نتایج پست ها برای عبارت :

چی اومد سره من که قول داده بودم برنگردم

ایران که رسیدم خواستم برم پیش یه مشاور که سال قبلش تو نت پیداش کرده بودم
خوبم نبودا ولی نمیدونم چرا خواستم برم پیششش نبودش گفتن خارج رفته
منم رفتم پیش یه مشاور دیگه که به نظرم آدم سالمی اومد حتی با این که سنش نصف اون یکی بود اما نظراتش علمی تر و پخته تر اومد و نوبتی که بهم داد دقیقا همون پانزده بهمنی بود که اون یکی داده بود
خلاصه الان با به خودم میگم حیف صدتومن ویزیت و ۷تومن اسنپی که دادم واسش واقعا بی خود بود
کلی حرف الکی زد کلی کوبیدم
خدا ر
هوالرئوف الرحیم.
28م میشد 100 روزگی فسقلک. یادم رفت تا 31 م. 
صبح پاشدم کیک پختم. بعد خاله تولدیا اومدن و تولد بازی و کیک و پیتزا خوری. تمام شد رفتن.
بعد که رضا اومد جشن گرفتیم.
صبح زنگ زده بودم به رضا گفته بودم که یادمون رفته و اون گفته بود عیب نداره امروز میگیریم.
بعد کیک و چای آوردم و عکس گرفتیم و یهو رضا کادو بهش یه دستبند مدل مال یاس هدیه داد.
انقدر به چشمم قشنگ اومد کارش که نگو. چون بدون هماهنگی و از ذوق خودش رفته بود این کارو انجام داده بود.

صبح ع
امروز در همون حالی که رو به موت بودمیک آهنگی در ذهنم مرور میشدبدین شکل که میگفت:اگه یادش بره که وعده با من داره وای وای وایدل بیچارم رو به دست غم بسپاره وای وای وایای خدا بهار اومد گل من نیومد وای وای وایفصل کشت و کار اومد یار من نیومد وای وای وایدل من شکسته طاقت نداره والااگه پیغوم بده دیگه دوسم نداره وای وای وایوخیلی باحالم نه؟ =)روانی هم عمته! =))با تشکر =)))
 تو زندگی هروقت یه جایی گند می زدم ، هر‌وقت مسیر رو اشتباه می رفتم با خودم می گفتم این آخرین باره. همین یه بار بخیر بگذره قول میدم دیگه نزنم جاده خاکی. وقتی بخیر می‌گذشت و خیالم راحت می شد دوباره و دوباره و دوباره قولم رو فراموش می‌کردم. می زدم جاده خاکی . انقدر که به جاده خاکی عادت کردم.همیشه یه جمله از مادربزرگم تو گوشم بود که می گفت پشیمون که بشی، خدا می بخشه» هنوز وقت پشیمون شدنم نبود. چون من هنوز از اشتباهاتم لذت می بردم. یه جا به خودم
سال پیش همین موقع روبرو باب الجواد بودم که دوستم زنگ زد گفت رتبه اومد ببین.:)
و من زار زار اشک ریختم چون ۱۰۰درصدم مطمئن بودم چيزی که من میخوام نمیشه !
هی دلم مشهد میخواد. :)
هی.
زیادی این روزایی که میگذره و قراره برسه نفس گیره که باهیچ خوشگذرونی حالم خوب نمیشه!
روز اولی که وارد حرم شدم همه‌جا رو همین مدلی می‌دیدم چون اشکم بند نمی‌اومد چون تموم نمی‌شد و تموم ترسایی که تو ذهنم نگه داشته بودم هجوم آورده بودن و نمی‌تونستم آروم باشم.
ساعت‌ها بود هیچي نخورده بودم و با این حال کلی تو حرم راه رفته بودم و آروم نمی‌شدم و حالم بد بود.دست آخر تو صحن جامع نشستم.
خانمی که کنارم نشسته بود و حالم رو دید زد رو شونه‌م و با لهجه‌ی قشنگ یزدیش گفت دخترجون چيزی به اذون نمونده. موقع اذون که شد دو رکعت نماز بخون و منم دع
کلا سعی میکنم اتفاقات رو تو ذهنم نگه ندارم دانشگاه جای عجیبیه و گاهی مغزم تحلیل چند تا اتفاق رو باهم نمیتونه انجام بده ، از بدترین اتفاق امروز میتونم غش کردن یکی از دانشجو ها رو بگم ، با سر رو زمین فرود اومد و جیغ من بود که تو کل سالن پیچيد ، سعی کردم نقش کمک کننده داشته باشم تا یه ادم هول . هرچند که دیدم از من هول ترم هست ، طرف زد در قمقمه ی جدیدم رو شد و من هی اون وسط میگفتم کشیدنی نیست بچرخونش و در نهایت تق . شد |: خیلی غصه خوردم ، نو بود ا
دوباره اشتباه کردم.اشتباه پشت اشتباه.از سر تعارف بود یا از سر دوستداشتن؟ولی واقعا دوستش داشتم.با تموم دور بودنش با تموم نداشتنش با تموم دیر به دیر جواب دادنش و یا اینکه اصلا خودش رو پیله کردن و بعد گفتن که سرم شلوغه نمیتونم یا دیر میشه یا هر چيزیچقدر شبها به زور بیدار موندن و قطره تو چشام کردم که بیدار بمونم تا بیاد وقتی می اومد که من نبودم و فرط خستگی خوابم برده بود.اصلا دوستداشتن آدمها این ارزش رو داره که تمام از وجود خودت بزنی و تمام وجود
دیشب بعد از افطار همسرم رفت یکم خرید کنه،تو آشپزخونه بودم که یک دفعه همه جا تاریک شد.
از ترس زبونم بند اومد و حتی نتونستم جیغ بزنم، فقط خودمو سریع رسوندم پذیرایی و چراغ قوه ی گوشیم رو روشن کردم و تند تند به همسرم زنگ زدم و گفتم: برقا رفته،فقط بیا. و گوشیو قطع کردم.
تمام اون ده دقیقه ای که تنها بودم وحشت زده زل زدم به دیوار روبروم و لرزیدم.
همسرم که اومد دیگه چيزی نفهمیدم، بغضم ترکید و گریه کردم. سرم گیج رفت، دیدم دنیا داره دور سرم می گرده و از حال
چرخ گوشتمون رو گذاشته بودم تو دیواریه بنده خدایی که بیمارستان کار میکرد اومد چرخ گوشت رو ببینه،در رو که باز کردم دیدم از یه ماشین مدل بالا پیاده شد پیش خودم گفتم طرف وضعش خوبه حتماخلاصه چرخ گوشت رو فروختیم بهشوقتی رفت از رو رفتارش پیش خودم گفتم بهش نمیخوره این ماشین واسه خودش باشه،یعنی با این رفتار عمرا به این ماشین رسیده باشهبعدا متوجه شدم گوشت کوبش رو فراموش کردم بهش بدمیه جا دیگه قرار گذاشتیم و گوش کوب رو براش بردم این سری با پراید اومد.
بهار دارد تمام می شود. ماه این روزها عجیب زیبا شده است. ساری گلین گوش می دهم و از هزاران حرف ناگفته در گلو رنج می برم. کاش می توانستم سازی بنوازم، نقشی بکشم، آوازی بخوانم. روزها را با سر اومد زمستون زمزمه کردن می گذرانم و شب ها را با گوش دادن به بندر تهران صبح می کنم. بهار سختی بود و گذشت. خوب که گذشت. سال ها بعد از این بهار یاد می کنم. بهاری که ماهش ماه شده بود، که بی نهایت پروانه داشت، بابونه هایش با طروات بود، با مریم و محسن گوجه پلو خوردیم و من ز
دلم اینقدر هوای سارا رو کرده بود روی تختم تو اتاقم خوابیده بودم و آروم اشک می ریختم که مامانم اومد کلی قربون صدقه ی من و سارا رفت. بعد از چندین ماه اگر خدا بخواد دارم به سارا می رسم. یعنی سارا منو دوست داره؟ می تونه منو قبول کنه؟ خانواده اش منو پس نمیزنن؟ این فکرا اینقدر عذابم میدن که عین یه بچه اشک میریزم. هرگز نمیتونم بقیه عمرمو بدون سارا زندگی کنم. این چندماه یه روانی واقعی بودم. ای خدا تو رو به عظمت قسم میدم. دست منو تو دستای سارا بذاری. ن
اولین روزهای بلاگری کامنتی نداشتم 
البته اینجا نبودم یه سرویس دهنده دیگه بود (با پنل و وبلاگ هم چندان آشنا نبودم سال ۹۰یا ۹۱ بود که وبلاگ و وبلاگ بازی زیاد طرفدار داشت)
بعد از چندین روز یه پسر بچه ۹ ساله از مشهد  برام کامنت گذاشت
تا ده دقیقه به کامنت نگاه می کردم (مثل  زمانی که تلویزیون وارد خونه ها شده بود و همه مات و مبهوت نگاه می کردن منم همین طور مات و مبهوت کامنت بودم ) کیلو کیلو قند توی دلم آب میشد (تا به حال کامنت ندیده بودم )به محض اینکه د
امروز بعد تصادف تمام چيز‌هایی که تو این مدت تلاش کردم یادم بره باز یادم اومد، من بعد تصادف تمام صحنه های تصادف اومد جلو چشمام تمام صدا ها، صدای شکستن شیشه، صدای له شدن ماشین، روزهایی که بیمارستان بودم همشون یادم اومد
وقتی افسر رفت و نشستم تو ماشین برای چند لحظه همه چيزو فراموش کردم هیچ چيز یادم نمیومد خیلی حال بدی بود خیلی شرایط روحی ترسناکی داشتم، قبل این که برسم خونه اینقد صدای له شدن ماشین و شیشه و تصادف تو سرم پیچيد که بالا اوردم
پنج شنب
منی که بار سفر بسته بودم از آغازنگاه خویش به در بسته بودم از آغازبرای سرخی صورت به روی هر انگشتحنای خون جگر بسته بودم از آغازمنم شبیه ولیعهد شاه مغلوبی که دل به مال پدر بسته بودم از آغازهنوز در عجبم که امیدوار چرابه هندوانه ی دربسته بودم از آغازبه دوستان خود آنقدر مطمئن بودمکه روی سینه سپر بسته بودم از آغازبه خاطر نپریدن ملامتم نکنیدکه من کبوتر پربسته بودم از آغازعجیب نیست که با مرگ زندگی کردمبه قتل عمر کمر بسته بودم از آغازاگر چه آخر این ق
شاید فکر کنی دارم زیاده روی میکنم ولی باید بگم مستی هرچند از دنیا جدام میکنه ولی به تو نزدیکم میکنه و من دوستش 
دارم امروز که زنگ زدی به شدت سر درد بودم چون تقریبا یک روز نخوابیده بودم با این که روز قبلش قرص خواب خورده بودم
اگه گیج نبودم تمام تلاشمو میکردم که تلفنت قطع نشه چون خیلی منتظر بودم بهم زنگ بزنی و من صدای پر از انرژیتو بشنوم
صدایی که خون تو رگهامو جریان میده
دلم میخواد راحت باهات حرف برنم ولی شرم و حیا حتی تو مستی هم جلومو میگیره
میخو
چند وقت پیش خواهرم یه کار اداری داشت .منم همراه خواهرم رفتم
چون کارهای خواهرم خیلی طول می کشید داخل سالن نشستم(چه همراه خوبی :دی)
سالن خیلی شلوغ بود همراها همه داخل سالن روی صندلیا نشسته بودن (چه همراهان خوبی )
بعد از چند دقیقه یه آقای با چمدون اومد داخل سالن .یه نگاهی به همه انداخت و مستقیم اومد بالای سر من و گفت :
میشه این چمدون اینجا باشه و من برم کارهامو انجام بدم؛اخه اجازه نمیدن وسایلم رو داخل ببرم .
مِن مِن کنان گفتم آخه خواهرم الان میاد می
شب اول زندگی‌ام تو بیمارستان (امیر مازندرانی ساری) گذشت. البته من مشکلی نداشتم که بریم خونه، مامان جون بعد از عمل، شرایطش مساعد نبود.
شب اول بعد از بیمارستان، شیرگاه خونه بابابزرگ بودیم.من همه‌ش گریه می‌کردم. مهمونا رفتند، من با قدرت بیشتری ادامه دادم!
ساعت یک بامداد، دل بابا جونم برام (برای مامان جون؟) سوخت. گریه‌ام بند نمی‌اومد. گرسنه‌ بودم و نمی‌تونستم شیر بخورم. اومد بغلم کرد و یه دور تو خونه منو چرخوند و همه جا رو نشونم داد. خیلی زود ه
چند وقت پیش خواهرم یه کار اداری داشت .منم همراه خواهرم رفتم
چون کارهای خواهرم خیلی طول می کشید داخل سالن نشستم(چه همراه خوبی :دی)
سالن خیلی شلوغ بود همراها همه داخل سالن روی صندلیا نشسته بودن (چه همراهان خوبی )
بعد از چند دقیقه یه آقای با چمدون اومد داخل سالن .یه نگاهی به همه انداخت و مستقیم اومد بالای سر من و گفت :
میشه این چمدون اینجا باشه و من برم کارهامو انجام بدم؛اخه اجازه نمیدن وسایلم رو داخل ببرم .
مِن مِن کنان گفتم آخه خواهرم الان میاد می
همینطوری از سر بیکاری داشتم آهنگای کامپیوتر و گوش میدادم که یهو آهنگ A Sky Full of Stars  پیدا کردم.این آهنگو من دقیقا پارسال بود که گوش میدادم :)اون موقع تو فاز آهنگ انرژی بخش بودم.یادش بخیر بی کلامشو اینقد گوش داده بودم که ریتمشو حفظ شده بودم.ولی اصلیش باحال ترهاگه خواستین متنشو تو ادامه مطلب بخونین :) 
آقا من قول داده بودم وقتی فهمیدم ماجرای سیاه‌چاله رو بیام و بگم.
راستش همون روز فهمیدم ولی حالش نبود. خلاصه الان یادم اومد.
از روی آدرس صفحه فهمیدم که درواقع بخش درباره‌ی من» رو تغییر نام دادم و کردمش سیاه‌چاله.
احتمالا واسه روزاییه که حالم زیاد خوب نبوده اما در عین حال فکر می‌کردم آدم بامزه‌ای هستم :))
خلاصه اینم جواب شما :)
مریض های بعد از ظهر کنار اینکه معمولا بد حال تر و پیچيده ترن یه چيزای باحالی مثل داستان های زندگی جذاب هم بیشتر دارن
چند روز پیش ه بعد از ظهر مطب بودم ۴ تا بارداری ناخواسته داشتم.اولی دختر ۲۱ ساله که مشکوک به بارداری بود و با پدر شوهرش اومده بود چون عقد بود میترسید که ازمایش بده
دومی خانمی بود ۳۷ ساله با دختر ۱۶ ماهه که جواب ازمایش مثبت اومد.هم خوشحال شد هم شوکه
سومی خانمی بود که شوهرش اصرار میکرد که نه حامله نیستی و زنه میگفت شاید باشم و خیل
خب، بالاخره امروز نتایج کنکور اومد.
تابستان پارسال خیلی به کنکور فکر میکردم، به حدی که میرفتم تو نرم افزار گزینه دو و آخرین قبولی ها و تراز ها و درصدها رو آنالیز میکردم.
همون تابستون خیلی طوفانی شروع کردم و با برنامه راه اوفتادم سمت هدفم، ولی نمیدونم چرا وسطای راه زدم جاده خاکی و از هدفم دور شدم.
همه میگفتند: "تو که اینقدر خوب شروع کردی بخون بزار بری یک دانشگاه خوب."
ولی نمیدونم چرا کاملا بی انگیزه شده بودم.
رسید روز کنکور، با خودم میگفتم که ای
حالت الانم اینه که کلی حرف دارم بزنم، یه پست دراز! خیلی دراز. ولی حال و حوصله تایپ کردن و یا حتی گفتنشونم ندارم. :/ چطوری دیروز سه هزار تا نمایش داشتم؟ چطوری؟ سه هزار تا؟ اصن نمیگنجه تو مخیلم. چيشده؟ -_-
اینقد پست گذاشتم، اینقد دری وری نوشتم، کراشم آنفالوم کرد. . :/ البته عقایدمون بهم نمیخورد ولی این چيزا برا من مهم نیست! .
یهو یادم اومد وقتی خیلی بچه بودم برا یکی ک برام خیلی مهم بود یه نقاشی سخت رو انتخاب کردم و شروع کردم ب کشیدن و بعدشم رنگش کردم
چند روز پیش وبلاگ رو باز کردم ، و عنوان پست قبلی رو ، که "شُکر" بود ، به اشتباه "شِکَر" خوندم.و این اشتباه چقدر به کامم شیرین اومد.
آخه همون امتحانی که ازش می ترسیدم و نسبت بهش نا امید بودم رو خوشبختانه با موفقیت پشت سر گذاشتم و مرحله ی اولش رو قبول شدم.
یکی از استادام دوستِ "فرزند "خالمه .حالا استاد یه درس احمقانه .بیخود !همش پسر خاله ام میگه استادتون فلان .استادتون بیسار .!هی میگه سر کلاس فلانی نروها .‌!اتفاقا دیروز با فلانی بودم .فلانی گفت .فلان!
خالم هم گفت اتفاقا استادتون دیروز اومد ناهار خونمون.آبگوشت داشتیم و اینا.!
امروز استاد محترم تو گروه پیام داده که هفته دیگه نیاید کلاس.میگم حتما خونه خاله صدیقه دعوته .
مامان یه جوری بهم چشم غره رفت که تا دو ساعت فقط گلهای قالی رو میشمرد
امشب موقع برگشتن از پاساژ، ویترین یه مغازه ای که از قضا چراغاش خاموش و تعطیل بود،چشممو گرفت.رفتم پشت ویترین وایسادم اجناسِ جذابشو تماشا کردم ! مغازه ى متفاوتی بود.
انگشترای نفیس،با نگین های فیروزه و عقیق و که برق نگیناشون چشمامو میزد.اسکناس ها و سکه های قدیمی! بشقاب های نقاشی شده.سماورِ طلایی! جعبه های جواهر و قاب عکس های نفیس.مغازه،مغازه ی عتیقه فروشی بود.رفتم پشت درش تا شاید محتویات داخل مغازه رو ببینم.با دستم رو پیشونیم سایبون گرفتم و دا
هفته عجیبی بود. شایدم سخت . شایدم شلوغ. شایدم نمی دونم!چند شب پیش تر انقدر خسته و‌ تبدار بودم که وقتی رسیدم خونه به خاطر خستگی و تب گریه کردم.
ینی اومدم خونه بعد نشستم روی زمین گریه کردم. از نظر من گریه توی اون شرایط بدیهی بود.حتی برای خودم آهنگ گذاشتم که خوب شم! نشدم!عجیبی ش اینجاست که تمام طول هفته اتفاقاتی بود که من برای تک تکشون ناراحت  بودم اما خسته بودم و سردرد اذیتم می کردعصر پنجره رو باز کردم باد می اومد.عصرتر وقتی برمی گشتم خونه انتهای
دمِ صبحی خواب دیدم علی اومده خونمون، یه کیسه آجیل با بادومای قرمز برام خریده بود. رفتم ظرف آوردم، آجیلا رو تو ظرف ریختم. بعد لیلا اومده بود. فرشای هال رو جمع کرده بودم داشتم خونه تی می کردم. لیلا یکی از مبلا رو برام جابجا کرد. گفت اینطوری قشنگتر میشه. بعد زهرا اومد. پشت در خونه وایساده بود. خندون و پرانرژی. تولدش بود. یه کیک خونگی براش پخته بودم. داشتم دنبال شمع میگشتم بذارم روی کیک، تا بعد در رو باز کنم و آهنگ تولد مبارک براش بخونم. تا یادم اف
چند وقت پیشا نزدیک در حیاط نشسته بودم یهو دیدم از اسمون صدا اومد قووووداااااا و یه چيزی فرود اومد وسط حیاط، برگشتم رو به مامانم گفتم مامان یه چيزی افتاد:رفتم بیرون دیدم یه مرغ نوجوون تو باغچه است
مامانم اومد گفت چيه؟گفتم به حق چيزای ندیده از اسمون مرغ میباره:|
کمی بعد یه پسر بچه در زد گفت جوجه من افتاده تو حیاطتون؟گفتم بله:|
یه ساعت دنبالش کردیم تو حیاط این میگفت قود قود قود قداااااا و جاخالی میداد
سر آخر گرفتیم دادیمش
امروز داشتم از کلاس ب
اینکه امروز آخرین روز امتحانات بود به خودیه خود یه اتفاق فراموش نشدنی محسوب میشد ولی.
امروز امتحان شیمی داشتم:) اول جلسه ی امتحان که نشسته بودم سرجام حواسم به توضیحات مراقب نبود و داشتم به پشت سریم با تعجب می گفتم که یوتیوب تو چينم فیلتره(واقعا نمی دونستم:) 
بعدم که امتحان شروع شد یه عالمه خوشحال شدم چون برگه ی چک نویسی که بهمون داده بودن خیلی بزرگ بود. از همون برگه هایی بود که تو ابتدایی برای امتحان املا می خریدیم. خلاصه اینکه خوش خوشک بالای
 
۱.من مسعله اینکه ی جای درست و حسابی برای آرشیو کردن اهنگ هام داشته باشم خعلی وقته ک ذهن منو ب خودش مشغول کرده! حالا ک تقریبا دیگ سیستم خودمو دارم دلم میخواد ی کانال بزنم و اونجا آرشیو شون کنم. شاید چهارتا آدم دیگ هم خوششون اومد و از طرف دیگ خیلی دلم میخواد اکانت اسپاتیفای بخرم. یعنی خعععلللیییااااا! ولی خب خودم باید پولشو بدم و در اون حد الان پول ندارم. یس. ای نور هو مانی:/
۲. با پونه داره کارمون دوباره راه میفته امیدوارم نتیجه ها ک اومد بچه دا
گیر کرده تو دلم که بگم از ام شهرآشوب متنفرم و هیچوقت نبخشیدمش 
و بیشتر بدم اومد چون فکر کرد چون شوهر کرده و زاییده پس برتره و حق داره هرچي به ذهن کثیفش و دهن ش رسید بهم بگه و فکر کن که کوچيکتره! 
و از خودم ناراحتم چون اون ع ن یی جوری وانمود کرد که خودمم هوا ورم داشت نکنه تقصیر منه و اومدم تو وبم پست حلالیت گذاشتم و اوشون چي کار کرده بود؟ در وبشو تخته کرده بود رفته بود طاقچه بالا گذاشته بود و یکی هم اومده بود تو خصوصی منو زیر شکنجه روحی گذاشته بو
هوالرئوف الرحیم
زیارت آقا شب تولد اتفاق افتاد.
همه کارهام رو تو صحن کوثر انجام دادم. نماز مغرب و زیارتنامه و نماز زیارت. 
وقتی وارد حرم شدیم به خودم و بچه ها و رضا نگاه کردم. که تنهایی آروم آروم تو اون جمعیت وارد صحنها می شدیم. اونم شب تولد. به رضا گفتم :
می دونی اینهایی که الان داره اتفاق می افته همه ی عمر آرزوم بوده؟
یه لبخند کجی زد و باز برگشت به رفتار اعصاب خرد کن قبلش.
تمام کارهام رو کردم. رضوان رو دستشویی بردم. بعد با ریحانه که رضوان دستش  بو
امروز خوب بود خودش آخر شب من راضی بودم ولی تماس تصویری خانوادگی با داداش و دیدنش بعد بیست روز بهترش کردولی آخرشب که بعد خیلی وقت مامان رو مثل قدیما بغل کردم و به نفساش گوش دادم خیلی بهتر شد.+بابا هم اومد داداش رو دید و باهاش احوال پرسی کرد و رفت اونطرف وایساد.چشاش دلتنگیشو داد میزد++امروز مث مزه آلبالو خوب و دوسداشتنی بود
خبببنتایج بخش فیلم هم اومدو اسمم در نیومد تو بخش فیلمنامهدروغ چرا ناراحت شدمولی دیگه دیگه چه میشه کرد کم کاری از خودم بود امسال اصلا کار نکردماسم یه سریا دراومده که اولین بارشون بود ولی خب حتما تلاش کردنولی عوضش تو پوستر اسمم در اومد باز خداروشکر اینم یه تجربه جدیدهاسم اقای دوست در نیومده فعلا هم انلاین نشده فک کنم خیلی ناراحت بشه
صبح زود بیدار بشم که چي بشه؟که آب دماغم آویزون بشه؟از گرسنگی حس مریضی بهم دست دادهولی چيزی نمیخورم چون فهرمانانه میخام دوباره بخابم+ از بابت چهار پنج ساعت لپ تاپ نشینی دیروز هم یکم دستام به چاک رفتهنمیدونم چرا هرچي استاندارد کار میکنم فرق نمیکنهالبته حقمه چون قول داده بودم روزی فقط دو ساعت کار کنم
چند وقت پیش خواب دیدم بعنوان یه نیروی اطلاعاتی رفته بودم توی یه پاساژ
صدای درگیری هایی بیرون پاساژ می اومد و من هم به سرعت بیرون رو نگاه انداختم ، کلت کمری ام رو آماده کردم و از مردم خواستم بیرون نرن و در بالاترین طبقه و دور از پنجره ها باشن.
ادامه مطلب
یک بار
تابستان برادرم حامد خونه نبود، من که رسیدم خونه مادرم گفت حامد رفته تو یه باغ
نگهبانی بده، گفته شب هم نمیاد. عصبانی شدم و خون به مغزم نرسید. گفتم چرا اجازه
دادین همچين کاری بکنه؟ گفت به حرف من گوش نکرد، تو اگر بهش زنگ بزنی میاد. عصبانی
بودم، حامد رو از دست داده بودم. تصور اینکه شب اونجا بمونه، یکی سیگاری چيزی دستش
بده و حامدی که چند روز بعد برمی‌گرده همون حامد نباشه، برادر کوچک باهوش و
بااستعداد من. کوچکترین امیدی نداشتم با زنگ زدن من ب
دیشب که تا خود صبح بیدار بودم و نتونستم بخوابم. الانم که خوابم میبره یدفعه از خواب میپرم. آدم تو زندگیش خیلی چيزا میشنوه؛ ولی گاهی اوقات از کسیکه توقع نداری، یه حرفایی میخوری که تاابد داغش رو دلت میمونه.صبح ساعت ۹ تازه یکم خوابم برده بود که گوشیم زنگ خورد. چشمامو یه کوچولو باز کردم، عکس چشماشو رو صفحه دیدم. ناخواسته لبخند زدم ولی جواب ندادم. بازم زنگ زد. این دفعه هزارمش بود. ولی بعدش یه پیام اومد رو گوشیم، گفتم ولش کن الان یا ایرانسله
امروز مستند پاپلی رو دوباره از تلویزیون دیدم و دوباره پرت شدم تو گذشته ای نه چندان دور. تو حال و هوای باصفای شمال و روستاهاش و لهجه ای که چقدر دلتنگش بودم و یه زمانی معتقد بودم رو مخه!
اونقدر دلم تنگ شد برای روزایی که همه بودیم، کنار هم بودیم، دور هم جمع بودیم و خوش بودیم و صفا میکردیم.
حس خفگی بهم دست داده، اصلا نمیتونم تحمل کنم! و خیلی برام عجیبه این حجم عظیم از دلتنگی که ازش بیخبر بودم و یهو سر باز کرد
احساس میکنم یه تیکه از وجودمو تو روستای پ
حقیقت این است که دیگر دلش را ندارم اینجا بنویسم.
من حرف های نگفتنی ام را میاوردم اینجا. غصه های توی دلم را. بغض های توی گلویم را. شادی های یواشکی ام را. نوشتن توی وبلاگ و خواندن کامنت هایش برای من، حکم برگشتن از سفر، ریختن یک لیوان چای دبش در یک ماگ سفید که تویش فیروزه ای باشد، ولو شدن روی کاناپه، دراوردنِ جوراب ها، خاراندنِ جای کش هایشان، دراز کردنِ پاها و سردادنِ یک آخیشِ بلندِ حسابی را داشت. به من توی زندگی خوش نمیگذرد، خودتان احتمالا فهمیده
چند شب پیش، با دختر خالم سوار کشتی صبا (همون اژدهای خودمون) شدم، از ترس تمام مدت چشمام رو بسته بودم و جیغ میزدم و دو دستی دختر خالم رو چسبیده بودم.
فردا شبش، دوباره سوار شدیم. قبل از حرکت، متصدی دستگاه اعلام کرد چون تو این دور،به جز شما دو نفر( من و دخترخالم)، همه پسرن میخوام تند تر از دورای دیگه برم و اگه می ترسید پیاده بشید، بعدشم اومد جلو و گفت خانوم شما دیشب خیلی ترسیدی، اگه میخواید دور بعد سوار بشید.
حقیقتش بهم برخورد و گفتم نه نمی ترسم و میش
آخرین ساعات آخرین کشیک طب اورژانس:۴:۴۰ : آقای هفتاد و چند ساله‌ای با سابقه‌ی تیموما (سرطان) و سابقه‌ی بیست ساله‌ی مشکلات قلبی را آوردند با اپیستاکسی (خونریزی بینی).۴:۴۵ : بیمار ویزیت شد. خونریزی متوقف شده. بیمار استیبل است.۴:۵۵ : بیمار شیرینگ شد. مایع دریافت کرد.۵:۱۰ : بیمار هنگام گذاشتن مش بینی زیر دستم ارست (ایست قلبی تنفسی) کرد. رزیدنت نبود (کجا بود؟ نمی‌دانم.) اتند نبود (کجا بود؟ خواب بود.) چه کسی توی بخش بود؟ فقط من بودم و یک پرستار. شروع کردم
دیروز یکریز نوشته بودم.وقتی کارم تمام شده بود به مرز انزجار و نفرت رسیده بودم جالب انجا بود که کسی مجبورم نکرده بود که بنویسم و امروز یکریز کار خانه کرده بودم .از شستن و تازدن لباس ها و ملحفه ها تا نظافت خانه و اشپزخانه.تمیز کردنی بیهوده که دوباره رنگ چرک و کثافت می گیرد و دوباره باید از نو اغاز کنی و در این تکرار مکرر اخر ادمیزاد از پا در می اید.سقت می شود.دوستم گفته بود"تو چرا انقدر جان می کنی?به خانمی که کارهای خانه ام را انجام می دهد ،می گویم
چندروزی بود که داشت یکنواخت میرفت جلو. به دور از هیچگونه خبر جدید. دوروز هرچي انتظار کشیدم که زنگ بزنه، نزد. دیروز بعدازظهر زنگ زدم به گوشی خاله که با خالم حرف بزنم. یهو محمد جواب داد. قلبم هری ریخت پایین. گفتم سلام خوبی؟ گفت گوشی الان خاله جونت میاد. گفتم یه لحظه صبرکن خب، بذار باهات حرف بزنم، گفت ببخشید من کار دارم، باید برم. قلبم به درد اومد. اونقدر بغضم گرفته بود که نتونستم بیش از یک دقیقه حرف بزنم. از این طرز برخورد کردن
امروز بعد از کلاس آناتومی خوابیده بودم و بیدار نمیشدم! انقدر خسته بودم که دلم میخواست یه روز کامل بخوابم.
تنها چيزی که میتونست منو از خواب بیدار کنه، شنیدن صدای دختر کوچولوی همسایه بود. اومد، کلی بازی کردم باهاش، فیلمشو گرفتم، لاک زدم به دست و پاهاش، آهنگ باز کردم رقصید و . . تا حد امکان سعی میکردم بخورمش^__^ ولی فشار که میومد به بدنش، فرار میکرد:( . هنوزم مزه ش زیر دندونامه:)) . سر تا پاشو بوسیدم و خوردم:) (زیاد اجازه نمیداد متاسفانه).
شبم رفتیم خ
وسط یه جنگ بزرگ بودم .
یه شوالیه بودم.
از همه کوچيک تر به نظر میرسیدم و با دیدن هیکلاشون شمشیر توی دستام میلرزید اما وقتی شانسی بهشون میزدم میدیدم میتونستم
دفاع کنم :|
از این جنگ های 1000 سال پیش بود ! با کلاهخود و زره و شمشیر ! گفتم ! من شوالیه بودم :)
یه جنگ قدیمی تو یه خیابون امروزی ! خیابون محل زندگی قبلیم !!!!!
چند صد هزار نفر ادم توی هم بودن و صدای مزخرف برخورد شمشیرام میومد. تند رفتم سمت راست نه کوچه ای بود نه چيزی یهو رفتم
تو یه اتاق از خیابون.
ات
خواب دیشبم انقدر عجیب بود که ترجیح میدم بنویسمش.
حسابدار یه فست فود بزرگ شده بودم،ماهی سه میلیون حقوق میگرفتم، داشتم از همسرم جدا می شدم(دلیلش رو واقعا نمیدونم ولی همه ی فامیل و خانوادم با کارم موافق بودن!!!!) یه نفر اومد خواستگاریم،۸میلیون حقوق می گرفت(من نمیدونم حقوقشو چرا انقد دقیق یادمه)
اول راضی نبودم،بعد از چند جلسه باهاش آشنا شدم و ازش خوشم اومد، خیلی شوخ طبع بود و هم شهری و هم زبون بودیم.
یه خواهر داشت،باباشم خیلی شوخ بود،مامانشم از ا
بیست و یک آذر اومده بودم که بنویسم:
همونطور که معیارهای فیلم خوب و بد تو ذهن آدم‎های مختلف متفاوته و
از نظر یه نفر هری پاتر چرته و تگزاس قشنگه، معیارهایی که باعث می‌شه
روزتون م یا گند به‌نظر بیاد هم آدم به آدم فرق می‎کنه.
امروز گند بود. از همون لحظه‎ای که چشمامو باز کردم و سوزش چشم ناشی از بی‎خوابی سراغم اومد بگیر تا تهش.
صبح وحشیانه سرد بود و من حوصلۀ هیچ کاری رو نداشتم حتی بستن زیپ
کفشام . درحقیقت همین بی‌حوصلگی و کرختی بود که باعث م
نامزد کرد و وقت حلقه دست کردن و این ادا و اصولا من نبودم.کجا بودم؟
رفته بودم دنبال شوهر، ماشین نداشت و آوردمش خونه مامانم
بهتر که نبودم ، بیشتر شبیه مهمون ب نظر میرسیدم اینطوری !!
از همه شون هم خوشم نمیاد مخصوصا مامانش و داداشش و آبجیش :)))) سر مهریه بدجور ازشون بدم اومد.
شوهر وقت برگشت به خونه گفت دلم میخواد برا تو و دخترمون طلا بخرم گفتم باز دیدی یکی برا زنش طلا خرید جو گیر شدی؟؟؟؟
آخه کسی ک تا حالا برا زنش یه شاخه گل نخریده طلا میاد بخره؟!!:))))
ول
امروز رفتیم مدرسه ،جلسه گذاشته بودن خانم مدیر.
مدیر تو جمع گفت خبر دارم جواب گزینشت اومد.منم گفتم:مگه من رفته بودم!!!!!!یعنی واقعا یه لحظه حس کردم رفتم!آخه تمام همکارا رفته بودن اراک ولی من نه!نرفته گزینشم قبول شد چون تحقیقات به عمل اومده از همسایه ها همش خوب بود:)دمِ خدا گرم،وبعدشش دمِ همسایه ها گرم،جالبِ که شماره یکی رو داده بودم که مدیر مدرسه ست،کلا رک و راست هرچي درموردم میدونستو گفته بود وبهمم زنگ زده بود که من همه چيزو در مورد شما گفتم ،با
دنیا:بلند شد و دستمو گرفت پارچه توی دستم شل شد و همه بدنم بی حس شدیکم ترسیدم که شاید از عصبانیت کارم اینجوری میکنهچسبوندم به دیوار و تمام اجزای صورتم رو انالیز کرد با دقتدستامو به دیوار چسبوندچشماشو کامل بست و نفس عمیقی کشیدرهام:ریه هامو از عطش پر کردم بوی عطری ملایمی که در عین حال شکلاتی بودچشمامو باز کردم و با دو تا قهوه تیره مواجه شدم که یکم ترسیده بودخودمو بهش چسبوندم عین موش شده بود از ترسدستمو روی موهاش کشیدم که گفت-ااقای هادیان لط
نزدیک خونمون که بودم یه ماشین از پشت سرم
خیلییییییییی بوق میزد:\منم گفتم وللش هیچ واکنشی نشون ندم وهمینجور ساده
داشتم راهمو میرفتم یهو ماشین داشت نزدیکتر میشد باخودم گفتم واایییی این
ه ومیخاد منو به الانم براش وقته خوبیه چون هیچکسی توی خیابون نیست
وسر ظهر وهمه هم خوابیدن://
هیچي دیگه اون لحظه توی فکرم هیچ چيزی جز فرار کردن نبود:\\\
منم یه پامو گذاشتم جلو یه پامو گذاشتم عقب مثل این آدما که توی مسابقه های دو هستن هیمونجوری یعنی:\\\\\
فرا
ای کاش همیشه پیشم میموندیای کاش هیچوقت نمی رفتی.
هر دو اینو گفتیم .اون بلند.من تو دلم.
نمی دونم چطوری یاد گرفتی که بغضتو نگه دارینه نه چجوری یاد گرفتی اصلا بغض نکنی چرا هیچوقت نتونستم یاد بگیرم.خیلی لازم داشتم بلد باشم .ولی می  دونی ای کاش میشد از آقای دکتر تشکر کنم که خودشو برای بدرقه ام رسوندچقد خوب بود که بود، برعکس استقبالش ایندفعه ازش ممنونم که اومدکه یادم انداخت هست .وقتی اومد تونستم برم سوار تاکسی شمتا قبل اومدنش پام نمی ک
تصمیم گرفتم بیوگرافیمو بنویسم،البته خلاصه و بیشتر حالات روحیمو بگم:)
این قسمت خاطرات قبل از دبستان:
با اینکه دختر بودم اما بیشترِدوستام پسر بودن و بازی های پسرونه رو به خاله بازی و عروسکام ترجیح میدادم، رییس محله بودم و همه ی پسرای محله چند بار ازم کتک خورده بودن و حسابی ازم حرف شنوی داشتن.
با پسرای محل،مسابقه میذاشتیم که کی میتونه مسافت بیشتری رو با دوچرخه تک چرخ بره و من همیشه برنده بودم،این وسط خیلی میفتادم ولی انقد مغرور بودم که بلند می
امروز داشتم برای ناهار برنج و مرغ درست میکردم منتظر بودم برنجم نرم بشه یکم تا دمش بندازم مرغمم اماده بود و داشتم ادویه میزدم بهش نمک و دارچين . دارچين داشتم با وقت میریختم که رنگ خورشتم تیره نشه یهو زرتی درش باز شد ریخت تو غذام و کنار گاز ://// وای جیغ زدم فقد ینی ما هیچ وقت قوطی ادویه دارچينمون پر نبود ولی امروز پر پر بود کلی دارچين ریخت :/ دیگه یه لحطه گفتم مریم الان وقت جیغ زدن نیس زود نجاتش بده! زیر مرعا رو خاموش کردم که با قل زدن تو اب خورشت حل
چند روز پیش  یه پیامک اومد . [دییینگ!] 
نسخه فعلی اپلیکیشن  اسنپ به زودی غیر فعال میشود
اهمیتی ندادم تا بخوام دوباره برم دانلود کنم ‌و نصب کنم . تا اینکه خودش اومد کفت بیا نصب کن و تا دو سفر تخفیف ۵۰ درصدی بهت بدم
دقیقا واسه امروز دوتا سفر ارزون نیاز داشتم  
خلاصه که امروز ۱۵۰۰۰ تومن صرفه جویی کردم !
+دیشب تصمیم گرفتم اهنگ بازم پاشو a2 رو حفظ کنم !
#مرسی_اسنپ
#تخفیف_۵۰_درصدی
#اسنپ_منتکش
+به وقت یکشنبه ۱۳ مرداد ماه
خودشُ مشتاق نشون داد که دوست داره کارگاه بیاد، همین اشتیاق باعث شد اختصاصی دعوتش کنم.
 جز تنها افرادی بود که از زمان کارگاه بهش گفتم ،یه جوری ۱۰۰ درصد مطمئن بودم که میاد اما ته دلم یه درصد منفی بافی میکرد که نمیاد ،اینبار هم همون ۱ درصد درست بود و نیومد.
سعی کردم از بودن در کارگاه لذت ببرم و خودمُ ناراحت نکنم، چون ناراحتی من هیچي عوض نمیکرد جز اینکه هیچي از مباحث  متوجه نمیشدم  .
جالب بود،  حتی خواهری هم متعجب بود
بگذریم که تا ساعت 5:15 عصر چطوری گذشت و برای بچه‌ها چه بهانه‌هایی آوردم، اوج ماجرا ساعت 5:17 عصر بود، فایل نهایی یه سفارش فوری داشت توی ایمیل آپ‌لود می‌شد که پیام فائلا اومد روی گوشی‌ام. بعد از سلام و احوالپرسی چيزی گفت که اصلاً انتطارش رو نداشتم، نشونه‌ای که از اومدنش ناامید شده بودم، حرفی که توی اون حال واقعاً شوکه‌ام کرد. اول لرزش دستم شدت گرفت و بعد بلافاصله گریه‌ام. 
دوستی داشتم که می‌گفت وقتی برای هم دعا می‌کنید به هم بگید. واسۀ این ح
هی سارا ؛ می بینی چه قدر ازت رد شدم؟! از کجا اومدم کجا؟!از اون جایی که توی زل آفتاب نشسته بودم رو نیمکت حیاط و تو اومدی کنارم و بدون این که خیلی نگام کنی باهام حرف می زدی ؛ می خواستی ببینی چمه. همه چيز هم با سپیده ربط داده بودین به رومینا. البته که ربط داشت ؛ اون روز خیلی همه چيز روی اعصابم بود؛رومینا بیش تر . رومینا یه روز اومد و فرداش دیدم رابطه داره کجا می ره؛بست فرند سیو بود به جانِ شما ؛ نمی دونم چي شد تهش دستاش قرمز شد.خیلی جالبه که اگه همین رو
شاید کمتر کسی زوچلی رو بشناسه درواقع فقط نتیستا می شناسنشون چون یک سری روش برای اصلاح تحلیل لثه ابداع کرده که خیلی خوب جواب میده، چند روز پیشا میخواستم برای اولین بار زوچلی بزنم و از اونجایی که همیشه دیر برای گرفتن اد (دستیار) اقدام می کنم دست تنهاداشتم برش می دادم که استاد مهربونمون گفتن اد نداری؟ گفتم نه و دیدم دستکش پوشیدن و اومدن ایستاده ساکشن رو گرفتن هم خوشحال بودم که کنار هستن و اشکالای کارمو میگن و هم داشتم از خجالت آب می شدم که
تازه5 صبح خوابیدم .غرق خواب بودم که دوباره صدا آهنگ میومد اونم چي آهنگ شاد ایرانیساعت 8 صبح اول نفهمیده بودم چي شده و پوکر بودم که همسایه ها اوکراینین :| چجوری دارن فارسی گوش میدنکه ریست شدم فهمیدم بعله هم خونه جان آهمگ گذاشتهاز اون موقع هم مثل ی خرس وحشی نشستم منتظرم پاچه بگیرم
پارسال بعد از امتحان ارتقا رفتیم شهربازی، خیلی وقت بود نرفته بودم و سوار یک وسیله شدم که اسمشو نمی دونم چي بود ولی وقتی رفتیم اون بالا یادم اومد من ترس از ارتفاع دارم داشتم سکته می کردم و چشمامو بسته بودم و فقط به زهرا می گفتم کی تموم میشه انقدر اومد و رفت تا تموم شد. سال دو رزیدنتی عین همون وسیله بود روزا میومد و می رفت و من کرخت از یه عالمه کار و درس فقط امروز رو انتظار می کشیدم . هفته هایی که بیش از دوتا سمینار داشتیم، اضافه شدن استرس و هی
کل امروز رو (حالا این وسط مسطا یه خورده بیدار بودم ) خواب بودم(هنوز از روز کلی باقی مونده ) 
هم تو خواب حلوای امواتُ خوردم .(بنده خدا زنده ست)
هم خواستگارم زنگ زد گفت جوابش منفیه
چقد تو خواب حرص خوردم خواستگارم جواب منفی داده
 (ولی چقد بده یه پسر خواستگاری دختری بره و بگه نه )
بسم الله الرحمن الرحیمسلام
نور گوشیم و کم کرده بودم تا خاموش نشه و صرفه‌جویی در مصرف باطری حساب بشه. همزمان یه پیام از سیدعاصف عبداهرا اومد. داشتم پیام رو باز می‌کردم اما از شانس بد من گوشیم خاموش شد. بی سیم هم که همرام نداشتم. از طرفی هم اگر بیسیم داشتم، بین مردم نمی‌شد جلب توجه کرد وَ نباید گاف می‌دادم. خیلی ذهنم مشغول شد. چون همزمان درگیر یه پرونده‌ای هم بودیم که باخودم گفتم شاید برای اون باشه.
ادامه مطلب
یکی از پیامدها یا پس‌آمدهای منجیِ بشریت بودن، مظلوم بودن و احساساتی بودنه. 
سال چهارم دبستان، یه هم‌کلاسی داشتم که هم‌سرویسی هم بود. علاوه بر اینکه من جثه‌ی ریزه‌میزه‌ای داشتم، اون هم هیکل درشتی داشت و اختلاف زورمون زیاد بود. ولی ما با هم دوست بودیم. یعنی ذهنیت اون اینطور بود که ما با هم دوست هستیم. البته که من دوستش نداشتم. چون توی سرویس کلاس اولی‌ها و کلاس دومی‌ها رو اذیت می‌کرد. و من از اینکه اون‌ها رو اذیت می‌کرد و بهشون زور می‌گفت
هوالرئوف الرحیم
یه روزایی از خودم خیلی راضیم.
مثل امروز.
روز سوم جدول جوایز بود. روز دوم یه روز کاملا موفق بود که جایزه ش رفتن پیش خاله و مامان جونش بود.
صبحانه رو خوردم و بند و بساط خورشت کرفس رو به خواست رضوان، فراهم کردم و لحظه ی آخر، وقتی گوشت و نعناع و جعفری رو تفت داده بودم و رسما دیگه داشت خورشت کرفس شکل می گرفت، دیدم کرفس ندارم.
بابا پیشم بود ولی به بابا نگفتم. خودم لباس پوشیدم که با فسقلک برم، رضوان هم دلش خواست بیاد و سه تایی رفتیم کرفس
تجربه کالج هامبورگارسالی از اعضای گروهامتحان کالج هامبورگ ۴۰ دقیقه طول میکشه و سطح زبان ب۲ هست.برای ام کورس از ۲ بخش لوکه و سی-تکست تشکیل میشهسطح امتحان همون بین ب۱ و ب۲ هست ولی بودن از دوستانم که تو ایران معلم زبان بودن و در امتحان رد شدن.من سطح زبانم س۱ هوخشوله بود(از آ۱ -س۱تو آلمان خوندم)شخصا برای امتحان Gramma B2 -C1 خوندم،همه Präposition هارو حفظ کردم و کتاب های Aspekte،sicher ب۲ وس۱ کامل خوندم.وقت برای امتحان زیاد بود و می‌شد ۲ ۳ بار چک کرد،اگر بلد نبود
پله ها را یکی یکی اومدم بالا،نزدیک درب خونه بودم که صداش شنیدم،کلید  درآوردم و درُ باز کردم، با چنان ذوقی به مامان گفت :عمه اومد ،با سرعت  نور پرید بغلم،کیفم انداختم روی زمین و محکم بغلش کردم، همش یه روز ندیده بودمش،صدای قلبش میشنیدم، همینطور که دستش دور گردنم بود نشستم روی کاناپه نگاش کردم و پرسیدم:کی اومدی؟ برمی گرده سمت آشپزخونه  واز مامان می پرسه :مادر من کی اومدم؟؟مامان هم در جوابش گفت:۲ ساعتی میشه.
بعد تموم شدن حرف مامان،خودش هم میگه:
از صبح که بیدار شده بودم بعد از کارهای روزمره به دیوار هال تکیه زده و به روبه رو زل زده بودم.یک ساعت در همان حال زمان را به هدر داده بودم.گویی مرده ام و استخوان در بدن ندارم.در ذهنم به دنبال دلیل و رمز این بی حوصلگی بودم.عاقبت به این نتیجه رسیدم که راز در هورمونهاست.سالهاست که من هر وقت به زمان و ساعت بیولوژیک بدن نزدیک می شوم دل از زمین و زمان میبرم.دلم نمی خواهد با احدی حرف بزنم و کسی سکوت دلم را بشکند و سالهاست که کس حرمت این خودخواهی را
بسم الله النور
تسلیت عرض میکنم شهادت حضرت  صدّیقه ی کبری علیها سلام رو
ان شاءالله قبول باشه عزاداری هاتون
و در ادامه:
آقا ما رفتیم تو بحرِ ازدواج
خیلی برام جالب بود
چون به واسطه فاطمه دوستم ، یه دوست خیلی خوب یافتم که واقعا در مسیر درستی منو هدایت کرد
ریحانه، همسر طلبه و بیست و یک سالش بود و از بعد از ازدواجش پوشیه میزد
اولین بار زمانی همو دیدیم که من و فاطمه و یکی دیگه از دوستام رفتیم گار شهدا و خونه ی مامان ریحانه چند قدم با اونجا فاصله د
چند روزه خوابم بهم ریخته و شبا بیدارم و روزا خواب.
هر کاری میکنم نمیتونم درستش کنم.
از دیشب تا الان تو خونه تنهام،ساعت ۲و نیم بود که زله اومد و انقدر ترسیدم لباس پوشیدم و آماده نشستم تا اگه بازم زله اومد فرار کنم.
فشارم افتاد و دست و پام می لرزید، هیچي دیگه،کلا خوابم پرید.
هر کاری کردم حتی نتونستم ۵ دقیقه بخوابم، همش می ترسیدم بخوابم و زله بیاد.
حالا من موندم و چشمای پف کرده از خواب و آزمونی که ساعت ۸ شروع میشه:(
۷ و نیم باید از خونه حرکت کن
دانلود آهنگ جدید احمد سلو سلطان قلبم
Download New Music Ahmad Solo – Soltan Ghalbam
پخش بزودی – دمو آهنگ اضافه شد

احمد سلو سلطان قلبم

متن آهنگ سلطان قلبم از احمد سلو
 
شدی سلطان قلبم تو این شبهای سردم
شده روزی هزار بار میخوام دورت بگردم
بزار دورت بگردم برم که برنگردم
نیاد روزی ببینم که بی تو سرده دستم
پخش کامل این موزیک زیبا بزودی از لینک بالا برای دانلود به لینک بالا مراجعه کنید
دیدین چطور کلی از زمستون گذشت،چطور این ترم تموم شد،دی که رفت یادم اومد چطور خودمو از کتاب خوندن عقب کشیده بودم،جز کتابای درسی دست به هیچ کتابی نزدم و راستش زیاد به خودم بابت امتحانا سختی ندادم هنوز نتیجه ی تنبلیام نیومده و نمیدونم چه کردم من هنوز امیددارم که اتفاق خوبی قراره بیوفته اما از تایمش اطلاعی ندارم،خیلی کارا انجام دادم،از دیدن ح.ه و آشنایی با م.آ و و ونوشتمشون ازم رمز نخواین من خجالت میکشم.
به زودی قراره استارت یه کتاب رو بزنم که حس
قبل از هرچيز باید بگم دلیل اینکه یه مدتی هس وبلاگ بروز نمیشه تقصیر خانم بنده هست! چراشو هم نپرسید که نمیدونم! دیییییییی D:بگذریم.هفته قبل خدا قسمت کرد [ و خدا قسمتتون کنه] با خانواده همسر عازم مشهد شدیم؛ این سری برخلاف دفعات قبل، پیامکِ "نایب ایاره ایم" رو به رفیقام ندادم؛ چون هفته قبلش هم مشهد بودم و اینکارو کرده بودم! و توی عید هم بازم اومده بودم و اینکارو کرده بودم! و توی بهمن هم اومده بودم و اینکارو کرده بودم! و توی
ادامه مطلب
اومدم بنویسم وضع هیچي عوض نشده
بنویسم هر روز بدتر از دیروز
به خودم دقت کردم،تاحالا به درجه از پوچي رسیده بودم؟!اینقدر اروم و خالی!
خیلی تلاش کردم "Letter to a Child Never Born"بخونم؛
بارها بارها توی اتوبوس،راهرو های شلوغ،وقت های اضافه ی کلاسام و روی کاناپه موقعیت خوندش پیش اومد و فقط جلدش رو لمس کردم و یکم کاغذش بوییدم چند صفحه خوندم و باز بستمش.دوستش دارم،فکرهم میکنم بشه خیلی دوستش داشت اما زمان دوست داشتنش الان نیست.
دیروز عصر یک عالم راه رفتم بیشتر ا
خب بعد از مدتهای طولانی اومدم که چند خطی بنویسم. توی این مدت اتفاقات ریز و درشت زیاد بوده ولی خیلی خاص نبودن که الان به ذهنم مونده باشه. هرچند با این حافظه‌ی قوی اگر خاص هم بوده باشه من الان چيزی یادم نیست. از آریان بخوام بگم که الان یک سال و نیمه هست و شیطنت های خاص خودش رو داره. گاهی واقعا آدم رو ازپا پا درمیاره. ولی بیشترین چيزی که در مورد آریان منو حرص میده و خیلی عصبی میکنه غذا نخوردنشه. گاهی دو روز میگذره اما بچه به اندازه یک وعده هم غذا نخو
پریروز داشتم میرفتم خونهروز 2شنبه بود و واسه نفس پیراشكی گرفته بودم كه سمیر بهم زنگ زد كجایی؟ فقط خودتو برسون كه نفس افتاده.نفهیمدم چجوری رفتم،بدنم نمیكشید اما رسیدم.رفتیم بیمارستان علی اصغر،امكانات نداشتن و گفتن برین بیمارستان رسول اكرم شهرآراحتی ویزیت نكردن.یكی نگاه نكرد هیچترافیك بود و نفس بیحال بود و نا نداشت و حرف به زور میزد و هی میفتاد.سخت بود.سخت بود ، تمام بدنم درد داشت،جوونی نداشتم.دوست داشتم همونجا بمیرم.نایی توی ب
دغدغه ای که این روزها ذهنمو مشغول کرده اینه که 
من هیچ وقت از زندگیم راضی نیستم . شاید میشه گفت روزهای رو گذروندم که ارزوی 
یه سری چيزهای رو داشتم و سالیانی گذشت و بهشون هم رسیدم ولی !!
تا چندین سال پیش یه ارزوی بزرگ داشتم .وقتی هر چيزی رو بدست می اوردم غیر
از اون ارزوی بزرگ برام خوشحالی نداشت چون فکر می کردم من فقط با رسیدن به 
ارزوی قلبیمه که خوشحال میشم
سالها گذشت و من بالاخره به ارزوی قلبیم رسیدم چند ماه اول خوشحال بودم ولی باز .
دوباره
همیشه گفتم کسی که توی عربی صرف فعل رو درست یاد بگیره برای یادگیری باقی‌اش مشکل چندانی نداره. دوران راهنمایی معلمی داشتیم که از یه جدول برای آموزش افعال استفاده می‌کرد و خیلی هم شیوۀ مؤثری بود به‌نظرم. یادمه خیلی تمرین می‌داد رو اون جدول و منم تقریباً همه‌اش رو انجام می‌دادم. کلاً عربی‌ام خوب بود، یعنی دو سال اول رو که 20 گرفته بودم و به‌نظرم یکی از ساده‌ترین درس‌ها بود که به‌هیچ‌وجه نمی‌شد با 20 گرفتن ازش ژست گرفت. شاد یکی از دلایلش این
من به لگو می‌گفتم "خانه‌سازی"! یعنی تموم همسن‌هام و حتی غیر همسن‌هام هم همینو می‌گفتن! و البته خواهند گفت.
می‌خوام بگم یاد بچگیام افتادم که یه خونه درب و داغون درست می‌کردم و از خراب کردنش لذت می‌بردم. الان هم فک می‌کنم بچه‌م. این وبلاگ هم حکم همون خونه‌سازی رو داره نسبتاً واسم. یه نوع خالی کردن خشمه فک کنم. شاید هم نه.
____
پس اگه فردا وبلاگ رو باز کردی و آزاد رو ندیدی، فحش رو نکش بهش، دوباره خونه رو می‌سازه، یحتمل دوباره هم خرابش می‌کنه
بعد ازظهر بود، علی یهو قاطی کرد، قاطی کردنش نشونه ی اینه که یا گشنشه، یا خوابش میاد، یا هردو (یعنی خوابش میاد ولی از گشنگی خوابش نمیبره، که دراینصورت دیگه هفت تیر کش میشه!)
رفتم کنار اجاق گاز که براش غذا بکشم، یهو حس کردم یه سوزن رفت تو انگشت بغلی شست پام.
ولی دیدم انگار سوزشش بیش از یه سوزن معمولیه، زیر پامو نگاه کردم دیدم یه زنبور انگار زیر چرخ کامیون هیجده چرخ له شده و داره دست و پا میزنه و أشهدشو میخونه!
زنبوره رو کشتم و انگشت پامو تو دست گر
با سلام
طبق قولی که قبلا داده بودم در این پست میخام آموزش مصور و کامل سامانه مبصا رو برای دانلود و استفاده شما عزیزان قرار بدهم.
این فایل تاکنون در هیچ سایتی قرار داده نشده است و وبلاگ فرامتره مفتخر است برای اولین بار نسبت به قرار دادن آن اقدام می نماید.
جهت دانلود به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

ادامه مطلب
نمیدونم کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین رو خوندین یا نه؟ من بارها و بارها از این طرف و اون طرف اسمشو شنیده بودمتوی کتاب فروشی ها دیده بودمش ولی هیچ وقت راغب نبودم برم سمت این کتاب!! اصنم نمیدونستم این کتاب راجع به چي هست و همینطوری احساس میکردم کتاب جذابی نیست!! خلاصه حدود سه هفته پیش که رفته بودم توی یه کتاب فروشی قدم میزدم برای خودم و قصد خرید کتاب هم نداشتم، چشمم خورد به این کتاب! قیمتش هم خب کم نبود.کتابو باز کردممقدمشو خوندم به نظر جال
خب سریع امروز رو خلاصه کنم بخابم که بسی دیر است صبح زود باید برم دنبال بیمه و ایناوقایع صبح تا ظهر رو نوشتمبعد خابیدم پاشدم قرار بود ک برم باشگاه ک داداشم گفت بریم باغ رفتیم و کلی کیف نمودم باد خنک میومد و غروب و سکوتیه مرغم همسایه مون داده بود به ما تو حیاط بود کلی ذوق کردم و باهاش عکس گرفتمبعدم یه جوجه تیغی پیدا کردیم خیلی بزرگ و باحال بود شبیه بوته خار بودتمرین فتوشاپ امروز اصلا نکردمجواب مسابقه آقای دوست افتاد فردافقط خوشحالم ک نامه م اوم
ورزش رو دوباره شروع کردم و امروز جلسه‌ی دومم بود. وقتی داشتم می‌دویدم یکی از ورزشکارهایی که دوره‌های پیش اکثرا می‌دیدمش اومد کنارم و پرسید خودتی؟! گفتم آره. گفت باور نمی‌کنم.! :)) 
خب اون موقع من هر روز 3 ساعت توی سالن بودم و با رژیم کم‌کالری و ورزش تونسته بودم 13 کیلو کم کنم. ولی برام کافی نبود. هنوز وقتی توی آینه به خودم نگاه می‌کردم راضی نبودم و انتظار داشتم شبیه عکس روی مجله‌ها، شاهد یه بدن پرفکت باشم. من توی دوره‌ی کوتاهی وزن کم کردم و ش
صبح اینقدر اضطراب گرفته بودم که گریه میکردم میگفتم من مهاجرت که سهله اصلن کنکورم نمیخوام بدم من میخوام برم دانشگاه آزاد بی کنکور واحد کیش و خب تمام این داستان برا این بود که از درسای تعیین سطح هیچي نفهمیده بودم و نمیخواستم برم امتحان بدم
و خب در حالی که والدینم مسئولیت پاک کردن اشکای طرفین صورت منو متقبل شده بودند مدام این نکته را متذکر میشدند که این امتحان زندگیتو بهم نمیریزه برو امتحانو بده اصلن سفید بده صفر بده ولی حداقل دستت بیاد کجای ک
دیروز ظهر، دخترعمه ی نازم به دنیا اومد و من عکسش رو استوری و پروفایل واتساپم گذاشتم. 
حالا از صبح دارم با حجم پیام هایی روبرو میشم که بد برداشت کردن
شیطونِ درونم میگه سرکار بذارمشون بگم دختر خودمه
+دوست مامانم فکر کنم اشتباهی شماره ی من رو به اسم مامانم سیو کرده، صبح پیام داده تبریک میگم نوه دار شدی
من:|||
به همسرم میگم چقدر توقعات بالا رفته، دیگه منتظر بچه ی من نیستن، منتظر نوه ی منن
+بقیه هم دارن بچه دار شدنم رو تبریک میگن، خلاصه که انگار مادر
بعضی از آدمها مثل زالو اند تا خونت نمکن ولکنت نیستن.
فقط زالو درمانی نکرده بودم که اونم امروز انجام دادم.خیلی وحشتناک بود.اصلا نگاشون نکردم نمیدونم چي شکلی بودن و چه شکلی شدن چون اگه نگاه میکردم اجازه نمیدادم دوتاشون روی شقیقه هام خون بخورن.یکی بهم گفته بود بزاق دهن زالو باعث باز شدن عروق مغز میشه .اینو من پارسال به مامانم گفته بودم این دیگه تو ذهنش بود.دیروزهم یکی از فامیلهاش اومد گفت پسرم میگرن داره اونم زالو درمانی کرده.دیگه وقتی من امروز
امروز بالاخره بعد یک ماه رفتم مطب استاد!آخراش بود که یه خانم و آقایی اومدن و شرح حال گرفتم و منتظر بودم استاد بیاد! خانمه بعد کلی خوش صحبتی پرسید دانشجویی؟ سال چندی!؟ قصد نداری از ایران بری؟!
گفتم سال پنج و چرا اتفاقا قصد دارم! داشتم با خودم میگفتم "کی قصد نداره آخه تو این اوضاع" که یهویی گفت شمارتو به من بده.! ما یکی از آشناهامون تازه از امریکا اومده! سیتیزنه و استاد دانشگاه! دنبال یه دانشجوی پزشکی میگرده (عَجَب!) که باهم برن! قسمت بود شمارو دید
خبر کوتاه و سوزاننده بود، تنها پروگرمی که تو اون آزمایشگاه اسکولارشیپ نداره همونی بود که من واسه‌ش اپلای کردم و پذیرش گرفتم. کاش تا مطمئن نشده بودم به پدرم نگفته بودم، امید واهی دادم. یا کاش درست و حسابی توضیحات همه‌ی پروگرم‌ها رو خونده‌بودم. و بزرگترین کاش: کاش دوران کارشناسی مثل آدمیزاد درس خونده‌بودم.
به طور خلاصه الان مغزم در حال ه!
14:30 - می‌دونید چي بیشتر از همه ذهنم رو آزار می‌ده؟ تو ذهنم محاسبه می‌کنم الان 25 ساله هستم، اگه ا
انرژی و وقت، احساسات و راحتیِ زیادی خرج شد تا عمیقا فهمیدم ذهن دغدغه مند، چجور ذهنیه. درگیری با حجم زیادی از مشکلات طبقی بندی نشده که براشون راه حلی نداشتم و این در و اون در می زدم تا بفهمم و یه قدم برم جلو، مواجه با عریان ترین شیرینی که دیده بودم، احساسِ نقطه ضعف هام و سرزنش های بی شماری که شیرین واقعی رو هرچه بیشتر از ایده آل ها دور می کرد، اومدن این راه درازِ زجر آور و خسته کننده، در جا زدن در مسیر گذر،رفتن و برگشتن ها، چيز هایی که هنوز گوشه ا
سه ساعت و نیم وقت گذاشته بودم بعداز 8 ماه دوباره قلم مو دستم گرفته بودم تا رنگ و روغن کار کنم! نتیجه اونقدر ذوق زدم کرده بود که بردم نشون داداشم بدم! لعنتی یجوری نظر منفیشو گفت دوست داشتم به هفت روش سامورایی تکه تکه ش کنم :/// و اونقدر واکنش بدی نشون دادم که خودم هنوز انگشت بر دهان موندم که آیا اون من بودم که اون صدا رو با دهنش در آورد؟!!!!!!! :////////////
 
نتیجه اینکه جونتونو نگیرید دستتون بیاید از من انتقاد کنید!!!
روم نمیشه از اتاق برم بیرون :////
با سلام
گفتم که دبیر فیزیک داشتیم و از روی جزوه قرمز رنگش درس میداد و ما فقط مینوشتیم. نحوه درس دادنش اینطوری بود که میگفت تا من نگفتم کسی ننویسه بعد که تابلو رو با گچ پر میکرد میگفت بنویسید بعدش سریع هم میخواست پاک کنه و کلا ما بیشتر فکر این بودیم که بنویسیم تا عقب نمونیم و دیگه وقت سوال پرسیدن و یاد گرفتن نداشتیم. یه روز اومد تو کلاس و گفت دیشب خانمم گفته این مسله رو خراب حل کردی و اومد باز حلش کرد. یکی از بچه ها گفت تو هیچي بلد نیستی و بعد دعوا
امشب ددلاین آخرین پروژه‌ی این ترمه و فردا قراره برم دانشگاه که استاد منو ذبح کنه به دلیل غیبت طولانی و بی‌خبرم. البته که استاد خیلی مهربون‌تر از این حرفاس، ولی خودم نسبت به این که این چند روز نرفتم دانشگاه اصلا حس خوبی ندارم.
پروژه‌هه این جوریه که تقریبا ۶ سری داده به ما دادن(مربوط به تمرین‌های طی ترم) بعد الان گفتن برای یکی از داده‌ها یه مدل مناسب پیشنهاد بدید و استدلال کنید چرا مناسبه و نتیجه رو هم تحلیل کنید و با تمرینی که قبلا انجام دا
اگه امروز آخرین روز عمرت باشه چکار میکنی؟.

این رو ساعت 8 شب بعد از پیام صوتی 3 دقیقه ای که همینجوری از هرجا حرف زده بود ازم پرسید. 

مثل هر روز امروزم دیر رسیدم و بازم دیدم که این پسره مثل هر روز اون گوشه ی راهرو نشسته و داره به شاگردش آلمانی یاد میده. دیدم که نگاهش دنبالم کرد اما مثل هر روز یادم رفت!
بعد از کلاس مثل همیشه اومدم بیرون منتها تو حیاط جا نبود بنابر این نشستم تو راهرو با یک عدد تیتاپ و دنت. تو دنیای خودم غرق بودم. و هزاران کاری که باید
از مقصد اول سوار تاکسی شدم که برم دانشگاه. صندلی جلو یه پسر نشسته بود. سمت راستم یه دختر و من وسط افتادم و یه پسر به عنوان آخرین نفر سمت چپم سوار شد که بره دانشگاه دولتی. قبل از نشستن، کیفش رو گذاشت بینمون که یه وقت به من نخوره و خیلی از این کارش خوشم اومد.
ماشین حرکت کرد و دو دقیقه که گذشت و از سر نبش به وسطای کوچه رسیدیم یهو پسر آشفته گفت آقا من پیاده میشم. اولش ترسیدم گفتم شاید از اینکه من کنارش بودم راحت نبوده یا هرچي. بعدش یه هزاری مچاله و چسب
جمعه صبح که از خواب بیدار شدم گلوم میسوخت و یکم متورم شده بود. طبق روال همیشه که با خوردن آب گرم و لیمو خود بخود خوب میشدم، خیلی گلو درد رو جدی نگرفتم . شنبه وقتی از سرکار رفتم خونه‌ی مامانم، خیلی بی حال بودم و علایم سرماخوردگی داشت خودش رو نشون میداد. تا عصر یکم استراحت کردم اما بی فایده بود برای همین به پرویز زنگ زدم که بیاد با هم بریم دکتر. دکتر هم گفت بله آنفولانزا گرفتی و دوتا آمپول نوشت با یه سری داروی سرماخوردگی و یک روز استراحت کامل. برا
#پارت_20
#متغیر
ماقراره کل روزو باهم باشیم و آیا قراره که کل روز اینقدر کسل کننده باشه؟؟؟!
بی تفاوت،به کارش ادامه داد. عصبی چاقو رها کردم
 +ای بابا. 
ترسیده برگشت سمتم دلم میخواست خفش کنم انگار عقده کرده بودم و باکارهای این درحال فوران کردن بود
-هیسس اروم باش دختر من فوقش تا فردا اینجا باشم.
+چي!!؟
-قانون همینه 
آهی کشید و ادامه داد باآمدن خدمتکار جدید اون قبلی میره دیگه.
 +یعیعنی من داخل این خونه که اندازه یک شهر هست تنها میشم؟! 
با سر حرفمو تا
چند وقتیست درگیر انتقال پرونده و درگیر بعضی بچه بازی های فرمانده پایگاه شدم
به اسم تربیت من میخوام برم جایی که می دونم تربیتش یعنی هر کدوم از بچه هاش یه حوزه بدی بهشون بهتر از خیلی فرمانده حوزه ها کار می کنن البته بعضا فرمانده حوزه ای سراغ دارم که تا ساعت 2 شب توی حوزه کار می کنه و خونه نمیره ولی زنگ میزنه زن و بچش میان دم در حوزه یکساعت باهم شام می خورن و دوباره کار !
فرمانده حوزه ای رو هم میشناسم که ساعت 2 شب بهش خبر دادن بسیجیت رو فلان جا توی گ
مامان میخواست بره گوشی بخره الانم بابا مریض شده و مجبوره ک بره عمل کنه مامان گفت فعلا گوشی نمیخرم و منم یهو داغ کردم و ی حرفی زدم بابا خیلی ناراحت شد خیلی رفت بیرون از خونه و ی ساعت نیومد بعدشم ک اومد بامنو ابجی صحبت نمیکرد نمیخواستم اونطوری بگم یهو از دهنم اومد بیرون دست خودم نبود خیلی ناراحت شدم و پشیمونهمین الان ک مامام و ابجی رفتن بیرون رفتم بابا رو بغل کردم و بوسیدمش ازش معذرت خواهی کردم و گریه کردم منو بوسید و بهش گفتم اشتی کردی باهم
خیلی وقته ننوشتم!
* امروز وقتی داشتم‌ همینطور استوی‌های فالویینگام رو می‌دیدم، تو یه استوری پرسیده بود که دوست داشتین چه شغلی داشته باشین و چه کاری انجام بدین؟ بدون در نظر گرفتن شرایط اقتصادیش و پولشو غیره
* خب من اولین چيزی که به ذهنم اومد، نویسندگی بود! و یادم اومد که چقد وقته که زیاد ننوشتم!
* دلم نوشتن دوباره رو خواست و اولین جایی که تو ذهنم برای نوشتن پیدا کردم اینجا بود:)
چقدر قبلا راحت و بدون دغدغه و پر از شور و شوق تو وبلاگم مینوشتم ت
با مجی رفته بودم یزد. اون برای پروژه‌ش توی دانشگاه چندساعتی کار داشت و منم برای خودم تاب خورده بودم. مسیر رفت رو من رانندگی کرده بودم و مسیر برگشت رو، روی صندلی عقب خوابیده بودم. مجی گفته بود که داریم می‌رسیم به شهر. ببرمت خونه‌ی خودتون یا میای خونه‌ی ما؟ من خیلی خواب بودم، بهش جواب نداده بودم. بعد دیدم یه جا ایستاد و با یه نفر شروع کرد به حرف زدن. یه پیرمرد بود که آدرس می‌خواست. من هنوز زیر ملافه خواب بودم. از صدای در فهمیدم که پیرمرد سوار م
حیفم اومد از دیروز نگم :)
دیروز که اخرین روز هفته ی پیش بود منم باید اون برنامه هایی که تو دو پست قبل گفته بودمو اجرا میکردم تصمیم گرفتم صب پاشم برم توچال!
5 از خواب بیدار شدم و با همراهی فاطمه راهی توچال شدم!
اقا ما رفتیم حرکت کردیم و اینا رفتیم و رفتیم.هوا بسی گرم بود!منم کلاه نداشتم افتاب داشت مغز کله ی بنده رو میخورد!
در سه روز گذشته ی دیروز که کلا در خوابگا سکنا گزیده بودم و تنها تفریح و مسافت زیادی که طی نموده تا دس به اب بود ، دچار چشم درد شد
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب