نتایج پست ها برای عبارت :

کارشون گیر میفته

حالم کمی گرفته، خشم دارم از عین و چس کلاس‌هاش. چیا هربار و هربار میشینه واسه ما کلاس میذاره و باید بشینم و تماشا کنم و گوش بدم. امیدوارم کارشون درست نشه هیچ‌وقت حالا یا برن یا بمونن دیگه فرقی برام نداره.
حالم کمی گرفته، خواب س رو دیدم که باهاش در رابطه‌ام و دوسم داره ولی بهم خیانت می‌کنه و من رنج می‌برم و سکوت می‌کنم. خواب ش رو دیدم و مادرجون و گربه.
حالم کمی گرفته ولی باید امروز هرجور شده کار پایان‌نامه‌ام رو تموم کنم.
حالم کمی که چه عرض کن
دقیقا چرا بلاگ اسکای اینکارو کرد؟ تغییر قالبهای وبلاگش رو میگم نه واقعاچرا؟؟ همه وبلاگا شبیه هم شدهیه تیکه اون بالا فقط متفاوته :اا یه دلیل رفتنم همین بود:ا از وبلاگ خودم بدم اومد :اااالبته تلاشی هم برای عوض کردن قالبش نکردم باید برم ببینم میشه یا نه+بازهم تنها در خانه :)+نمیشد یه طناب اینحا بود دستمو میگرفتم بهش منو میبرد بالا! البته فشار زیادی رو باید تحمل کرد من که ورزشکار نیستم :)) امان از محمد زارع زد همه فانتزی های ورزشی منو نابود کرد+
ما که مدرسه میرفتیم برخی از همکلاسی هامون هر مطلبی که احتیاج داشتن میرفتن کافی نت نزدیک مدرسه یه آقایی بود بهش میگفتن مثلا 200 تومن تحقیق میخام! البته این کارشون نه اون موقع برام قابل هضم بود نه الان؛ با خودم میگفتم آدم خودش جستجو کنه تو سایتا نه اینکه کس دیگه براش جستجو کنه. هرچند که معلما کلا مخالف اینترنت بودن نمیدونم چرا!!! مثلا یه بچه دبستانی از کجا میدونه که ارتفاع دماوند تو کدوم کتاب نوشته شده؛ خب معلومه که اینترنت خیلی راحت تر و بهتر ب
درد جزئی از زندگیم شده. 
خدااااااااااا تحملم داره تموم میشه.
به معنای واقعی تمام تنم درد میکنه. 
خدایا بخاطر اون روزهایی که درد نداشتم و یادم رفت شکرت و بجا بیارم هزاران بار شکر
اگه همزمان کلیه و سر و دل و روده ومعده مفصل و چشم و قلبتون 
درد نمیکنه از ته دلتون خداروشکر کنید
همه اینها عوارض یه درد کوفتیِ!!! همه با هم حمله میکنن!!!
دارم کم کم، کم میارم. 
چیزی نمونده یه سال بشه.
صبح نوشت:
یکم از اون دردها رفتن پی کارشون الان. 
دلم میخواد به خود
گاهی هوا یه جوریه که انگار بهاره و همون لحظه به هزار دلیل نامعلوم غمگینی تلنبار شنیدن یک واقعیت شرم اور حتی به شوخی، مهمونی های ناخوانده و عقب ماندن از برنامه، جا ماندن گوشی همسر جان و رفتنش به ماموریت، به صدا دراومدن زنگ خانه و باز هم عقب ماندن، دلتنگی برای همسر، دلتنگی برای یک دل سیر بازی با بچه ها،  دلتنگی برای یه دل سیر حرف زدن با رفیق جانم، بهانه ها و تزهای من دراوردی مهد بچه ها و چه و چه و چه جمع میشوند که من همه اشان را با تفت دادن زرشک ت
دانلود آهنگ از این آدما دورم کن مسعود صادقلو
masoud sadeghloo - az in adama dooram kon
 
از این آدما دورم کن بدو خوب نداره خستم
اونا که دست مردونه دادن فهمیدیم چقدر پستن
از این آدما دورم کن نمیخوام هیشکیو اصلا
تا وقتی کارشون گيره همشون دورمون هستن
این روزا تشنه ی یکم مردونگیم اما که حیف نیست
لااقل تو بام بمون نزار بشه چشمای من خیس
 
برای دانلود به ادامه مطلب برویددانلود آهنگ
سلام
من نمیفهمم مشکل کار کجاست واقعا؟، ببینید دوستان اصلا بحث دوستی و آشنایی و ازدواج و دوست اجتماعی و این حرف ها توی سوالم مطرح نیست. بحث کاری و اجتماعیه.
هر وقت با پسری مراوده طولانی مدت دارم (منظورم مراودات شخصی و دوستی اجتماعی و مسائل اینجوری نیست. توی خط بالا هم گفتم خدمت تون)، مثلا توی دانشگاه یا مثلا توی محیط کار یا مثلا وقتی با یه آقایی مشترکا و اجبارا مقاله دو نفری بهمون میده، استاد توی یه همچین شرایطی همه اون آقایون معمولا از اول کار
میگم من اگر برم حرم یک وقت بد نباشد نمی تونم از این مدل عکسا که تصویر گوشی در جوار حرم هست منتشر کنم ؟؟
اسکرین شات بگيرم قبوله؟؟
داشتم فکر میکردم اصلا یک روز مختص الوبلاگیون  برم حرم بعد داشتم تو ذهنم لیست میگرفتم اسم ها رو با حداکثر یک جمله:
رفیق جان راهشو پیدا کنه و نور خدا بتابه به زندگیش ، چند موردی که دلش میخواهد بهشون برسه
سرور جان آرامش گمشده اش رو پیدا کنه❤️
آلا خانوم سلامت و تندرست باشه و دوباره مستحکم باشم.
برادر معز (بقیه اش یادم ن
روز گذشته اشتباهات زیادی کردم!
یکی از دوستانی که پسر همسن پسر من داشت، آرایشگاه تخصصی کودکانی رو بهم معرفی کرد تا پسرها رو ببریم.
من تصور میکردم که ایشون زیاد در اینترنت هست و مزون ها و آرایشگاه‌ها رو زیاد فالو می‌کنه و درنهایت این گزینه پسندش بوده. با خودم گفتم چه بهتر که برنا با دوستش به آرایشگاه بره.
قبل ورود به آرایشگاه متوجه شدم دوستم قبل‌تر به اینجا اومده بوده و در نتیجه دلم قرص شد که پس کارشون رو هم دیده و فضاش هم مناسبه که بازهم اومده
آدم یاد جوونی هاش ميفته
یاد جنب و جوش
بی انتهاش و خستگی شدید بعد اون یاد خوابیدن سر موقع و بیدار شدن سر وقت
یاد اینکه همیشه آرزو داشتم یه بار بیدار باشم و صبح شدن آسمان رو ببینم :)
اما نمیشد. کاش همیشه اینطور بمونه و صبح شدن رو ندونم چطوریه تا مدت ها

یاد بی خیال بودن 
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: بر شما باد حفظ آرامش و وقار؛ بر شما باد آرام راه رفتن با جنازه هایتان.
صبح رفتیم تشییع جنازه یکی
پیرمرد بود داشتم به رفتن تو این موقعیت ها فکر میکردم که برای خودم نسبت به زمان های نوجوانی بیشتر شده نمیدونم هم انتظار ها هست که باشیم  هم اینکه خودم اگه از طرف ما هم چند نفر برن اگه برسم باز خودم حضور پیدا میکنم دلایلش متعدده اما یکیش که مهمه برام به خاطر بستگان درجه یک فوت شده هست که فکر میکنم  نباید احساس غم و اندو
دوباره اشتباه کردم.اشتباه پشت اشتباه.از سر تعارف بود یا از سر دوستداشتن؟ولی واقعا دوستش داشتم.با تموم دور بودنش با تموم نداشتنش با تموم دیر به دیر جواب دادنش و یا اینکه اصلا خودش رو پیله کردن و بعد گفتن که سرم شلوغه نمیتونم یا دیر میشه یا هر چیزیچقدر شبها به زور بیدار موندن و قطره تو چشام کردم که بیدار بمونم تا بیاد وقتی می اومد که من نبودم و فرط خستگی خوابم برده بود.اصلا دوستداشتن آدمها این ارزش رو داره که تمام از وجود خودت بزنی و تمام وجود
یه سری آدمها،
پیر درون دارن.
یعنی از یه سنی به بعد، احتمالا از مثلا 20 سالگی به بعد، یهو پیر میشن، و پیر میمونن.
بالغ ترن، آینده نگرترن، سنگینن. معمولا باوقارتر به نظر میرسن.
جدی تر میشن.
این ادمها مغرورتر میشن، یه دنده تر، گاهی خودخواه تر، عصبی تر.
در اصل چیزایی که میگن خیلی وقتا درسته.
ولی لحنشون بده و بقیه ازشون فراری میشن.
چون فکر میکنن کارشون درسته و باتجربه ن، پس باید هم مثل ادمای باتجربه و پیر و فرتوت کم حرف باشن هم اینکه خب اتومانیک بقیه ا
هیچی نمیدونم.
توی یه قطارم
از پنجره بیرونو نگاه میکنم
هوا تاریکه
همه چیز مدام عوض میشه
نمیدونم چیکار باید کرد.
هر از چند گاهی یه حرفی ، یه نوشته ای یه جایی میبینم، یادم ميفته که سوار قطارم اصلا.
کس دیگه ای راه میبرتش.
ریل یه ور دیگه میره.
کاش میفهمیدیم خدا چقدر دوسمون داره :)
سه ماه بود موهامو رنگ نکرده بودم سفید ها سلام و علیک میکردن و به جز ریشه بقیه قسمتها دو یا سه رنگ شده بود اما خوشحال بودم تصمیم داشتم یه کم که بلند تر بشه کوتاه کوتاهش کنم تا رنگ ها بره.
اما مجبور شدم همین امروز رنگ کنم .هر وقت موهامو رنگ میکنم حالم از خودم بهم میخوره.
یادم ميفته که نمیتونم در مقابل پیری و مرگ مقاومت کنم.
اینکه پوست صورتم به زودی چروک میشه و همه چیز از بین میره.
با خوشحالی زنگ زده میگه شنیدی هواپیما سقوط کرده؟ میگم آره بیچاره ها، دلم کباب شده واسشون:(
میخنده میگه سه نفرشون همشهری منن، دقت کردی همشهریام همه جا هستن هر اتفاقی ميفته از همشهریای منم اونجان:/
+واقعا این حجم از حماقت رو نمیتونم درک کنم:/
+ چی میشه که الکی به شهر یا کشور یا هر چیز مزخرف دیگه ای که تو انتخابش نقش نداشتیم افتخار می کنیم؟!
+ واقعا خوشحالم که همشهریه این آدم که هیچ، حتی هم استانیش هم نیستم:)
* جدا عصبانیم:|
قوی شو و قوی شدن چند بخشه! یکی از نظر تحصیل و کاره و دیگری از نظر شخصیته! ما همه مسئولیم که خودمون عرضه ی جمع و جور کردن و سر و سامون دادن زندگی خودمون رو داشته باشیم. از طرف دیگه مسئولیم که بزرگ بشیم! از نظر اخلاقی روحی و شخصیتی.
۱. قوی شدن تو درس و کار تبعات قوی شدن از نظر اقتصادی و مالی داره. در عین حالی که آدم با معلومات تر و با دانش تری می شی موقعیت های شغلی و جایگاهی بهتری خواهی داشت.
۲. قوی شدن از نظر فکری و شخصیتی: چند تا بخش داره که باید روشون
قضیه تلفنه!
چند جا خوندم که کسانی هستند (شبیه من) که از صحبت تلفنی فراری‌ان. میگن اسمش فوبیای زنگ تلفنه. من فوبیای سوسک دارم و میدونم که فوبیا یعنی وحشت، تنگی نفس، خشکی دهن، تپش قلب، افت قند خون و احتمالا خواب آشفته، پس بعید میدونم که همهٔ آدمایی که پیام نوشتاری یا پیغام صوتی رو به صحبت لایو تلفنی ترجیح میدن، فوبیا داشته باشن! 
خیلیا بیشتر ری‌اکشن‌شون به حرف‌هایی که میشنون تو میمیک صورت و زبان بدنشونه و تلفن مجبورشون میکنه به جمله ساختن‌ه
طبق اطلاعات (درست یا غلط) من، توی کشور کره تمام اداره ها و فروشگاه ها و حتی مغازه های کوچیک خیلی خیلی مشتری محور (مشتری مدار؟ مشتری دوست؟! اصطلاحش چی میشه؟!) هستن، یعنی اگه خطایی از یه ارباب رجوع سر بزنه و این وسط یه سیلی هم بزنه تو گوش کارمنده، اون کارمند بدبخت باید عذرخواهی کنه! شاید این ت اونا بخاطر اینه که میدونن درآمدی که دارن از صدقه سری مشتری هاس، ولی خب این نکته رو در نظر نگرفتن که اگه کارمندی اونجا نباشه کی میخواد به مشتری خدمات بده
4خرداد 98هر روز توی زندگیم اتفاقاتی ميفته كه من قبلا" خوابشو دیدم.یه دوره های پرفشار كه بیشتر میشه و بعضی وقتها لحظه لحظه شو خواب دیدم.انگار توی یه دوره دیگه توی زندگیم همه اینها رخ داده،حتی بعد از اون لحظه رو یادم میاد كه چی میشد.فشار كار شركت و كار بیرون و بورس و بچه ها روی من زیاده و گوشیم كه زنگ میخوره میترسم.ترسامروز سه شنبه 4 خرداد است و من مثل 16 سال گذشته اومدم شركتامسال هم مثل باد گذشت،مثل ماهها و سالهای پیش.خدا،چرا اینجوریه؟ شب و
سلام دوستان
خوب تلاشها و لینک ها و صحبت هام، توی این دوهفته، یکم داره خروجی میده، خروجیش این بود مدیرکارگزاری که استخدامی اقا ممنوع هست در اون، خودش شد لینک قوی برای من که رزومه منو دست به دست کنه تلاش کنه من بتونم جایی بند بشم، هرچند هنوز کسی از جانب ایشون هنوز به من زنگ نزده ولی بنده خدا تلاششو کرده و اسکرین شاتها همه حرفاشو مرتب میفرسته که من در جریان باشم. اما خوب به واسطه استادی که کارای انالیز آماریشو انجام میدادم، به دوستش توی یک شهر د
قبل از ظهر است. روی مبل سه‌نفره‌ی داخل پذیرایی دراز کشیده‌ام و کتاب‌م را می‌خوانم. باباجون سینی به‌دست و با لب‌خندِ همیشگیِ روی لب‌ش وارد پذیرایی می‌شود و می‌گوید: بیا این‌ها رو تمیز کنیم.» برمی‌خیزم و روی مبل می‌نشینم. پوستِ خربزه‌هایی است که دیشب خوردیم.
رسم دیرینه‌ی خانه‌ی باباجون و مامان‌جون این است که ناهار را زود می‌خورند. نیم‌ساعتی بعد از ناهار چای‌ می‌آورند. بعد نوبت چرتِ سر ظهر است. حدودن یک ساعتی به‌طول می‌انجامد. س
امروز تو سنت ایمیل گوشیم چنتا ایمیل پیدا کردم که هیچ یادم نمیومد کی نوشته بودمشون. مال دو سال پیش بودن. دوتاشون یه انگلیسی خیلی خفنی بود واسه اجازه ترجمه یه مقاله. حتا یادم نمیاد اونارو چجوری نوشتم. جدن چرا؟ چجوری آدم ممکنه این چیزا یادش بره؟ من قبلنا فک میکردم یه چیزای اینجوری، خفن و خاص! از یاد آدم نمیره. ولی حالا میبینم که رفته.
جدا از اون دوتا ایمیل انگلیسیه، اون چنتا ایمیل دیگه رو نمیدونم چرا یادم رفته بود. چون اونام چیزیا مهمی بودن، برای
شیر آب رو باز می‌کنم و روی ظرف‌ها می‌گيرم. برای بار nام به خودم می‌گم جوون‌ها از یه سنی به بعد دیگه نباید با والدین‌شون زندگی کنن؛ البته این اواخر غیر از خودم این جمله رو به چند نفر دیگه هم گفتم. با خودم می‌گم این جمله به‌اندازۀ کافی گویا هست که نخوام بیشتر از این توضیح بدم؛ ولی بعدش فکرم شاخ و برگ می‌گيره. یاد حرف فـ می‌افتم که می‌گفت اولویت مامانتْ باباته، اولویت بابات هم مامانته. راستش حرفش خیلی درسته. خب خدا رو شکر مامان و بابای من خی
بازم حسش کردم.
مرگ رو.
برای من نبود.اما برای کسی بود ک باهاش زندگی کرده بودم.
همون حس سرد و بی رحم.
هرموقع یه مرگ اتفاق ميفته٬یادم میاد ب فوت مادر٬خاله ها٬.
چرا؟
چرا انقدر زیاد؟
ای کاش میشد فقط یه بار دیگه داشته باشمشون.
دلم تنگه و نمیدونم چجوری تحمل کردم.
یجوری شده ک انگار هیچوقت نبودن.عشقشون توی قلبم هست و کمبودشون.
اما یادم‌ نمیاد خیلی ک بودنشون چ شکلی بوده.
طبق معمول تنهایی اشک میریزم.
طبق معمول هیچکس نیست ک بشنوه.
ما تنها به دنیا میایم و
پارسال این موقع‌ها شدیداً تو فکر رفتن بودم؛ مهاجرت و بورس تحصیلی و رزومۀ درست و حسابی و آیلتس و. به هرکی هم می‌گفتم می‌گفت تو جوی و این حرفا. تو این مدت که شرایط انقدر تغییر کرده نظر بیشترشون عوض شده و جدی دارن به مهاجرت به‌عنوان یه گزینه فکر می‌کنن. 
اما من دیگه به فکرش نیستم، دغدغه‌ام نیست؛ و دلیلش هم اینه که کارم رو دوست دارم. این اصلاً معنی‌اش این نیست که هیچ مشکلی تو کارم ندارم، حقوق میلیونی دارم، هیچ مشکل صنفی و مالی نداریم و رقابت خ
سلام
بعد از مدت ها خودم رو مجبور کردم بنویسم.هرچقدر که تونستم و از هر چیزی که به ذهنم اومد.
از همین حالا هم خسته شدم! اونقد حرف ننوشته و نگفته دارم که کلا قر وقاطی شده ذهنم ولی خب میشه نوشت کم کم.و از همین الانم هم بنویسم باز خوبه موضوع جدید دیگه اضافه نمیشه به نگفته ها
ده روزی میشه که داداش رفته تهران برای کارش و خب کار پیدا کرد و موندگار شد. دو سه روز پیش هم چمدون وسایلشو فرستادیم براش و این روزا هممون دلتنگشیم. این هم یه مرحله زندگی ما سه تا بو
روزای خوب خدا ، 
با ظاهر تلخ یا شیرینشون ، یکی پس از دیگری ، 
میان و میرن ؛
با انواع حوادثی که ما رو با اونا درگير میکنن . 
اینکه چه اتفاقاتی برای هر کدوم از ما ميفته مهم نیست .
مهم اینه بهترین برخورد با هر کدوم از اونا بشه 
اونوقت میشه فهمید که خیلی از وقایع با ظاهر تلخشون ،
چه نتایج مثبتی برای ما داشتن ؛ 
انگار هر کدوم هدیه ای بودن از طرف خدا . 
روزای خوب خدا ، 
با هزاران هدیه ی باز نشده ی خدا ، 
در پیش روی شماست . 
نمیدونم هنوز هم میتونه منو دوست داشته باشه و تحمل کنه یا نه. دلم برا خنده های دلبرونه ی سارا تنگ شده. برای خال شاه عباسی گوشه لباش. برای شیطونیاش. برای ذوق و علاقه اش. برای صداقت و پاکیش. برای منطقی بودنش. برای همه وجودش.با اینکه شیش ماه گذشته و با هم هیچ صحبتی نکردیم. ولی هنوزم وقتی فکر نداشتنش تو وجودم ميفته چشام مثل همین الان پر اشک میشه و کیبور رو به زور میبینم.درست میگن که عشق هیچوقت کافی نیست. اگر اونقدر آدم مستقل و پولداری بودم خان
میگن زمانی که حضرت موسی مقابل ساحران فرعون قرار گرفت
  چشمش به مار ها افتاد دلش لرزیدترسید
پیش خودش گفت خدایا نکنه فکر کنن منم سحره کارم،نکنه فک کنن منم جادوگرم و ایمان نیارنخدا به حضرت موسی خطاب میده:موسی از چی میترسی؟ من هستمتو منو داری!
عصاتو بنداز ترس به دلت راه ندهعصا ميفته به یک اژدها تبدیل میشه و تمام مارهارو میبلعه
اونوقت تمام ساحرا زانو میزنن و میگن ما ایمان آوردیم به خدای هارون و موسی:)
+قسم به لحظه ای که شکسته ای و جز خدایت مرهم
مورچه ، خرده بیسکوئیتی بزرگ تر از خودش پیدا کرده و داره ب سختی دنبال خودش میکشونه
خیلی جالبه هر چند ثانیه یه بار ، می ایسته و میره ده سانتی متر جلوترش رو نگاه میکنه و مسیر رو بررسی میکنه!! و اینطوری لابد خستگی هم در میکنه ؛ و بعد دوباره میاد روزیشو از همون مسیر که چک کرده بود میبره پام درازه که مورچهه میرسه ، با دیدن شلوار طوسی ، لابد فکر میکنه برخورد کرده ب صخره و سنگ :| خخخ پامو جمع میکنم که آزارم ب مورچه هم نرسه، لابد مورچه با خودش فکر میکنه خ
یه شخصیت پنجمی هم تو این نمایش هست که فقط توی این عکس بزرگ روی دیوار دیده می شه. اون بابامونه که خیلی وقت پیش مارو ترک کرد. تلفنچی ای بود که عاشق دوردستا شد؛ بی خیال کارش شد و از این شهر فرار کرد. آخرین خبری که ازش رسید کارت پستالی بود که از مازاتلان توی ساحل اقیانوس آرام برامون فرستاده بود. روی کارت فقط دو کلمه نوشته شده بود: "سلام! خداحافظ!"
 
پس قراره بقیه عمرمون رو چی کار کنیم؟ بشینیم و ببینیم زندگی داره از جلوی چشم مون می گذره؟ خودمونو با باغ
همه ما در بخشی از زندگی خود عضوی از یک گروه بوده‌ایم. گروه به معنی چند نفری که رابطه متقابل با هم دارند و معمولا یک هدف مشترک آنها را به هم متصل می‌کند، چیزی که موجب انسجام و همبستگی اعضا می‌شود. مسئله مهم یک گروه هدف تشکیل آن و هدف اعضای گروه است. این هدف است که موجب تداوم گروه و ایجاد انگیزه برای حفظ گروه می‌شود. به هر حال انسان موجودی اجتماعی است و نمی‌تواند به هیچ گروهی تعلق نداشته باشد. جمله معروفی از بزرگی بیان می‌کند: انسان در گروه متو
                 
تا حالا دقت کردید با چشم بند زدن چه لحظه های نابی رو از دست میدید؟!
وقتی خوابی و سردته،یکی از عزیزانت میاد و پتو رو روت میکشهیه لحظه ی کوتاه چشمات رو وا میکنی و بهت لبخند میزنه،تو ایندفعه آروم تر از قبل میخوابی.
وقتی نور از پنجره ی اتاقت ميفته رو چشمات،با یه اخم شیرین بیدار میشی و پشتت رو به نور میکنی و به خوابت ادامه میدی یا بیدار میشی و صبح خوبی رو شروع میکنی.
وقتی یه لحظه ی کوتاه چشمات رو باز میکنی و همسر/پدر/مادر/خواهر یا برا
کشتنِ تنها شخصیتِ دوست داشتنی یه سریال، بدترین و مزخرف ترین فکریه که ممکنه به ذهن یه نویسنده؟! برسه!
:(((((
+ یادم نمیاد برای یه شخصیت از سریال های ایرانی این همه بغض کرده باشم :(
بذارید پیمانِ احمق اعدام شه تا این همه آدم بی گناه به خاطرش کشته نشن! اَه!
 مثلا الان پیمان آخرش آزاد می شه! که چی بشه؟! 
+ سه تا نویسنده‌ای که هی دارن . می زنن به کل سریال! احمقانه تر اینکه تمام اتفاقات مهم، پشتِ شیشه ی پنجره های بی پرده اتفاق ميفته که یا آدم بدای فیلم بفهم
فرقی نمی‌کنه چقدر تلاش کرده‌م و وقتی اتفاقی ميفته که خودم رو با خودِ چند سال پیشم مقایسه می‌کنم می‌بینم که چقدر جلو زدم. مهم اینه اینجا جایی نیست که من می‌خواستم باشم. همین.
احساس پوچی می‌کنم. نه اون‌طور که انگار من هیچ فایده‌ای توی دنیا ندارم، برعکس انگار تموم دنیا هیچ تأثیری روی من نداره. و احساس تنهایی عجیبی می‌کنم، نه ـ مثل قبل‌ترها ـ اونطور که انگار جزو هیچ گروه و جامعه‌ای نیستم، درواقع انگار که هیچ‌کسی دستش بهم نمی‌رسه. اونقدر ا
حتما براتون اتفاق افتاده که سیم سه تارتون پاره بشه . اگر که تعویض سیم رو یاد گرفته باشید . به راحتی خودتون عوضش میکنید . معمولا نوازندگانی که تازه شروع به نواختن سه تار کرده اند با این موضوع مشکل دارند . و براشون عذاب آوره چون واقعا از درس هاشون عقب می افتند و حالا باید ساز رو ببرن پیش استادشون یا کسی که این کارو کرده و براشون انجام بده . اما من به شما یاد میدم چطور خودتون به راحتی سیم سازتون رو عوض کنید .
چرا سیم ساز پاره میشود ؟
دوستان در ابتدا ب
با انواع استخدام آشنا بشین

همونطور که میدونین افراد مختلف بعد از به پایان رسوندن تحصیلات یا وقتی به سن مشخصی میرسن
تصمیم میگيرن وارد بازار کار بشن. این اشخاص با توجه به توانایی‌ها، علاقه و آینده کاری تصمیم میگيرن تو یه جایی استخدام بشن و شروع به کار کنن.
افراد برای شروع به کار دو دسته میشن. اول گروهی که معتقدن باید برن دنبال بازار کار آزاد
و خودشون رو اسیر کارمندی و یه حقوق و مزایای مشخص نکنن و گروم دوم هم میگن بازار کار آزاد
خیلی ش
آقا چه می‌کنه این تعارف با آدم!
رفته بودیم مهمونی، باد کولر مستقیم می‌زد رو ساق پای من. حالا ملت همه خوشحال و خنک و اینا، صاحبخونه سه بار به من گفت اگه سردت میشه بگو کولر رو خاموش کنیم. مگه من روم می‌شد بگم جفت ساق پاهام خشک شده و داره ميفته؟!(:دی)
الان فک کنم باید تو چله‌ی تابستون، جوراب کلفت بپوشم بخوابم که تا صبح دردشون خوب شه:))
+ ولی من واقعا نمی‌دونم چله‌ی تاستون کِیه
+ بی‌ربط: این دوست عزیز اندروید ۵ ای از وقتی تو این پست بهش اشاره کردم یه
چه اسم خوبی برای توصیف امر به معروف و نهی از منکر مطرح شده "واجب فراموش شده" چطور میتونیم چیزی که مثل نماز واجبه انجام ندیم و بذاریم فراموش بشه. من فکر میکنم الان به جایی رسیدیم اول باید امر به امر به معروف کنیم! چون خودش هم واجبیه که انجامش نمیدیم و فرقی با بی نماز نداریم.
گاهی برام سوال میشه که امر به معروف چرا واجب شد؟ و چرا انقدر انجامش سخت شد؟ 
فرق جامعه اسلامی با جامعه غیر اسلامی فقط تو همین واجبه. خیلی برای من جالبه که همه مون تو مراسم ام
                  
به یاد ایام قدیم چکمه را دانلود کردیم و به تماشایش نشستیم. فکر نمی کردم که این فیلم یک اثر اقتباسی از داستانی از هوشنگ مرادی کرمانی باشد!
خیلی از سکانس ها و حتی آخر داستان یادم نبود اما می دانستم در بچگی تماشایش کرده ایم و می دانم احتمالا خیلی از دهه شصتی ها و  هفتادی ها دیدنش ولی اگر جزو آن کسانی هستید که هنوز ندیدیدش، حتما در اولین فرصت بشینید پای این فیلم زیبا.
+ داستانش هم درباره دختربچه ایه که ش زندگی می کنه و مادر تو
داشتم یه فیلم از دوران دفاع مقدس میدیدم،.
سید جواد هاشمی یه نقش داشت به اسم اسماعیل
توی سکانس های آخر حاجی که جهانبخش سلطانی بود میخواست یه هلیکوپتر عراقی رو بزنه که دست و پاش تیر میخوره.
اونوقت اسماعیل می ایسته پشت حاجی که نخوره زمین و بتونه با یه دست هلیکوپتر رو بزنه
وقتی حاجی شروع به تیراندازی می‌کنه ،هلیکوپتر هم شلیک می‌کنه وسط آب.
بعد از تیراندازی حاجی ،هلیکوپتر تعادلش رو از دست میده و یکم جلوتر منفجر میشه.
و اسماعیل و حاجی لبخن
سارا دو روز بود سوالی نپرسیده بود و دیگه نگران شده بودم!
امروز پی ام داد و اسپیک های همدیگه رو تصحیح کردیم و بهم گفت لهجه م بانمکه! (خودش مشهدیه و رشته ش زیسته)
احتمالا منظورش لهجه ی گیلکی توی فارسی بوده :))
دفعه ی پیش بهش گفته بودم لغات کمی استفاده می کنه، این بار سعی کرده بود جملات بیشتری بگه.
تقریبا هم سطحیم، اما نکاتی که به هم میگیم گاهی به درد بخوره.
چهارشنبه رشت بودم، شهر کتاب رفتم و تخفیف 25 درصدی داشت. با اینکه قصد قبلی نداشتم اما دو تا کتاب
احساس خشم زیادی نسبت به یه نفر دارم، چند دور ماجرا رو با خودم دوره کردم، همچنان نمی‌دونم کی مقصره؟ اصلا شاید مقصری وجود نداشته باشه واقعاهمش می‌خوام دنبال مقصر نباشم
ولی وقتی عواقب کارش احساس و زندگی ام رو تحت تاثیر قرار داده ، هر چند کم!! عصبانی می‌شم
دوست دارم نسبت به قضیه بی تفاوت باشم تا اینقدر در عذاب نباشم دوست دارم خودم رو جای طرف بذارم و بهش حق! بدم
یه مدت دعا می‌کردم که آروم شم ، بعد یه مدت خشمم غلبه کرد و پر شدم از نفرت
می‌خوام ب
میدونید همیشه یه نگرانی هست
که نکنه .
در هر مسئله ای
این نکنه ارام و قرار نداره جز با یاد خدا که هر چی خودش صلاح بدونه
همون حرف همون دستور العمل ازتو حرکت .
واقعا حتما دلیلی داره که یه همچین جایی خدمت میکنم !
شاید این هم جزئی از روند تایید باشه
اما میتونم بگم تمام فکر ذکرم اصلا اینجا نیست .
کارمو خوب انجام میدم طوری که جای حرفی نمونه
این چند مدت چقدر اتفاقات پشت سر هم ميفته
همین بعد از ظهر بود که به دوستم میگفتم که اصلا قابل مقایسه نیست
اگر
یه مطلبی از ایمه روایت شده بود که کسی که پدر خودش رو به قتل برسونه عمرش کوتاه میشه. من این جمله رو خیلی  سال پیش مطالعه کردم و از اون به بعد همیشه این جمله رو دیدم که تو فیلما اتفاق ميفته! تو نود و نه درصد فیلمای ایرانی و خارجی که دیدم پسرانی که پدرشونو کشتن تو فیلم کشته شدن! 
روایت بعدی درباره احترام به والدینه که شنیده بودم کسی که به توصیه والدین عمل نکنه شکست میخوره؛ بازم نودونه درصد فیلما ازدواج هایی که والدین مخالفن به ضررشون تموم میشه.
ج
اونور آبیا میگن هر آدمی یه  the one دارهیکی که مثل یه نبات ميفته تو چای زندگی آدم و بیشتر از هرکسی زندگی رو شیرین میکنه.همونی که بهترین قطعه پازله برای کامل کردن  آدم.همونی که گمه.همونی که همیشه نیست.همونی که همه عالم و آدم دنبالشن و چپ و راست واسش شعر سرودن و داستان گفتن و فیلم ساختن و ساختن و سرودن و . در وضعیتی هستم که اگه این عزیز گمگشته از در اتاقم بیاد تو و بگه " های هانی! من اومدم! "  اونوقت پامیشم زانومو میارم بالا و همینجوری لی لی میرم
شبی کودکی که خوابش نمیبرد،پله های مارپیچ خانه تا پشت بام را طی کرد و در آنجا، زیر چراغانی آسمان نشست .
در حالی که داشت زمین را تمیز میکرد تا دراز بکشد،سو سوی نوری را از پشت سر،نظرش را جلب کرد.
سرش را چرخاند و ستاری ای نورانی را دید. ستاره به او چشمکی زد و گفت
-پسر کوچولو،چرا در رخت خواب نیستی؟
+امشب تنهایم و کسی نبوده تا برایم قصه بگوید،تو چرا بیداری؟
-من نمیتوانم بخوابم،اگر بخوابم دیگر نورانیتم را از دست میدهم
+بلدی قصه بگویی؟
-قصه ای بلد نیستم
 
۱.من مسعله اینکه ی جای درست و حسابی برای آرشیو کردن اهنگ هام داشته باشم خعلی وقته ک ذهن منو ب خودش مشغول کرده! حالا ک تقریبا دیگ سیستم خودمو دارم دلم میخواد ی کانال بزنم و اونجا آرشیو شون کنم. شاید چهارتا آدم دیگ هم خوششون اومد و از طرف دیگ خیلی دلم میخواد اکانت اسپاتیفای بخرم. یعنی خعععلللیییااااا! ولی خب خودم باید پولشو بدم و در اون حد الان پول ندارم. یس. ای نور هو مانی:/
۲. با پونه داره کارمون دوباره راه ميفته امیدوارم نتیجه ها ک اومد بچه دا
Boyfriend VS Girlfriend Korean Makeup Challenge
ام. احتمالا وقتی شما دوست پسرتون کره ایه از این اتفاقا ميفته مثلا با هم مسابقه میزارین و یه مارک جدید وسایل آرایشی رو امتحان می کنین:| 
هیچ ایده ای که ندارم که چطوری می تونه باشه. راستش من آیدلارو میدیدم که ارایش می کنن حتی فک می کنم خط چشم خیلی به پسرا میاد:))) ولی نمی دونستم ممکنه که همچین پشت صحنه ای داشته باشه:))))))))))))))))
پ.ن:به لینک زیرعکس مراجعه کنید.با تشکر فراوان:)
سالهای زیادی گذشته از اون‌روزایی که بهم میگفتن بچه و هنوز، چشمم به عکس بعضی جاها که ميفته، خیلی غیرارادی بهش خیره میشم و به رویا فرو میرم و قصه‌ می‌بافم و ناگهان وقتی به خودم میام، متوجه میشم که مدتها گذشته و من نفهمیدم. مثل وقتی که چشمم به این عکس افتاد.
روایت اول: 
 خودم را دیدم که بالای اون برج نشستم. ناگهان  شب می‌رسه و من فانوس را روشن ‌می‌کنم تا شاید در دل سیاهی برای سرنشین یه قایق گمشده  یه‌ذره امید به نجات باقی بمونه.
روایت دوم:
هی
همون جوری که در چند پست قبل بهش اشاره داشتم امسال
ان شاءالله  می خوام عینکم را عوض کنم! یا شاید بهتر باشه بگم می خوام
عینک بذارم  چون مثبت اندیشی در حقیقت دیدن چیزهایی هست که قبلا اصلا به
چشمت نمیمدن.
یکی از ثمرات این کار شکرگزار شدن و افزایش ایمان هست که خودش کلی
حال دل آدم را خوب خواهد کرد و دیگری راضی شدن به رضای خداست و حاصل نهایی
اش لذت بردن از زندگی. با کلی چیز حال خوب کن دیگه.


حالا چه جوری باید این کار را انجام بدم؟!

کلا با کنترل ذه
امروز بر خلاف هر روز صبح صبحونه نخوردم با خودم گفتم حالا یه چیزی می خورم دیگه
ساعت 10 این اینا بود که یکم انگور خوردم .
ساعت 11 دیدم یه کم حال ندارم گفتم شاید به خاطر گرسنگی باشه می خواستم از این شکلات ژله ایا بخورم بعد گفتم ولش کن الکی قند مصنوعی به خورد خودت نده چیزی نمونده تا ناهار
سرکار بودم و شلوووغ
یه خانمه وسط صحبت جدی من یهو گفت صداتم قشنگه من :||||||  
اگه منو تو اون لحظه می دید هییچ وقت همچین حرفی نمی زدا تازه از ترس سکته هم می کرد :)
ال
آقا! من تو انتخابات خونه کشتی نبودم قبول ندارم رئیسشو !!
وزنه برداری هم همینطور!
انجمن پزشکان و مهندسان و غیره هم!
صنف مرغداران و کامیونداران و نانوائیها و طلا وجواهرات فروشان
و و و
مگه نه این که هر کدوم از اینا به نوعی به تک تک ما مربوطند و در زندگی ما تاثیرگذار؟!
برا چی به این انتخابات اعتراضی نمیکنیم؟!
انتظاری هم نداریم که مشارکت داشته باشیم؟
بلکه صلاحم نمیدونیم و دوستم نداریم؟
چرا که علاوه بر عدم امکان چنین وقت گذاری برا عموم مردم، هر گروه
خواب بد دیدم
میان تعقیب و گریز و فرار از ادم قاتل و نجات خانواده ام خصوصا مامانم ک ميفته و پاش در میره و فداکاری من ک ببریدش تا من مشغولش کنم این قاتل روانی .
از خواب میپرم
میرم نزدیکش اروم دم گوشش میگم خواب بد دیدم.
هیچ عکس العملی نداره فکر میکنم خوابه یهو ت میخوره میفهمم بیداره
میگم تو بیداری و هیچکاری نکردی و خودتو بخاب زدی
روشو میکنه بهم میخنده
عصبانی میشم
دستشو میاره بغلم کنه
دور میشم
میگه خب ببخشید نشد خابالو بودم
تکرار میکنم : تو شن
نمیدونم کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین رو خوندین یا نه؟ من بارها و بارها از این طرف و اون طرف اسمشو شنیده بودمتوی کتاب فروشی ها دیده بودمش ولی هیچ وقت راغب نبودم برم سمت این کتاب!! اصنم نمیدونستم این کتاب راجع به چی هست و همینطوری احساس میکردم کتاب جذابی نیست!! خلاصه حدود سه هفته پیش که رفته بودم توی یه کتاب فروشی قدم میزدم برای خودم و قصد خرید کتاب هم نداشتم، چشمم خورد به این کتاب! قیمتش هم خب کم نبود.کتابو باز کردممقدمشو خوندم به نظر جال
بهم اجازه نمییدن برم :( منم نمیام مسافرت! نمیرم! نمیرم! فک نکنن چون مسابقه کنسل شد مسافرت میام! من هیییییچ جا نمیام میمونم تو خونه. استاد هم الکی همش دلداری میده که اره تو خیلی خوبی ضرباتت عالیه مبارزت خوبه اگه میومدی میتونستی مقام بیاری با همین اینایی که قراره باهاشون مسابقه بدی استانی میخوری اونجا شکستشون بده :( نمیخام :(( کمربندم افتاد همون شهریور. میدونم آره میدونم که در حالت عادی باید آذر کمربند آبیمو ببندم! اره میدونم تا الان سه ماه زود
- فکر میکنی در مسئله ازدواج، وضعیّت قدیم بهتر بود یا الآن؟: من فکر میکنم قدیم بهتر از الآن بود.
- ولی به نظر من الآن بهتره؛ ازدواجهای قدیم ندیده و نشناخته و از روی مصلحت بود، ولی الآن دخترا و پسرا خودشون با شناخت کافی همدیگه رو انتخاب میکنن.
: پس چرا آمار طلاق اینقدر رفته بالا؟!
- چون زنهای قدیم اهل سوختن و ساختن بودند، ولی الآن بیدار شده ند و به حقوق خودشون واقفند.
: ولی اونها خودشون گفته ن که شوهراشونو از صمیم دل دوست دارن. پسرای امروز خیلی هم از
پس حتما این کتاب رو بخون!
راز سایه،نویسنده دبی فورد
خودم هنوز کامل نخوندمش،ولی به نظرم بین همه کتابای روانشناسی که هدفشون فقط سیاه کردن کاغذه و بس،این کتاب بسیاررررر کارآمد بود برام.من کتابا و مقاله های روانشناسی زیادی خوندم،به نظرم همه شون یک چیز هستن.مسخره،چرت و پرت و مناسب برای پر کردن جیب نویسنده.آخه کی تا حالا تونسته با خوندن یه کتابی درباره راز موفقیت واقعا موفق پولدار و خوشبخت بشه؟کدوم آدمی با کتاب تربیت فرزند تونسته یه فرزند باهو
یکی از اقشار جامعه که کمتر کسی اونها رو درک میکنه، افرادی هستند که دارن با یک بیماری روانی دست و پنجه نرم میکنند و علاوه بر وضعیت و شرایط بدی که روح و روانشون رو درگير خودش کرده، همه روزه باید با قضاوتهای آدمها درباره خودشون رویرو بشن و سعی کنند که با این موضوعات کنار بیان که البته کنار اومدن باهاش برای افراد سالم هم سخت است چه برسه به فردی که داره با یک بیماری روانی زندگی میکنه و عملا این بیماری عملکرد مغزش رو مختل کرده و همین میشه که شرایط ب
اول قرار بود این آدرس بشود یک سایت روزمه ای از فعالیت های که انجام داده تا بحال و یا الان انجام میدهم اما خب به یک بار تصمیمم عوض شد . و اینجا روزمره نویسی کنم .
بدون اینکه وقتی تلف کردنم بریم سر اصل مطلب ….
هدف از راه اندازی این وبلاگ؛ واقعیت شاین است هدف خاصی مد نظر نبوده ؛ نیست و تضمین نمی کنم که نخواهد بود! صرفا برای اینکه از روزمرگی و مشکلات و اتفاقات کسی که کمی مشکل جسمی داره بنویسم؛ چون گوشی برای شنیدن که قابل اعتماد باشه نیست و ندارم !!!!قر
امروز من سحر خیز شدم. آسمون حسابی دلبره و اصلا شبیه جمعه نیست. چقدر زود زمان میگذره چشم به هم زدن شد ۱۱ مرداد. دلم میخواد تابستون بگذره اما دیگه نه اینجوری. هرچند که دارم کار میکنم ولی خب نگران اینم هستم که نکنه زمان کم بیارم. با این حال هنوزم کند پیش میرم ولی سعیمو میکنم هم بفهمم هم یادم بمونه مطالب. و چقدر سخته. سرعتمم باید بیشتر کنم چون منابع زیاده و زمان نیست. من سال دیگه قبولم میشم. همه تلاشمو میکنم . 
بگذریم. رسیدم به لایب نیتس. نمیدونی چقدر
به قول دوستی، همه قوانین و اصول فیزیک تو زندگی روزمره مون هم مصداق داره!

یکی از کمیت های فیزیکی، گرمای نهان» هستش.
به طور خلاصه گرمای نهان، به مقدار انرژی لازم جهت تغییر فاز یک ماده اطلاق میشه.
به عبارتی، مثلا برای اینکه یه تکه یخ با دمای صفر درجه سلسیوس، به آب صفر درجه تبدیل بشه، مقداری گرما(انرژی) نیاز داره که به اون انرژی، گرمای نهان میگن.
وجه تسمیه‌ش هم به این دلیله که انرژی داده شده به ماده باعث تغییر دمای ملموس ماده نمیشه، اما این انر
ساعت 4 صبحه، نیم ساعت پیش با گریه ی امید بیدار شدم. طبق هر شب، گشنه اش بود،شیرش رو خورد و خوابید.
ولی من دیگه خوابم نبرد.نشستم پای لپتاپ و مثل همه ی وقتایی که دلم میگيره برات تایپ میکنم.نامه هایی که هیچوقت ارسال نمیشن.
میدونم این فکرا غلطه ولی چی میشد اگه تو پدر پسرم بودی؟ دنیا به آخر می رسید یا از بزرگی خدا کم می شد؟
راستی بهت گفتم چرا اسمش رو گذاشتم امید؟ چون بعد تو، تنها امیدم برای زندگیه.
عجیبه ولی گاهی نگاهش مثل توعه، همونقدر شیطون و دلر
اصولا الان مثل اون دانش آموز ته کلاس میمونم که معلم از اول میز یه سوالی رو میپرسه و میرسه به میز آخری و اون بنده پروردگار جواب تازه ای برای گفتن نداره.
ولی خب بدینوسیله اینجانب علیرضا از جانب آزاد دعوت شدم به این پویش تا بلکه لااقل صدامون دیگه به بیان برسه.
۱. انتقادات و پیشنهادات
یه بخش تو پنل باشه واسه انتقادات و پیشنهادات(غیر از قسمت تماس با ما).الان که این پویش راه افتاده چجوری بفهمیم که بیان میفهمه؟
۲. پیدا کنید پرتقال فروش را
وقتی بخوای
واقعا شیش سال شد که اسباب کشی کردیم اومدیم این خونه؟ باورم نمیشه! انگار همین دیروز بود که به اصرار مکرر من اومدیم این خونه. انگار همین دیروز بود که از اون خونه اومدیم این خونه. داشتیم تمیز میکردیم. کیف میکردیم از تجربه جدیدم. از اتاق دار شدنم. هنوز هیچی نیومده بود مبل تخت خواب فرش و. فقط اولاش خوب بود. یک سال دیگه هم بشه میشه هفت سال بابام که دیدم چندبار خواست خونمونو عوض کنه همین یک سالی گذشت ولی خب نشد. مامانم راضی نبود. واقعا که چی از
قبل از اینکه سالِ پیش چارلی مسیر زندگیش رو انتخاب کنه، دوتا نقشه برای آینده‌ش داشت. پلنِ A، فیزیک بود. اما من یک نقشه‌ی جایگزینِ دیگه‌ هم داشتم؛ چیزِ دیگه‌ای هم بود که - تقریبا - به اندازه‌ی فیزیک دوستش داشتم. اگر که چارلی مجبور می‌شد بخاطر مخالفت‌ها یا تواناییِ کمش یا هر چیزِ دیگه‌ای بیخیالِ فیزیک بشه، قصد داشت که پلنِ Bش رو دنبال کنه.
پلنِ B، گرافیک کامپیوتری بود؛ یا کمی به‌خصوص‌تر، انیمیشن. اگر که پلنِ A در رویایی‌ترین حالتِ خودش به سِ
یکی از بدیهی ترین و ساده ترین اصولی که یک دانشجوی ریاضی، در بحث مدلسازی ریاضی یاد میگيره اینه که: "اضافه شدن هر محدودیت جدید، باعث میشه جواب مدل بهتر نشه"
-------------
جالبیش اینه که با اینکه این موضوع از نظر ریاضی کاملا بدیهیه، و در فصول ابتدایی بسیاری از کتاب های ریاضی مربوط به مدلسازی نوشته شده، مثلا در کتاب تحقیق درعملیات بازارا در تمرینات آخر فصل اول این سوال پرسیده شده که: با اضافه شدن یک محدودیت جدید چه اتفاقی برای جواب مدل ميفته؟ که جوابش
تابحال شده فکر کنین قیافه ی یکی خیلی آشناست؟ اینطور نه که قبلا دیده باشین. انگار که ناخودآگاه به یه غریبه یه حس آشنایی و اعتماد داشته باشین؟؟؟
نونوایی نزدیک خونمون یکی هست(نزدیکی پر از نونواییه) تازه اومده فک کنم برای کمک اونجاست یا کار نیمه وقت و همچین چیزی. اصلا یه مدته یه حس غریبی دارم امشب به طور ضایعی به طرف زل زده بودم:| فک کنم ابروم رفت:| امیدوارم متوجه نشده باشه واقعا خجالت آور بود. برگشتنیم بلند بلند به خودم می گفتم دختر بی ادب:| دیوونه
سلام دوستان، خوبید؟
خوب من برگشتم، این چندروزه درگير اسباب کشی بودم و خیلی اذیت شدم، منم که اندازه چندتاخونه وسیله داشتم هرچی بسته بندی میکردم کارتن میگرفتم تموم نمیشد، ولی خداروشکر تموم شد و همه وسایل اوردم خونه، چندتا دلیل داشتم برای برگشتن، اولا استراحت ذهنی، ومالی، توی خوابگاه این دوتا رو نداشتم، هزینه توی پایتخت به شدت رفته بالا، دیدم چرا بیکار باشم اونجا ماهی یک وخوردی هزینه خوابگاه و . بدم، میام خونه یکم جیبم استراحت میدم وقت میذ
سمت راستم پایانه اتوبوسه و سمت چپم تعداد زیادی تاکسی خطی و راننده‌هایی که هر کدوم مقصد خودشون رو برای گير انداختن یه مسافرِ خسته از مترو فریاد می‌زنن. عصرها وقتی از سرکار بر می‌گردم بدون هیچ تردیدی تاکسی رو انتخاب می‌کنم ولی الان که خورشید بعد از ساعت‌ها خودنمایی تو آسمان، گورش رو گم کرده می‌تونم با خیال راحت‌تری استراحتی به جیبم بدم و سوار اتوبوس شم.هشت و بیست و سه دقیقه‌ست و طبق زمان‌بندی هشت و نیم باید حرکت کنه. اولین مسافر اتوبوسِ
آدم میتونه انتخاب کنه توی راهی بره که فقط مصرف کننده و کپی پیست کار باشه یا راهی که چیزهایی رو هم خودش ایجاد کنه. من ترجیح دادم دومی رو انتخاب کنم. خیلی وقته. شاید از وقتی که دبیرستانی بودم. عارم میومد چیزی رو که میتونم -حتی با سختی- خودم ایجاد کنم، برم بخرم یا بگيرم یا متنی رو کپی کنم وقتی میتونستم خودم بنویسمش. اگه کسی کاری بهم نداشته باشه تک تک وسایل مورد نیاز اتاقمم میتونم بسازم و اصولا نشد برام معنا نداره. مگر این که ببینم دیگری به زحمت میفت
دانلود کتاب رمان دختر خراب,دانلود رمان
عاشقانه,دانلود رایگانرمان دختر خراب,دانلود رمان دختر خراب بدون
سانسور,دانلود رمان دختر خراب,دانلود رمان ایرانی

خلاصه ای از رمان دختر خراب


نمیدونم باید چی بگم و از کجا شروع کنم اما بهترین کلمه برای شروع بدبختی و بدشانسیه

دو تا بچه بودیم و البته تنی هم نبودیم من و برادرم کیوان…….پدرم عرق خور و معتاد و ……هر اشغالی

که نباید باشه بود و مادر هم از اون بد تر یه زنیکه خیانت کار تمام عیار که وقتی بابام
سلام
همیشه از اینکه توی دو راهی بیفتم و بلاتکلیف شم متنفرم بودم، مطمئنا اکثر ادمها این چالش رو دوست ندارن، ولی وقتی به کلیت این دو راهی ها فکر میکنم میبنم خدامارو از روز اول در دوراهی خلق کرد، ایمان یا کفر؟ و.
و محک ادمی همیشه توی این دو راهی ها بوده که زده شده، بهتره به جای اینکه استرس بگيریم به این فکر کنیم که همیشه خدا حواسش هست، به اینکه هر راهی رو انتخاب کنیم یک سرنوشت زیبا برامون بسازه.
این روزها عجیب توی دوراهی هستم، بین موندن توی کشور
دانلود سریال چینی Le Coup de Foudre نام ها: من فقط تو را دوست دارم – عشق در نگاه اولمحصول: 2019 چین از شبکه QQLive, Youkuژانر: درام | عاشقانه | مدرسه ایتاریخ پخش: 09 اردیبهشت 1398 – 29Apr2019قسمت ها: 35روزهای پخش: دوشنبه تا چهارشنبهمدت زمان: 45 دقیقهوضعیت: پایان یافته استبازیگران:Janice Wu – Zhang Yu Jianقسمت آخر اضافه شد.زیرنویس فارسی قسمت 18 اضافه شد.خلاصه داستان: شیائو یی و یان مو همکلاسی هستند یکی شاگرد تنبل و دیگری شاگرد برتر کلاسه. گرچه بنظر می
Garden party: فقط پایانش.
Piper: شیرین و دوست داشتنی.
Horror: مناسب بچه ها نیست؛ در اصل برا بزرگترهاست! بچه ببینه از ترس زهر ترک می شه! این به این معنی نیست که من زهر ترک نشدم!
ventana: بی سرو ته :/
Zero: دوستش نداشتم چندان! به خاطر روایت خسته کننده اش.
Ascension: در عین بامزگی متفاوت و حرص درآرش، قابل تامل.
The necktie: کسل کننده! ولی پایانشو دوست داشتم.
Threads: نمایش رشته پیوند بین مادر و فرزند.
Johnny express: بامزه بود. دلمان برای آن موجودات ریز فضایی کباب شد!
Weekends: طولانی و کشدار. درب
موقع جدا کردن زرده و سفیده، داشتم به این فکر می‌کردم که چرا هیشکی زرده و سفیده رو مثل من جدا نمی‌کنه؟ نه تو کلیپ‌های آموزشی دیدم، نه تو ترفندهای تلگرامی و اینستاگرامی، نه بین اطرافیان. با خودم می‌گفتم روش به این آسونی و سریعی! به! من چه مکتشفی‌ام! که ناگهان اولین تخم مرغی که شکستم شتلق از دستم در رفت و زرده و سفیده جوری قاطی شد که جداشدنی نبود =)) الانم رفتم تو نت سرچ کردم، دیدم یکی روش منو یده به همه آموزش داده :|

درش که آوردم، با خلال دندو
سلاااااامممم ^__^ 
خوبید؟ یکم بیاید حرف بزنید دلم پوسید بابا '_' 
● دبیر هندسه/گسسته‌مون اومد ۵شنبه و خب واقعا واقعا هزاران‌بار ترسناک بود :/ فکر کنید اومد تو و در همون لحظه اول یکی رو بیرون کرد :| اینقدر جو سنگین بود که خدا میدونه :/ حتی یکی از بچه‌هامون که آریتمی قلبی داره بعد کلاس کارش به اورژانس کشید :| منم سردرد و سرگیجه گرفتم :| جرئت نداشتم آب بخورم :/ ولی خا بسی دبیر میه و بالاترین درصدها همیشه برای اون بوده! ولی خا ترسناکه :/ هزاران بار تر
امروز بسیار مستقل و آرام گذشت.
با غروبی بس زیبا.
چند تا چیز جالبش رو میگم تا یادم نرفته.
۱. دیروز توی افتتاحیه مراسم با چند نفر حرف زدیم.نکته جالب این بود که بدون اینکه کسی از من بپرسه تو اهل کجایی همه میگفتن ایرانیا فلان.همه میفهمیدن من مال کجام.
همونجا دو تا محقق یه شرکت بودن که توی سنگاپور کار میکردن و در اصل هم مال همون ورا بودن.خیلی مهربون بودن و یکیشون هم اومده بود ایران و خیلی میدونست در مورد ایران.بعد که با من و دختر هنگ کنگیه کلی
از دیروز هی میخواستم درس بخونم و نمیشد!
امروز صبی پاشدم یکم درس خوندم.بعد شروع کردم فرندز دیدن!
اصن فاز درس نداشتم!
این وسط رفتم یه سر به یوتیوب بزنم دنبال یه کلیپ بودم!
سه سال پیش بود!که روزخوش یه کلیپ برام فرستاده بود که اسمش life بود!اون شده بود انگیزه من واسه درس خوندن و کنکور!
به قول خودش معجونی که صب به صب مصرف میکردم!خلاصه پیداش نکردم!
تصمیم گرفتم یه سر به بلاگش بزنم!
خب یه ماهه که دیگه هیچی نمینویسه!و عنوان اخرین پستش اینه خشم و قهر!
بازم رن
چیزی که همیشه تعجب من رو واداشته دخالت بی حد و حصر آدما در زندگی بقیه و نظر دادن درباره اون هاست(در شرایطی که کسی نظرسنجی نکرده) و عجیب ترینش نظر دادن درباره ظاهر بقیه است. (به بهانه دوستی و صمیمیت)
در مواردی که کسی درباره ظاهر کسی حرف زده و نظراتی داده که جالب نبوده همیشه سعی کردم دفاع کنم اما متاسفانه درمورد خودم یا خندیدم/یا گفتم خودم متوجه ام/یا سکوت کردم که همه این ها تا موقع رسیدن به اتاقم دووم میاره و واکنش اصلی در خلوت اتفاق میوفته.
در یک
چرا ما یاد نمیگيریم به نظرات کاملا شخصی دیگران که ما هیچ دخل و تصرفی در اون نداریم احترام بذاریم ؟ به خاله ی دوماد چه که دوماد میخواد با دختری ازدواج کنه که قبلا شیرینی خورده ی دیگری بوده ؟ اصلا به اون چه که بخواد بره واسه خودش پرس و جو کنه و بعد با فهمیدن این موضوع فکر کنه کشفیات جدیدی داشته که باید یهویی شب بله برون خواهر زاده ش بریزه تو داریه تا همه رو مثلا آگاه کنه ایهاالناس این دختره قبلا قرار بود ازدواج کنه که بهم خورده ؟ که مجلس نامزدی رو
* صـبح اومدم اینجا بنویسم چشمم به گوشیه تا اسمس واریز دریافت کنم و اینطور حس میکنم که هر چی بیشتر به این گوشی فسقلی نیم وجبی نگاه کنم اسمس مربوطه زودتر به دستم میرسه . وسط نوشتن گفتم نه ! با اینجا نشستن و زل زدن به گوشی مشکلی حل نمیشه بهتره برم تو بانک ، به نیت انتظار زل بزنم به گوشی . 
سریع خودم رو به بانک رسوندم . فیش های مربوطه رو برداشتم و شروع کردم به پر کردن . برداشت 50 میلیونی از حسابی که فقط یه میلیون موجودی داشت :(  نمیدونستم برای شرایط پی
آدما بنا به گذشته شون,آینده رو رقم میزنن.
اگه کسی تو خونه ای زندگی کرده که اختلالات شخصیتی وجود داشته,یا خودش اون اختلالاتو میگيره یا در آینده بدنبال همسر,کسی رو جذب میکنه که اون ویژگی ها رو داشته باشه. 
یه جورایی به عنوان همیار و دلسوز و دستگيرنده اینجور شخصیتها تربیت شده و شکل گرفته. حالا دیگه نمیتونه دنبال زندگی و آدم عادی باشه. تو این سکانس مولی دقیقا به این موضوع اشاره میکنه که پدرش شبیه شرلوک بوده.
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل ه
سلام خدمت شما عزیزان ، سریع میرم سر اصل مطلب که فرصت کمه، توفیق الهی نصیب ما شده که تونستیم یه گوشه کار رو تو کمک به سیل زده ها بگيریم و گرد و خاک به جا مونده از حرکت کاروان های جهادی بسیج رو توتیای چشممون کنیم. اما قصه ما با بقیه گروه های جهادی یکم فرق داره ، ما نه خیس میشیم و نه گلی و خاکی ، ولی خورد و خمیر میشیم ، چراکه قرعه روزگار خدمت رسانی تو راه آهن رو به نام ما زده و اینجوریش رو تاحالا ندیده بودیم.
بقیه در ادامه مطلب.
حقیقتا من خودم از این
تنها باید کمک رو از خدا خواست خدایی که تا دیروز غمی نبود خدای خوبی بود رحمان بود اما الان
که سختی هست صبری هست
خدای دیروز نیست !
حتی اگه گلایه ای هست دلگيری هست باید از خدا خواست تا راهشو بگه
/بندگی ما/
این رو امتحان کردن جواب گرفتن توصیه میکنم شما هم امتحان کنید
اینکه دقیقا همون لحظه ای که فکر میکنی با عقل خودت میتونی به یکی جوابی بدی یا نوعی از سختی هست که تو اون لحظه کاری از دست خدا برنمیاد نعوذ بالله  اما عملا داریم این رو میگیم ( مثل اینکه
 سلام سلام.
دارم بعد از ظهر یک روز اردیبهشتی رو کنار جوجه میگذرونم.
 هوا به شدت دلپذیره ابری خنک و از نسیمی که از پنجره ها میاد و روی پوستم میشینه نگم براتون. از گلدونای شاداب پشت پنجره که لبخند به لبم مینشونن نگم براتون.
از شالیزار ها که دونه دونه دارن نشا میشن و تو همشون صدای تراکتور میاد و خانمای شمالی با تیپای با مزشون تا زانو توش فرو رفتن و دونه دونه بذر میذارن نگم براتون.
تو فاصله این دو پست اخیر یکبار بدجوری بدجوری به لحاظ روحی زمین خ
آره . این انتخاب خودم بود تا حرف ندارم چیزی نگم یا وقتی دستم درد میکنه نارسا ننویسم‌. فکرا رو میزنم کنار، پنجره رو میکشم به چپ تا هوا بیاد .لپتاپ رو باز میکنم. مقاله ی ۴۴ ام :اختلال ناهماهنگی رشد» که میگه: هماهنگی حرکتی ضعیف در کودکان  از سالهای قبل از ۱۹۳۷ مورد توجه قرار گرفته بود و.» سال ۱۹۳۷. اگه تو آلمان بودم شغلم چی بود؟ تازه چند سال سایه ی سیاه و شوم جنگ از زندگیم دور شده بود، یه شِف بی حوصله بودم که تو یه رستوران  که بعد اون همه دریدن و
یه دسته از کتابخونا معتقدن، گاهی باید اجازه بدیم کتابا خواننده شون رو انتخاب کنن. راستش منم بدم نمیاد جز این دسته باشم. به همین دلیل وقتی توی کتابخونه دنبال گتسبی بزرگ اثر فیتزجرالد با ترجمه رضا رضایی بودم، (با اینکه کتابدار آدرس قفسه و ردیف رو داده بود ولی هر چه می گشتم پیدا نمیشد) چشمم افتاد به این کتاب و عنوانش دعوتم کرد برش دارم و منم رد نکردم. جلد کتاب رو که دیدم، اولش حدس زدم با کتاب نوجوانان مواجه باشم. اما با اینکه شخصیت اول داستان یه د
من بازم اومدم.
ببخشید اگر تصمیم دارم جسته گریخته و طولانی بنویسم.
دفعه قبل که رفتم مشاوره انقدر خسته و بی انرژی بودم که کاملا افسرده به نظر میرسیدم .راستش دیدن هر روزه پاتریک توی دفتر آزارم میده پاتریک به حد مرگ افسرده اس و باز به همون حد خنگه.
راستش حوصله دیدن باب رو هم ندارم در حالی که باب خیلییی بهتره .باب یه وقتایی خیلی خوبه مثلا وقتایی که بلند بلند و بدون ترس از قضاوت میخنده اما یه وقتاییم رو اعصابه. منم اختاپوسم دیگه
تازگی ها سنجاب هم به
ادم های مختلفی با مرام های مختلفی رو با لطف خدا دارم اشنا میشم
+حالا نه این کار خوب یا به درد بخوری باشه یا پدیده نوعی باشه نه کلا یه چیز دیگه ست منظورم شاید تو این مقطع برای زندگی من خوبه ! شرایط من!
مختصر اینو گفتم که زود بگذرم.
حالا بیشتر توضیح میدم یعنی چجوری !
که واقعا یه حسی تمام وجود ادم رو میگيره که با هیچ عنصری انقدر به هیجان نمیاد درونت :) ارزوهات
قابل بیان و مقایسه با هیچی نیست
وقتی میبینی کسایی هستند که دارن کار میکنن هم رو خودشون و
یه گرامر زبان هست به اسم "گذشته در آینده". با دیدن اولین پستی که تحت عنوان چالش "تصور آینده" بود، ذهنم flashback زد به زمانی که کانون زبان میرفتم. عنوان پست من برگرفته از اون گرامره. :) خب دیگه بریم سر اصل مطلب!
 
 صدای گوشیم بلند میشه. یه چشمم بازه یکی بسته، نیمه هوشیارم. دست میبرم به سمت میز کنار تختم تا گوشیم رو جواب بدم.
+ سلام. صبح به خیر نفس مامان.
- سلام مامان. خوبی؟ بابا چطوره؟ صبح تو هم به خیر!
+ الحمدلله. ما خوبیم. بیدار شدی دخترم؟ الان بیداری کامل
خاطرات کودکی


هنوز دلم باخاطرات کودکیم قایم باشک بازی می کند ، هنوز هم
هوای کودکی سلسله ی مرا می تکاند .
با وجود اینکه همه ی بکارتهای کودکانه مضمحل شده و هیچ چیزی
سر جایش نیست ، ولی باز هم نغمه آواز خرامان کودکانی که در نهایت سبکبالی به خویش و
دنیای خویش با همه کوچکی و بزرگی مشغولند مرا قلقلک می دهد .
و چرا رؤیاهایی که از حیاط کودکانه ی حیاتم به کابوس وحشت
زندگی امروز گریختند هرگز باز نمی گردند ؟!
گاه یاد دوستان خردسالی و کودکی و نوجوانی ام می
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب