نتایج پست ها برای عبارت :

چند قدم مانده که پاییز به یغما برود

رفته تصویرت ولی با من صدایت مانده‌استمثل لک قاب بر دیوار جایت مانده‌استمن دلم دریاست، موسا باش! حتا برنگردتا نبینی بر تن من رد پایت مانده‌است.
ماهی و افسوس با هر برکه قسمت می‌کنیخاطراتی را که از دریا برایت مانده‌است.
کی تو را از یاد خواهم برد؟» گفتم؛ عشق گفتبی‌نهایت، بی‌نهایت، بی‌نهایت مانده‌است.
همه ارزویم، چه کنم که بسته پایم؟!
دچار استیصال می شوم . کاش می توانستم پی دل تو بروم . کاش می توانستم پی  دل خودم بروم .
چند قدم مانده تا رهایی؟! چند قدم مانده تا درک حضور تو؟! چند قدم مانده تا اغوشت؟!
تو فقط اذن بده به دیدارت، تو فقط بگو بیا . 
دل می کنم از هرچه هست. 
سرد و بی طاقت و یک ریز، دلم می لرزددو قدم مانده به پاييز، دلم می لرزد.می رسی، شط نگاهت چه تماشا داردموج با موج گلاویز. دلم می لرزد.بعد می میرم و می میرم و می میرم و بازمن و یک حسّ غم انگیز، دلم می لرزد.وَ تو می آیی و می آیی و می آیی و می.از صدای نفست نیز دلم می لرزد.من پر از حرفم و صد مُهر خموشی بر لبو تو از حنجره لبریز. دلم می لرزدپاييز نزدیکه.خیلیا رو یاد خاطراتشون میندازه!دوباره بارون، دوباره قدم زدن هاى تنهایى!!!لعنت به پاييز؛که به حق پادش
آیت الله جاودان:حاج آقای حق‌شناس یک بار فرمودند که من جایگاه آخرتی خودم را دیدم؛ اتاق بزرگی بود که همه جای آن درست شده بود مگر گوشه‌ای از آن که خالی مانده بود؛ ما خوشحال شدیم که عمر ایشان هنوز باقی است. چون این مقدار باقی‌مانده را باید در باقی عمر خود می‌ساختند.
یک مدتی شده که حالم خوب نیست و دارم خودم را می‌کشانم. یقه‌ی خودم را گرفته‌ام و کشان کشان می‌برمش سرکار، می‌برمش مهمانی و می‌آورم. دلم میخواهد خودش راه برود و بدو بدو کند و بر گردن من نیفتاده باشد. اما افتاده است و چاره نیست. دلم می‌خواهد هر کاری کنم که خوب شود ولی مستاصل مانده‌ام. نمی‌دانم چه کنم ؟مغز بیچاره‌ام تلاش می‌کند که کاری کند.اما او هم خسته شده انگار :) 
می گویند خدا علی علیه السلام را خیلی دوست داشت. او به همه مقامات عالی معنوی دست پیدا کرده بود. یک ویژگی دیگر مانده بود که اوج قرابت با ذات حق را نصیبش می ساخت. این که به مولا تهمت بزنند که هیچ، سلامش نکنند که هیچ، حتی جواب سلامش را هم ندهند.
خدا آنهایی را که بیشتر دوست دارد، بیشتر مبتلا می سازد. علی با درد غربت آشنا بود .
مداح جوان اردبیلی، محب اهل بیت بود. دیروز ساعاتی مانده به شب شهادت جوادالائمه عزم روضه داشت که قلبش گرفت و .
این روزها عده ای
بسم الله
خدا رحمت کند بی‌بی را؛ از آن وقتی که من به یاد دارم بی‌بی پیرزن بود. یکی از تکراری‌ترین و البته شیرین‌ترین خاطرات کودکی ساده‌ی ما - آن موقعی که نه تلفن داشتیم، نه ماشین، نه قوم و خویشی که خانه‌شان نزدیک باشد - این بود که عصر پنج‌شنبه راه می‌افتادیم و سه اتوبوس خط واحد را سوار می‌شدیم و می‌رسیدیم خانه‌ی بی‌بی و می‌ماندیم تا بعدازظهر جمعه. خانه‌ی بی‌بی چه‌قدر درس‌هایی از قرآن» آقای قرائتی را دیدیم و چه‌قدر سرزمین نور» و
یک کوهنورد می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود ، شب بلندی های کوه را تماماً در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد در حال سقوط فقط لکه های سیاهی
خب اینم از روز آخر. برخلاف توصیه های بقیه روز آخری رو درس خوندم اما خیلی سبک. بیشتر با مامانم گپ زدیم و کلی خاطره بازی کردیم و همین باعث شد از استرسم یکم کم بشه. همچنین یک دست PES زدم باشد که رستگار شومD: پرونده مطالعه برای کنکور سراسری 98 رو همینجا می بندم و امیدوارم همگی موفق بشیم! اهالی بلاگر دعام کنیدا((:
حُکم دلــــــم چیست؟که در این روزگار بی تویی، چون چشم دوختم به آسمان.اما. در این میان، من ماندم و موجِ خروشانی که از چشم ها جاریست.و جانی که همچون درختی بی برگ و بار، در خزانِ عمر، غرق در انجمادی تلخ و در انقباضی سرد است!و حتی فصلِ بهارش، همه تاریک و چون شبِ یلدای زمستان است.حکمت را، آهسته تر بخوان دلــــــم.بگذار چون یک عمر خستگی و دلتنگی ام، کسی نداند و نفهمد که،آن سویش نوشته:من مانده ام و اندوهی سیراب نشدنی به نامِ تنهایی.
هم وزن غزل های منی ای غزل من
حوای منی ، لیلی و شیرین، عسل من
در خاطر من مانده هنوز آهوی چشمت
جای تو همین جاست فقط در بغل من
احساس من احساس قشنگی است یقینا
مدیون من پس تو فقط در قِبَلِ من
من مانده ام اما تو چرا رفته ای از دل
حیرت زده ام من خود من از عمل من
بی تو دگر از حال دلم هم خبری نیست
من منتظرم تا برسد پس اجل من
                        28/4/1398
روزها خیلی عادی می گذرند،گاهی وقت ها دوباره احساسات کهنه و قدیمی هجوم می‌آورند و من با چشم های داغ و خیس و خسته به خواب می روم،اما خوبی اش این است که دیگر یاد گرفته ام این لحظه ها گذراست،چشمانم را می بندم و می‌دانم فردا باید روز بهتری باشد،فردا باید فراموش کنم و دوباره روز از نو.در این پنج شش سال اخیر زندگی ام مهم ترین هنری که یاد گرفته ام همین بوده است:فراموش کردن وقتی که باید.رها کردن وقتی که باید.وگرنه که آدم طاقت هزاران بار نشخوار کردن
در سالواره هزارمین، نشستن روی صندلی های تکراری ای ک خوب می شناسمش و صحبت کردن از شرح حالی ک پیشتر زیاد گفته ام. در یک کلامِ کوتاه، به تکرارمین بارِ این هزار، نشسته ام و هیچ چیز فرق نکرده است. بی آنکه تفاوتی قائل باشی نسبت به من، یا ک آگاه از این صحبت های ناجدید من باز هم به این مکررات مقید مانده ام. همچون روزمرگی هایی ک بدان وفادار مانده ام. اما تو، بی من سرازیر در مسیرِ سیاهِ دلخواسته ات، لبخند به لب داری از این طغیان و فارغ بال از تمام دل هایی ک
دم غروب که می‌شود، باید دست گرمی هم باشد که در این سردی پاييز، آن را بگیری و بی آنکه چیزی جز یک جرعه نگاه نوشیده باشی، تلو تلو خوران و خنده کنان، کور باشی و خیابان را با او تا ته بروی. به انتهای خیابان که رسیدید، روی بچرخانی و بی‌اعتنا، لب‌هایش را ببوسی و بی اهمیت به دستی که شانه‌ات را تکان می‌دهد، خودت را از او جدا نکنی. آن وقت می‌توانی منتظر باشی تا همان دستی که بر شانه‌ات بود، به سمت باتومش برود و عین سگ بزندت تا تو باشی دیگه تو ایران از ا
یا حق
گاهی انسان برای نداشتن چیزهای بزرگ حسرت می خورد
و گاهی کوچکها انسان را رها نمی کنند
صبح وقتی من سمپاشم هرچه بخواهی اذیت کرد تا بعد از یک روز معطل آن شدن بالاخره سمپاشی نصفه و نیمه کردم در برگشتن دیدم که همسایه مان خیابان را از مانده گوگرد های باقی مانده در سمپاش مسیر طولانی را آلوده کرده
برای یک کوچک بزرگ حسرتی خوردم که نگو!
. اصلاً می دانید چه میگویم
مثل این می ماند که شما محتاج نان شب باشید و همسایتان سطل زباله بیرون درب خانه گذاشته
1398/01/01       01 : 28 : 27
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
 آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
 آفتابی به سرم نیست
 از بهاران خبرم نیست
نفسم می گیرد
 که هوا هم اینجا زندانی ست
 هر چه با من اینجاست
 رنگ رخ باخته است
ارغوان
 این چه راز یست که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
 که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
 ب
خروجی حال حاضر مدلهای بلند مدت برای بارش پاييز 1398 در غرب ایران نشان می دهد که مقدار بارشها در نیمه اول آن کمتر از سال گذشته خواهد بود و پاييز به نسبت کم بارشی نسبت به سال گذشته خواهیم داشت.
البته به علت فاصله زمانی زیاد تا شروع پاييز ، صحت این پیش بینی ها بیشتر از 60 درصد نیست و پیش بینی های  بعدی که در  اواخر تابستان و اوایل پاييز  صدور می شوند،  اهمیت بیشتری خواهند داشت.



تاریخ ارسال مطلب : 11 مرداد 1398
خروجی حال حاضر مدلهای بلند مدت برای بارش پاييز 1398 در غرب ایران نشان می دهد که مقدار بارشها در نیمه اول آن کمتر از سال گذشته خواهد بود و پاييز به نسبت کم بارشی نسبت به سال گذشته خواهیم داشت.
البته به علت فاصله زمانی زیاد تا شروع پاييز ، صحت این پیش بینی ها بیشتر از 60 درصد نیست و پیش بینی های  بعدی که در  اواخر تابستان و اوایل پاييز  صدور می شوند،  اهمیت بیشتری خواهند داشت.



تاریخ ارسال مطلب : 11 مرداد 1398
در این لحظه که این را می نویسم، برق دانشکده رفته است و من در پایینی ترین و تاریک ترین ازمایشگاه پلی تکنیک نشسته ام. موبایلم را دیروز در مهمانی جا گذاشته ام و مدت هاست (از دیروز)‌ابزار سرگرمی دستم نیست. در حالی که برای سیستمم غصه می خورم - که چرا اعداد بی ربط نشان می دهد - منتظرم اقای الف برود تا یک آهنگ خسته ی بسطامی باز کنم. امروز بشر حاوی NMP‌را روی خود خالی کردم و تمام وجودم بوی ناجور حلال می دهد. در خاموشی و تاریکی صدای هیاهوی دانشگاه را می شنو
بنام خالق آزادگی بهر سازندگی
باز خرداد است و یاد آزادگی 
خرمشهر است و این همه مردانگی
بهار و سوز گرمای بی مثالش
خرداد آمده شادی سوم همیشگی
شهر من کاش شادیت پیوسته بود
ترکهای  لب این شط وابسته بود
گرم بهر خاک همچو آتش تیرگان
کاش انصاف بود بهر این دلدادگان
مردمی که با جان و دل عاشق جانبازی
صدافسوس مانده اند در حسرت سازندگی
سالها جای ترکش مانده روی دیوارها
رد خون عشق یاران مانده در دیدارها
شهر من شهر خدا ای جان فدا
انهمه عشق بازان آمدند بهر خدا
مانده ام ! 
شاید دقیق ترین واژه همین " ماندن " باشد
آنروز که آشنا شدیم و تو حرفهای مرا تکرار میکردی  .  من اخم کردم و گفتم تو چرا حرفهای مرا تکرار میکنی ؟ گفتی حرفهای تو نیست که ، تکه کلام های خودم است
آن روز که میرفتی میدانستم  که برای داستان ساختگی ات زیادی پایه ریزی نکرده ای ، من هم گفتم باشد برو  من که نخواستم تو را اذیت کنم هیچوقت!
اما الان چطور میشود که اینقدر احساست میکنم، تو حرفهای مرا میزنی چطورست که کوچکترین اشارات تو به هر چیز همانی
16 سال بود که میشناختمش.
چندین سال با هم پشت یک میز و نیمکت می نشستیم. یار دبستانی ام بود.
همدیگر را یک مدت طولانی گم کردیم و وقتی دوباره دست هم را گرفتیم، سعی کردیم به هم کمک کنیم.
من یه کار برایش در شرکت خودمان پیدا کردم و او هم مرا به دنیای شگفت انگیزی که آرام آرام برای خودش می ساخت راه داد. راه پر از تلاش و کوشش برای ساختن آینده.
می دانستم که عاشق آمریکا بود. یعنی اینطور بگویم، آمریکا مدینه فاضله اش بود! و چون برادرش هم آنجا زندگی میکرد، دوست د
من مانده ام تنهای تنها: از تنهایی دربیایید با خواندن این کتاب
 
من مانده ام تنهای تنها : محمدحسین قدیری
معرفی:
تا حالا شده فکرکنی تنهایی؟ تا حالا شده حس کنی اونهایی که درکت می کنند نیستند و وقت ندارند؟ تا حالا پیش اومده حس و حال دویدن، کار کردن، درس خواندن یا حتی شوخی وخنده نداشته باشی؟ به نظرت همه مردم یه روزی حس کرده اند که تنها هستند یا این شکل بعضی از آدمهاست؟ حالا درستش چیه؟ و باید چه کار کرد؟
بریده کتاب:
از زمان های بسیار قدیم تاکنون ما تل
روزی چند بار تصمیم می‌گیرم آن صفحه‌ی کپک زده‌ی متروک مانده‌ی بی‌مصرف را برای همیشه ببندم و تمامش کنم اما یک چیزی مرا به آن‌جا وصل کرده است. یک چیزی به جز تو. گفته بودم اگر مانده‌ام فقط به خاطر تو مانده‌ام، دروغ نگفتم؛ اما چیزی که نمی‌گذارد آن صفحه را ببندم، حتا اگر تو هم دیگر آن‌جا نباشی آن عدد مزخرف بالای صفحه است. ۶۵۵ پست ناقابل. ۶۵۵ عکس در شش سال که خدا می‌داند هر کدامشان چقدر وقتم را گرفته. امروز رفته بودم آن قدیمی‌ها را نگاه می‌کرد
تاحالا برایتان اتفاق افتاده شخصیتی از یک داستان انقدر خوب در ذهنتان مانده باشد که اگر کسی را شبیه او بینید بگویید:((چقدر شبیه فلانی است:؟!))خانم هاویشام یکی از این شخصیت هاست که سال های سال است در ذهن افراد زیادی در سراسر دنیا مانده و ادم ها هر وقت یک خانم بد اخلاق و لاغر و غرغر و می بینند که مدام به دنبال انتقام گرفتن است می گویند((شبیه خانم هاویشام است!))این شخصیت را چار دیکنز حدود 150 سال قبل در رمان((ارزو های بزرگ))خلق کرد اما انقدر خوب و واقعی
آخ که چقدر این شعر راست می گوید 
بهار بی نقص و کامل و زیبا و رویایی، خود عشق است. من که عاشقانه دوستش دارم همه چیزش را از رنگ آسمان گرفته تا باران های بی گاه تا شکوفه زدن ها و سبزی سبزها 
پاييز اما انگار انسانی تر است تلخ و شیرین را کنار هم دارد. برگ های زیبایش، زرد شده اند که رنگی اند هوایش گرفته است که می بارد خنکی بادهایش بیشتر از اشتیاق، سردرگمی می آورد شاید برای همین است که دلم می خواهد پنجره را باز کنم و سردم بشود و بعد بروم زیر پتو
تا اینجا صفحه پنجاه که خوانده ام
وه که چه های و هویی است که نوجوان باشی و آزادی خواه و تعالی طلب.یک روح باشی پیچیده شده در یک جسدیک راه بی نظیر برای ادامه زندگی
درخت نشینی است آن طوری که نویسنده ترسیم کرده است.یادم رفته بود .یاد یادم رفته بود بچه بودم  و با سپیدارهای مدرسه بابام اینها چه نجواها داشتمدوستان دراز و سبز و صمیمی ای که این آزادی را داشتند که سر به آسمان سائیده و از آن بالاها خبر بیاورند
خیلی خوب است.یک عصیان دوازده ساله ی
هوالهادی
. یک ذره در قلب انسان شک وشبهه باشد نمیتواند ، اصلاً این راه یک راهی هست که شبهه و شک مثل کِرم میمانند از درون میخورند ( ایمان انسان را میخورند ) مگر با یقین جلو برود ، با یقین محض .
یا با یقین جلو برود و یا با یک تعبدعقل قربان کن به پیش مصطفیحسبی الله گو که الله‌ام کفی
عقلت را در نزد پیغمبر کنار بگذار ، انسان اینطور برود .از رسول اکرم حدیث هست که فرمودند :أکثر أهل الجنّة البُلهاکثر اهل جنت ابله هستند ، البته ابله نه آدم های احمق ، ابله
نوشتم و نوشتم و نوشتم، مثل تمام روزهای دیگری که نوشتم بلکه بتوانم چند خطی از شرح حال این روزهایم را برایتان بگویم اما . اما افسوس که تمام نوشته‌هایم ناتمام ماند ، انگار که سکوتی بر من حاکم شده است که نمی‌توانم با هیچ نیرویی از دستش رهایی یابم، شاید هم این روزها تمام من خواهان همین سکوت است . نمی‌دانم، هر چه که هست درونم آشوب است و بیرونم میل به سکوت . بگذریم !
شما از احوالاتتان بگویید، این روزهایتان چطور می‌گذرد ، یا به قول زنگ انشاء " تاب
امشب باز یادِ ناکجایِ عزیز افتادم و عکساشو ورق زدم و برای دو تا از دوستان فرستادم، که یکیشون مهدی بود و اونم کم نذاشت و از خاطره های اونجا گفت و جوری از فقدانِ اون شهر و اون دوران دردِ دل کردیم که اسید معده‌م تا حد زد بالا و بعد از مدتها قرص کلیدینیوم سی خوردم و برای اولین بار آنچنان اثر نکرد.
یادت بخیر! 
اونروز هم با سجاد صحبتشو میکردیم، سجاد میگفت حاضرم بیست سال از عمرم کم شه و برگردم ترم یک. منم گفتم حاضرم پونزده سال از عمرم کم شه و بر
بعد از حدود ۵ ماه قرار شد امروز همدیگر را ببینیم، قرارمان لب ساحل بود که تماس گرفت و مکانش را به بازار تغییر داد. راهی شدیم، بعد از مدت‌ها کلی حرف زدیم و خندیدیم، گفت"چقدر شهرتون گرم شده" گفتم"شهرتون؟! انگار واقعا شمالی‌ شدی‌ها!"، سمبوسه‌ی پیتزایی مهمانش کردم و گفتم "بیا سمبوسه‌ی شهر ما رو بخور خانومِ شمالی"!، حسابی خودآزاری کردیم با سمبوسه‌ی داغ و سسِ فلفلِ تند؛ هر دو آتش گرفته بودیم و به تند بودنش معترف اما به لذتش می‌ارزید! 
مقداری از خر
و من هیچوقت از زندگی سیر نمیشوم.یک دختربچه‌ی دوازده ساله درونم نفس میکشد و من جانانه او را بزرگ میکنم.میگذارم وسط خیابان رقص‌پا کند بدون آنکه از نگاه پیرمردانِ شکاک بترسد.میگذارم وسطِ رانندگی کردنش پنجره را پایین بیاورد و از هوای خنکِ زمستانی که لای موهای ش میپیچد لذت ببرد و دلهره‌ی شالِ افتاده‌اش را نداشته باشد.میگذارم وقتی بچه‌های کوچکتر را دید،مارمولک‌بازی در بیاورد و به زور هم که شده لبخند بچسباند گوشه‌ی لب‌های مات‌زده‌
نیگا نارنجیا رو، نیگا نارنجیا رو، به زبان حال با انسان سخن میگه! پادشاه فصل‌ها پاييز! اگه پاييز اینقدری که تو میگی خوبه، چرا همه رفته بودناشون رو میذارن واسه پاييزپاييز همه‌ش شبه دیگه، نصف روز غروبه! پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن ما مرخص شیم بریم پی کارمون! لبت کجاست که خاک چشم به راه است؟! آدم به دلش چجوری حالی کنه که اشتباه شده اونم وقتی نشده! کنار دیوار تکیه داده خیره به روبرو! وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رو! بلند شو بریم تو
دیشب را پای صحبت دوست نزدیکی بودم که داشت تمام زندگانی اش را میکرد دو چمدان تا برود. تا به حال این گونه غمگین ندیده بودمش. میگفت : مهسا کاش نمیرفتم، کاش می ماندم، اما نه خوب است که  نمی مانم. 
نه دلش به رفتن بود ونه دلش به ماندن. چه میتوانستم بگویم؟ هیچ. تا صبح فکر کردم که در این روزها چه به اوبگویم ؟ باز هم هیچ. احتمالا احوالاتمان تا یک ماه دیگر همین است؛ به یکدیگر نگاه کنیم، هیچ نگوییم و قلب هایمان مچاله شود.
بابا: هر وقت بلند شدین اینو بذارید سرجاش. 
عجله دارد؛ خداحافظی می کند و می رود.
من: چشم.
ننه: بلند شو اونو بذار سرجاش.
می دانیم که دوباره این حرف قرار است تکرار شود.
من: چشم هر وقت بلند شدم.
دو دقیقه بعد ننه دوباره همان حرف را تکرار می کند.
و من دوباره می گویم که چند دقیقه دیگر می خواهم کاری بکنم و تاکید می کنم که آن را هم می گذارم سرجایش.
دوباره دو دقیقه بعد: بلند شین اونو بذارین سر جاش!
و این دو دقیقه ها تکرار می شوند، تکرار می شوند، تکرار می شوند
واقعیت عشق
قو ، تنها پرنده ایه که یک بار عاشق میشه،
و برای همیشه پای عشقش میشینه،
و تو تمام زندگی هر کاری برای راحتی عشقش انجام میده.
قو تنها پرنده ایه که زمان مرگشو میدونه کی هست!
قو یک هفته مانده به مرگش میره جایی که برای اولین بار عشقش یعنی جفتشو دیده و عاشقش شده؛ اونجا میمونه تا زمان مرگش فرا برسه 
و یک روز مانده به مرگش یه آوازی برای عشقش از خودش سر میده و میخونه که بهترین و زیباترین آواز میان پرنده هاست.
و بعد سرش رو روی بال هاش میزاره و می
سام علیـــــــــــــــــک !
من آمدم. میخوام یکم بنویسم و سریع بروم بخوابم چون فردا صبح باید به دانشگاه بروم.
من شنا بلد نیستم و به همین دلیل کلاس شنای مقدماتی ثبت نام کردم. همان استخر دانشگاه هستیم و حدود 12 جلسه هم بیشتر نیست. لازم بود یاد بگیرم. الان هم خوب پیشرفت کرده ام و تا پایان حتما شناگر میشوم.
دنبال کارهای خوابگاه هستم. نمیدانم چرا امسال اینقدر گیر میدهند. از بس دولت کم پول شده خوابگاه هم به زور گیر می آید.
استادم گفت: تابستان با همین bo
کتاب دعا : باب دعا را به روی خودتان باز کنید…
 
کتاب دعا از نظر حضرت آیه الله العظمی سید علی ای مد ظله العالی : علیرضا برازش، انتشارات انقلاب اسلامی
معرفی:
اگر می خواهید در مقابل دشمن، استوار باشید باید باب دعا را به روی خودتان باز کنید. اگر می خواهید از کسی و چیزی نترسید باید رابطه ی خود را با خدا قوی کنید. اگر می خواهید در مقابل جلوه های مادی تکان نخورید ونلغزید، باید خود را با دعا و تضرع بیمه کنید.
بریده کتاب:
دعا رقیب ابزارهای مادی نیست
تاکنون پرده‌ی اول و یکی دو صحنه از پرده‌ی سوم را تکمیل کرده بود . سرشت موزون اثر به او اجازه می‌داد تا مدام آن را مرور کند و مصراع‌های دوازده هجایی را بدون مراجعه به متن ، اصلاح کند . فکر کرد که هنوز دو پرده مانده است ، و مرگش بزودی فرا می‌رسد . در تاریکی به خدا متوسل شد : اگر اصلاً وجود داشته باشم ، اگر یکی از تکرارها و خطاهای تو نباشم ، به عنوان مصنف دشمنان وجود دارم . به منظور پرداخت این نمایشنامه ، که شاید وجود مرا توجیه کند ، و بالطبع وجود ت
صبح شده بود و باید بیدار می شدم. سنگینی بدن به من می گفت که تخت خواب جای بهتری ست و صدای گنجشک ها - که همیشه مثل یک پایان آرامبخش برای شب فیلمهای ترسناک است - مرا به بیداری سوق میداد. بلند شدم و با یک چشم نیم باز پرده ها را کنار کشیدم . چقدر از پرده بدم می امد و چقدر آیدین حضورشان را ضروری می دانست. پنجره را باز کردم و صبح با هوای خنک نیمه ی پاييز وارد اتاق شد. خنکای هوا یک نوع حس سر زندگی را به من تزریق می کرد و احساس می کردم ادم مهمی هستم که کارهای مه
نمیدانم چرا اینطوری شده ام!کلا باران که می‌بارد، حال دلمان به هم می‌خورد.نمی‌فهمم چرا اینطوری میشوم. اصلا یهو همه خاطراتت، همه حرف هایی که در ته قلبت مانده، همه و همه یهو زنده می‌شوند.یهو همه حرف هایی که دلت میخواهد بزنی و از خاطر برده ای، یهو، همه و همه، زنده می‌شوند.کاش دیگر باران نبارد!.یا لااقل اگر می‌بارد،.آرام ببارد!. مراعات دل خسته مان را بکند. اخر گوشه دلمان کودکی، خواب رفته!کودکی که خیلی خسته است.خسته از زندگیاز دنیا با
خرید و فروش فیاب
 
نشانه کمان در گنج یابی و دفینه یابی بیان کننده چیستنشانه کمان را دنبال کنید در مسیر پرتاب تیر توجه کنید باید نشانه های غیرطبیعی دیده شود .نشانه کمان هم می تواند تنها باشد می تواند با تیر همراه باشد .طبق گمانه هایی که هست این نشانه نشانه آخر نیست .
در دو طرف تیر نشانه کمان جستجو کنید درخت کهنسالی وجود دارد یا خیر ،طبق کمانه هایی که ما داریم احتمالا درختان کهنسال نشانه آخر هستند.
هیچ وقت به اثار های هنری و یا کتیبه ها یا
بسم الله
 
دیروز همراه خواهر دومی، به بازار رفتم و چند چیز میز رنگی رنگی برای خودم خریدم. خرید برای بستن بار و بندیل جهتِ سفری دوباره را از همین روزها شروع کردم. هنوز چهل روزی باقی‌ست. چهل روز! وقت ورزشم را از روز به شب منتقل کردم و همزمان با بودن خانواده‌ی یکی از عموها در خانه، من به اتاق آمدم و ورزش کردم. باید خودم را به جنبش می‌انداختم تا خوشحال‌تر شوم. ورزش، واقعا خوشحالم می‌کند. حتی اگر فلسفه‌ی هیچ‌کدام از حرکاتی را که انجام می‌دهم ندا
هر چیزی یک بار مزه دارد.و به تبع ان هر چیزی فقط یکبار درد دارد؛بعد از آن حس هایمان ضعیف میشود،میخواهد شادی باشد یا غم.
شاید خیلی دیگر از آمپول زدن نترسیم؛میدانیم درد دارد ولی خوب تجربه اش را داشته ایم و فهمیدیم که میتوانیم سر بلند بیرون بیاییم از این قضیه،فهمیدیم که دردش قابل تحمل است.
مگر چقدر میتوان از رفتن ادم ها ناراحت شد ،آرام آرام کمرنگ و عادی میشود،تا جایی که پشت سر کسی که میخواهد برود خودت اب میریزی و بدرقه اش میکنی
ما خوب بلدیم درد ها
خوب که نگاه میکنم دل‌گیری از کسی جز "من" نیست. پاييز فصل من نیست. برادر میگه فصل اون هم نیست. مامان هم میگه دوستش نداره. دست می‌جنبونی که چیزی از روشنایی گیرت بیاد. تاریکی اجازه نمیده. تمامِ تو رو میگیره. هوا دل‌گیر، درها بسته، سر ها در گریبان، دست‌ها پنهان، نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین. بین آدم ها چشم می‌گردونم. گاهی اشتباه هم می‌کنم. خیلی مهم نیست. شبِ پاييز تو ژرفای خودش از هر شبی تاریک تره. اونقدر که میشه ترسید‌. از اینکه نشه ازون تار
مغزم، دلم، روحم، جسمم مدام طعنه می‌زنند که ۲۸ام هم گذشت، پس چه شد آن وعده و وعیدها و من خودم را به کوچه علی چپ زده و طعنه‌ها را بی پاسخ گذاشته و به باقی کارهای مانده مشغول می‌شوم. به "خود" قول داده‌ام، تیر نگذرد، جهادیِ تیر نگذرد.تا یار که را خواهد!
دیدیه دشان، سرمربی فرانسه بعد از بازی گفت امیدوار است امباپه به موقع آمادگی جسمانی کامل خود را بدست آورد تا در بازی با ترکیه که سخت‌ترین مسابقه فرانسه در گروه H رقابتهای انتخابی یورو 2020 خواهد بود به میدان برود. دشان در ادامه صحبت‌هایش به خبرنگاران گفت از این بابت نگرانی ندارد و گفت مصدومیت ستاره پاری سن ژرمن جدی نیست.
باز هم بغض، پدر، توی گلویم مانده
دیروقت است، پدر،
شانه مویم مانده
میشود خیره نمانی و نگاهم نکنی؟
خاک و خاکستر و خون بر سر و رویم مانده
راستش خاک بهانست پدر،
میدانی.
رد سیلی ست که از دست عدویم مانده.
پس چرا ساکتی آخر؟
پدر جان خوابی؟
پس چرا چشم تو باز است و به سویم مانده؟
چشم، بابا. بخوابیم.
.

فقط یک جمله.
آخرین قطره آهی ست که در کنج سبویم مانده:
عطر یاس عمو عباس میاید انگار.
آه.
ای وای. پدر.
دست عمویم مانده
یکی از مسائل مهمی که همه ما باید به آن توجه کنیم مسواک زدن است. هر شخص در روز باید لااقل سه بار مسواک بزند و با استفاده از نخ دندان لا به لای دندان ها را تمیز کند. در غیر این صورت ذرات باقی مانده از غذاها در لابه لای دندان ها باعث از پوسیدگی و از بین رفتن دندان ها می شود.پلاک ها در ابتدای کار به مینا و تاج دندان حمله ور می شوند و با از بین بردن آنها خود را به ریشه و قسمت زنده دندان یعنی پالپ می رسانند. پلاک ها فقط با جرم گیری از روی دندان ها زدوده می
وای بر #غیبت‌کنندگان 
✍از سوى خدا به موسى وحى شد: هر غیبت کننده اى که با توبه از دنیا برود، آخرین کسى است که به بهشت وارد مى شود .هر غیبت کننده اى که بر آن اصرار داشته باشد غیبت کردن عادت او شده باشد و با این حال از دنیا برود و توبه نکند، اوّلین کسى است که داخل دوزخ مى گردد.
وَ أَوْحَى اللَّهُ إِلَى مُوسَى علیه السلام: مَنْ مَاتَ تَائِباً عَنِ الْغِیبَةِ فَهُوَ آخِرُ مَنْ یَدْخُلُ إِلَى الْجَنَّةِ وَ مَنْ مَاتَ مُصِرّاً عَلَیْهَا فَهُوَ أَو
وای بر #غیبت‌کنندگان 
✍از سوى خدا به موسى وحى شد: هر غیبت کننده اى که با توبه از دنیا برود، آخرین کسى است که به بهشت وارد مى شود .هر غیبت کننده اى که بر آن اصرار داشته باشد غیبت کردن عادت او شده باشد و با این حال از دنیا برود و توبه نکند، اوّلین کسى است که داخل دوزخ مى گردد.
وَ أَوْحَى اللَّهُ إِلَى مُوسَى علیه السلام: مَنْ مَاتَ تَائِباً عَنِ الْغِیبَةِ فَهُوَ آخِرُ مَنْ یَدْخُلُ إِلَى الْجَنَّةِ وَ مَنْ مَاتَ مُصِرّاً عَلَیْهَا فَهُوَ أَو
وقتی توی شلوغی خیابون وسظ همه ی صداهای جور و واجور لحظه ای به خود می آیی ؛خسته ای از بی کسی از شلوغی میخواهی ارام شوی میخواهی سکوت باشدپیش خودم میگم کاش نبودمحال و روز این روزام اینجوریهخلوت ترین روزهای وبلاگمه و کسی سرنمی زنهبرا همین به این جا پناه اوردمخیلی بی حال و انگیزه امدل و دماغ کار کردن ندارمکمک
فعلا مثل خانواده ای که نمی خواهد بپذیرد عزیزش مرگ مغزی شده، سعی می کنم همچنان فرض کنم اینجا را می توانم نجات دهم.
دوست داشتم جای جدیدی برای نوشتن پیدا کنم. حرف جدیدی بزنم. آدم جدیدی باشم.
یک سال اخیر کن فی شده ام. پاييز 96 سعی کرد به زمینم بزند. ادای ایستادن را در آوردم اما پاييز 97 ضربه ی آخر را زد. دوست دارم فرار کنم. فقط بدوم. مثل فارست گامپ از خودم. یا مثل جاگوار(در فیلم "آخرامان") از دیگران. 
دیگر خبری از آن خوابهای عمیق وصورتی و رویاگونه نیست به گمانم دستانِ او تارسیدن به دستانِ رویاهایم فرسنگها فاصله داشت،آنقدر دستانِ رویاهایم را نگرفت وبه خوابهایم نکشاندشان که رویاهایم درسرزمین خوابها گم شدن و اکنون من مانده ام وخوابهایی که بافرکانسِ خاکستری،شب را به صبح میرسانند
درسش را رها کرده، و سر فرصت با عشق به میهن رفته است سربازی. دورهء سربازی بهترین دورهء عمرش بوده. نه موبایل داشته، نه هیچ چیز دیگر. فقط و فقط عشق ورزیده، تنومند شده و بعد هم آدم شده.دختر هم که آنجا نبوده، مکر و حیله‌ای هم نبوده! یک عهد محکم بین‌شان بوده بدون هیچ شیطانی، بدون هیچ میوهء ممنوعه‌ای!پس از سربازی مدتی در شهرش بوده و بی‌قراری‌های شب باعث شد که دوباره بار و بندیل ببندد هر چند خرد، برود دوره‌های مرزبانی ببیند، برود سوی مرزهایی که آن
خرید و فروش فیاب
سنگ کیلومتر در گنج یابی و دفینه یابی بیان کننده چیست؟سنگ کیلومتر در گذشته در سر راه ها برای اندازه گیری مسافت استفاده می شود ،سنگ کیلومتر مانند تابلو های امروزی که در راه ها برای نشان دادن شهر های در مسیر قرار داده می شوند ،اکثرا سنگ کیلومتر استوانه ای و یا به شکل لوحه سنگی می باشد ،بر برخی از آنها مجسمه ای هم وجود دارد .
دانش اولین قدرت می باشد و بی اطلاعی، بزرگترین دشمن می باشد .مراقب باشید شما زمانی که دانش کافی پیدا نکر
فکرش را هم نمی کردم که این قدر زود تمام شوند؛ انگار همین دیروز بود که در کلاس می نشستیم و از پشت پنجره ، پاييز را تماشا می کردیم و زنگ های انشا معلم مان آهنگ پاييز عاشق است را می گذاشت و از ما می خواست انشا بنویسیم و  تازه آن زمان بود که واقعا دوستش می داشتم حتی با اینکه غروب هایش غم سنگینی را بر دلم می گذاشت، با این همه در آن زمان بسیار عاشقش بودم ؛ و آنقدر زود به اتمام رسید که نفهمیدم چه گونه شروع شد واقعا با گوش دادن آهنگ پاييز عاشق است دلم تنگ
من نمی دانم  چرا ؟!!
 مردم به آدم عاشق می گویند  دلباخته 
مگر عشق باخت هم دارد ؟!
عشق  همه برد است 
 به تو مگر می شود باخت ؟!
  تو که باشی 
 تازه اول برد است.
آنها که می گویند عشق دلباختگی ست 
تو را نمی شناسند 
عاشق تو نشده اند 
آدم با تو  به همه چیز می رسد.
 
دلباخته
 کسی ست که از دنیا برود 
بدون آن که عاشق تو شده باشد 

لطیفه صمدوند
یا امیر المومنین.
آه این دل دوباره غم دارد 
شوق یک گریه در حرم دارد 
مانده ام آن دلی که تنها ماند
با تو باشد چه چیز کم دارد ؟

***
دوست دارم شکسته بالی را
دست های همیشه خالی را
عشق تو در نهان من باقی است
کاشتی در دلم نهالی را 

***

از نگاهم ستاره میریزد 
اشک هایم دوباره میریزد
دل بیچاره چاره میخواهد
در حریم تو چاره می ریزد
مهم نیست چجوری! بلند شو!با همین جمله که توی ذهنم میچرخید،زنگ زدم به رفیقِ عزیز و شرط و شروط گذاشتم که یه سه‌شنبه رو خالی کنیم برای هم.که اگه قرارِ سینما بریم،نریم!که اگه قرارِ بشینیم درس بخونیم،نخونیم!که اگه قرارِ تا لنگِ ظهر بخوابیم،نخوابیم!گفتم این روزهای آخریِ پاييز،بیا به قولی که بهت دادم،عمل کنم.بیا بریم یه کوچه که کُلی برگ‌های زرد و نارنجی پهنِ زمینش شده.بیا بریم خش‌خش کنیم رفیق!شال و کلاه کردیم و رفتیم.روی برگ‌های خشک و نیمه‌جون
اگر در دل کسی جایی نداری، فرش زیر پایش هم نباش.جایی که بودن و نبودنت هیچ فرقی ندارد،نبودنت را انتخاب کن. اینگونه به بودنت احترام گذاشتی.                                                                                   محبوب همه باش، معشوق یکی!مهرت را به همه هدیه کن، عشقت را به یکی. با هر رفتنی اشک نریز و با هر آمدنی لبخند نزن شاید آنکه رفته باز گردد و آنکه آمده برود، آنقدر محکم و مقتدر باش که با این محبت ها و بی مهری ها زمین گیر نشوی. لازم است گاهی د
این ددکمان همه چیزخوار در اواسط دوره‌ی پرمین وسطی حدود ۲۶۷ میلیون سال پیش می‌زیسته است. این دایناسور حالت بدنی پهن و گسترده‌ای داشته و طول بدن آن تا بیش از ۳ متر هم می‌رسیده است. جمجمه‌اش بلند و پهن بوده و یک سری شاخ بزرگ روی آن قرار داشته است. بقایای فسیلی به جای مانده از این دایناسور در روسیه کشف شده است
تقدیم به همه‌ی نوکران اباعبدالله علیه السلام::تنها حسین ِ فاطمه آقای نوکر استهیئت تمام معنی دنیای نوکر استما را برای سینه زدن آفریده اندخدمت در این حسینیه تقوای نوکر استداغ حسین بهانه‌ی ابراز حاجت استاشکِ میان روضه تمنای نوکر است"صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین"این معجزی از آه ِ مسیحای "نوکر" استم برای فاطمه این چهره آشناست مُهر کبود ِ سینه‌اش امضای نوکر استنوکر بهشت هم برود سینه می زندبیت الحسین عرش معلّای نوکر است
هوالحکیم. یکوقتی خدمت دوستان این معنا را عرض کرده ام که اگر به امام رضا " علیه السلام " امام غریب میگویند ، معنای ظاهریش اینست که در شهرشان و نزد خانواده شان نبودند ، اما یک بُعد باطنی هم دارد و آن اینکه چون امام رضا " علیه السلام " مظهر ولایت هستند و ولایت در این عالم غریب هست ، لذا اینست که امام غریب میگویند .معمولاً اولیاء خدا در این عالم غریب هستند ، تنها هستند ، همزبانی ندارند .ولایت در این عالم غریب هست ، مردم نمیشناسند ، مردم دنبال ولی نیس
آن ها خوشحال به کلبه کوچک برگشتند.فیلیسیتی می خواست غذا درست کند که به یک باره از کار دست کشید و با اشاره به سارا گفتکه برود و او غذا درست کند و دوباره مشغول کاربا وسیله انتقال صدا شد.پس از آن سارا غذا را آورد و هرسه باهم غذا خوردند.سارا هم پس 
از غذا رفت تا درحال استراحت دفترچه خاطرات مردی که قبال آن جا 
بوده را بخواند.فیلیسیتی هرچند که به سیسیلی سخت می گرفت،ولی او 
را بسیار دوست داشت؛فیلیسیتی رفت و سیسیلی را خواباند و خود هم 
در حین کاربا وس
از واقعیت جلو تر رفته، تو را پیش تر داشته ام برای
سالها، و قرن ها حتا در رویاهایم. در کنارت زیر سقف ها و آسمان سپری کرده
ام شب ها را و روز ها گذراندیم. پیر شدیم، چهره ـمان فرق کرد. این سئوال را
کنار گذاشته بوده ام برای آن موقع ک بپرسم ازت، چهره ی جوانی ـم را هنوز یادت
هست؟ شانزده سالگی ـمان و خجالت کشیدن هامان را یادت هست؟ یادت هست خیال
پردازی می کردیم آینده را، توی تخت هامان ساعت ها بعد از نیمه شب، آن وقت
هایی ک خوابمان نمی برد از رویا پردازی
لحظه ها، نتهای سازی است که موسیقی دلداگی مرا در کوچه های انتظار میسراید.من در عبور از لحظه ها با تو سفر میکنم تا انجا که خلقت را هنوز ،خالقی نیافریده بود و نگاه مرا در چشمان تو ،به رنگ عشق اراست.تا خلق جهانم همه ،طلب باشد و مطلوب در ذکر لبانی که بر لبان تو بوسه استعبور میکنم از فاصله هایی که در آتش عشق میسوزد و میرساند دستان مرا به لطافت شعر سرانگشتانتعاشقی ،وعده ای نیست که بیاید و برود.قالبی نیست که شکل بدهیم و شکل پذیردقراری نیست ک
سربار غم خود شده ام  میچکم از سر یک خار درون دل شب
که از ساقه ی یک گل بی رنگ به بیرون جسته
میچکم از دل یک فرض محال به یک کاسه ی شک
یا که از فرط فراق من و اندیشه ی روز
میچکم روی زمین یک خواب
به زمان می نگرم 
راهزن می آید در یک آن
کاروان رویا را به يغما می برد
به زمان می نگرم 
در مرگی به تن مردی خوش آمد میگفت 
مرد بی چاره به دربان خیره
به امید خواب دیدن زیر لب از طرب صبح میگفت 
به زمان می نگرم 
سربار غم خود شده ام
جام از دست من افتد به درون یک راز
راز از
میخواهم از خیلی قبل تر ها شروع کنم از یک وبلاگِ دیگر و شروعی که ناتمام مانده اینجا را برای خودم مینویسم و میخوانم . برای تمامِ گذارهای ناشنیده ی تاریخ و عبور از تمامِ چیزهایی که برای من است . میدانم که دیگر رهایش نمیکنم میدانم که در وجودم قد و بالا گرفته است و میدانم که مرا در آغوش میگیزد که کلمه نه به ادایش که به لحن و نفوذش مقدس است .
 
روزی که اینجا از کنکور ارشد نوشتم فکر نمی‌کردم اینقدر زود به آن نزدیک شوم و استرس و خیالش خیلی زیاد نبود؛ اما حالا که فقط دو روز مانده، پر از خیال و استرس و حسرتم، حسرت اینکه کاش جدی‌تر گرفته بودم.
من تمام که نه اما با شرایطی که داشتم، تلاش زیادی برایش کردم و نمی‌دانم نتیجه‌اش چه می‌شود، کاش خوب باشد.
حالا در این دو روز لطفاً برایم دعا کنید و انرژی تان را بفرستید که خیلی خیلی نیاز دارم.
با سلام، خدمت کاربران سایت جی تی ای فاز.در این پست برای شما دوستان عزیزمون یک مود جذاب آماده کردیم، با استفاده از این مود هنگامی که فردی میمیرد پول های به‌جا مانده از اون به جای اینکه در هوا معلق بماند روی زمین می‌افتد، مانند بازی های Gta V و Gta IV، پیشنهاد میکنیم این مود زیبا رو از دست ندید.دانلود و آموزش در ادامه مطلب
جی تی آی فاز
رهایم کردی و رهایت نکردم!گفتم حرف ِ دل یکی ستّهفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری منتظرت خواهم ماند!چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستمو چهره ی تو را دیدم!گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستمو صدای تو را شنیدم!دلم روشن بود که یک روز،از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!حالا هم،از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!قفط کمی نگران می شوم!می ترسم روزی در آینه،تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشندو تو از غربت ِ  برنگشته باش
کجا می‌روی؟
یک امشب را کمی بیشتر بمان!
"با چشم‌هایت حرف دارم"
می‌خواهم برایت از جاده‌های بی‌کس شب بگویم
از سوسوی تنهایی ماه در شب‌های بی‌ستاره
از کبودی چشم‌های دریا در شب‌های فراق موج
کجای می‌روی؟
قدری بیشتر بمان!
می‌خواهم تا صبح برایت شاملو بخوانم!
یا نه، بمان تا برایت آیدا بخوانم در شب‌های بی‌ احمد
مفاتیح بخوانم ،فراز به فراز دعای اجابت
بمان!
می‌خواهم برایت آواز بخوانم
چنگ بزنم
شاید هم تا سپیده یک نفس در شیپورها بدمم
باید تمام مرد
در ما خونی ریخته شده که بویش دست بر گلوگاه تهوع انداخته و می فشارد و می فشارد و ما بغض می کنیم. چیزی عجیب که نمی دانم تا به حال چیزی نامیده اندش یا نه. چیزی وحشی و رام نشدنی که می بایست شکسته شود. ما چیزی را جایی گذاشته ایم و هیچ گاه به خاطر نیاورده ایم چه را و کجا!
گویی فرزندی که هیچگاه زاده نشده را در جایی که هیچگاه نرفته ای گم کرده باشی و بخواهی پی اش بگردی. همینقدر تنها و غریب.
گویی کوچه به کوچه ی آسمان را پی چیزی بگردی که خدا می نامندش و کوه ها ر
انگار زمان هر چه می گذرد تو تبدیل به یک رویا می شوی و نه یک خاطره. نه یک اتفاق واقعی. راستش را یخواهی چیزی جز این هم نباید می شد. آدم که نمی تواند تا ابد غصه ها را با خودش کِش بدهد. شاید بهتر همین باشد که در جایی غصه ای را گذاشت و بعد فکر کرد همانی که ول کرده رفته است، همانی که به یکباره رنگ باخته و عوض شده است، همانی که تمام حرف هایش دروغ بوده است، همان همان خود ِ او قهرمان داستان بوده. قهرمانی که در روزهای تاریک آدم سر و کله اش پیدا شده، رنگ زده به
حتی اگر نقاش هم باشی؛ برخی از حس ها را نه می توانی بکشی و نه می توانی بنویسی.
گاهی باید بغض را خورد.و  اشک را ریخت.
و فریاد را با سکوت پایان داد.
گاهی تمام احساست میمیرد . . .
بغض نوشت:
همیشه اونی که برام عزیز بوده فقط منتظر بهانه ایست تا برود
حالم بهم میخوره از احوال این روزها .بسی ناجوانمردانه است هوای روزگارم.
من رها خواهم شد . به همین زودی . . 
توجه - این بازی فقط مخصوس سیگاری هاست و کودکان به هیچ عنوان انجام ندهند.
زمانی که دوستان شما دریک اتاق جمع هستند وارد اتاق شده و بلافاصله آتش سیگار یکی از آن ها را با دو انگشت خود بردارید و آن را
خاموش کنید .
راز: دور از چشم اطرافیان دو انگشت شست و سبابه ی خود را بر روی یخ بچسبانید تا انگشتان حالت بی حسی بخود بگیرند سپس
خود را با دستمال خشک کرده و بلا فاصله به میان جمع بیایید. پیش از آنکه بی حسی انگشتان از بین برود سیگار یکی از دوستان را با
همان د
تولد پانزده سال و چهارماهگی ام :)
به همین زودی، چهار ماه گذشت. من دختر بهارم و بهار را خیلی دوست دارم. با این حال گاهی تصمیم میگیرم عاشق پاييز باشم. که فصل تکاپو و تغییر است. معلوم است که بهار هم هست. اما هرسال بهار به نحو ناجوری به درس خواندن و آمادگی برای امتحانات آخر سال می گذرد. آنقدر که متوجه رفت و آمدش نمی شوم. نه اینکه نشوم. لذت کافی را ازش نمی برم.
نامه ای که پاييز پارسال خود چهارده سال و چندماهه ام به خود پانزده سال و چندماهه ام نوشته بود، پ
کعبه
ی جود و سخایی یا جواد(ع)
مظهر لطف و صفایی یا جواد(ع)
ای
که هستی نور بزم معرفت
در ره دین کشته گشتی عاقبت
ای
سراپا فضل و احسان و کرم
درعزایت دیده ی ما بحر غم
 خیمه ی اسلام را بودی ستون
چشم ما از داغ تو دریای خون
تو
گل خوشبوی باغ حیدری
معنی آیات حمد و کوثری
نور
چشمان علی موسی الرضا (ع)
شد ز داغت شیعه بر غم مبتلا
نام
تو درمان درد شیعیان
داغ تو برده ز ما صبر و توان
اهل
عالم تا قیامت سائلت
همسر تو عاقبت شد قاتلت
ای
علی موسی الرضا را نور عین
تشنه جان
در ده‌سالگی تصمیم گرفته بودم هیچ‌وقت بزرگ نشوم، کولی باشم و مسلط به جادوی کلمات.
اما بیست‌ویک‌ساله شدم، مدت هاست ساکنم و در حسرت سفر و تنها کمی از دنیای کلمات ‌می‌دانم.
حالا در تولد بیست‌و‌دو سالگی، در این روزهای خاکستری آرزو می‌کنم تا ته‌مانده‌ی کودکانگی روحم از دست نرود و از دنیای آدم‌بزرگ‌ها فاصله بگیرم، جاری‌تر باشم و بیشتر از قبل غرق در کلمات
باشد که این‌بار همانی بشود که می‌خواهم.
ترانادان تیره از پتروسورها (خزندگان بالدار) است که شامل بعضی از خزندگان پرنده‌ی شناخته شده می‌شود، و گستره‌ی بال‌های آن بیش از ۶ متر است. از آنجایی که حدود ۱.۲۰۰ گونه از این تیره به لحاظ علمی وجود داشته است، اسکلت‌های بسیاری از آن‌ها با جمجمه‌هایی تقریبا سالم به خوبی به جای مانده‌اند، که از روی این بقایا به توصیفات مفصلی درباره‌ی این جانور دست یافته‌ایم. سنگواره‌ی ترانادان برای اولین بار در بخش مرکزی ایالات متحده‌ کشف شد.
گمان کنم ستاره ای که محو روی ماه شد
دلش پر از شراره های آه شد
دلش گرفت از نگاه و چشمک ستاره ها
به انعکاس آفتاب صبح از درون چاله ها
گمان کنم ستاره سوخت در مدار دور مانده از مدار ماهواره ها
از اینکه عشق اشتباه آخر است و بعد از آن مدار زندگی تمام میشود به ناله ها
ستاره رفت پا به پای ماه روی سطح برکه ها
صدف، صدف، کناره ها.
ستاره رفت تا تباه شد
درست مثل شاپرک که روی شمع،
ستاره غرق ماه شد
به چشم بی سلاح من ستاره مثل آسمان سیاه شد
گمان کنم ستاره هم دچار ا
لیون سومین شهر فرنسه نه تنها به خاطر جاذبه های تاریخی و معماری که در یونسکو به ثبت رسیده است شهرت دارد بلکه به شهر خوراکی های خوشمزه در فرانسه شهرت دارد. اگر مقصد گردشگری شما فرانسه است و برای سفر به اقدامات لازم برای آن اخذ اقامت اروپا را انجام داده اید باید بگوییم تنها شهر پاریس مقصد عالی برای گردشگری در فرانسه نیست. هرچند که دیدن پاریس این شهر عشاق را نادیده نباید گرفت اما برخی شهر های فرانسه از جمله لیون نیز جاذبه های منحصر به فردی دارد ک
سوار قطار.
در حال ترک شهری قدیمی و عجییییببببب در ایتالیا به سمت روم.
نمیتونم وصف کنم که چه حسی داشت اولین بار دیدن این شهر که دور تا دورش دیوار داره و اطرافش شهر جدیدو ساختن.
دقیقا همون میدون کارتون بچه های آلپ و هایدی.
حس میکردم تو دل تاریخ رها شدم و میترسیدم حتی.
مردم خوشحالاال.
حتی مردهای متلک گو.
سیاه پوستهای مهاجر.
گداهای سیاه پوست.
بی خانه های خوشگل و بلوند.
کارگرهای بور و زیبا و خوش تیپ.
دلم خیلی تنگه.
برای امنی و آرومی اتاقم
در گفتگوی ویژه خبری شبکه دو سیما مطرح شد: نیتی کشاورزان گلستانی از عدم پرداخت اعتبارات خساراتشان  استاندار گلستان: ۵۰درصد خسارات پرداخت شده و ۹۰درصد اراضی نیز تعیین تکلیف شده است باقی مانده اراضی نیز بدلیل مشکل اسنادی و فرآیند اداری در دست برسی میباشد.در بخش ساخت و ساز نیز کارهای خوبی انجام شده و بنده هر یک روز در میان به مناطق خسارت دیده سر میزنم.نودیجه آنلاین
باران که می‌بارد ناودان خانه‌مان قل‌قل می‌کند. می‌گویند یک نقص خانه‌سازی است و خانه‌ی خوب باید همه‌جوره آرام و بی‌صدا و کیپ و بسته باشد. من اما لذت می‌برم ازین نقص خانه‌مان. صبح‌هایی که بیدار می‌شوم و صدای قل‌قل ناودان را می‌شنوم اولش تیز می‌شوم. بدو می‌روم دم پنجره و دایره دایره‌های ریزش باران بر آسفالت خیس را نگاه می‌کنم. بعدش اما شل می‌شوم. یکهو یادم می‌آید که اینجا تهران است. یادم می‌آید که تهران در روزهای بارانی‌اش هم پلشت
وقت دیدار با پدر، گریه
کار ما هست بیشتر، گریه
گریه گریه به پشتِ در، گریه
سرِ شب تا خودِ سحر، گریه
اشک، راه وصول عاشق هاست
اشک، اذن دخول عاشق هاست
عاصی ام، تازیانه می خواهم
عفو کردی؟! نشانه می خواهم
بغضِ محضم که شانه می خواهم
بغلی حیدرانه می خواهم
ای نبی سیرت و خدا صورت
بچشان باده ای ز انگورت
خاک بودم، ابوتراب شدی
بر منِ ذره، آفتاب شدی
من گنه کردم و تو آب شدی
فقط از دست من عذاب شدی
با وجودی که عبدِ رسوایم
پدری کرده ای و اینجایم
فکرِ سیر تعالی ام،
باور کنم؟
که این تویی؟
که این کبوتر راه بازگشت را بلد بود و بر نمی گشت؟
کم کم باور کرده بودم که از تو برای من نامی مانده؛
و در جایی، برای زنی، مادری، آرزومندی،
یا برای شهری. شهید گمنامی!
باور نمی کنم
تو باور می کنی؟
که این منم، این چنین آرام؟
منتظری که ساعتی از نبودنت را تاب نمی آورد.
زبانم گلایه دارد اما تو باز آرام چشم هایم را گوش کن
رواق منظر چشم من آشیانه توست،
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
کسی جز من نمی داند قرارِ رفته یعنی چهز بغض آسمان جویید که  سارِ رفته یعنیچهزمین تشنه به خون من، کجا می دانداین کرکسبرای عزت شیران شکار رفته یعنیچهشبیه صاحب مصرم که چوپانی مرا پسزدزلیخا خوب می داند وقارِ رفته یعنیچهمن از جنس طلا بودم ولی در بازی قسمتتمام  زرگران دیدند عیارِ  رفته یعنیچهقطار عاشقی می رفت به شهری آنوردریافقط جا مانده می داند قطارِ رفته یعنیچهبدان آزادی خفاش به از بند و قفس در باغکجا یک سِهره می داند بهارِ رفته یعنیچهچنان
امید را آغشته ی ایام می کنی که بتوانی آن دو قدم مانده به آینده را با صد وصله صبر بگذرانی؛ گذراندن که چه بگویم بیشتر شبیه به هُل دادن است. هُل دادنی که تو را به هِن و هِن می اندازد که بیشتر شبیه به عادت شده است. هر قدر به جلو میروی امید را شبیه به مترسکی میبینی در مزرعه آمال که هر از گاهی کلاغ های یأس بر آن نوک می زنند و او را سوراخ می کنند و جامه اش را میدرند و تو هر بار به داد امید میرسی و آنها غارغار کنان از او دور می شوند. امید را با چند وصله صبر می
همین چند ساعت پیش رسید
رسید و من عطر حسین را در چشمان اشک آلودش دیدم.
وقتی که از خانواده‌ای کپرنشین می‌گفت که آن‌ها شبی را میهمان‌شان بودند
جدا جز حسین چه کسی می‌تواند قلب‌ها را این طور نزدیک کند؟
هنوز که صحبت می‌کند اشک توی چشم‌هایش حلقه می‌زند
این حسین کیست؟
دوستی دارم که نام کاربری اش جامانده بود
حالا که جا مانده‌ام می‌فهمم او چه می‌گفت
قطعا من لیاقت این سفر را نداشتم. حتی عطر هزار بار رقیق شده‌اش هم دارد بند بند وجودم را از هم پار
من از تـــــــــــــــــو دورم  وتو خبر داری
یا ضامن آهــــــــــــــــو بخوان مرا آری
حکایت من و تو چو ن خس است و دریا
خس و خاشاکم و تو در دلت گهر باری
چو بـــــــــــــــرگ خشکم و با هر بادی
به هر طرف روم همش گرفتاری
امام رضا(ع) عزیز حضرت کاظم(ع) سلام
دوا رسان به تنم که فتاده ام به مثل بیماری
دعا نما که مرا حاجت فراوان مانده  به دل
تو خیر فـــــــــــــراوان رسان و بکن نگهداری
تو خواهر ت معصومه (س) و ای معصوم دوران
ز لطف تو ایــــــــــــرا
خیلی روز است که سعی کردم یا بهتر است بگویم سعی کردیم همدیگر را فراموش کنیم.من از پسش برآمدم درست یا غلط زندگی جدیدم رو شروع کردم. زندگی که واهی نیست واقعی واقعی است همه حرف ها و اشارت ها و قول هایش. مانده خودم که به سامان برسانم خودم را رویاهایم، کارم،سوادم و خیلی چیزهای دیگر را
در من مرد فرانسوی بیست و چند ساله‌ای در میانه‌ی قرن بیستم زندگی می‌کند که 18 آوریلش را سه ساعت بعد از سپیده‌ی صبح با یک فنجان قهوه در دست در حالی آغاز کرده که "صدای سکوت" خانه‌ی کوچکش را پر کرده است اما او نه به موسیقی گوش می دهد و نه قهوه‌اش را میخورد و تنها منتظر است که آسمان گرفته‌ی شهر ببارد تا قلمش روی کاغذ بهتر به لغزش درآید و همین که باران بند آمد دوباره سوزن گرامافون را روی دیسک بگذارد، نوشته‌هایش را زیر بغل بزند، به سمت رود سن برود و
زمین و زمان می دود تا بهار.وحس می کنم این روزها هیچ کسی نمی‌داند در دلم چه می‌گذرد جز تو.گفتی: "ان الله یحول بین المرء و قلبه" خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24)امسال هم باز باید عید غریبی داشته باشم و بی تو و محال است فراموشیِ این سال بی تــــــو و درد افزونتر بی او.چقدر سال هایم اندوه است هر سال. و چه دلخوشم من که هر عید تصنعی، چاشنی تبریک های یخ زده ام در این همه اندوه، میگویم: صد سال به این سالها!این هم شد حرف حساب؟ که چه بشود؟ صد سال د
ترکیبات عسل
رطوبت عسل
رطوبت طبیعی عسل در شان عبارت است از رطوبت باقی مانده ازشهد پس از رسیده شدن عسل  .
درصد رطوبت به عواملی که در رسیدن عسل دخالت دارند ، بستگی دارند ، بستگی دارد .
این عوامل عبارتند از : شرایط آب و هوایی و رطوبت اصلی شهد .
مقدار رطوبت یکی از مهم ترین خصوصیات عسل است که کیفیت نگهداری ،
شکرک زدن و غلظت آن را تحت تاثیر قرار می دهد .
قندهای عسل
عسل از لحاظ میزان قند بالاتر از همه کربوهیدرات ها قرار دارد و دارای ۹۵ تا ۹/۹۹ درصد قند در م
آه ، آدم دلش كه پر باشد ، دوست دارد به كوچه ها بزندبرود از خودش فرار كند ، به همه چیز پشت پا بزنددوست دارد به مرگ فكر كند ، زندگی را حجاب میدانددوست دارد كه بی حجاب شود ، حرف را با خود خدا بزندتوی مغزت مدام میشنوی ، منطقی فكر كن ضعیف نباشمرد باید به درد تكیه كند ، بیخودی خوب نیست جا بزنددل به دریا زدی و طوفان شد،به غرور نهنگ ها برخوردموج منفی گرفت دریا را ، كه سرش را به صخره ها بزندفكر كن سفره ماهی پیری ، كه تنش خسته از پذیرایی استبا چه انگیزه از
یک نفرصبح رامیکند بیدارچونکه خوابیده بوددراغوش من بی پدرسرک درکارما میداشتصبح دگردیدم درپشت سمن خوابیده چشمای افت زده اش خجالتی بودروزدگردیدم دست درسینه نرگس کردهبازدیدم باشقایق عکس هم آغوشی زدهدررونق بازاریش بازبوسه ای ازیاسمن گرفتعادی شده بود طلب تاقچه خالی ازمن میکردمانده بود فقط از یاس وچنتای دگر میترسیدکه چشمک بزندوباصبح هم بازی شودباراخردرحیاط داشت پیراهن ارغوان رامیکشیدناگاه دیدم انگشترعقیقی لای انگشت فیروزه کرددیدم ولی ب
باور کنید خبری نشده همه چیز آرام است.همین چند روز را تحمل کنید.فقط کمی باران باریده است.مانده بودم که چقدر ابرها این روزها دلتنگند و تو گاه دریغ می کنی از باران؛ تا بغض کال این ابرها هم به گلویشان نرسیده بخشکد.اما من؛ مردم شهر کویر را، هر صبح این پاييز ابری می نگرم ._ دست هایش را تکان می دهد و از عبور هر خودریی ملتمسانه تمنای دربست دارد، که مبادا خیس باران شود._ از کنارش عبور می کنم چادرش را جمع می کند و چنان بالا می گیرد که حس می کنم چادری
انواع ارور یخچال هیمالیا و بررسی آن در کرج:اغلب در یخچال فریزرهای ایرانی، کیفیت ساخت به نسبت مشابه های خارجی زیاد پایین تر بوده؛ اما به همان میزان نیز، در هزینه های مالی میان آنها تفاوت وجود دارد.در حالتی که یخچال فریزر هیمالیا در خانه داشته و ارور آن را نمی یابید و یا از رفع ارور یخچال فریزر هیمالیا عاجز مانده اید، با متخصصان و تعمیرکاران مجرب توربو سرویس تماس بگیرید، تا در سریعترین وقت، تعمیرات یخچال هیمالیا را برای شما انجام دهند.تعمیر
برای زندگی شهرستان خیلی بهتر از تهران است. حتی امکاناتی که  اینجا توی تهران برای بچه ها فراهم می کنیم از قبیل کلاس موسیقی، تکواندو شطرنج از آن بهترش شهرستان فراهم است! البته قبلا این طوری نبود. اما حالا که هست!
پیش بینی می شود ایشالا اگر تحریمهای نفتی ادامه داشته باشد اوضاع کاسبی هم توی شهرستانها بهتر از تهران باشد
ما مانده ایم و این حسرت که برویم با پولی که توی این محله کثیف و پر سر و صدا و بی نور یک واحد شصت متری خریده ایم یک خانه حیاط دار و ن
سلامسرکار بدلیل حقوق کم دیگه نمیرم
کارم شده پخش یه سری لواشک و آلوچه
وضع مالی عجیب دغدغه ام شده و نمیدونم چیکارکنم
بین دوراهی مهاجرت به تهران و یا ماندن در رفسنجان مانده ام
کاش توی زمین و زندگیمون گاهی یه کلیدهایی داشتیم که میتونستیم با فشار دادنشون از گزینه کمک استفاده کنیم و راه درست و غلط رو تشخیص بدیم
امروز نمیدونم چرا حال غریبی داشتم
بااینکه کنار خانوادم بودم و امروز حتی محمدرضا دوستمم دیدم باز حالم یه جوری بود
انگار کنارشونم ولی دل ت
ترکیبات عسل
رطوبت عسل
رطوبت طبیعی عسل در شان عبارت است از رطوبت باقی مانده ازشهد پس از رسیده شدن عسل  .
درصد رطوبت به عواملی که در رسیدن عسل دخالت دارند ، بستگی دارند ، بستگی دارد .
این عوامل عبارتند از : شرایط آب و هوایی و رطوبت اصلی شهد .
مقدار رطوبت یکی از مهم ترین خصوصیات عسل است که کیفیت نگهداری ،
شکرک زدن و غلظت آن را تحت تاثیر قرار می دهد .
قندهای عسل
عسل از لحاظ میزان قند بالاتر از همه کربوهیدرات ها قرار دارد و دارای ۹۵ تا ۹/۹۹ درصد ق
حالا من را، می‌خواستم برای این عددهای رند 40 و 30 و 20 و حتی 33 و 22 و 11 و اینها یک جشن مختصری هم بگیرم. به هر حال تا وقتی زنده‌ایم مجبوریم ساعت‌های عمرمان را بگذرانیم سوار بر شتر یا سوار بر مرسدس بنز، با جشن و پایکوبی یا با غم و اندوه و پیش رو داشتن 200 هزار خوان دیگر از زندگی. گله‌ای هست یا نیست یا هست و نیست. من امروز به یک نکته‌ای هم پی بردم که خودم زندگی خودم را خیلی سخت‌تر می‌کنم، اولین نفر باید خودم را از میان بردارم و سوار شترش کنم برود به آنج
قبل‌ترها در مورد مدارسِ بدون در و دیوار فنلاند نوشته بودم و با خود آرزو می‌کردم کاش روزی مدارسمان به این سمت و سو برود و بچه‌ها با عشق و علاقه درس بخوانند و در و دیوار مدرسه آن‌ها را محصور نکند.امروز وقتی به مدرسه تازه باز شده‌ای در پلدختر رفتم؛ آرزویم برآورده شد! مدرسه‌ای که از سر تقدیر زمانه، بدون در و دیوار شده بود! هنوز وارد مدرسه نشده بودم که دانش‌آموزی گفت: آقای دوربینی! ازمون عکس بگیر و بگو ما سیل‌زده هستیم و همه خونمون رفته زیر گِ
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب