نتایج پست ها برای عبارت :

کباب بودم ای بهرت

کباب پز صنعتی
کباب پز صنعتی یا سالاماندر کشویی آسانسوری در چهار ظرفیت ۲۰، ۳۰ و ۴۰ سیخ و یک مدل رومیزی با ظرفیت ۱۲ سیخ تولید می گردد. مصرف کننده با توجه به تعداد مشتریان و فضاي آشپزخانه خود می تواند، یکی از مدل هاي کباب پز تابشی سالاماندر را انتخاب نمايد.کباب پز تابشی سالاماندر در بازار تجهیزات آشپزخانه صنعتی به نام هاي کباب پز تابشی آسانسوری و یا کباب پز تابشی چند منظوره نیز نام برده می شود.
مزايا کباب پز تابشی رو میزی
پخت بدون دود
پخت انواع
سکانس اول: روی بنر بزرگی نوشته شده کباب سیخی 4000 تومان!
سکانس دوم: مغازه پلمپ شده! یخچال ها که از پشت شیشه مغازه دیده می شن، خالی هستند و فقط برگه پلمپ روی در مغازه است. مردمی که از جلو مغازه رد میشن شروع می کنن فحش دادن که خدا لعنتت کنه گوشت خر میدادی به خورد ملت.
سکانس سوم: روز قبل از سکانس دوم، آشپز که پسر جوون 25 ساله ايه، بعد از اينکه حلیم اول صبح رو می فروشه، میره نونوايی و سفارش سنگک ناهار رو میده. برمی گرده مغازه و برنج رو خیس می کنه، کباب ها
کباب پز صنعتی



کباب پز گازی جز تجهیزات پخت کباب و جوجه در آشپزخانه صنعتی مورد استفاده قرار میگیرد. 
کباب پز گازی یا چدنی به صورت تمام استیل و نیمه استیل ساخته می شود. 
کباب پز تمام استیل
رویه کار کاملا استیل و شعله هاي آهنی(به علت تحمل بالاي گرما) و پايه هاي
پروفیل استیل 40*40 به کار می رود.  و در قسمت زیر شعله ها سینی آبریز از
جنس ورق استیل کار گذاشته می شود. 
کباب پز نیمه استیل ا
مواد لازم
بادمجان متوسط : 10 عدد
روغن : 2 قاشق سوپ خوری
آب انار ترش : 1 فنجان
نمک : به مقدار لازم
طرز تهیه 
بادمجان را روی آتش کباب کرده و پوست بگیرید .
سپس با گوشت کوب آن را له کنید .
در یک تاوه مقداری روغن ریخته و بادمجان له شده را سرخ کنید .
سپس آب انار و نمک را اضافه کرده 
و نیم ساعت روی آتش ملايم بپزید .
براي طرز تهیه دیگر غذاهاي محلی کلیک کنید
منی که بار سفر بسته بودم از آغازنگاه خویش به در بسته بودم از آغازبراي سرخی صورت به روی هر انگشتحناي خون جگر بسته بودم از آغازمنم شبیه ولیعهد شاه مغلوبی که دل به مال پدر بسته بودم از آغازهنوز در عجبم که امیدوار چرابه هندوانه ی دربسته بودم از آغازبه دوستان خود آنقدر مطمئن بودمکه روی سینه سپر بسته بودم از آغازبه خاطر نپریدن ملامتم نکنیدکه من کبوتر پربسته بودم از آغازعجیب نیست که با مرگ زندگی کردمبه قتل عمر کمر بسته بودم از آغازاگر چه آخر اين ق
 
گفتیم تابستون میشه و مدارس تعطیله شباي که نتونستیم خوب استراحت کنیم صبحش یه چرت میتونیم بزنیم حالا !
ولی زهی خیال باطل درسته مدارس تعطیله ولی پادگان ها که تعطیل نیست ! 
رژه مکان هاي نظامی و انتظامی و پادگان ها هست که نشه با صداي اَجلو به نظام شون اون
کوچولو چُرت صبحگاهی هم به لطف خودشون ازت بگیرن :|:)) 
 
بابا خب منظم باشین عجبا !! مگه بچه مدرسه اي هستین خو ؟! :| اين فرمانده چقدر تو بلندگو داد بزنه !!؟
به فرمانده  تون رحم نمیکنین تو رو خدا به من وا
اگر تصمیم دارید تهیه ی غذا و یا کترینگی راه اندازی کنید که در آن انواع کباب و جوجه یکی از غذاهايی باشد که در آن جا سرو می شود بايد تجهیزاتی از قبیل کباب پز، جوجه گردان ، اجاق کته پزی و. را تهیه کنید، اين لوازم و تجهیزات در انواع مختلف و با قیمت هاي متنوع در بازار به فروش می رسند. در ادامه ی مطلب تصمیم داریم در خصوص برخی از لوازم و وسايل و نحوه ی کارکرد هر یک توضیحاتی را براي شما ارائه دهیم پس اگر شما هم از جمله افرادی هستید که می خواهیم کسب
در پیک نیک ها و مسافرتهاي ما اکثر اوقات کباب میچسبه . غذاي راحتی که خیلی هم طرفدار داره و و اگه بتونیم هرچه سریعتر و با کیفیت تر آماده اش کنیم که چه بهتر .منقل ابزار مهمیه هرچند که بعضی ها شايد بگویند با چهارتا آجر هم میشه در دامن طبیعت کباب کرد ولی اگر بفکر تمیزی و حفظ محیط زیست هستید وبراتون مهمه که سیخ ها را کجا میگذارید و فاصله اشون تا زغالها چقدر است و همه چیز تحت کنترل خودتون باشه ما به شما منقل مسافرتی تاشو و کیف داری معرفی می کنیم که طول
یکی از اهالی محل ما به رحمت خدا رفت. خدا رحمتش کنه.
خدارا شکر دستش به دهانش میرسید، وضع مالی خوبی داشت. 
از مدتها پیش در محل ما رسم شده بود به جاي شام دادن به نذر میت، هزینه اي به شوراي محل اهدا شود که صرف مسائل عام المنفعه شود. به همین صورت، ما در محل مدرسه ساختیم، زورخانه ساختیم، ورزشگاه ساختیم.
ادامه مطلب
ظرفها رو میشورم که فردايی که فقط و فقط مال خودم است وقتم بابتش نرود و صد البته خانه مرتب سرحالترم کند. نورها رو کم میکنم شجریان میگذارم. بوی کباب تابه اي ساعت ۱۲ شب میچسبد.
قرار است فردا و پس فردا بابت استعلاجی بمانم منزل و بچسبانمش به جمعه. خوب است با حال نزارم عاشق حال فردايم هستم.
طرز تهیه کباب بره

کباب
بره یکی از لذیذترین و مجلسی ترین کباب هاي ايرانی است که به خاطر طعم فوق
العاده خوبش طرفداران بسیاری دارد. اين کباب به دلیل استفاده از گوشت بره
بسیار لذیذ است و از گران قیمت ترین کباب هاي ايرانی محسوب می شود.
مواد لازم کباب بره
گوشت بره ۶۰۰ گرم
سیر ۳ حبه
پیاز متوسط ۲ عدد
گوجه فرنگی ۴ عدد
سرکه سفید ۳ قاشق غذاخوری
روغن زیتون ۳ قاشق غذاخوری
نمک و فلفل سیاه به اندازه کافی
طرز تهیه کباب بره
ابتدا گوشت را بشویید و پس از آبکشی ب
با خوشحالی زنگ زده میگه شنیدی هواپیما سقوط کرده؟ میگم آره بیچاره ها، دلم کباب شده واسشون:(
میخنده میگه سه نفرشون همشهری منن، دقت کردی همشهریام همه جا هستن هر اتفاقی میفته از همشهریاي منم اونجان:/
+واقعا اين حجم از حماقت رو نمیتونم درک کنم:/
+ چی میشه که الکی به شهر یا کشور یا هر چیز مزخرف دیگه اي که تو انتخابش نقش نداشتیم افتخار می کنیم؟!
+ واقعا خوشحالم که همشهریه اين آدم که هیچ، حتی هم استانیش هم نیستم:)
* جدا عصبانیم:|
بوقول همون روزی که گفتم جوجه در نمیاره 6تا جوجه درآورده امیدوارم اينا دیگه نمیرن.جوجه هاش خیلی خیلی هم کوچولو هم نازن
هر بار میبینمشون بهشون میگم خیلی امیدوارم زودتر بزرگ بشین در حدی که بشه به سیخ کشیدتون:)))) اصا جوجه کباب میبینمشون:))))
اين شکلی هستن:
ادامه مطلب
فر کباب ترکی ذغالی دستگاه دونر کباب زغالی فر دونرکباب ذغالی 09128599078







فر کباب ترکی ذغالی جهت پخت دونر کباب با ذغال چوبپخت گوشت با ذغال باعث خوشمزه تر غذا می شودپخت دونر کباب با ذغال چوب باعث لذیذتر شدن آن می شود.قابلیت ساخت بصورت تک سیخ و دو سیخ رومیزی و ايستادهبدنه ساخته شده از استیلداراي وان مخلفات زیر سینی داراي شعله می باشد که میتوان براي تفت دادن مخلفات داخل ساندویچ دونر کباب استفاده کردداراي سه ردیف ذغال چوب و هر ردیف داراي 2
تازه5 صبح خوابیدم .غرق خواب بودم که دوباره صدا آهنگ میومد اونم چی آهنگ شاد ايرانیساعت 8 صبح اول نفهمیده بودم چی شده و پوکر بودم که همسايه ها اوکراينین :| چجوری دارن فارسی گوش میدنکه ریست شدم فهمیدم بعله هم خونه جان آهمگ گذاشتهاز اون موقع هم مثل ی خرس وحشی نشستم منتظرم پاچه بگیرم
هلدینگ
بزرگ عطاکو فعال در زمینه نتورک مارکتینگ با فروش محصولاتی هم چون برگر، فلافل،
کباب لقمه، جوجه کباب، کتف و بال زعفرانی و محصولات دیگر در خدمت شما است. 
شما عزیزان می توانید با شارژ کیف پول خود در سايت عطاویچ، علاوه بر
دریافت اعتبار بیشتر از غذاهاي رستوران هاي عطاویچ هم لذت ببرید و امتیاز کسب کنید
با هلدینگ بزگ عطاکو در سايت
atamlm.ir همراه ما باشید.
 
قبل از هرچیز بايد بگم دلیل اينکه یه مدتی هس وبلاگ بروز نمیشه تقصیر خانم بنده هست! چراشو هم نپرسید که نمیدونم! دیییییییی D:بگذریم.هفته قبل خدا قسمت کرد [ و خدا قسمتتون کنه] با خانواده همسر عازم مشهد شدیم؛ اين سری برخلاف دفعات قبل، پیامکِ "نايب ایاره ايم" رو به رفیقام ندادم؛ چون هفته قبلش هم مشهد بودم و اينکارو کرده بودم! و توی عید هم بازم اومده بودم و اينکارو کرده بودم! و توی بهمن هم اومده بودم و اينکارو کرده بودم! و توی
ادامه مطلب
همینطوری از سر بیکاری داشتم آهنگاي کامپیوتر و گوش میدادم که یهو آهنگ A Sky Full of Stars  پیدا کردم.اين آهنگو من دقیقا پارسال بود که گوش میدادم :)اون موقع تو فاز آهنگ انرژی بخش بودم.یادش بخیر بی کلامشو اينقد گوش داده بودم که ریتمشو حفظ شده بودم.ولی اصلیش باحال ترهاگه خواستین متنشو تو ادامه مطلب بخونین :) 
امشب ددلاين آخرین پروژه‌ی اين ترمه و فردا قراره برم دانشگاه که استاد منو ذبح کنه به دلیل غیبت طولانی و بی‌خبرم. البته که استاد خیلی مهربون‌تر از اين حرفاس، ولی خودم نسبت به اين که اين چند روز نرفتم دانشگاه اصلا حس خوبی ندارم.
پروژه‌هه اين جوریه که تقریبا ۶ سری داده به ما دادن(مربوط به تمرین‌هاي طی ترم) بعد الان گفتن براي یکی از داده‌ها یه مدل مناسب پیشنهاد بدید و استدلال کنید چرا مناسبه و نتیجه رو هم تحلیل کنید و با تمرینی که قبلا انجام دا
به طور کلی بعد از تاسیس و راه اندازی رستوران و تهیه غذا بايد قسمتی را با نام انبار رستوران در نظر گرفت انبار رستوران تا حد زیادی می تواند به شما کمک کند تا غذاها در زمان مناسب و بدون تاخیر براي مشتریان آماده شوند در واقع تجهیزات انبار رستوران شامل تهیه ی یک سری وسايل و لوازم می باشد برخی از اين وسايل عبارت است از چلیک نگهداری حبوبات، چلیک نگهداری زباله و سکوی نگهداری برنج و حبوبات در ادامه ی مطلب به توضیح مختصری در خصوص سکوی نگه داری برن
خبر کوتاه و سوزاننده بود، تنها پروگرمی که تو اون آزمايشگاه اسکولارشیپ نداره همونی بود که من واسه‌ش اپلاي کردم و پذیرش گرفتم. کاش تا مطمئن نشده بودم به پدرم نگفته بودم، امید واهی دادم. یا کاش درست و حسابی توضیحات همه‌ی پروگرم‌ها رو خونده‌بودم. و بزرگترین کاش: کاش دوران کارشناسی مثل آدمیزاد درس خونده‌بودم.
به طور خلاصه الان مغزم در حال ه!
14:30 - می‌دونید چی بیشتر از همه ذهنم رو آزار می‌ده؟ تو ذهنم محاسبه می‌کنم الان 25 ساله هستم، اگه ا
اين غذا، غذاي پیچیده‌اي نیست، اما ترکیب طعم‌ و عطر چاشنی‌هاش من رو یاد هواي ابری و بوی هیزم و جوجه کباب سیزده به در می‌اندازه، حتی اگر وسط چله‌ی تابستون باشم! قبول! زیادی شاعرانه‌ش کردم؛ ولی شايد اگه شما هم امتحانش کنید همین حس بهتون دست بده. خدا رو چه دیدید؟
ادامه مطلب
سه ساعت و نیم وقت گذاشته بودم بعداز 8 ماه دوباره قلم مو دستم گرفته بودم تا رنگ و روغن کار کنم! نتیجه اونقدر ذوق زدم کرده بود که بردم نشون داداشم بدم! لعنتی یجوری نظر منفیشو گفت دوست داشتم به هفت روش سامورايی تکه تکه ش کنم :/// و اونقدر واکنش بدی نشون دادم که خودم هنوز انگشت بر دهان موندم که آیا اون من بودم که اون صدا رو با دهنش در آورد؟!!!!!!! :////////////
 
نتیجه اينکه جونتونو نگیرید دستتون بیايد از من انتقاد کنید!!!
روم نمیشه از اتاق برم بیرون :////
بسم الله
 
می‌گفتند:دعوايی پیش آمد. پسری پادرمیانی کرد. پسری زد. پسری مُرد. دوست پولدارِ همان پسرِ صواب کرده‌ی کباب شده، بهش گفت تو قتل را گردن بگیر من نجاتت می‌دهم. دیه را می‌دهم آزادت می‌کنم. گردن گرفت. بخاطر دوستش! پشت میله‌ها افتاد. قصاص. حرف خانواده‌ی پسر کشته شده یک کلمه‌ی چهار حرفی بود. قصاص. و لاغیر. پسر از قسمِ دروغینی که براي به گردن گرفتن قتل بود توبه کرد. دوستش دیه را می‌داد و آزادش می‌کرد؟ پسر در زندان حافظ قرآن شد. پسر اعدام شد.
دو سه هفته ست یه باشگاه جدید میرم، صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه مرده هر روز میاد بطراي پلاستیکیو‌ جم میکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹ ساله هم باهاش میاد، از اون آدماي بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اينه که امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داری نه کاری داری نه هیچی داری از همه بدتر معتادم هستی چرا بايد بچه داشته باشی :/فقر و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچیک داره، اون بچه ها چه آینده ايی دارن، دلم واسه پسر
 صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه
مرده هر روز میاد بطراي پلاستیکیو‌ جم میکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹
ساله هم باهاش میاد، از اون آدماي بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اينه که
امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داری نه کاری
داری نه هیچی داری از همه بدتر معتادم هستی چرا بايد بچه داشته باشی :/
فقر
و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچیک داره، اون بچه ها چه
آینده ايی دارن، دلم واسه پسربچه ۲ ساله کباب شد واقعا، زندگ
دیروز یکریز نوشته بودم.وقتی کارم تمام شده بود به مرز انزجار و نفرت رسیده بودم جالب انجا بود که کسی مجبورم نکرده بود که بنویسم و امروز یکریز کار خانه کرده بودم .از شستن و تازدن لباس ها و ملحفه ها تا نظافت خانه و اشپزخانه.تمیز کردنی بیهوده که دوباره رنگ چرک و کثافت می گیرد و دوباره بايد از نو اغاز کنی و در اين تکرار مکرر اخر ادمیزاد از پا در می ايد.سقت می شود.دوستم گفته بود"تو چرا انقدر جان می کنی?به خانمی که کارهاي خانه ام را انجام می دهد ،می گویم
آخرین ساعات آخرین کشیک طب اورژانس:۴:۴۰ : آقاي هفتاد و چند ساله‌اي با سابقه‌ی تیموما (سرطان) و سابقه‌ی بیست ساله‌ی مشکلات قلبی را آوردند با اپیستاکسی (خونریزی بینی).۴:۴۵ : بیمار ویزیت شد. خونریزی متوقف شده. بیمار استیبل است.۴:۵۵ : بیمار شیرینگ شد. مايع دریافت کرد.۵:۱۰ : بیمار هنگام گذاشتن مش بینی زیر دستم ارست (ايست قلبی تنفسی) کرد. رزیدنت نبود (کجا بود؟ نمی‌دانم.) اتند نبود (کجا بود؟ خواب بود.) چه کسی توی بخش بود؟ فقط من بودم و یک پرستار. شروع کردم
شايد فکر کنی دارم زیاده روی میکنم ولی بايد بگم مستی هرچند از دنیا جدام میکنه ولی به تو نزدیکم میکنه و من دوستش 
دارم امروز که زنگ زدی به شدت سر درد بودم چون تقریبا یک روز نخوابیده بودم با اين که روز قبلش قرص خواب خورده بودم
اگه گیج نبودم تمام تلاشمو میکردم که تلفنت قطع نشه چون خیلی منتظر بودم بهم زنگ بزنی و من صداي پر از انرژیتو بشنوم
صدايی که خون تو رگهامو جریان میده
دلم میخواد راحت باهات حرف برنم ولی شرم و حیا حتی تو مستی هم جلومو میگیره
میخو
چیزی که تو اين حدود یکسال جدا شدن از خانومی که مثلن عاشقش بودم نه مثلن نه انگار واقعن عاشقش بودم نمیدونم چرا واقعن ولی حسی بود که احتمالن قراره یبار تو زندگی تکرار بشه اونم بعد اونهمه تجربه پس واقعن عاشقش بودم فهمیدم اين ب‌ود که دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم به هیچ دختری تو دنیا نمیتونم اعتماد کنم و احتمالن تمام ابعاد روابط ايندم با جنس مخالف جنسی باشه که حتا دیگه حالم از همونم بهم میخوره و اين ترین فهمیدن زندگیم بود
بر خلاف همیشه، وقتی مادرم یک بار صدام کرد از جام بلند شدم.
خوشحال بودم و همچنان هم هستم.
دیشب هم خسته بودم و هم از فکر کردن به اين که بايد ساعت 3،4 صبح بیدار شم، ناخودآگاه چشم هام بسته شد.
و بالاخره ماه برکت.
ان شاءالله خدا، سفره ها دل و خونتون رو پر و پربرکت کنه.
نماز و روزه هاتون قبول
التماس دعا
سال پیش همین موقع روبرو باب الجواد بودم که دوستم زنگ زد گفت رتبه اومد ببین.:)
و من زار زار اشک ریختم چون ۱۰۰درصدم مطمئن بودم چیزی که من میخوام نمیشه !
هی دلم مشهد میخواد. :)
هی.
زیادی اين روزايی که میگذره و قراره برسه نفس گیره که باهیچ خوشگذرونی حالم خوب نمیشه!
سلام همراهان گرامی 
مدتی بود وبلاگ را به روز نکرده بودم و مطالب جدید در زمینه هاي حقوق بانکی اعم از راي دادگاه و بخشنامه هاي جدید بانک مرکزی و نظریات حقوقی در طرح و پیگیری دعاوی علیه بانکها در وبلاگ منتشر نکرده بودم اما در کانال دعاوی بانکی در تلگرام در خدمت هموطنان بودم زین پس سعی میکنم همزمان با انتشار مطالب در تلگرام در وبلاگ هم مطالب منعکس گردد
ارادتمند _حمیدرضا یوسفی نژاد
بسم الله الرحمن الرحیم 
با مخاطب خود چگونه ارتباط برقرار می کنید ؟
آیا براي او نیز بهره اي از ارتباط قائل هستید ؟چرا که او به ناگزیر یک طرف ارتباط است.
آیا به واکنش هاي او و تاثیرات گفتار در مخاطب توجه دارید ؟
برخی ها سخن خود را بیان می کنند و به طرف مقابل اصلا نظر ندارند و براي او فرقی نمی کند من حرف خودم را بزنم بعد هر چه باد آباد
ولی آیا قوانین عقل و شرع و عرف یا به تعبیری انسانیت و دیانت هم همین حکم را تائید می کند؟
هرگز
اگر بنی آدم اعضاي یک
فکر کنم عادت کردم 5صبح اينا بیدار شم:)) البته اين عادت رو با مشقت فراوون تو خودم ايجاد کردم ولی عادتم نشده بود البته سه روز 5صب بیدار میشدم روز چهارم سرم درد میگرفت دیگه مجبور بودم هر چند روز یبار ، دوسه روز 5صبحی بشم بعد روزايی که بیدار نمیشدم ، یعنی مثلا6بیدار میشدم چونان استرسی منو میگرفت انگار ادم کشته بودم الان فهمیدن:ااا+امیدوارم امروز کسی از دنده ی بداخلاقی بیدار نشده باشه:)) من که خوبم !+اگر الان خواب بودم حتما با اين سروصدا بیدار میشدم
نشسته‌اند هزاران کتاب در قفسهزبون و ساکت و پر اضطراب در قفسهیکی بزرگ‌تر از دیگران؛ قدیمی‌ترملقب‌اند به عالیجناب در قفسهمراقبش دو سه گردن کلفت دور و برشکه تا تکان نخورد آب از آب در قفسهخزانه‌دار عددهاي دولتش شده‌اندکتاب‌هاي درشت حساب در قفسهکتاب‌هاي مقدس، کتاب‌هاي ملولخزیده‌اند به کنج ثواب در قفسهکتاب‌هاي اصول و فروع بیدارینشسته‌اند همه گیج و خواب در قفسهنشسته‌اند دو زانو کتاب‌هاي دعاهزار وعده‌ی نامستجاب در قفسه کتاب فلسفه ب
امروز مستند پاپلی رو دوباره از تلویزیون دیدم و دوباره پرت شدم تو گذشته اي نه چندان دور. تو حال و هواي باصفاي شمال و روستاهاش و لهجه اي که چقدر دلتنگش بودم و یه زمانی معتقد بودم رو مخه!
اونقدر دلم تنگ شد براي روزايی که همه بودیم، کنار هم بودیم، دور هم جمع بودیم و خوش بودیم و صفا میکردیم.
حس خفگی بهم دست داده، اصلا نمیتونم تحمل کنم! و خیلی برام عجیبه اين حجم عظیم از دلتنگی که ازش بیخبر بودم و یهو سر باز کرد
احساس میکنم یه تیکه از وجودمو تو روستاي پ
به اجبار به پرسه بزرگان رفته بودم.تنها خاطره اي که از خانم متوفی در ذهنم جولان میداد مربوط به سالها قبل بود.من تازه عروس بودم و مادرم تا توانسته بود روی سر و دستم طلا اویزان کرده و به عروسی یکی از اقوام دور فرستاده بود.گوشواره هاي چند جفتی بلوچی را به زور نخ و کش روی گوشم اویزان بود.با انکه زیر چادر بود اما جلب توجه میکرد.ان خانم کنار من نشسته بود.چادرم را قشنگ با دست باز کرد و نگاهی به گوشواره هاي بزرگم انداخت.محو حرکتش بودم.مسن بود و نمیشد به ا
راستی بعد چند هفته بالاخره بالش مورد علاقه مو درست کردم که از خوابگاه اورده بودم :dاينو من بعد دو هفته بالاخره خالی کرده بودم کل خونه پر شده بود از پرکاورشو شستم باز امروز پر کردم مجددا خونه پر شد از پر :dولی الان خوشحالم حداقل با اين راحت تر میخابم
دیشب خواب بدی دیدم. خواب دیدم تو غریبه بودی. با هم آشنا شدیم و تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم ولی کم کم تو عوض شدی. دیگه چهره‌ی اون آدم شبیه تو نبود ولی من هنوز فکر میکردم اون تویی. به اسم تو صداش می‌کردم و بهش عشق می ورزیدم. تو خواب دیدم که معتاد به کوکائین بود و من اينو میدونستم و با اين وجود باهاش ازدواج کردم. تو مراسم عروسیمون هم یه لاين زده بود. بابام ازش بدش میومد. من عاشقش بودم ولی. یک هفته از ازدواجمون گذشت و شروع کرد به کتک زدن من. ترسیده بودم و
روز اولی که وارد حرم شدم همه‌جا رو همین مدلی می‌دیدم چون اشکم بند نمی‌اومد چون تموم نمی‌شد و تموم ترسايی که تو ذهنم نگه داشته بودم هجوم آورده بودن و نمی‌تونستم آروم باشم.
ساعت‌ها بود هیچی نخورده بودم و با اين حال کلی تو حرم راه رفته بودم و آروم نمی‌شدم و حالم بد بود.دست آخر تو صحن جامع نشستم.
خانمی که کنارم نشسته بود و حالم رو دید زد رو شونه‌م و با لهجه‌ی قشنگ یزدیش گفت دخترجون چیزی به اذون نمونده. موقع اذون که شد دو رکعت نماز بخون و منم دع
بسم‌الله.
سلام!
+
حدود یک ماهِ پیش ايمیلی از طرف بنیاد آمد.
ثبت‌نام کردم.
و واقعاً توقعی نداشتم از شرکت در برنامه‌.
یک‌شنبه ساعت ۱۰ صبح پیامک بنیاد آمد که تشریف بیاور و کارت‌ت را تحویل بگیر!
(اين بار، از آن دفعاتی بود که لذت یک چیز اين قدر می‌چسبید به جان‌م. کارت را با هیچ توصیه‌ و واسطه‌اي نگرفته بودم.)
+
چهارشنبه، ۱ خرداد رفتم حسینیه‌ی امام خمینی(ره).
زود رفته بودم و براي نشستن حق انتخاب نسبتاً گسترده‌اي داشتم؛ روی صندلی، کنار ستون و.
نش
خب، بالاخره امروز نتايج کنکور اومد.
تابستان پارسال خیلی به کنکور فکر میکردم، به حدی که میرفتم تو نرم افزار گزینه دو و آخرین قبولی ها و تراز ها و درصدها رو آنالیز میکردم.
همون تابستون خیلی طوفانی شروع کردم و با برنامه راه اوفتادم سمت هدفم، ولی نمیدونم چرا وسطاي راه زدم جاده خاکی و از هدفم دور شدم.
همه میگفتند: "تو که اينقدر خوب شروع کردی بخون بزار بری یک دانشگاه خوب."
ولی نمیدونم چرا کاملا بی انگیزه شده بودم.
رسید روز کنکور، با خودم میگفتم که اي
امشب جشن عقدِ یکی از اقوامِ مادری بود،بعد از سالِ نودویک که عقد دختر دايیم بود، خاطرم نمیاد مجلس عقد دیگه اي از طرف خانواده مادریم رفته باشم.هرچی فکر میکنم چیزی خاطرم نمیاد قاعدتا من تو سن ازدواج بودم از اون سال به بعدولی خب سالها به سرعتِ برق و باد گذشتند و منم که هنوز یارِ گمشده رو پیدا نکردم
چیزی که امشب برام شوکه کننده بود دیدنِ آدم ها تو یه قالبِ دیگه بود!بچه هايی که اون موقع دبستانی و کوچولو بودن الان در شرف دانشجو شدن هستنیا بچه ه
سه ماه بود موهامو رنگ نکرده بودم سفید ها سلام و علیک میکردن و به جز ریشه بقیه قسمتها دو یا سه رنگ شده بود اما خوشحال بودم تصمیم داشتم یه کم که بلند تر بشه کوتاه کوتاهش کنم تا رنگ ها بره.
اما مجبور شدم همین امروز رنگ کنم .هر وقت موهامو رنگ میکنم حالم از خودم بهم میخوره.
یادم میفته که نمیتونم در مقابل پیری و مرگ مقاومت کنم.
اينکه پوست صورتم به زودی چروک میشه و همه چیز از بین میره.
گاهی خیلی دوست داشتم داناي کل باشم نه منِ راوی.
می‌دیدم و می‌شنیدم که چه شده اند و چه گذشته است بر آنانی که روزگاری بودند و اکنون دورند.
یا می‌دیدم و می‌فهمیدم که اگر آن مسیر دیگر را رفته بودم، الان کجا بودم و اينجا و اکنونم، کجا و چگونه بود؟
و یا . . . 
دانستگی هم خوب است و هم بد.
هم شیرین است و هم تلخ.
بعضی دانستن‌ها را دوست دارم.
سلام
براي یک شب اومدم خوابگاه.هواي اينجا بر خلاف شهر خودم خیلی خوبه.لاقل شب هاي خنکی داره.اينجا کسی رو نمیشناسم دیگه و از کسايی که هم میشناسم دوری میکنم.
دیشب کم خوابیدم و از صبح زود بیدار شدم تو راه بودم و بعد هم کلی راه رفتن و راه رفتن.زینب رو بعد یک ماه دیدم و حرف زدیم از همه چیز و بیشتر از اينده.حرص خوردیم که امسال تنها میره تهران و من هم نیستم باهاش که با هم همه جا رو بگردیم.
صبح که میخواستم راه بیفتم دلم راضی نبود.پر از حس بد بودم بابت اين
دوتا پسرم خواب بودند و من خیلی معمولی تصمیم گرفتم سفینه فضايی خودم رو بسازم. واسه ساختنش لازم بود جايی پلن پروازم رو تشریح کنم .یه جورايی ثبت کنم  از اولش که سفینه رو ساختم ترتیب پیچهايی که بستم چه جوری بود . اينکه اين روزهاي اول که فضا نوردی میکردم  خیلی معمولی بودم و واسه نهار ماهی تدارک دیده بودم، به پسر ۴ساله ام ریاضی یاد میدادم و به پسر بیست و یک ماهه ام رنگها روتوی چشمهاي پسر چهار ساله ام کهکشان رصد می کردم و توی چشمهاي پسر دو ساله ام س
تو مترو نشسته بودم ( بغل دستمم یه نفر نشسته بود )
داشتم تو برنامه گپ که یکی از دوستام گروه باز کرده بود چت می کردیم . . . ^_^
یه دفعه بغل دستیم بهم گفت:
به اون دوستت بگو مخ دختر رو نمیشه اونطوری زد . . . !!! O_o
حالا کاری به اون ندارم که از کجا فهمید اون دوستمه . . . +_+
برگشته میگه:
داداش به اون دوستت بگو اگه خواست براش کلاس آموزشی میذارم . . . @_@ دو جلسه اولم رايگان حساب میکنم.
با خودت هم که رفیقیم برا تو هم پنج جلسه رايگان میذارم. #_#
خلاصه اينکه نمیدونم چرا دوتا
هر کسی میتونه جمله هاي خوب و ماندگار بگه که اون جمله منحصر به خودش باشه.  اما اين حرفا فقط از زبان کسی تاثیر گذار خواهد بود که خودش بهش عمل کرده باشه. شخص بايد بزرگ باشه تا بتونه بزرگی رو یاد بده. 
من یه دفترچه داشتم که اسمشو گذاشته بودم دفترچه موفقیت و توش مثل سخنان بزرگان ولی از خودم می نوشتم. یعنی جملات متعلق به خودم بود. یه جورايی تجربه ها و کشف هاي خودم بود. اما متأسفانه خیلی از اين حرفاي خردمندانه رو فقط نوشته بودم هرگز عمل نکرده بودم. ولی
بهم گفت میشه منو یادت نره و فراموشم نکنی،؟گفت از اينکه فراموش بشم و از یاد آدم ها برم و منو یادشون نیاد میترسم.گفتم آره چرا نمیشه.گفت دروغ میگی،!!خندیدم و نتونستم جواب تو دل و ذهنمو بهش بگم با همون حالت خنده گفتم حافظه ی قوی اي دارم و تموم شد.ولی ماجرا اين بود که ترس اون رو من ثانیه وار با حرکت عقربه ها و گردش خورشید تجربه کرده بودم.اما اون نمی‌دونست که من رنگ رژ لب همیشگی شو با اون قوس ابروهاشو حتی آشفتگی و موج ریز موهاشو توی تک تک سلول هاي خاک
از صبح که بیدار شده بودم بعد از کارهاي روزمره به دیوار هال تکیه زده و به روبه رو زل زده بودم.یک ساعت در همان حال زمان را به هدر داده بودم.گویی مرده ام و استخوان در بدن ندارم.در ذهنم به دنبال دلیل و رمز اين بی حوصلگی بودم.عاقبت به اين نتیجه رسیدم که راز در هورمونهاست.سالهاست که من هر وقت به زمان و ساعت بیولوژیک بدن نزدیک می شوم دل از زمین و زمان میبرم.دلم نمی خواهد با احدی حرف بزنم و کسی سکوت دلم را بشکند و سالهاست که کس حرمت اين خودخواهی را
امروز و در اين یک ساعت گذشته لجباز ترین حالت ممکن خودم تو بیست و چهار سال گذشته بودم .چی ؟ بیست و چهار سالمه؟ نه بیست و چهار سالم نیس ولی همینجوری گفتم شما قسمت اول جمله رو بگیر:)))تا حالا اينقد لجبازی نکرده بودم. واقعا هم حس بیرون رفتن جان رو نداشتم بلاخره پس از مقاومت هاي بسیار و التماس ها ، موفق شدم بمونم خونه دیوانه شدیم اينجا. 
میدونید وقتی کسی نباشه ک همرات باشه خیلی سخته 
تلخه ک باور کنی ک وقتی مسیریو اشتباه میری کسی نباشه بهت بگه 
میدونید امروز گم شم ، راهمو اشتباه رفتم 
حس تنهايی خفه کننده اي درونمو گرفته بود 
واقعا اذیت شدم 
وساطاي مسیر بودم ک متوجه خطا رفتنم شدم
برگشتم ولی واقعا نگران بودم ک جا بمونم 
نگران بودم ک نکنه نشه ک برسم 
نگرانی و استرس خیلی بده بخصوص ک با تموم قوا بدویی
نمیدونم ترسیدنم خوب بود یا بد 
ولی میدونید ب حس خوبش می ارزید 
ب اينک تونستم با خ
الان یادم افتاد ک 14 تیر سالروز عقدکوچولومون بود اما من یادم رفت.که فکرکنم پنجشنبه صبح ک رفتم پیشش اما امسال شده جمعه.داشتم فکرمیکردم چرا یادم رفت ؟نگاه کردم ب تقویم دیدم من تو هفته قبلش منفجرترین بودم. جاب جايی خونه ، رفتنش.حالی ک بدش و بعداز اون تا آخر هفته ی بعدیش من افقی بودم و.مناسبات ب همین جالبی جايگزین سالهاي قبلشون میشن. پارسال من خوشحالترین آدم روی زمین و امسال تنهاترین آدم.
یوقتايی که یجايی میرم ازم سنمو میپرسن و میگم یهو بنظر خودم چقدر عجیب میاد انگار همین دیروز بود که پونزده شونزده سالم بود که از همه کوچیک تر بودم و ناراحت بودم :/ البته اون موقع ها دلم نمیخواست بزرگ بشما مثه الان که دلم نمیخواد زمان بگذره مثه اين چند سال که گذشت و من نفهمیدم چطوری گذشت نه تفریح کردم نه اونطوری خواستم پیش رفت .ینی داستان زندگی من چجوری پیش میره ؟ :/ خودم بايد عوضش کنم .
تو خدمت یه زمانی رو منتقل شده بودم به بايگانی و با مسعود هم اتاق شده بودممسعود برگشت بهم گفت احسان(هم اتاقی قبلیم) خیلی پسر خوبیهبهش گفتم من باهاس کار کردم همچبن خوبم نیستبهم گفت ببین اونجوری بخواي فکر کنی منم پدرسوخته بازی هاي خودمو دارمالان واقعا به حرفش رسیدم اينکه همه پدرسوخته بازی هاي خودشون رو دارن
در قصر شاهنشاه غذاهاى مطبوع و گوارا بسیار مورد توجه بود. از جمله طعام هايى که براى پادشاه ولاش مهیا میکردند، یکى خورش شاهى» نام داشت، که مرکب بود از گوشت گرم و گوشت سرد، و برنج فسرده، برگ معطر، و مرغان مسمن، و خبیص، و طبرزد؛ 
دیگر از طعام ها خورش خراسانى» بود، که از گوشت کباب شده بسیخ، و گوشت پخته در دیگ، و کره و عصارات، ترکیب مى یافت؛ دیگر خورش رومى» که گاه با شیر و شکر، و گاه با تخم مرغ و عسل، و گاه برنج با کره و شکر و شیر ساخته میشد؛
دیگر
توجه : تصویر ممکن است با نتیجه نهايی ، همخوانی نداشته باشد .
مواد لازم
ماهی نسبتا درشت : 1 عدد
گوشت چرخ کرده : 300 گرم
آلو بخارا : 200 گرم
مغز گردوی سايیده : 100 گرم
زعفران سايیده : نصف قاشق چايخوری
آبلیمو : 2 قاشق غذاخوری
نمک به مقدار لازم
طرز تهیه
ماهی را پاک کرده و شسته و آماده کنید .
آلو بخارا رو خیس کرده و هسته هاي آن را جدا کنید .
گوشت چرخ کرده را سرخ کنید و مغز گردو را تفت دهید .
با آلو مخلوظ نمايید و اين مواد را در شکم ماهی ریخته و آن را بدوزید .
زعفران
هفته ی قبل که صبح ها کارآموزی غدد بودم چند تا عصر هم شیفت داشتم تو بیمارستان
کاردانشجویی،  اين هفته هم که گذشت از یکشنبه تا خود امروز صبح ها تمام بیمارستان
کاردانشجویی بودم عصر ها هم غیر 2 روز کارآموزی ccu .
دلم میخواد دقیق و با همه ی جزییات بنویسم ولی خواب چشمامو پر کرده !
فقط میگم ابن هفته جدید قراره خونه خواهر باشم ، فردا بلیط داریم از شهر ما به مقصد شهر خواهر
تهران که بودم رفته بودم دیدنشان. یعنی آنها دعوتم کردند و من رفتم. قد یک قرن مهربانی‌شان گرمم کرد. آخرین باری که فرصت شد خداحافظی درست و حسابی کنم را خوب یادم هست. اشک جاي خودش را به بغض داد. بغض سنگینی که راه گلویم را بسته بود. گفتم فراموشم‌ نکنین و بغض از گوشه چشمهام چکید روی سنگفرش‌هاي سرد پیاده روی بهشت زهرا.
چند ماه گذشت. من نرفتم. آنها آمدند.اين همه راه تا کرمانشاه را. صدايم کردند، یک جورِ آشنا و مهربان. رفتم که جواب بدهم، دلم را لابلاي
دلم اينقدر هواي سارا رو کرده بود روی تختم تو اتاقم خوابیده بودم و آروم اشک می ریختم که مامانم اومد کلی قربون صدقه ی من و سارا رفت. بعد از چندین ماه اگر خدا بخواد دارم به سارا می رسم. یعنی سارا منو دوست داره؟ می تونه منو قبول کنه؟ خانواده اش منو پس نمیزنن؟ اين فکرا اينقدر عذابم میدن که عین یه بچه اشک میریزم. هرگز نمیتونم بقیه عمرمو بدون سارا زندگی کنم. اين چندماه یه روانی واقعی بودم. اي خدا تو رو به عظمت قسم میدم. دست منو تو دستاي سارا بذاری. ن
تهران که بودم رفته بودم دیدنشان. یعنی آنها دعوتم کردند و من رفتم. قد یک قرن مهربانی‌شان گرمم کرد. آخرین باری که فرصت شد خداحافظی درست و حسابی کنم را خوب یادم هست. اشک جاي خودش را به بغض داد. بغض سنگینی که راه گلویم را بسته بود. گفتم فراموشم‌ نکنین و بغض از گوشه چشمهام چکید روی سنگفرش‌هاي سرد پیاده روی بهشت زهرا.
چند ماه گذشت. من نرفتم. آنها آمدند.اين همه راه تا کرمانشاه را. صدايم کردند، یک جورِ آشنا و مهربان. رفتم که جواب بدهم، دلم را لابلاي
ساعت 5صبح بیدار شدم :) نه برق بود نه آب . یه جايی هست همش تصادف میشه .بماند چرا. طرف زده به تیر برق . اين شد که از نیمه هاي شب برق نداشتیم شايدم از حدوداي یازده دوازده. چون چراغاي ما که خاموش بود. تو کوچه هم تاریک بود ، من بیدار بودمیاد اون ستاره تو آسمون افتادم. چقد خوشگله :)) هرموقع میبینمش به فکر میرم :) امروز چنتا کار هست که بايد انجام بدم چنتا کار عقب افتاده.دیروز از یه کوچه اي رد شدم، وسطش پر بود از برگهاي پايیزی، سايه هم بود ، دیگه خود پايیز
هر ادمی ظرفیتی دارد لبریز که شود دیگری جايی برا پر کردن نمی ماند.ظرف منم از سراوان پر شده بود.دیدن نخلستانهاي ناهوگ و چشمه هاي کلپورگان جوابگو نبود.بايد از اين شهر و از اين خانه حتی براي روزی و ساعتی میرفتم.با انکه میدانستم مادرم در نبودم ناراحت میشود اما باز راه رفتن را در پیش گرفتم.بیش از یک سال بود که رنگ چابهار و دریايش را ندیده بودم.پس راه چابهار را در پیش گرفتم.بی انکه به ماندن و نرفتن بیندیشم.از مرز مهرستان که گذشتیم و وارد سرباز شدیم.حا
تصمیم گرفتم بیوگرافیمو بنویسم،البته خلاصه و بیشتر حالات روحیمو بگم:)
اين قسمت خاطرات قبل از دبستان:
با اينکه دختر بودم اما بیشترِدوستام پسر بودن و بازی هاي پسرونه رو به خاله بازی و عروسکام ترجیح میدادم، رییس محله بودم و همه ی پسراي محله چند بار ازم کتک خورده بودن و حسابی ازم حرف شنوی داشتن.
با پسراي محل،مسابقه میذاشتیم که کی میتونه مسافت بیشتری رو با دوچرخه تک چرخ بره و من همیشه برنده بودم،اين وسط خیلی میفتادم ولی انقد مغرور بودم که بلند می
تو خواب هاي اخیرم مکان هايی رو میبینم که هیچ وقت ندیدم. وارد خونه هايی میشم که تا حالا ندیدم. آدم هاي دور هم زیادن تو خوابام. مثلا خواب دیدم دبیرِ دوستم دايیِ سال پايینیمونه :| و کلی چیزاي عجیب.
دیشب خواب دیدم میریم گردش. جاهايی که تو خواباي قبل دیده بودم و من با دهن باز از شگفتی میگم خداااي من. من اينا رو تو خواب دیده بودمممم.
فک کن! تو خوابم خواب دیده بودم :)
هفته عجیبی بود. شايدم سخت . شايدم شلوغ. شايدم نمی دونم!چند شب پیش تر انقدر خسته و‌ تبدار بودم که وقتی رسیدم خونه به خاطر خستگی و تب گریه کردم.
ینی اومدم خونه بعد نشستم روی زمین گریه کردم. از نظر من گریه توی اون شرايط بدیهی بود.حتی براي خودم آهنگ گذاشتم که خوب شم! نشدم!عجیبی ش اينجاست که تمام طول هفته اتفاقاتی بود که من براي تک تکشون ناراحت  بودم اما خسته بودم و سردرد اذیتم می کردعصر پنجره رو باز کردم باد می اومد.عصرتر وقتی برمی گشتم خونه انتهاي
اوه، بر من ببخش لب هاي کثیفم را، کلمات تلخ و زشتم را، خاطراتِ سیاهم را. بر من ببخش ک نبودم آدمِ توی خیال پردازی هاي ـت، اگر دهانم بو می داد، نگاهم اذیتت می کرد و کوه متحرکِ معذب بودم. بر من ببخش موهاي خلوت شده ام را، لباس کهنه شده، چشم هاي غبار نشسته ام را. ببخش ک تجسمِ صحنه ی زیباي توی خاطرت نبوده ام، صدايم طنینِ دیالوگِ شاهکاری را نداشته است و اگر کلمات اشتباهی را انتخاب می کرده ام. ببخش، ک توی دنیاي نفرت انگیزت، آن جزیره نجاتی بودم ک نا امیدت
با مجی رفته بودم یزد. اون براي پروژه‌ش توی دانشگاه چندساعتی کار داشت و منم براي خودم تاب خورده بودم. مسیر رفت رو من رانندگی کرده بودم و مسیر برگشت رو، روی صندلی عقب خوابیده بودم. مجی گفته بود که داریم می‌رسیم به شهر. ببرمت خونه‌ی خودتون یا میاي خونه‌ی ما؟ من خیلی خواب بودم، بهش جواب نداده بودم. بعد دیدم یه جا ايستاد و با یه نفر شروع کرد به حرف زدن. یه پیرمرد بود که آدرس می‌خواست. من هنوز زیر ملافه خواب بودم. از صداي در فهمیدم که پیرمرد سوار م
با نوازش هاي نور خورشید چشم باز می کنم و با یه لبخند روز تعطیلم رو شروع می کنم.
صداي پرنده ها که مستانه میخونن،مستم میکنه و تا نونوايی مستانه قدم میزنم.
یه صبحونه ی دلچسب میخورم و بساط نقاشیم رو تو بالکن پهن میکنم.
با عشق نقاشی میکنم و گربه ی عزیزم،Leo، کنارم بازی میکنه، بالاخره پرتره ام تموم میشه، با عشق نگاش میکنم و امضا میکنم: Nelii
وسايلم رو جمع میکنم و لئو رو می بوسم و با هم به آشپرخونه میریم. 
بادمجان ها رو کباب میکنم و همزمان شادمهر عزیز میخو
دیشب بعد از افطار همسرم رفت یکم خرید کنه،تو آشپزخونه بودم که یک دفعه همه جا تاریک شد.
از ترس زبونم بند اومد و حتی نتونستم جیغ بزنم، فقط خودمو سریع رسوندم پذیرايی و چراغ قوه ی گوشیم رو روشن کردم و تند تند به همسرم زنگ زدم و گفتم: برقا رفته،فقط بیا. و گوشیو قطع کردم.
تمام اون ده دقیقه اي که تنها بودم وحشت زده زل زدم به دیوار روبروم و لرزیدم.
همسرم که اومد دیگه چیزی نفهمیدم، بغضم ترکید و گریه کردم. سرم گیج رفت، دیدم دنیا داره دور سرم می گرده و از حال
یکی از سؤالات مهم در فصول گرم سال اين است که؛ افراد گرم‌مزاج در تابستان چه بايد بخورند؟ مهم‌ترین اقدام براي اين افراد، پرهیز از خوردن و نوشیدن خوراکی‌هايی با مزاج گرم است.
به گزارش بهداشت نیوز به نقل از تسنیم، غذاي مناسب آنها در اين فصل، آب‌دوغ‌خیار است‌ و حلیم و کباب را بايد در فصل زمستان میل کنند همچنین نوشیدن چاي زعفران و دارچین که مزاج گرم دارد در اين فصل بايد کم مصرف ‌شود.
 
در اين فصل بهتر است کاهو و سکنجبین خورده شود
کعبه
ی جود و سخايی یا جواد(ع)
مظهر لطف و صفايی یا جواد(ع)
اي
که هستی نور بزم معرفت
در ره دین کشته گشتی عاقبت
اي
سراپا فضل و احسان و کرم
درعزايت دیده ی ما بحر غم
 خیمه ی اسلام را بودی ستون
چشم ما از داغ تو دریاي خون
تو
گل خوشبوی باغ حیدری
معنی آیات حمد و کوثری
نور
چشمان علی موسی الرضا (ع)
شد ز داغت شیعه بر غم مبتلا
نام
تو درمان درد شیعیان
داغ تو برده ز ما صبر و توان
اهل
عالم تا قیامت سائلت
همسر تو عاقبت شد قاتلت
اي
علی موسی الرضا را نور عین
تشنه جان
تا خوابیدم شد ساعت7صبحمامان اينا ساعت9صب بیدارشدن و درحال جمع کردن وسايلا بودن حالا منم خوابم میمومد و هرکدوم شون از ی طرف منو صدا میکردن ک بیدارشد دیر شد دايی همش زنگ میزنه بیدارک شدم اصلا حوصله نداشتم چشام از بیخوابی پف کرده بود ابجی حاظرشد سریع و بادايی شون ساعت11رفت ماهم تا حاطرشدیم شد ساعت یک و طبق معمول همیشه دیر میرسیم یه جا توی راه یادمون افتاد ک قلیون و نیاوردیم روزش اصلا حوصله نداشتم ک ب مامان کمک کنم توی ماشینم بابا همش میگفت و
گفته بودم آدمها گم میشوند در میان بیکران زندگی هرکسی یک قصه می ماند برات لا به لاي قصه هاي زندگی گفته بودم اختری کردی نشان  تا شب دیگر نمی یابی مکان از میان دوستان  و دلبران  اندکی تا انتها ماند بجا جز یکی یار همیشه ماندنی  باقی یاران دمی باشند ز تو  مدعی باشد فراوان در جهان معرفت اما بسی کم یاب شد  بی توقع ، بی حساب و هرکتاب قصه ها را بی تعلق کن نگاه
چند شب پیش، با دختر خالم سوار کشتی صبا (همون اژدهاي خودمون) شدم، از ترس تمام مدت چشمام رو بسته بودم و جیغ میزدم و دو دستی دختر خالم رو چسبیده بودم.
فردا شبش، دوباره سوار شدیم. قبل از حرکت، متصدی دستگاه اعلام کرد چون تو اين دور،به جز شما دو نفر( من و دخترخالم)، همه پسرن میخوام تند تر از دوراي دیگه برم و اگه می ترسید پیاده بشید، بعدشم اومد جلو و گفت خانوم شما دیشب خیلی ترسیدی، اگه میخوايد دور بعد سوار بشید.
حقیقتش بهم برخورد و گفتم نه نمی ترسم و میش
کل امروز رو (حالا اين وسط مسطا یه خورده بیدار بودم ) خواب بودم(هنوز از روز کلی باقی مونده ) 
هم تو خواب حلواي امواتُ خوردم .(بنده خدا زنده ست)
هم خواستگارم زنگ زد گفت جوابش منفیه
چقد تو خواب حرص خوردم خواستگارم جواب منفی داده
 (ولی چقد بده یه پسر خواستگاری دختری بره و بگه نه )
دیروز انجمن ادبی بودم. هر از چندی می روم تا در فضاي شعر قرار بگیرم. بگذریم از جو سرد و چشم و هم چشمی هاي بیجايی که همیشه بعضی اعضاي اينگونه انجمن ها دارند، قرار گرفتن در چنین فضاهايی به تحریک ذوق آدم کمک می‌کند.
اما چیزی که در اين مدت کوتاه براي من آشکار شد جداي از اين مسائل است. چند بار من هم رفتم بالا و چیزکی اگر نوشته بودم خواندم. یک جلسه، دو جلسه، ده جلسه. اما دیگر تمام شد. هرچه در اين سال‌ها نوشته بودم را خواندم و تمام شد. دیروز که انجمن خلوت
کاش باورم  را خراب نمی کردی  باورت کرده بودم ، دل به دلت دادم  بی هیچ  عهدنامه اي  دلم میخواست  دوستیمان ناب باشدخاص هم باشیم بی هیچ دست درازی به مرزها بی هیچ آرزوی محالمهم نبود در کدام جغرافیايیمو  شهرهايمان اقلیمی متفاوت داشت یا نه  مهم نبود  آسمانمان  ابری بود  همین که بیاد هم بودیم  فاصله ها  را شرمنده میکردیم آسمانمان آبی  و هواي دلمان ، بهاری میشدمراقب دلت بودم مراقب دلم نشدی .
 یک ترم از دانشگاه گذشت و من به اندازه ی چندسال زندگیم تجربه کسب کردم و آدم هايی که فقط توی فیلم ها دیده بودم و توی داستان ها شنیده بودم رو براي اولین بار توی زندگی واقعیم باهاشون برخوردم. 
ماجراها و اتفاقات زیادی براي یک کلاس چهل و پنج نفره در ترم یک! که هیچ کدوم از ما پیش از اومدن به دانشگاه باورمون نمیشد به اينجور محیطی پا بگذاریم.
اين بار خیلی خوب با مفاهیمی همچون دورویی، منفعت طلبی، نامردی و به قول یکی از دوستان لاشی بازی آشنا شدم. و یاد گر
فقط برقصید.
امروز به طرز وحشتناکی ناامید بودم بعد تصمیم گرفتم کمک مادرم کنم یکم حالم بهتر شد ولی آخرش مثل تمام شب هايی که توی خوابگاه دلتنگی و حال بد من رو میکشوند وسط سالن ورزشی و اهنگی کوردی میزاشتم و با تمام وجودم می رقصیدم می رقصیدم می رقصیدم تا آدم جدیدی متولد می شد زهرايی آرام انسانی که تمام درد ها و غصه هايش با تمام حرکاتش ریخته بود و من بودم یک دختر نورانی.
امشبم رقصیدم بعد آرام گرفتم نمازم رو خواندم و بعد دعا کردم حالا حالم خوبه و وقتش
از همه چیت میزنی، از همه اصولت میگذری خودتو تا حد اون میاری پايین بعد بهت میگه من درحد تو نیستم بودن با تو اعتماد به نفسمو کم میکنه و بهت نمیرسم پس میرم چون اگه باشم حالم بده! قشنگه نه؟همه دلخوشیت بین حال بدش اينه که براش با همه فرق داری بعد میاد مستقیم بهت میگه بعد از اينهمه سال شدی یکی مثل بقیه! همه دلخوشیتو میگیره اون کور سوی امیدتو نابود میکنه و همه چی اوار میشه رو سرت.میره تنهات میذاره و هروقت دلش تنگ میشه میاد پیام میده صدات میکنه و ناله
ساعت ۶/۳۰ غروب رسیدیم ویلا . بعد از یه چرته نیم ساعته کباب درست کردنمو با سوزوندن انگشت اشاره دست راستم تموم کردم .
ساعت ۱۱ شب بابام گفت: مریم برو داخل ماشین عینکمو بیار.
از پله هاي حیاط بالا رفتم  نزدیک پارکینگ دیدم سگ همسايه جلوی نرده هاي در ايستاده ، میدونستم  اگه برم جلو میاد سمت نرده سرشو میاره تو یه جاي منو بگیره.  دمپايیمو درآوردم  به صورت نمايشی به سمتش گرفتم ،رفت
خم شدم دمپايی رو انداختم و پوشیدم تا سرمو آوردم بالا با صداي پارس سگ
واقعا اگر برجام نبود، ظریف بايد می‌نشست کنار ، با هم هر روز یک دست کباب و بستون دبش بازی می‌کردند. اگر برجام نبود خبرنگاران و ژورنالیست‌ها از چه حرف می‌زدند؟ اگر برجام نبود که ما اصلا از 4 سال پیش حرفی براي گفتن نداشتیم.
اي مردم، یادتان هست شما سرگرمی نداشتید، ما برجام را آوردیم تا سطح رفاه ملی رو بالا ببریم؟ یادتان هست اي مردم که ما به خاطرِ شما فحش بود که به دلواپس‌ها می‌دادیم.
کری امضاش تضمین بود، آمریکا که با یک بمبش میتونست جهان
در اين عصر جدیدی که هوا خیلی گرم و مردادی است و همه نشسته اند و عصر جدید میبینند من اما درجاهايی از تاریخ گیر افتاده ام و چاي مینوشم که شايد با حسرت فراموشش کنم اين درد را
من اما یک تنه در دو سه جاي تاریخ گیر افتاده ام شايد دلم میخواست جلال یا نادر باشم همانی که امروز نادر است و از خان زدگی میگفتم شايد هم دلم میخواست روسو بودم و انقلابی برپا میکردم در اندیشه ها انقلابی که ولتر آن را ند و بدست عوام مستبد نیافتد و تقدیم ناپلئون نشودخب اگر روسو
سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد استوار بودم و تنومند من را انتخاب کرد دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد زد محکم و محکم تر به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود سوزش تبر هايش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود مرا رها کرد با زخم هايم ، او را برد . و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه اي ، نه عصاي پیر مردی خشک شدم
ادامه مطلب
بسمه تعالی
بدنبال سرمايه گذار در راه اندازی خط تولید نوعی سس هستیم ک مزیتش با سس هاي دیگه اينه ک با بیشتر غذاها چون خورشت ها و کباب ها و . و فست فودها مانند ساندویچ،همبر،خلال،پیتزا و . استفاده می شود.
مهمترین مزیت اين محصول با سس هاي موجود در بازار که داراي قند,نمک,چربی زیاد و همینطور مواد نگهدارنده می باشند هست در حالی که اين سس بدور از مواد یاد شده می باشد.
مزه اين سس چون با سبزیجات و ادویه ها درست میشه بسیار عالی و غذا رو لذیذ میکنه
خریدارا
روزی چند بار تصمیم می‌گیرم آن صفحه‌ی کپک زده‌ی متروک مانده‌ی بی‌مصرف را براي همیشه ببندم و تمامش کنم اما یک چیزی مرا به آن‌جا وصل کرده است. یک چیزی به جز تو. گفته بودم اگر مانده‌ام فقط به خاطر تو مانده‌ام، دروغ نگفتم؛ اما چیزی که نمی‌گذارد آن صفحه را ببندم، حتا اگر تو هم دیگر آن‌جا نباشی آن عدد مزخرف بالاي صفحه است. ۶۵۵ پست ناقابل. ۶۵۵ عکس در شش سال که خدا می‌داند هر کدامشان چقدر وقتم را گرفته. امروز رفته بودم آن قدیمی‌ها را نگاه می‌کرد
سال نو مبارک
وقتی که یه سالی میخاد نو بشه دیگه بايد با خیلی چیز ها خداحافظی کرد. شايد لباس عید هايی که سال ها پیش خریدیم الان نه تنها مد نیست بلکه اصلاً تو بازار نیست. شايد سفره هفت سین هايی که سال ها پیش چیدیم الان دیگه نمیشه چید. آدم بعضی وقتها دلش  تنگ میشه براي چیزايی که تاریخ مصرف شون تموم شده ولی واقعا دیگه الان اون چیزا دیگه جذاب نیستن یا شايد هم ما دیگه اون آدم ها نیستیم. سال ها پیش وقتی بچه بودم بابام به زور صدامون میکرد میگفت بیايد بشی
جمعه صبح که از خواب بیدار شدم گلوم میسوخت و یکم متورم شده بود. طبق روال همیشه که با خوردن آب گرم و لیمو خود بخود خوب میشدم، خیلی گلو درد رو جدی نگرفتم . شنبه وقتی از سرکار رفتم خونه‌ی مامانم، خیلی بی حال بودم و علايم سرماخوردگی داشت خودش رو نشون میداد. تا عصر یکم استراحت کردم اما بی فايده بود براي همین به پرویز زنگ زدم که بیاد با هم بریم دکتر. دکتر هم گفت بله آنفولانزا گرفتی و دوتا آمپول نوشت با یه سری داروی سرماخوردگی و یک روز استراحت کامل. برا
امروز بايد م برم مشاوره من نمیدونم دقیقا چی گفته که مشاورش ازم خواسته اينبار من همراهش باشم مشاوری که چندسال پیش خودم مراجعه اش بودم و ازش متنفر بودم مطمئنم اونم همین حس رو داشت حرفهايی میزد که براي من بلند پرواز خیلی دور بود امروز مطمئنم دوباره حرف هايی خواهد زد که من اصلا حوصله شنیدنش رو ندارم یکسری نصیخت و خواسته هاي بیخود همشون میخوان بمونم پیش خواهرم تا حالش خوب بشه ولی من محاله اينکار رو بکنم یکبار براي برادرم بخشی از زندگیم ر
اينجا که اسم نوشتم، منو استخدام می کنن. می دونی چرا؟ چون چیزاي ریز ریز هرچی از خدا بخوام بهم می ده. یه بار از ذهنم رد شد دویست تومن اکستنشن مژه و سه هفته بعد دوباره ترمیم؟ فقط در شرايطی می تونم برم که حقوق ثابت داشته باشم. یه غمی از دلم رد شد که با اين رشته دانشگاهیم کجا منو می گیرن.اونموقع که ناراحت بودم، خیلی ناامید بودم.ولی فرم که پر کردم، یادِ حسرتم افتادم.اين غمه هروقت از دلم رد می شه، کارم درست می شه. حالا ببینید.
#پارت_20
#متغیر
ماقراره کل روزو باهم باشیم و آیا قراره که کل روز اينقدر کسل کننده باشه؟؟؟!
بی تفاوت،به کارش ادامه داد. عصبی چاقو رها کردم
 +اي بابا. 
ترسیده برگشت سمتم دلم میخواست خفش کنم انگار عقده کرده بودم و باکارهاي اين درحال فوران کردن بود
-هیسس اروم باش دختر من فوقش تا فردا اينجا باشم.
+چی!!؟
-قانون همینه 
آهی کشید و ادامه داد باآمدن خدمتکار جدید اون قبلی میره دیگه.
 +یعیعنی من داخل اين خونه که اندازه یک شهر هست تنها میشم؟! 
با سر حرفمو تا
اين روزها حالی دارم که نمی دانم به مناسبت افزايش سن است و گذر عمر یا معلمی کردن و کسب تجربه.چقدر نیاموخته دارم و چقدر بیهوده و کم عمق است آنچه که خیال میکردم آموخته ام و در دست دارم.کاش آن زمان که خام بودم و بی تجربه و به دنبال بطالت و لذت، میفهمیدم و میدانستم آنچه امروز میدانم و میفهمم را.آن زمان دلسوز خودم نبودم و امروز هم.آن زمان سر به هوا بودم و امروز هم.درس زندگی بايد آموخت. درسی براي تمام عمر و تمام ابعاد زندگی، که غیر ازین بی حاصلی و بی خبر
خدايا ! همونطور که زمستون رو براي ما تابستون کردی ، تابستونمون رو هم زمستون کن ! آمین .
میگن در اروپا دماي هوا به 30 درجه میرسه ، تو خیابونا به مردم آب رايگان میدن ، اونوقت در ايران ، دماي هوا به 50 درجه میرسه ، برقا رو قطع میکنن (حرفی ندارم واقعن )
هنوز درک نمیکنم چرا بايد ساعت 12 ظهر ، در اوج گرما بیان قرار بذارن که بریم با هم دیگه چیزی بخریم . خدايیش دیگه من دماي 46 درجه رو انقدر شدید و مستقیم حس نکرده بودم .
یادمه آخرین آزمون سنجش بود به مدت ده دقیقه
تنور گلی سیار تنور نان رستورانی تنور جگرکی تنور نان داغ کباب داغ 09128599078


تنور گلی سیار مناسب براي پخت نان در رستوران ها ، جگرکی ها و سفره خانه هاي سنتی جهت پخت نان محلیپخت نان تازه و داغ همراه با غذا باعث دلچسب تر شدن غذا براي مشتریان رستوران ها می شود.بسیاری از رستوران ها تبلیغات خود را بر سر در رستوران با کلمه نان داغ کباب داغ به نمايش می گذارند.از مزاياي اين نوع تنورها میتوان به سیار بودن آنها اشاره کرد.قابلیت حمل و جابجايی آسان تنور به
به مامان بزرگ مامانم میگیم : مادرمن انقدر دوسش دارم ک حد نداره،ازون مامان بزرگ ریزه میزه هاست و موهاش کامل سفیده،دست و پاشو حنا میبنده و دوست داره بری خونه اش و بهت خوش بگذره:) 84 سالشه قربونش برم و وقتی ازش بخواي برات خاطره تعریف میکنی حتی از بچگش هاش و انقدر قشنگ میگه ک براش ضعف میکنی، الان دندون نداره و لثه هاش طوریه ک نمیتونه دندون مصنوعی بذاره و سر سفره معمولا هوس ته دیگ میکنه!یه موبايل کوچیک داره ک شماره هارو براش سیو کردن و گفتن هر شماره
به نام او.
بعد چند روز با تنش هاي عصبی فراوان امروز صب رفتیم ايران مال!
قدم زدیم و کللی تو کتابخونه نشستیم و حرف زدیم از بد و خوب.
حس میکنم خیلی مبهم و پیچیدست همه چیز!
تو یه دوره اي از رندگی قرار گرفتم که قبلا هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم انگار.
نهار رو سنسو بودیم با حضور پرافتخار امیر!
و یکسری حرف هايی اون وسط.
هدی و ریحانه اومدن خونم و یه چايی و شیرینی و یکم تنقلات و یه گپ چند ساعته و درگیری ذهنیم تو کل اين مدت.
چقدر بده که کم کم درگیری هاي فکری
رفته بودم فوتبال پسرها را نگاه کنم . هیچکدام از دوستهايم با من فوتبال بازی نمیکردند پسرها هم مرا به بازی راه نمیدادن  ،من هم همیشه ناچار بودم  فوتبالشان را با فاصله بنشینم به تماشا .
توی کوچه بغل کوچه مان بازی بود رفتم زیر سايه درختی که جلوی خانه اي کاشته بودن نشستم و استتار کردم ، بازی شروع شد پسرها همسن خودم نبودند اين بار تقریبا شونزده  ساله بودند  یا شايد هم بیشتر من هم بیشتر از شش سال سن نداشتم ، دعوايشان شد وسط بازی خواستم فرار کنم ولی ج
دیروز صبح خواب عجیبی دیدم. یعنی دوتا دیدم ک اولیشو بیخیال.ولی دومیش خواب دیدم رفته بودم مکه ! بله. اينقد عجیب ! بعد توی خواب داشتم فکرمیکردم ک من چی کار کردم چی خوندم ک اين سفر نصیبم شد.یاد ی دعايی افتادم ک گفته بود اينو بخونی تا حج نرفتی نمیمیری بعد باخودم گفتم نه منکه نخوندم اينو پس چطور تونستم بیام مکه! در یک حالت خرذوقی خاصی بسرمیبردم ک نگو و نپرس. اونجا فکرنکنم ی چندنفردیگه ام بودن باهام. بعد من باهمون مانتوشلوار معمولی بودم نه لباس اهرام.
اي کاش من خاک بودم.
"سوره مبارکه نبٲ آیه /40"
اي کاش پیشاپیش چیزی می فرستادم.
"سوره مبارکه فجر آیه /24"
اي کاش نامه مرا به دست من نداده بودند.
"سوره مبارکه حاقه آیه /25"
اي کاش فلان را دوست نمی گرفتم.
"سوره مبارکه فرقان آیه /28"
اي کاش خدا را اطاعت کرده بودیم و رسول را اطاعت کرده بودیم.
"سوره مبارکه احزاب آیه /66"
اي کاش راهی را که رسول در پیش گرفته بود ، در پیش گرفته بودم.
"سوره مبارکه فرقان آیه /27"
اي کاش ما نیز با آنها می بودیم و به کامیابی بزرگ دس
از مرز خوابم می‌گذشتم،
سايه تاریک یک نیلوفر
روی همه اين ویرانه فرو افتاده بود.
کدامین باد بی پروا
دانه اين نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

در پس درهاي شیشه‌اي رویاها،
در مرداب بی ته آیینه‌ها،
هر جا که من گوشه‌اي از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می‌ریخت
و من در صداي شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می‌مردم.

بام ايوان فرو می‌ریزد
و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون‌ها می‌پیچد.
کدامین باد بی‌پروا
دانه اين نیلوفر
چهار سال پیش که خوابگاه آمدم پر از احساس‌هاي متناقض بودم، احساس هیجان و ترس و گنگی هیجان‌زده از سبک جدید زندگی و استقلالترس از آدم‌هاي جدید و تعامل، ترس از مشکلات و ناسازگاری‌ها
 من آنقدر خوش‌شانس بودم که چهارسال خوبی با آدم‌هاي فوق‌العاده‌اي داشتم. پر از تجربه‌هاي خوب بود، آنقدر که ناراحتی‌ها و تنهايی‌ها کمرنگ شود
خوابگاه تنهايی داشت اما پر بود از کشف و تجربه‌هاي جدیدی که لازم بود بگذرانم، خوابگاه یادم داد صبور باشم و با آدم‌ها
عشق.خون.مرگ
دقیه ها سپری شدند و اشک هايم مانند قطره هاي باران بر روی زمین سرد ریختند
من ضعیف بودم. احمق بودم. چرا.چرا اين کار با من میکنی؟ خدا  من هیچ کاری نکردم. گناهی نکردم من لايق اين قدر درد و رنح نیستم.چشمانم میسوخت. رد قطرات اشک روی صورتم خشک شده بود. چشمانم قرمز شده بود بازتاب خودم را در مانیتور میدیدم.
ادامه مطلب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب