلاگ یا بنی آدم
 
 
 
 
دختر حضرت امام(ره) می‌گویند که تا خانم نمی‌آمدند امام(ره) دست به غذا نمی‌زدند یا اگر مهمان می‌آمد، خودشان می‌رفتند در آشپزخانه کار می‌کردند.
نکته دیگر درباره امام(ره) به دوره اواخر حیات ایشان برمی‌گردد که در بیمارستان بستری بودند، نزدیکانشان می‌گویند هر وقت ایشان به هوش می‌آمدند دو سوال می‌پرسیدند نخست آن که وقت نماز شده یا نه؟ و دیگری این که حال خانم چطور است؟
همسر حضرت امام(ره) خودشان می‌گویند در این سال‌های طولانی زندگی مشت
روزی همه فضایل ورذایل ،دور هم جمع شدند .آنها از بیکاری خسته وملول شده بودند ومیخواستند برای یک روز هم که شده دور هم باشند وباهم ،حرف بزنند.
ناگهان (ذکاوت )باهوش تر بود عنان سخن را به دست گرفت وگفت :
دوستان :بیایید یک بازی کنیم!مثلا قایم باشک که از همه بازی ها آسانتره و همه با اون آشنا هستیم!حاضران از این پیشنهاد شاد شدند واز همه بیشتر (دیوانگی)خوشحال شدو گفت :من چشم هایم را می بندم شما بروید قایم شوید.چون که می دانم هیچ کدام از شما دوست ندارید ب
یه ارکستری هست ؛ توی همین شهر نکبت خودمون تهران. کم پیش میاد فراخوان بزنه تا نوازنده جدید بپذیره. اما فراخوان زده. 15 شهریور ماه برای ساز های زهی هست. باید زنگ بزنم وقت بگیرم تا 2 الی 4 دقیقه اون جا ویولن بگیرم دستم ؛ بزارم رو شونم و طوری آرشه بکشم و انگشت گذاری کنم که نشون بدم من می تونم عضوی از ارکستر باشم. اما آیا واقعا می تونم؟!از اون طرف المپیاد هم هست ؛ هر روز صبح از 8 صبح تا 8 شب. از مهر شروع می شه. حداقل خوبه به خاطر المپیاد دیگه مدرسه نمی رم ؛ ه
گریه کن بهرتقی روز عزای حضرت است/شیعه دائم افتخارش درولای حضرت است/اوجواداهل بیت و آشنای انبیاء/دین ما درسربلندی از صفای حضرت است/اوبود فرزند والابر امام دین رضا/کاظمینش معدنی بهرعطای حضرت است/همسرش مسموم کرده آن امام شیعیان/اشکها جاری چوزمزم از برای حضرت است/داغ جانسوز ولایت مثل عاشوراشده/برکت دنیا وعقبا دررضای حضرت است/میشود درمان درد و گلفشان عاشقی/قلبهاآرامش آن درشفای حضرت است/معدن جودالهی آسمان را اختراست/افتخار شیعانش که گدای حضرت
امیرالمؤمنین (ع):
مردم! شما را به یادآورى مرگ سفارش مى‌کنم،
از مرگ کمتر غفلت کنید، چگونه مرگ را فراموش مى‌کنید، در حالى که او شما را فراموش
نمى‌کند؟ و چگونه طمع مى‌ورزید، در حالى که به شما مهلت نمى‌دهد؟ مرگ گذشتگان براى
عبرت شما کافى است. آنها را به گورشان حمل مى‌کردند، بى آن که بر مرکبى سوار باشند؛
آنان را در قبر فرود آوردند بى آن که خود فرود آیند.
چنان از
یاد رفتند گویا از آبادکنندگان دنیا نبودند و آخرت همواره خانه‌شان بود. آنچه را
وطن
پسر بچه ها وقتی هم تخس باشند هم تنبل ، ملغمه ای می شوند غیر قابل توصیف . یکی شان دو سه روز پیش جلوی 20 بچه ی دیگر به من با صدای بلند گفت : بی تربیت ! خیلی هم قاطع گفت . به نحوی که خنده ام گرفته بود و مجبور بودم برای حفظ وجهه ی معلم و شاگردی مان خوددار باشم . من فقط آهسته به او گفتم: عزیزم ! کمی واضح تر و خوش خط تر بنویس و بعد او بلادرنگ وسط جمع با صدای بلند به من گفت : بی تربیت ! از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد که این بی تربیت» را فقط پدرم به من ز
هفت سال مردم شناسی خواندم؛ در کنار آدمهایی که ته کلاس به مژه هایشان ریمل میزدند و رشته شان را مسخره میکردند، و در کنار آدمهایی که فیلم خوب می دیدند و کتاب غیر درسی می خواندند و رشته شان را دوست داشتند.
هفت سال از آدم های خارج از دانشگاه شنیدم: حالا یعنی مردم رو میشناسی؟» هفت سال لبخند زدم و هفت سال مودبانه جواب دادم: اِی.» و هفت سال جواب شنیدم: حالا بگو ببینم،من چه جور آدمی ام؟» هفت سال سکوت کردم.هفت سال دیگر هم سکوت خواهم کرد.و حتی هفت سال د
صبح که بیدار شدند لباس های نو و زیبایشان را
پوشیدند و به اتاق صبحانه خوری  رفتند .
رزا مادرش را آشفته و نگران  ، در حال صحبت با یکی از خدمه دید و سوزان به
کنار مادر رفته و گفت : "مادر ، اتفاقی 
افتاده؟"
مادرگفت
:"هیچی جان  دلم ! برو در جای خودت
کنار پدر بنشین ."
سوزان
پذیرفت و بعد رفت . حالا رزا تنها بود . 
ولی چیزی نمی شنید .
وقتی داشت به
اتاق صبحانه خوری می رفت ، اتاق بسیار زیبا و نورانی مادر دید . رفت داخل و کاغذی
را روی میز دید . آن
 را برداشت و خواند
 
امیر سرتیپ‌ خلبان ناصر ایزدی فر: نبود همبستگی در ارتشهای جهان٬ نبود رهبری ت است
 
 
 امیر سرتیپ خلبان ایزدی فر در گفت و گو با پرس نیوز گفت: روایت است در دوران پیامبر٬ امت با ازردگی حضور ایشان رفتند و عرض کردند یا رسول الله چرا خداوند قادر متعال که شما به پرستش دعوت میفرمایید٬ همه انسان های بد را نابود نمی کند که ما از شرشان خلاص شویم که فرمودند بعد جوابش را خواهید گرفت که ایشان به غار حرا رفتند گریه و ندبه با خداوند که پروردگارا چه جوا
همه چیز سرجای خودش هست:لباسها،استکانها،قندان،سماور،اجاق گاز،پتوهاو بالشها اما اویی که بایدباشد نیست،گلهای گلدانهازردوپژمرده هستن و یک هفته ای میشود سماور به جوش نیومده تاچایی تازه دم خانه را عطراگین کند،قناریهاگوشه قفس کز کرده اند ونمیخوانند گویی اوازشان را گم کرده اند،هیچ قابلمه ای رو اجاق نیست وغذایی پخته نشده و همه چیز گویی در یک مه صبحگاهیی ان هم ازنوع پاییزی پنهان شده،سجاده اش بعد از خوانده اخرین نماز_نمازصبح_بازنشده و نجوای دعا
همه چیز سرجای خودش هست:لباسها،استکانها،قندان،سماور،اجاق گاز،پتوهاو بالشها اما اویی که بایدباشد نیست،گلهای گلدانهازردوپژمرده هستن و یک هفته ای میشود سماور به جوش نیومده تاچایی تازه دم خانه را عطراگین کند،قناریهاگوشه قفس کز کرده اند ونمیخوانند گویی اوازشان را گم کرده اند،هیچ قابلمه ای رو اجاق نیست وغذایی پخته نشده و همه چیز گویی در یک مه صبحگاهیی ان هم ازنوع پاییزی پنهان شده،سجاده اش بعد از خوانده اخرین نماز_نمازصبح_بازنشده و نجوای دعا
نشان دادن نمونه‌ی عملی از فاصله بین امامت و امّت در جامعه‌ی ما
نام نظام ی اسلام‌، نظام ی " امامت و امت " است. بر اساس روابط متقابل امام و امت شکل گرفته است. هم امام نسبت به امت وظایفی دارد و هم امّت نسبت به امام دارای وظایفی است.
خطری که در این نظام وجود دارد این هست که امّت آنچنان که شایسته است نسبت به امام‌، وظایف خود را انجام ندهد.
نمونه‌ای تاریخی از صدر اسلام که امت از امام جامعه عقب افتاد. در زمان جنگ صفین است. هنگامی که ياران اما
برای ما که مدعی به دل داشتن محبت ابا عبدالله علیه السلام هستیم، به اندازه‌ی ظرف‌ها و ظرفیت‌هایمان، کربلاهایی کوچک هست. کربلاهای فسقلی، نقلی، کف دستی. اما با همان ترکیبِ بازی.
برای همه‌ی ما لحظات مواجهه‌ای هست. سخت. طوفانی. آتشین. که حس می‌کنیم گرمای سوزنده‌ی باد ابتلائات را. که می‌آید و می‌کوبد و می‌پیچد و به سختی گذر می‌کند.
همان آنی که ياران صدیق از دست رفته‌اند، تکیه‌گاه‌ها کالعهن المنفوش» بی‌اثر شده‌اند و پایت از خستگی می‌لرز
‌شب‌ها به پشت می‌خوابید روی خنکی سرامیک‌های کف اتاق، دست‌هایش را زیر سرش قلاب می‌کرد و زل می‌زد به نورهای متحرکی که از پنجره می‌افتاد روی سقف. به سایه‌هایی که بلند می‌شدند و کوتاه می‌شدند و از بین می‌رفتند. چند ساعت تمام کارش همین بود که زل بزند به سقف و گوش بدهد و صدایی نیاید. شب‌ها نمی‌توانست بخوابد. به چیزی فکر نمی‌کرد. سرش تهی بود. بلایی داشت سرش می‌آمد یا آمده بود، اما نمی‌دانست چه بلایی. کسی را نداشت برایش حرف بزند. کسی برای
 گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش میآید که انسانباید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد. به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشداما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟" مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی،بدان که زندگی می کنی … هیچ انتظاری از کسی ندارم!و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛یکی در آسمان و یکی در قلب …  در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ
و این را هم
پرسید که چه کسی بهتر از دیگران مسائل دیوید هیوم را پاسخ داد؟ یعنی پرسش‌هایی که
به صورت اشکال و شبهه به‌جا ماندند از سوی چه کسانی جواب‌های موفقی گرفتند؟
عرض می‌کنم
که هیچ‌کس؛ زیرا هیوم، از نظر خودش، اصلا مسئله و اشکال و شبهه‌ای مطرح نکرده بود
که برای آن دنبال پاسخ باشد. آن‌چه فیلسوفان بعدی از هیوم فهمیدند با مقصود خود او
اختلاف فاحشی داشت. هیوم شکاکیت خود را مسئله‌ نمی‌دانست و آن را پرسش‌هایی به‌شمار
نمی‌آورد که باید پاسخ د
بیشتر ما اطلاعات کمی درباره رابطه بین خواهرم و برادران و نحوه تاثیر آنها بر خویش دارند.
 
وقتی تصمیم گرفتم درباره رابطه بین برادر و خواهر صحبت کنم.
 
متوجه شدم که تحقیقات کمی در مورد این موضوع وجود دارد.
 
م رابطه دارم
بیشتر تحقیقات در مورد مسائل خانوادگی در اطراف مشکلات والدین و خواهرم است که به نوبه خود بسیار مهم است.
 
بنابراین تصمیم گرفتیم که رابطه ی بین برادران و خواهران را با داستان ما تحت تاثیر قرار دهیم.
 
چرا
عمر با عبدالرحمن شبى به عنوان عسس(نگهبان،پاسبان شب) به تجسس پرداختند، دیدند در خانه اى دود آتش بلند است. رفتند در آن خانه را کوبیدند و با اجازه داخل گردیدند. مردى را با زنى دیدند که در دست آن مرد کاسه اى نیز بوده است، عمر پرسید: این زن کیست؟ مرد گفت: زوجه من است سپس پرسید در میان آن کاسه چیست؟ گفت: آب است سپس پرسید شعرى که آن زن با آواز می‌خواند چگونه شعرى است؟
مرد مزبور آن اشعار را براى عمر خواند بعد از این پرسش‌ها آن مرد رو به عمر کرد و گفت: مگر
پس از مدت طولانی انتظار و درگیر بودن با تعداد تب های باز بالا در مرورگر گوگل کروم در نهایت شرکت بزرگ گوگل دست به کار شد تا چاره‌ای برای این مشکل بیاندیشد. در صورت کارآمدی این راهکار به زودی قادر خواهیم بود که تب های باز خود در مرورگر را دسته بندی و گروه بندی کنیم. امکانی که به نظر می رسید جای خالی آن به شدت حس می‌شد. در مطلب به طرح این مشکل می پردازیم و درباره راهکار هوشمندانه گوگل برای مقابله با آن خواهیم پرداخت.
با ما همراه باشید.
معرفی
تب ه
می‌ترسم. احساس ناامنی وجودم را خفه می‌کند. ولی ناچارم. حالت دوگانه‌ای نفرت‌انگیزی است که نمی‌دانم چطور باید ازش فرار کنم. چند بار برایم پیش آمده است. یک زنگ زدن چیزی از من کم نمی‌کند آخر. هزینه‌ای ندارد برای من. برایم هم زیاد پیش می‌آید. مثل آدرس پرسیدن است. حس خوبی بهم می‌دهد. وقتی از تو چیزهای ساده‌ای می‌خواهند که تو از پسشان به‌راحتی برمی‌آیی. حس خوب مفید بودن. عابر پیاده که باشی زیاد اتفاق می‌افتد. برای چه دریغ کنم؟ نمی‌دانم. 
عموم
پیامبر و قصه هایش : حکایاتی از پیامبر مهربانی، تاثیرگذار و دلچسب
 
پیامبر و قصه هایش : غلامرضا حیدری ابهری، نشر جمال
معرفی:
هر چه بیشتر می خوانم، هر چه بیشتر در موردتان می دانم و همراه زندگی نورانیتان می شوم، بیشتر دلم می خواهد ببینمتان، این آرزو می آید و می نشیند در دلم. دوست دارم ببینمتان…
بریده کتاب:
پیامبر(ص): هرکس بگوید سبحان الله برای او یک درخت در بهشت می کارد.ياران پیامبر خیلی خوشحال شدند وگفتند خیلی بهشت پردرختی داریم …حضرت فرمودند:
من هیچ کدوم از پدربزرگ هام رو ندیدم. پدرِ پدرم که 9 سالگی بابام از دنیا رفته بود و بابام خیلی سختی و دردسر کشیده بود تا بزرگ بشه. البته مادربزرگم خیلی شیرزن بوده و این رو از حرف های مردمی که اون رو دیده بودند، می گم. مثل یک مرد از دو دختر و یک پسرش حمایت کرده بود و اون ها رو بزرگ کرده بود. مادرِ پدرم هم یک سال پیش از تولد من از دنیا رفته بود. خدا رحمتشون کنه!
پدرِ مادرم یک حکیم بوده که ظاهرا کارش خیلی درست بوده و از شهرستان می اومدند دنبالش و برای در
بازی‌های مختلف با ایده‌ها و خلاقیت‌های گوناگونی ساخته می‌شوند اما می‌توان گفت بازی Ancestors: The Humankind Odyssey با بسیاری از بازی‌هایی که در حال حاضر بازار را پر کرده‌اند متفاوت است. این بازی قرار است بازیکنان را به میلیون‌ها سال پیش ببرد. زمانی که اجداد و گذشتگان نسل انسان‌ها هنوز شکل کنونی را به خود نگرفته بودند و روی دست‌وپای‌شان راه می‌رفتند. داشتن چنین فضایی بدین معنا است که سازندگان بازی روی مفاهیمی که در آن وجود دارد تاکید بسیاری دارن
دانلود Darkness and Flame 3 v1.0.2 بازی تاریکی و شعله 3 اندروید
Darkness and Flame 3 – بازی تاریکی و شعله 3 اندروید
برای طرفداران سبک ماجراجویی عنوانی خاص و شگفت انگیز را آماده معرفی کرده ایم که در دل گیم پلی خود داستانی منحصر به فرد را جای داده و در هر مرحله شاهد عناصر پازلی و معمایی نیز هستیم. Darkness and Flame 3 یک بازی ماجراجویی در سبک اشیاء پنهان است که دارای تعداد زیادی مینی گیم، پازل و معماهای درگیر کننده، شخصیت های فراموش نشدنی و ماموریت های پیچیده خواهد
ای منتظر آیا میدانی.
سپاهیان امام حسن خود را آماده نبرد کرده بودند.
اما دنیاطلبی و طَمَع و تهدید و انتشار شایعات بی پایه.
با این خیلِ سپاه و ياران چه کرد؟
بله، ورق برگشت و این سپاه مضطرب، قصد جان امام خود کرد
ای منتظر چقدر آماده ای؟!
تاریخ همان است ولی تو همان نباش، البته اگر راست میگویی و واقعا منتظر ظهوری.
زندگی کسالت بار شده - همونطور که در پست  ياران دبیرستانی عرض کرده بودم - از همین رو گفتم یه تحولی توی زندگیم ایجاد کنم و تصمیم گرفتم friends رو شروع کنم بلکه بشوره و ببره این روزا رو. به قول پوریا sitcom باید جزئی از زندگیت باشه نباید از زندگیت حذفش کنی.friends یا بهترین سریال زندگیته یا یکی از بهترین ها هست به طوری که میشه گفت بی همگان به سر شود بدون فرندز نمیشود! ولی خب دلیل اصلی برای دیدن فرندز اینه که تازگی سر هرچیزی استرس میگیرم و این نمیزاره مث آد
حق روز ازل کل نعم را به علی دادبین حکما حُکم حَکم را به علی داد
معنای یدالله همین است و جز این نیستکاتب که خدا بود قلم را به علی داد
می‌خواست به تصویر کشد قدرت خود رادر معرکه شمشیر دو دم را به علی داد
عمّال شیاطین همه ماندند تهی‌دستتا احمد محمود علم را به علی داد
ياران ولایت به خدا اهل بهشتندالله کریم است، کرم را به علی داد
هر مملکتی تابع فرمان امیری استایران، دلِ افتاده به غم را به علی داد
از نسل علی یک علی آمد به خراسانیعنی که خدا کل عجم را ب
شبکه اجتماعی تلگرام این روز ها به یکی از پرطرفدار ترین شبکه های اجتماعی در خاور میانه و به خصوص در ایران تبدیل شده و این باعث شده است تا توجه خیلی ها به این شبکه اجتماعی برای معرفی کسب و کار خود بیشتر شود.
در هنگام گسترش تلگرام در ایران واژه ای به نام لینکدونی شگل گرفت. لینکدونی تلگرام به سایت ها و کانال هایی گفته میشود که در آن به معرفی کانال ها و گروه ها و استیکر ها و ربات های تلگرامی پرداخته میشود.
این لینکدونی ها در ابتدا به شکل رایگان بودند
امان الله میرزاوند مرحوم امان الله میرزاوند فرزند فرج الله(لرزو) فردی با سواد و تحصیل کرده و عالی رتبه که حتی در دوران گذشته به برخی از بزرگان خواندن و نوشتن یاد داده است!
وی از نزدیکان دکتر محمد مصدق و از ياران ایشان بوده است. امان الله در سال 1332در جریان کودتای مرداد دستگیر میشود او بیش از 12سال در زندان به سر برده و سرانجام در سال 1356موفق به فرار از زندان میشود ولی متاسفانه توسط ساواک زخمی میشود اما زخمی شدن مانع رسیدن او به زادگاهش نمیشود،
ام
(زمانی که دعوت رسول الله صلی الله علیه وسلم هنوز آشکار نشده بود) مسلمانان براى خواندن نماز به درّه ها و کوهها می رفتند و در خفاء و پنهانى نماز می خواندند.
پس روزى همچنان که سعد بن ابى وقاص با جمعى از مسلمانان مشغول نماز بودند چند تن از مشرکان سر رسیدند، و بدانها که مشغول نماز بودند ناسزا گفته و بر این کارشان آنها را ملامت و عیبجوئى کردند.
سخن دنباله پیدا کرد و کم کم کار به زد و خورد کشید پس سعد بن ابى وقاص با استخوان فک شترى که در آنجا افتاده بود
با
عرض تسلیت بمناسب شهادت سالار و سرور شهیدان امام حسین (ع) و ياران ایشان و
ایام سوگواری تاسوعا و عاشورای حسینی خدمت تمامی کاربران و بازدید کنندگان
وبلاگ علوم ماوراآبروی حسین به کهکشان می ارزد
یک موی حسین بر دو جهان می ارزد
گفتم که بگو بهشت را قیمت چیست
گفتا که حسین بیش از آن می ارزد
کاش بودیم آن زمان کاری کنیم
از تو و طفلان تو یاری کنیم
کاش ما هم کربلایی می شدیم
در رکاب تو فدایی می شدیمایام سوگواری حسینی تسلیت باد
در عهد قدیم، سفرملوک ثانی به مهاجرت اجباری و اسارت یهودیان ازمناطق خود به سوی بابل، آشور و سرزمین های ماد اشاره شده است. از جمله اینکه پادشاه آشور تغلث فلاسر یهودی ها را به اسارت روانه آشور کرده است.(1)
پادشاه دیگر آشور به نام شلمانصر، یهودی ها را به اسارت گرفته وبه شهرهای جلخ، خابور و نهر جوزان در شهرهای ماد فرستاد (2) و پادشاه بابل یعنی نبوخذ ناصر اورشلیم رادر حصار گرفت، سپس اهالی آن را به اسارت به سوی بابل فرستاد. (3)
بنابراین سرازیر شدن یهودی
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب