نتایج پست ها برای عبارت :

کدپیشواز قنبرنارویی کباب بودم ای بهرت جوانیم بوده ندرت

کباب پز صنعتی
کباب پز صنعتی یا سالاماندر کشویی آسانسوری در چهار ظرفیت ۲۰، ۳۰ و ۴۰ سیخ و یک مدل رومیزی با ظرفیت ۱۲ سیخ تولید می گردد. مصرف کننده با توجه به تعداد مشتریان و فضاي آشپزخانه خود می تواند، یکی از مدل هاي کباب پز تابشی سالاماندر را انتخاب نمايد.کباب پز تابشی سالاماندر در بازار تجهیزات آشپزخانه صنعتی به نام هاي کباب پز تابشی آسانسوری و یا کباب پز تابشی چند منظوره نیز نام برده می شود.
مزايا کباب پز تابشی رو میزی
پخت بدون دود
پخت انواع
سکانس اول: روی بنر بزرگی نوشته شده کباب سیخی 4000 تومان!
سکانس دوم: مغازه پلمپ شده! یخچال ها که از پشت شیشه مغازه دیده می شن، خالی هستند و فقط برگه پلمپ روی در مغازه است. مردمی که از جلو مغازه رد میشن شروع می کنن فحش دادن که خدا لعنتت کنه گوشت خر میدادی به خورد ملت.
سکانس سوم: روز قبل از سکانس دوم، آشپز که پسر جوون 25 ساله ايه، بعد از اينکه حلیم اول صبح رو می فروشه، میره نونوايی و سفارش سنگک ناهار رو میده. برمی گرده مغازه و برنج رو خیس می کنه، کباب ها
کباب پز صنعتی



کباب پز گازی جز تجهیزات پخت کباب و جوجه در آشپزخانه صنعتی مورد استفاده قرار میگیرد. 
کباب پز گازی یا چدنی به صورت تمام استیل و نیمه استیل ساخته می شود. 
کباب پز تمام استیل
رویه کار کاملا استیل و شعله هاي آهنی(به علت تحمل بالاي گرما) و پايه هاي
پروفیل استیل 40*40 به کار می رود.  و در قسمت زیر شعله ها سینی آبریز از
جنس ورق استیل کار گذاشته می شود. 
کباب پز نیمه استیل ا
در اثر پرخوریاي عید دو کیلو وزن اضافه کرده بودم که انتظار داشتم خود به خود برطرف بشه ولی الان چهار ماه گذشته خبری از کم شدنش نیست که نیست. تازه می‌فهمم تا به حال هنر خاصی نکرده بودم که وزنم متعادل بوده. با بالا رفتن سن سوخت و ساز بدن کم می‌شه و دیگه نمی‌تونی هرچی دلت می‌خواد بخوری و همچنان هم باربی بمونی.
عجالتا مصرف شکر رو کم کرده‌ام. هرروز صبح خیر و شر درونم سر مقدار شکر چايیم باهم چونه می‌زنند.
آیا می‌دونستید شکر اعتیادآوره و افرادی که ش
و عزیزم، واقعا به ندرت زندگی‌م انقدر شلوغ بوده. به ندرت انقدر به چیزاي مختلف مجبور بودم فک کنم. نمی‌دونم نوشتن می‌تونه کمک کنه یا نه. 
می‌دونم که همه‌ی اينا براي اينند که تمیز بشم، و می‌دونم که لازمند. صرفا نمی‌خوام کل عمرم در حال تمیز شدن باشم. 
دیروز در نهايت شروع کردم به تلاش کردن تابستونی. آهنگهاي قدیمی‌م که از سر ترسیدن از گوش‌ کردن به آهنگ‌هاي جدید گوش می‌دادم، پاک کردم و آهنگ‌هاي جدیدی رو شروع کردم. با وجود ابن که بی‌نهايت سخته،
مواد لازم
بادمجان متوسط : 10 عدد
روغن : 2 قاشق سوپ خوری
آب انار ترش : 1 فنجان
نمک : به مقدار لازم
طرز تهیه 
بادمجان را روی آتش کباب کرده و پوست بگیرید .
سپس با گوشت کوب آن را له کنید .
در یک تاوه مقداری روغن ریخته و بادمجان له شده را سرخ کنید .
سپس آب انار و نمک را اضافه کرده 
و نیم ساعت روی آتش ملايم بپزید .
براي طرز تهیه دیگر غذاهاي محلی کلیک کنید
منی که بار سفر بسته بودم از آغازنگاه خویش به در بسته بودم از آغازبراي سرخی صورت به روی هر انگشتحناي خون جگر بسته بودم از آغازمنم شبیه ولیعهد شاه مغلوبی که دل به مال پدر بسته بودم از آغازهنوز در عجبم که امیدوار چرابه هندوانه ی دربسته بودم از آغازبه دوستان خود آنقدر مطمئن بودمکه روی سینه سپر بسته بودم از آغازبه خاطر نپریدن ملامتم نکنیدکه من کبوتر پربسته بودم از آغازعجیب نیست که با مرگ زندگی کردمبه قتل عمر کمر بسته بودم از آغازاگر چه آخر اين ق
اگر تصمیم دارید تهیه ی غذا و یا کترینگی راه اندازی کنید که در آن انواع کباب و جوجه یکی از غذاهايی باشد که در آن جا سرو می شود بايد تجهیزاتی از قبیل کباب پز، جوجه گردان ، اجاق کته پزی و. را تهیه کنید، اين لوازم و تجهیزات در انواع مختلف و با قیمت هاي متنوع در بازار به فروش می رسند. در ادامه ی مطلب تصمیم داریم در خصوص برخی از لوازم و وسايل و نحوه ی کارکرد هر یک توضیحاتی را براي شما ارائه دهیم پس اگر شما هم از جمله افرادی هستید که می خواهیم کسب
با مجی رفته بودم یزد. اون براي پروژه‌ش توی دانشگاه چندساعتی کار داشت و منم براي خودم تاب خورده بودم. مسیر رفت رو من رانندگی کرده بودم و مسیر برگشت رو، روی صندلی عقب خوابیده بودم. مجی گفته بود که داریم می‌رسیم به شهر. ببرمت خونه‌ی خودتون یا میاي خونه‌ی ما؟ من خیلی خواب بودم، بهش جواب نداده بودم. بعد دیدم یه جا ايستاد و با یه نفر شروع کرد به حرف زدن. یه پیرمرد بود که آدرس می‌خواست. من هنوز زیر ملافه خواب بودم. از صداي در فهمیدم که پیرمرد سوار م
طرز تهیه کباب بره

کباب
بره یکی از لذیذترین و مجلسی ترین کباب هاي ايرانی است که به خاطر طعم فوق
العاده خوبش طرفداران بسیاری دارد. اين کباب به دلیل استفاده از گوشت بره
بسیار لذیذ است و از گران قیمت ترین کباب هاي ايرانی محسوب می شود.
مواد لازم کباب بره
گوشت بره ۶۰۰ گرم
سیر ۳ حبه
پیاز متوسط ۲ عدد
گوجه فرنگی ۴ عدد
سرکه سفید ۳ قاشق غذاخوری
روغن زیتون ۳ قاشق غذاخوری
نمک و فلفل سیاه به اندازه کافی
طرز تهیه کباب بره
ابتدا گوشت را بشویید و پس از آبکشی ب
 
گفتیم تابستون میشه و مدارس تعطیله شباي که نتونستیم خوب استراحت کنیم صبحش یه چرت میتونیم بزنیم حالا !
ولی زهی خیال باطل درسته مدارس تعطیله ولی پادگان ها که تعطیل نیست ! 
رژه مکان هاي نظامی و انتظامی و پادگان ها هست که نشه با صداي اَجلو به نظام شون اون
کوچولو چُرت صبحگاهی هم به لطف خودشون ازت بگیرن :|:)) 
 
بابا خب منظم باشین عجبا !! مگه بچه مدرسه اي هستین خو ؟! :| اين فرمانده چقدر تو بلندگو داد بزنه !!؟
به فرمانده  تون رحم نمیکنین تو رو خدا به من وا
به طور کلی بعد از تاسیس و راه اندازی رستوران و تهیه غذا بايد قسمتی را با نام انبار رستوران در نظر گرفت انبار رستوران تا حد زیادی می تواند به شما کمک کند تا غذاها در زمان مناسب و بدون تاخیر براي مشتریان آماده شوند در واقع تجهیزات انبار رستوران شامل تهیه ی یک سری وسايل و لوازم می باشد برخی از اين وسايل عبارت است از چلیک نگهداری حبوبات، چلیک نگهداری زباله و سکوی نگهداری برنج و حبوبات در ادامه ی مطلب به توضیح مختصری در خصوص سکوی نگه داری برن
در پیک نیک ها و مسافرتهاي ما اکثر اوقات کباب میچسبه . غذاي راحتی که خیلی هم طرفدار داره و و اگه بتونیم هرچه سریعتر و با کیفیت تر آماده اش کنیم که چه بهتر .منقل ابزار مهمیه هرچند که بعضی ها شايد بگویند با چهارتا آجر هم میشه در دامن طبیعت کباب کرد ولی اگر بفکر تمیزی و حفظ محیط زیست هستید وبراتون مهمه که سیخ ها را کجا میگذارید و فاصله اشون تا زغالها چقدر است و همه چیز تحت کنترل خودتون باشه ما به شما منقل مسافرتی تاشو و کیف داری معرفی می کنیم که طول
یکی از اهالی محل ما به رحمت خدا رفت. خدا رحمتش کنه.
خدارا شکر دستش به دهانش میرسید، وضع مالی خوبی داشت. 
از مدتها پیش در محل ما رسم شده بود به جاي شام دادن به نذر میت، هزینه اي به شوراي محل اهدا شود که صرف مسائل عام المنفعه شود. به همین صورت، ما در محل مدرسه ساختیم، زورخانه ساختیم، ورزشگاه ساختیم.
ادامه مطلب
ظرفها رو میشورم که فردايی که فقط و فقط مال خودم است وقتم بابتش نرود و صد البته خانه مرتب سرحالترم کند. نورها رو کم میکنم شجریان میگذارم. بوی کباب تابه اي ساعت ۱۲ شب میچسبد.
قرار است فردا و پس فردا بابت استعلاجی بمانم منزل و بچسبانمش به جمعه. خوب است با حال نزارم عاشق حال فردايم هستم.
تو دوره زمونه اي که وقت کشی با شبکه هاي اسما و ظاهرا اجتماعی یه عادت خانمان سوز شده و چه افت ها و اسیب هايی که به زندگی ها نزده، من به لطف بی میلی اي که نسبت به اين سبک ابزار ها دارم، اقاي خودم هستم.
بیشترین استفاده اي که از بستر مجازی داشته ام در چند سال اخیر مربوط به مطالعه و پژوهش بوده و به ندرت و هر از گاهی هم فیلمی از نظر گذرانده ام.
خوش به حال خودم، حقیقتا از خودم و اين بی میلی حال می کنم، وقتم رو می تونم روی خیلی مسائل دیگه سرمايه گذاری کن
تو دوره زمونه اي که وقت کشی با شبکه هاي اسما و ظاهرا اجتماعی یه عادت خانمان سوز شده و چه افت ها و اسیب هايی که به زندگی ها نزده، من به لطف بی میلی اي که نسبت به اين سبک ابزار ها دارم، اقاي خودم هستم.
بیشترین استفاده اي که از بستر مجازی داشته ام در چند سال اخیر مربوط به مطالعه و پژوهش بوده و به ندرت و هر از گاهی هم فیلمی از نظر گذرانده ام.
خوش به حال خودم، حقیقتا از خودم و اين بی میلی حال می کنم، وقتم رو می تونم روی خیلی مسائل دیگه سرمايه گذاری کن
با خوشحالی زنگ زده میگه شنیدی هواپیما سقوط کرده؟ میگم آره بیچاره ها، دلم کباب شده واسشون:(
میخنده میگه سه نفرشون همشهری منن، دقت کردی همشهریام همه جا هستن هر اتفاقی میفته از همشهریاي منم اونجان:/
+واقعا اين حجم از حماقت رو نمیتونم درک کنم:/
+ چی میشه که الکی به شهر یا کشور یا هر چیز مزخرف دیگه اي که تو انتخابش نقش نداشتیم افتخار می کنیم؟!
+ واقعا خوشحالم که همشهریه اين آدم که هیچ، حتی هم استانیش هم نیستم:)
* جدا عصبانیم:|
بوقول همون روزی که گفتم جوجه در نمیاره 6تا جوجه درآورده امیدوارم اينا دیگه نمیرن.جوجه هاش خیلی خیلی هم کوچولو هم نازن
هر بار میبینمشون بهشون میگم خیلی امیدوارم زودتر بزرگ بشین در حدی که بشه به سیخ کشیدتون:)))) اصا جوجه کباب میبینمشون:))))
اين شکلی هستن:
ادامه مطلب
فر کباب ترکی ذغالی دستگاه دونر کباب زغالی فر دونرکباب ذغالی 09128599078







فر کباب ترکی ذغالی جهت پخت دونر کباب با ذغال چوبپخت گوشت با ذغال باعث خوشمزه تر غذا می شودپخت دونر کباب با ذغال چوب باعث لذیذتر شدن آن می شود.قابلیت ساخت بصورت تک سیخ و دو سیخ رومیزی و ايستادهبدنه ساخته شده از استیلداراي وان مخلفات زیر سینی داراي شعله می باشد که میتوان براي تفت دادن مخلفات داخل ساندویچ دونر کباب استفاده کردداراي سه ردیف ذغال چوب و هر ردیف داراي 2
سه شب است که نمی‌توانم درست و حسابی بخوابم. خوانده بودم که وقتی خوابت نمی‌برد، در خواب کس دیگری بیداری. یعنی رفته‌اي در خواب یک بنده‌خدايی.کابوس یا رویايش شده‌اي
سه شب است که کابوس یا رویاي کسی شده‌ام. 
دلم می‌خواهد که اين سه شب در خواب تو بیدار بوده‌ باشم. 
دقیق‌تر بگویم دلم می‌خواهد اين سه شب را رویاي تو بوده باشم. 
مثلا با یک لبخند در خوابت بر بالینت بیدار بوده‌ام و تو را نوازش می‌کرده‌ام. 
یا مثلا کنارت بیدار نشسته بوده‌ام و یک ق
تازه5 صبح خوابیدم .غرق خواب بودم که دوباره صدا آهنگ میومد اونم چی آهنگ شاد ايرانیساعت 8 صبح اول نفهمیده بودم چی شده و پوکر بودم که همسايه ها اوکراينین :| چجوری دارن فارسی گوش میدنکه ریست شدم فهمیدم بعله هم خونه جان آهمگ گذاشتهاز اون موقع هم مثل ی خرس وحشی نشستم منتظرم پاچه بگیرم
هلدینگ
بزرگ عطاکو فعال در زمینه نتورک مارکتینگ با فروش محصولاتی هم چون برگر، فلافل،
کباب لقمه، جوجه کباب، کتف و بال زعفرانی و محصولات دیگر در خدمت شما است. 
شما عزیزان می توانید با شارژ کیف پول خود در سايت عطاویچ، علاوه بر
دریافت اعتبار بیشتر از غذاهاي رستوران هاي عطاویچ هم لذت ببرید و امتیاز کسب کنید
با هلدینگ بزگ عطاکو در سايت
atamlm.ir همراه ما باشید.
 
قبل از هرچیز بايد بگم دلیل اينکه یه مدتی هس وبلاگ بروز نمیشه تقصیر خانم بنده هست! چراشو هم نپرسید که نمیدونم! دیییییییی D:بگذریم.هفته قبل خدا قسمت کرد [ و خدا قسمتتون کنه] با خانواده همسر عازم مشهد شدیم؛ اين سری برخلاف دفعات قبل، پیامکِ "نايب ایاره ايم" رو به رفیقام ندادم؛ چون هفته قبلش هم مشهد بودم و اينکارو کرده بودم! و توی عید هم بازم اومده بودم و اينکارو کرده بودم! و توی بهمن هم اومده بودم و اينکارو کرده بودم! و توی
ادامه مطلب
نزدیک ۹ شب است. امروز هوا، همانند اکثر روزهاي قبل، خیلی دلنشین بود. اواخر زمستان و اوايل بهار تهران، به مراتب از هواي دلنشینِ رشت، دلنشین‌تر است. امروز، استثنائاً، راضی بودم. و اين براي من، بسیار ترسناک است. سال‌ها می‌گذرد از روزهايی که از خودم راضی بوده‌ام. نوشتن را تا حدودی از یاد برده‌ام. اين را وقتی فهمیدم، که اين آهنگ چارتار را شنیدم، و بعدش، از نوشتن لبریز بودم، از خاطره‌ی او، خاطره‌ی پاک او، لبریز بودم، اما انگار که سد بزرگی مانع ب
اوه، بر من ببخش لب هاي کثیفم را، کلمات تلخ و زشتم را، خاطراتِ سیاهم را. بر من ببخش ک نبودم آدمِ توی خیال پردازی هاي ـت، اگر دهانم بو می داد، نگاهم اذیتت می کرد و کوه متحرکِ معذب بودم. بر من ببخش موهاي خلوت شده ام را، لباس کهنه شده، چشم هاي غبار نشسته ام را. ببخش ک تجسمِ صحنه ی زیباي توی خاطرت نبوده ام، صدايم طنینِ دیالوگِ شاهکاری را نداشته است و اگر کلمات اشتباهی را انتخاب می کرده ام. ببخش، ک توی دنیاي نفرت انگیزت، آن جزیره نجاتی بودم ک نا امیدت
در دیده اشک و بر لبم لبخند بوده.
چون در کنار جام زهرم قند بوده.
زندانی عشق تو بوده جسم و جانم.
دیوانه با دیوانه اي همبند بوده.
بی تو تمام ماه هاي سالم اي عشق.
اسفند یا اسفند یا اسفند بوده.
جسمم اگرچه آب شد چون #برف اسفند.
روحم ولی محکم تر از الوند بوده.
سوزانده ام در پیشواز مقدم تو.
در شهر هر چه عنبر و اسپند بوده.
اينروزها ناي تپیدن هم ندارد.
قلبی که بی اندازه قدرتمند بوده.
حالم شبیه حال یک بیمار قلبی ست.
که سالها در حسرت پیوند بو
همینطوری از سر بیکاری داشتم آهنگاي کامپیوتر و گوش میدادم که یهو آهنگ A Sky Full of Stars  پیدا کردم.اين آهنگو من دقیقا پارسال بود که گوش میدادم :)اون موقع تو فاز آهنگ انرژی بخش بودم.یادش بخیر بی کلامشو اينقد گوش داده بودم که ریتمشو حفظ شده بودم.ولی اصلیش باحال ترهاگه خواستین متنشو تو ادامه مطلب بخونین :) 
امشب ددلاين آخرین پروژه‌ی اين ترمه و فردا قراره برم دانشگاه که استاد منو ذبح کنه به دلیل غیبت طولانی و بی‌خبرم. البته که استاد خیلی مهربون‌تر از اين حرفاس، ولی خودم نسبت به اين که اين چند روز نرفتم دانشگاه اصلا حس خوبی ندارم.
پروژه‌هه اين جوریه که تقریبا ۶ سری داده به ما دادن(مربوط به تمرین‌هاي طی ترم) بعد الان گفتن براي یکی از داده‌ها یه مدل مناسب پیشنهاد بدید و استدلال کنید چرا مناسبه و نتیجه رو هم تحلیل کنید و با تمرینی که قبلا انجام دا
در زمان‌هاي گذشته زندگی مشترک افراد با دوام تر بود و طلاق به ندرت اتفاق می افتاد، اما متاسفانه یکی از مسائلی که امروزه در جامعه بسیار پررنگ شده است، پدیده طلاق است. شرايط بد اقتصادی ،تفاوت سنی زیاد، خیانت، مسائل جنسی، اعتیاد و رسانه هاي اجتماعی از مهمترین دلايلی هستند که زندگی مشترک افراد را تهدید می کنند.tarahisite
خبر کوتاه و سوزاننده بود، تنها پروگرمی که تو اون آزمايشگاه اسکولارشیپ نداره همونی بود که من واسه‌ش اپلاي کردم و پذیرش گرفتم. کاش تا مطمئن نشده بودم به پدرم نگفته بودم، امید واهی دادم. یا کاش درست و حسابی توضیحات همه‌ی پروگرم‌ها رو خونده‌بودم. و بزرگترین کاش: کاش دوران کارشناسی مثل آدمیزاد درس خونده‌بودم.
به طور خلاصه الان مغزم در حال ه!
14:30 - می‌دونید چی بیشتر از همه ذهنم رو آزار می‌ده؟ تو ذهنم محاسبه می‌کنم الان 25 ساله هستم، اگه ا
اين غذا، غذاي پیچیده‌اي نیست، اما ترکیب طعم‌ و عطر چاشنی‌هاش من رو یاد هواي ابری و بوی هیزم و جوجه کباب سیزده به در می‌اندازه، حتی اگر وسط چله‌ی تابستون باشم! قبول! زیادی شاعرانه‌ش کردم؛ ولی شايد اگه شما هم امتحانش کنید همین حس بهتون دست بده. خدا رو چه دیدید؟
ادامه مطلب
سه ساعت و نیم وقت گذاشته بودم بعداز 8 ماه دوباره قلم مو دستم گرفته بودم تا رنگ و روغن کار کنم! نتیجه اونقدر ذوق زدم کرده بود که بردم نشون داداشم بدم! لعنتی یجوری نظر منفیشو گفت دوست داشتم به هفت روش سامورايی تکه تکه ش کنم :/// و اونقدر واکنش بدی نشون دادم که خودم هنوز انگشت بر دهان موندم که آیا اون من بودم که اون صدا رو با دهنش در آورد؟!!!!!!! :////////////
 
نتیجه اينکه جونتونو نگیرید دستتون بیايد از من انتقاد کنید!!!
روم نمیشه از اتاق برم بیرون :////
زمان به طرز وحشیانه‌اي میگذره
آدم کامل‌گرا هم همیشه اسیره و ناتوان
تفکر حقیرانه‌اي هست: یا همه یا هیچ
 
وقتی بخواي تغییر کنی، جنگ شروع میشه. عالم و آدم میشن سد راهت.
گاهی حتی یچیزايی به نظر میاد که نیروی امداد غیبیه واسه اينکه تو رو به هدف‌هات برسونه اما زاراااااشک.
یه توهم فانتزی بوده که فقط اومده حالتو بگیره، وقت و انرژی‌ات رو هدر بده.
نمیذارم اين اتفاق بیافته. اين منو وحشی‌تر کرده و جنگنده‌تر.
 
استارت یه سری کارها رو زدم. دارم جون مید
بسم الله
 
می‌گفتند:دعوايی پیش آمد. پسری پادرمیانی کرد. پسری زد. پسری مُرد. دوست پولدارِ همان پسرِ صواب کرده‌ی کباب شده، بهش گفت تو قتل را گردن بگیر من نجاتت می‌دهم. دیه را می‌دهم آزادت می‌کنم. گردن گرفت. بخاطر دوستش! پشت میله‌ها افتاد. قصاص. حرف خانواده‌ی پسر کشته شده یک کلمه‌ی چهار حرفی بود. قصاص. و لاغیر. پسر از قسمِ دروغینی که براي به گردن گرفتن قتل بود توبه کرد. دوستش دیه را می‌داد و آزادش می‌کرد؟ پسر در زندان حافظ قرآن شد. پسر اعدام شد.
به مامان بزرگ مامانم میگیم : مادرمن انقدر دوسش دارم ک حد نداره،ازون مامان بزرگ ریزه میزه هاست و موهاش کامل سفیده،دست و پاشو حنا میبنده و دوست داره بری خونه اش و بهت خوش بگذره:) 84 سالشه قربونش برم و وقتی ازش بخواي برات خاطره تعریف میکنی حتی از بچگش هاش و انقدر قشنگ میگه ک براش ضعف میکنی، الان دندون نداره و لثه هاش طوریه ک نمیتونه دندون مصنوعی بذاره و سر سفره معمولا هوس ته دیگ میکنه!یه موبايل کوچیک داره ک شماره هارو براش سیو کردن و گفتن هر شماره
دو سه هفته ست یه باشگاه جدید میرم، صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه مرده هر روز میاد بطراي پلاستیکیو‌ جم میکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹ ساله هم باهاش میاد، از اون آدماي بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اينه که امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داری نه کاری داری نه هیچی داری از همه بدتر معتادم هستی چرا بايد بچه داشته باشی :/فقر و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچیک داره، اون بچه ها چه آینده ايی دارن، دلم واسه پسر
سارا دو روز بود سوالی نپرسیده بود و دیگه نگران شده بودم!
امروز پی ام داد و اسپیک هاي همدیگه رو تصحیح کردیم و بهم گفت لهجه م بانمکه! (خودش مشهدیه و رشته ش زیسته)
احتمالا منظورش لهجه ی گیلکی توی فارسی بوده :))
دفعه ی پیش بهش گفته بودم لغات کمی استفاده می کنه، اين بار سعی کرده بود جملات بیشتری بگه.
تقریبا هم سطحیم، اما نکاتی که به هم میگیم گاهی به درد بخوره.
چهارشنبه رشت بودم، شهر کتاب رفتم و تخفیف 25 درصدی داشت. با اينکه قصد قبلی نداشتم اما دو تا کتاب
 صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه
مرده هر روز میاد بطراي پلاستیکیو‌ جم میکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹
ساله هم باهاش میاد، از اون آدماي بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اينه که
امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داری نه کاری
داری نه هیچی داری از همه بدتر معتادم هستی چرا بايد بچه داشته باشی :/
فقر
و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچیک داره، اون بچه ها چه
آینده ايی دارن، دلم واسه پسربچه ۲ ساله کباب شد واقعا، زندگ
دیروز یکریز نوشته بودم.وقتی کارم تمام شده بود به مرز انزجار و نفرت رسیده بودم جالب انجا بود که کسی مجبورم نکرده بود که بنویسم و امروز یکریز کار خانه کرده بودم .از شستن و تازدن لباس ها و ملحفه ها تا نظافت خانه و اشپزخانه.تمیز کردنی بیهوده که دوباره رنگ چرک و کثافت می گیرد و دوباره بايد از نو اغاز کنی و در اين تکرار مکرر اخر ادمیزاد از پا در می ايد.سقت می شود.دوستم گفته بود"تو چرا انقدر جان می کنی?به خانمی که کارهاي خانه ام را انجام می دهد ،می گویم
یادمه . اخرهاي تابستون سال ايکس بود- سالی که از اير رفتم. از سردرگمی درامده بودم و تصمیم جدی بود. می دونستم موندنی نیستم و دلیل موندن نداشتم . اکثر وقتها ساعت ۵ در می امدم می رفتم یا می دویدم برسم کلاس زبانم و روزهايی هم بود که کلاس نداشتم و با سرویس شرکت می رفتم خونه- شب می شد یا نزدیک غروب بود. اهنگ کریس د برگ گوش می دادم: اسمان تنها. چه شعری داره زیبا زیبا زیبا. من همیشه در حرکت بودم و از اونجا که در پی یادگیری و پیشرفت بودم همیشه دلم گرفته بود
آخرین ساعات آخرین کشیک طب اورژانس:۴:۴۰ : آقاي هفتاد و چند ساله‌اي با سابقه‌ی تیموما (سرطان) و سابقه‌ی بیست ساله‌ی مشکلات قلبی را آوردند با اپیستاکسی (خونریزی بینی).۴:۴۵ : بیمار ویزیت شد. خونریزی متوقف شده. بیمار استیبل است.۴:۵۵ : بیمار شیرینگ شد. مايع دریافت کرد.۵:۱۰ : بیمار هنگام گذاشتن مش بینی زیر دستم ارست (ايست قلبی تنفسی) کرد. رزیدنت نبود (کجا بود؟ نمی‌دانم.) اتند نبود (کجا بود؟ خواب بود.) چه کسی توی بخش بود؟ فقط من بودم و یک پرستار. شروع کردم
  
  
پارسال  توو شباي قدر یه اومده بود و سخرانی میکرد، یه جا توو صحبتاش گفت هرکس، شبها قبل از خواب سوره واقعه رو بخونه فقیر نمیشه و وسعت روزی پیدا میکنه ( و به اصطلاح خودم پولدار میشه)
بعد از ماه رمضون شروع کردم به خوندن سوره واقعه هر شب.
بعد از دوران سربازی بود و شرايط مالی خوب نبود.
توو دوران سربازی یه مسابقات حفظ قرآن گذاشته بودن و جايزه هاش انتقال به شهر خودت و مرخصی و یه مبلغی پول بود.
منم سربازیم تموم شده بود نه از انتقالی استفاده ک
شايد فکر کنی دارم زیاده روی میکنم ولی بايد بگم مستی هرچند از دنیا جدام میکنه ولی به تو نزدیکم میکنه و من دوستش 
دارم امروز که زنگ زدی به شدت سر درد بودم چون تقریبا یک روز نخوابیده بودم با اين که روز قبلش قرص خواب خورده بودم
اگه گیج نبودم تمام تلاشمو میکردم که تلفنت قطع نشه چون خیلی منتظر بودم بهم زنگ بزنی و من صداي پر از انرژیتو بشنوم
صدايی که خون تو رگهامو جریان میده
دلم میخواد راحت باهات حرف برنم ولی شرم و حیا حتی تو مستی هم جلومو میگیره
میخو
چیزی که تو اين حدود یکسال جدا شدن از خانومی که مثلن عاشقش بودم نه مثلن نه انگار واقعن عاشقش بودم نمیدونم چرا واقعن ولی حسی بود که احتمالن قراره یبار تو زندگی تکرار بشه اونم بعد اونهمه تجربه پس واقعن عاشقش بودم فهمیدم اين ب‌ود که دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم به هیچ دختری تو دنیا نمیتونم اعتماد کنم و احتمالن تمام ابعاد روابط ايندم با جنس مخالف جنسی باشه که حتا دیگه حالم از همونم بهم میخوره و اين ترین فهمیدن زندگیم بود
بر خلاف همیشه، وقتی مادرم یک بار صدام کرد از جام بلند شدم.
خوشحال بودم و همچنان هم هستم.
دیشب هم خسته بودم و هم از فکر کردن به اين که بايد ساعت 3،4 صبح بیدار شم، ناخودآگاه چشم هام بسته شد.
و بالاخره ماه برکت.
ان شاءالله خدا، سفره ها دل و خونتون رو پر و پربرکت کنه.
نماز و روزه هاتون قبول
التماس دعا
#شرح_اسم
زندگی نامه آیت الله سید علی حسینی اي
#هدايت_الله_بهبودی
در قسمتی از کتاب، علی آقا(مادر اينطور صدايشان می زده) گرفتار تصمیمی می شود که گرفتنش سخت و شايد برايشان آن زمان سرنوشت ساز بوده، ادامه ی حضورشان در قم و تحصیل در آنجا و‌ یا بازگشت به مشهد براي مونس پدر کم بینايشان شدن!
پاسخی شنید که او ‌را به فکر فرو‌ برد، تا جايی که تصمیم گیری را برايش آسان کرد. او‌گفت: از قم دست بکش و به مشهد برو، می دانم که دنیا و آخرتت در قم است و نمی توا
سال پیش همین موقع روبرو باب الجواد بودم که دوستم زنگ زد گفت رتبه اومد ببین.:)
و من زار زار اشک ریختم چون ۱۰۰درصدم مطمئن بودم چیزی که من میخوام نمیشه !
هی دلم مشهد میخواد. :)
هی.
زیادی اين روزايی که میگذره و قراره برسه نفس گیره که باهیچ خوشگذرونی حالم خوب نمیشه!
 وقتی فکر می کردم که مام وقتی فهمید چطور بخاطر حرف دیگران . بهرحال . اتفاقات زندگی همه بهانه اند براي ايجاد تغییر در زندگی ما. نه صرفا در اون زمینه در زمینه هاي دیگه حتی. جوتی دوستی بوده که تا الان من رو درک کرده. وقتی گفتم ۲=۳هفته . وقتی یادش امد قصه برادرش دیگه نکرد. دیروز زیر بارون شدید شهر مقاله ولادمیر امد. و مثبت بوده اما هنوز جواب نهايی نیست. بعد هم دارم مقاله جن رو زور می نویسم تموم کنم. اما تنم درد می یاد. چقدر شاد بودم اون ۱.۵ ماهی که حا
بلخره تاسیس شد! اما فقط تاسیس شده فردا کلی کار داریمممم^_^
.
توو زندگیم فقط سه بار تا صبح چت کردم، هر سه بارم با اين بچه بوده! الانم فک کنم خوابش برد!
.
اين موقع از روزو دوس دارم. کلن اين ساعتا خوبن چون مردم خوابن و نمیتونن برن رو اعصاب!
.
بايد سعی کنم بخابم وگرنه فردا گندش درمیاد ک یواشکی تا صبح بیدار بودم!! اين خلاف قوانینه!-_-
.
تعجب بر انگیز تر از همه اينه ک یه نفر توو وبم آنلاينه اين موقعِ وقت!!
.
صبحتونم بخیر! :دی
جلوی دوستاش کار بد آبجی بزرگه‌شو گفتم و خیلی بهش برخورد 
شخصیت بی‌خود و مزخرفی دارم‌،عجول،غیر منطقی و.
دفاع کرد از آبجی‌ش ولی همه موافق بودن با من  و گفتن کاری ک برا آبجی‌ت انجام دادی حماقت بوده ، کار آبجی‌ت خیلی بد بوده و همیشه بدی رو با خوبی نبايد جواب داد
با اينکه تو اين شیش سال کارد رو ب استخونم رسوندن تا حالا اينطوری جلو جمع بازگو نکرده بودم و به شوهرم حسابی برخورد  ، از کارش دفاع کرد و بقیه متفق القول مخالفت کردن باهاش و بیشتر بهش ب
سلام همراهان گرامی 
مدتی بود وبلاگ را به روز نکرده بودم و مطالب جدید در زمینه هاي حقوق بانکی اعم از راي دادگاه و بخشنامه هاي جدید بانک مرکزی و نظریات حقوقی در طرح و پیگیری دعاوی علیه بانکها در وبلاگ منتشر نکرده بودم اما در کانال دعاوی بانکی در تلگرام در خدمت هموطنان بودم زین پس سعی میکنم همزمان با انتشار مطالب در تلگرام در وبلاگ هم مطالب منعکس گردد
ارادتمند _حمیدرضا یوسفی نژاد
بسم الله الرحمن الرحیم 
با مخاطب خود چگونه ارتباط برقرار می کنید ؟
آیا براي او نیز بهره اي از ارتباط قائل هستید ؟چرا که او به ناگزیر یک طرف ارتباط است.
آیا به واکنش هاي او و تاثیرات گفتار در مخاطب توجه دارید ؟
برخی ها سخن خود را بیان می کنند و به طرف مقابل اصلا نظر ندارند و براي او فرقی نمی کند من حرف خودم را بزنم بعد هر چه باد آباد
ولی آیا قوانین عقل و شرع و عرف یا به تعبیری انسانیت و دیانت هم همین حکم را تائید می کند؟
هرگز
اگر بنی آدم اعضاي یک
فکر کنم عادت کردم 5صبح اينا بیدار شم:)) البته اين عادت رو با مشقت فراوون تو خودم ايجاد کردم ولی عادتم نشده بود البته سه روز 5صب بیدار میشدم روز چهارم سرم درد میگرفت دیگه مجبور بودم هر چند روز یبار ، دوسه روز 5صبحی بشم بعد روزايی که بیدار نمیشدم ، یعنی مثلا6بیدار میشدم چونان استرسی منو میگرفت انگار ادم کشته بودم الان فهمیدن:ااا+امیدوارم امروز کسی از دنده ی بداخلاقی بیدار نشده باشه:)) من که خوبم !+اگر الان خواب بودم حتما با اين سروصدا بیدار میشدم
قدیما، همه چیز یه جور دیگه بوده!
اونهايی که میخواستن برن حج، اول میرفتن بدهکاریاشونو صاف میکردن، از همه حلالیت میطلبیدن، بعد با خیال راحت میرفتن حج.
الان انگار رسم و رسوم حج رفتن هم عوض شده!
زنگ زدم به مشتریمون، و اين چندمین باری بوده که براي حساب و کتابش بهش زنگ میزدم. خودمو آماده کرده بودم که بهش بگم اين چه وضعیه آقاي فلانی؟ چندبار برا یه حساب بايد زنگ زدت بهت؟ که ناگهان ازونور خط صدا اومد: بفرمايید.
_آقاي فلانی سلام، فلانی هستم از شرکت فلان
خبکمی زودتر از اونی که حساب کرده بودم شروع کردمحتما قسمت بوده.بازی کائناته دیگه.معمولا بیشتر وزودتراز اونی ک فک میکردی بهت میرسه.یکی از تفاوت هاي اين نگارنده عجیب اينه کهشمابعد از اونکه مطالب وحتی کلیپ ها ووویس هارااستفاده فرمودی تازه اگه دوسداشتی هرچقدخواستی انتقال وجهویا دعا میفرمايی اونم تاهرموقع دوسداشتی.من مادام العمرراترجیح میدم
مینیمالیسم را در نظر بگیرید
توجه به رعايت اصل سادگی در طراحی دکوراسیون داخلی احتمالا برايتان موضوع جدیدی نیست و با وجود آنکه ممکن است به آن علاقه نداشته باشید، اما کمک بسیار بزرگی به سر و سامان دادن فصاهاي کوچک به خصوص در آشپزخانه ها خواهد کرد. سادگی در دکوراسیون به اين معنی است که نمی توانید مانند کسانی که داراي فضاهاي بزرگ هستند، از وسايل و لوازم زیادی استفاده کنید. بنابراين بهترین راهی که می توانید از طریق آن نسبت به کارآمد بودن فضاي کو
نشسته‌اند هزاران کتاب در قفسهزبون و ساکت و پر اضطراب در قفسهیکی بزرگ‌تر از دیگران؛ قدیمی‌ترملقب‌اند به عالیجناب در قفسهمراقبش دو سه گردن کلفت دور و برشکه تا تکان نخورد آب از آب در قفسهخزانه‌دار عددهاي دولتش شده‌اندکتاب‌هاي درشت حساب در قفسهکتاب‌هاي مقدس، کتاب‌هاي ملولخزیده‌اند به کنج ثواب در قفسهکتاب‌هاي اصول و فروع بیدارینشسته‌اند همه گیج و خواب در قفسهنشسته‌اند دو زانو کتاب‌هاي دعاهزار وعده‌ی نامستجاب در قفسه کتاب فلسفه ب
امروز مستند پاپلی رو دوباره از تلویزیون دیدم و دوباره پرت شدم تو گذشته اي نه چندان دور. تو حال و هواي باصفاي شمال و روستاهاش و لهجه اي که چقدر دلتنگش بودم و یه زمانی معتقد بودم رو مخه!
اونقدر دلم تنگ شد براي روزايی که همه بودیم، کنار هم بودیم، دور هم جمع بودیم و خوش بودیم و صفا میکردیم.
حس خفگی بهم دست داده، اصلا نمیتونم تحمل کنم! و خیلی برام عجیبه اين حجم عظیم از دلتنگی که ازش بیخبر بودم و یهو سر باز کرد
احساس میکنم یه تیکه از وجودمو تو روستاي پ
به اجبار به پرسه بزرگان رفته بودم.تنها خاطره اي که از خانم متوفی در ذهنم جولان میداد مربوط به سالها قبل بود.من تازه عروس بودم و مادرم تا توانسته بود روی سر و دستم طلا اویزان کرده و به عروسی یکی از اقوام دور فرستاده بود.گوشواره هاي چند جفتی بلوچی را به زور نخ و کش روی گوشم اویزان بود.با انکه زیر چادر بود اما جلب توجه میکرد.ان خانم کنار من نشسته بود.چادرم را قشنگ با دست باز کرد و نگاهی به گوشواره هاي بزرگم انداخت.محو حرکتش بودم.مسن بود و نمیشد به ا
راستی بعد چند هفته بالاخره بالش مورد علاقه مو درست کردم که از خوابگاه اورده بودم :dاينو من بعد دو هفته بالاخره خالی کرده بودم کل خونه پر شده بود از پرکاورشو شستم باز امروز پر کردم مجددا خونه پر شد از پر :dولی الان خوشحالم حداقل با اين راحت تر میخابم
دیروز از تايم کلاس زبان تا همین موقع ها بیرون بودم،شايد براي چند ساعتِ کوتاه پنجره ی فکر کردن به تورو گذاشته بودم پايین تو تسک بار.م.ع هم خوب رانندگی میکنه،عصر خوبی باهاشون داشتم ف.ح و م.ش هم که همراهان همیشگی.فیس من همون شه په و داغون.
من حیرونم اخه چطور قده موسی کو تقی اي که میاد رو سیم هاي برق خیابون تون میشینه هم پیش چشمت ارزش ندارم.میدونی،راستش دیگه نمیخوام بیشتر از اين خودمو اذیت کنم،نه که دیگه دوستت نداشته باشم!دارم خیلی هم دارم ا
دیشب خواب بدی دیدم. خواب دیدم تو غریبه بودی. با هم آشنا شدیم و تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم ولی کم کم تو عوض شدی. دیگه چهره‌ی اون آدم شبیه تو نبود ولی من هنوز فکر میکردم اون تویی. به اسم تو صداش می‌کردم و بهش عشق می ورزیدم. تو خواب دیدم که معتاد به کوکائین بود و من اينو میدونستم و با اين وجود باهاش ازدواج کردم. تو مراسم عروسیمون هم یه لاين زده بود. بابام ازش بدش میومد. من عاشقش بودم ولی. یک هفته از ازدواجمون گذشت و شروع کرد به کتک زدن من. ترسیده بودم و
روز اولی که وارد حرم شدم همه‌جا رو همین مدلی می‌دیدم چون اشکم بند نمی‌اومد چون تموم نمی‌شد و تموم ترسايی که تو ذهنم نگه داشته بودم هجوم آورده بودن و نمی‌تونستم آروم باشم.
ساعت‌ها بود هیچی نخورده بودم و با اين حال کلی تو حرم راه رفته بودم و آروم نمی‌شدم و حالم بد بود.دست آخر تو صحن جامع نشستم.
خانمی که کنارم نشسته بود و حالم رو دید زد رو شونه‌م و با لهجه‌ی قشنگ یزدیش گفت دخترجون چیزی به اذون نمونده. موقع اذون که شد دو رکعت نماز بخون و منم دع
حالا درست یک هفته شده که صدايت را نشنیدم بابا جانم اما همچنان خوشبختم که چشمانت را دارم.
بغضم بند نمی آید. تحمل نمی کنم. اين انتخاب من است! قبلا هم گفته بودم. تو خط قرمز منی. همان نقطه ضعفی که آدم ها اگر با آن امتحان شوند کم می آورند. به خودت هم گفته بودم که تو همانی. تعجب کردی و جدی نگرفتی درست مثل اينکه دارم مزخرف می گویم. یادت هست؟ حالا که اين همه در سکوتی حرف هايمان یادت می آید؟ 
-"خدا غول چراغ جادو نیست که هر چه تو می خواهی بدهد"
عزیزم من دلم م
با دو تا دیگه از دوستام و مامانم رفتیم مراسمش.جالبه که دوستاي نزدیک اون زمانش هیچکدوم نیومده بودن.براي خودمم عجیبه واقعا.اين دوستم همکلاسی دبیرستانم بود و همون موقع هم باهاش چندان ارتباطی نداشتم.اين چند سال هم کلا ازش بیخبر بودم.نمیدونم چرا واقعا شايدم به خاطر فشارهايی که گاهی رومه کنترل نداشتم روی خودم.رفتیم اونجا و کلی توی بغل خالش گریه کردم.کلی همونجا گریه کردم و چشمم که به عکسش میوفتاد گریم بیشتر میشد.هیچوقت گریه هام دست خودم نبوده.هیچ
ظهر باز در بدحالی بودم، احساس می کردم نمی توانم بار دنیا را تحمل کنم، احساس می کردم چیزهاي زبادی هست که فراموش کرده ام و بعدا براي بیاد آوردنش عذاب خواهم کشید. احساس می کردم کم خواهم آورد نه حالا، بعدا، احساس می کردم موجودی بانکی براي کارهايی که می خواهم بکنم کافی نیست، احساس می کردم قول خودم براي زیر دین کسی نرفتن را کم کم دارم زیر پا می گذارم، احساس می کردم کنترل زندگی ام از دستم خارج شده." اما اعتنا نکردم. می دانستم بعد از ظهر یادم می رود، نه
شب جاي دلتنگیهاي ساده ولی زیاد من را ندارد نمیدانم یا دلتنگیهايم مثل من بزرگ شده یا شب گنجايش ندارط سخته اينجور زندگی کردن خدايا مرا به دعاهاي کمیل پنح شنبه هاي مسجد دانشگاه ببخش یااصلابه خاطر روضه هاي جان سوز آذری ببخش یا اصلا به خاطر اين جمله اگر خسته جانی بگو "یا حسین"دلتنگم براي اين زندگی ساده 
 
پ ن:اينو چن وقت پیش نوشته بودم شايد اون موقع دلم بارانی بوده
#filesell_pps_div1{margin:5px auto;padding:5px;min-width:300px;max-width:500px;border:1px solid #a9a9a9 !important;background-color:#ffffff !important;color:#000000 !important;font-family:tahoma !important;font-size:13px !important;line-height:140% !important;border-radius:5px;}


تحقیق جنسیت و نابرابری جنسیتی در 22 صفحه (دسته بندی : مقالات حقوقی)

                  تحقیق جنسیت و نابرابری جنسیتی تحقیق فوق در 22صفحه تنظیم شده است. جنسیت و نابرابری جنسیتی یكی از مشخصه هاي جهانی كه ما در آن زندگی می كنیم، سهم عمیقا نابرابر ن و مردا
بسم‌الله.
سلام!
+
حدود یک ماهِ پیش ايمیلی از طرف بنیاد آمد.
ثبت‌نام کردم.
و واقعاً توقعی نداشتم از شرکت در برنامه‌.
یک‌شنبه ساعت ۱۰ صبح پیامک بنیاد آمد که تشریف بیاور و کارت‌ت را تحویل بگیر!
(اين بار، از آن دفعاتی بود که لذت یک چیز اين قدر می‌چسبید به جان‌م. کارت را با هیچ توصیه‌ و واسطه‌اي نگرفته بودم.)
+
چهارشنبه، ۱ خرداد رفتم حسینیه‌ی امام خمینی(ره).
زود رفته بودم و براي نشستن حق انتخاب نسبتاً گسترده‌اي داشتم؛ روی صندلی، کنار ستون و.
نش
نقل قول از وبلاگ http://thisismybluelife.blogfa.com/:تد موزبی رو درک می‌کردم که هردفعه که رابطش رو با کسی بهم میزد از خودش و از همه می‌پرسید:  "اگه اون د وان بوده باشه چی؟"اگه اون د وان بوده باشه چی ؟ یا اون دیالوگ بهرام رادان تو پل چوبی. بايد ده پونزده سال بگذره تا بفهمی فقط همون یه بار بوده.
خب، بالاخره امروز نتايج کنکور اومد.
تابستان پارسال خیلی به کنکور فکر میکردم، به حدی که میرفتم تو نرم افزار گزینه دو و آخرین قبولی ها و تراز ها و درصدها رو آنالیز میکردم.
همون تابستون خیلی طوفانی شروع کردم و با برنامه راه اوفتادم سمت هدفم، ولی نمیدونم چرا وسطاي راه زدم جاده خاکی و از هدفم دور شدم.
همه میگفتند: "تو که اينقدر خوب شروع کردی بخون بزار بری یک دانشگاه خوب."
ولی نمیدونم چرا کاملا بی انگیزه شده بودم.
رسید روز کنکور، با خودم میگفتم که اي
بر روی قبر وی بنویسید که او انگل را با ۱۸.۸ پاس کرد.باشد تا افتخاری براي آیندگان گردد
اين ترممون به نظرم سخت‌ترین ترم علوم پايه بود و براي هیچ ترمی انقدر فشار رو تحمل نکردم و انقدر درس نخوندم.بماند که به خاطر ايمنیِ سه واحدیِ ۱۲ لعنتی ‌و معارف دو واحدیِ ۱۳ لعنتی تر الف نمیشم اما بالاترین معدلم تا حالا بوده.به روم نیارین که چقدر بچه درس نخون و تنبلی بودم ترم هاي قبل و خب اصلا هم پشیمان نمیباشماز وی الگو نگیرید
امشب جشن عقدِ یکی از اقوامِ مادری بود،بعد از سالِ نودویک که عقد دختر دايیم بود، خاطرم نمیاد مجلس عقد دیگه اي از طرف خانواده مادریم رفته باشم.هرچی فکر میکنم چیزی خاطرم نمیاد قاعدتا من تو سن ازدواج بودم از اون سال به بعدولی خب سالها به سرعتِ برق و باد گذشتند و منم که هنوز یارِ گمشده رو پیدا نکردم
چیزی که امشب برام شوکه کننده بود دیدنِ آدم ها تو یه قالبِ دیگه بود!بچه هايی که اون موقع دبستانی و کوچولو بودن الان در شرف دانشجو شدن هستنیا بچه ه
سه ماه بود موهامو رنگ نکرده بودم سفید ها سلام و علیک میکردن و به جز ریشه بقیه قسمتها دو یا سه رنگ شده بود اما خوشحال بودم تصمیم داشتم یه کم که بلند تر بشه کوتاه کوتاهش کنم تا رنگ ها بره.
اما مجبور شدم همین امروز رنگ کنم .هر وقت موهامو رنگ میکنم حالم از خودم بهم میخوره.
یادم میفته که نمیتونم در مقابل پیری و مرگ مقاومت کنم.
اينکه پوست صورتم به زودی چروک میشه و همه چیز از بین میره.
گاهی خیلی دوست داشتم داناي کل باشم نه منِ راوی.
می‌دیدم و می‌شنیدم که چه شده اند و چه گذشته است بر آنانی که روزگاری بودند و اکنون دورند.
یا می‌دیدم و می‌فهمیدم که اگر آن مسیر دیگر را رفته بودم، الان کجا بودم و اينجا و اکنونم، کجا و چگونه بود؟
و یا . . . 
دانستگی هم خوب است و هم بد.
هم شیرین است و هم تلخ.
بعضی دانستن‌ها را دوست دارم.
انگار زمان هر چه می گذرد تو تبدیل به یک رویا می شوی و نه یک خاطره. نه یک اتفاق واقعی. راستش را یخواهی چیزی جز اين هم نبايد می شد. آدم که نمی تواند تا ابد غصه ها را با خودش کِش بدهد. شايد بهتر همین باشد که در جايی غصه اي را گذاشت و بعد فکر کرد همانی که ول کرده رفته است، همانی که به یکباره رنگ باخته و عوض شده است، همانی که تمام حرف هايش دروغ بوده است، همان همان خود ِ او قهرمان داستان بوده. قهرمانی که در روزهاي تاریک آدم سر و کله اش پیدا شده، رنگ زده به
یادمه قبلن، همین چن ماه پیش نوشتم که :
"میدونی؟ یه چیزی کشف کردم تازگیا، اينه که آدما، از یه جايی به بعد تو زندگیشون همه ی احساساتشون به یه سمت خاصی میل میکنه. بعضیا کلن خوشالن، بعضیا کلن دپن، بعضیا کلن خنثا!
مثلن من الان دیگه نمیتونم ناراحتی و دلتنگی و تنفر و خستگی و گشنگیمو از هم تشخیص بدم! همشون باهم تبدیل شدن به یه حالت: عصبانیت!"
حالا ولی حس میکنم فازمو پیدا کردم. من یه آدمه همیشه دلتنگه همیشه منتظرم. نوشتنش خیلی سخته. چون هزار بار هزار جا نو
سلام
براي یک شب اومدم خوابگاه.هواي اينجا بر خلاف شهر خودم خیلی خوبه.لاقل شب هاي خنکی داره.اينجا کسی رو نمیشناسم دیگه و از کسايی که هم میشناسم دوری میکنم.
دیشب کم خوابیدم و از صبح زود بیدار شدم تو راه بودم و بعد هم کلی راه رفتن و راه رفتن.زینب رو بعد یک ماه دیدم و حرف زدیم از همه چیز و بیشتر از اينده.حرص خوردیم که امسال تنها میره تهران و من هم نیستم باهاش که با هم همه جا رو بگردیم.
صبح که میخواستم راه بیفتم دلم راضی نبود.پر از حس بد بودم بابت اين
خب بعد از مدتهاي طولانی اومدم که چند خطی بنویسم. توی اين مدت اتفاقات ریز و درشت زیاد بوده ولی خیلی خاص نبودن که الان به ذهنم مونده باشه. هرچند با اين حافظه‌ی قوی اگر خاص هم بوده باشه من الان چیزی یادم نیست. از آریان بخوام بگم که الان یک سال و نیمه هست و شیطنت هاي خاص خودش رو داره. گاهی واقعا آدم رو ازپا پا درمیاره. ولی بیشترین چیزی که در مورد آریان منو حرص میده و خیلی عصبی میکنه غذا نخوردنشه. گاهی دو روز میگذره اما بچه به اندازه یک وعده هم غذا نخو
برا دومین بار سیگار کشیدم یادمه اولین بار ترم قبل بود ، ۱۳ کدوم ماه رو یادم نیست ولی تو گوشی دیگم تاریخشو ثبت کردم تا یادم بمونه ، اون شب کلی اعصابم خورد بود در حد مرگ ناراحت بودم و داشتم از ناراحتی و غصه می پوکیدم ، پاشدم زدم بیرون کلی تنها تو خیابون نشستم اخرش کلی با خودم کلنجار رفتم ، اخرش سه نخ وینستون خریدم .
شايد هیچ دلیل خاصی نداشتم فقط همون کرمی که تو وجودم بود برا امتحانش .
سیگار اونقدر مسخرس که حتی فکرشم نمیکنی .
اي کلش ادم هیچ وقت یه چ
دوتا پسرم خواب بودند و من خیلی معمولی تصمیم گرفتم سفینه فضايی خودم رو بسازم. واسه ساختنش لازم بود جايی پلن پروازم رو تشریح کنم .یه جورايی ثبت کنم  از اولش که سفینه رو ساختم ترتیب پیچهايی که بستم چه جوری بود . اينکه اين روزهاي اول که فضا نوردی میکردم  خیلی معمولی بودم و واسه نهار ماهی تدارک دیده بودم، به پسر ۴ساله ام ریاضی یاد میدادم و به پسر بیست و یک ماهه ام رنگها روتوی چشمهاي پسر چهار ساله ام کهکشان رصد می کردم و توی چشمهاي پسر دو ساله ام س
تو مترو نشسته بودم ( بغل دستمم یه نفر نشسته بود )
داشتم تو برنامه گپ که یکی از دوستام گروه باز کرده بود چت می کردیم . . . ^_^
یه دفعه بغل دستیم بهم گفت:
به اون دوستت بگو مخ دختر رو نمیشه اونطوری زد . . . !!! O_o
حالا کاری به اون ندارم که از کجا فهمید اون دوستمه . . . +_+
برگشته میگه:
داداش به اون دوستت بگو اگه خواست براش کلاس آموزشی میذارم . . . @_@ دو جلسه اولم رايگان حساب میکنم.
با خودت هم که رفیقیم برا تو هم پنج جلسه رايگان میذارم. #_#
خلاصه اينکه نمیدونم چرا دوتا
هر کسی میتونه جمله هاي خوب و ماندگار بگه که اون جمله منحصر به خودش باشه.  اما اين حرفا فقط از زبان کسی تاثیر گذار خواهد بود که خودش بهش عمل کرده باشه. شخص بايد بزرگ باشه تا بتونه بزرگی رو یاد بده. 
من یه دفترچه داشتم که اسمشو گذاشته بودم دفترچه موفقیت و توش مثل سخنان بزرگان ولی از خودم می نوشتم. یعنی جملات متعلق به خودم بود. یه جورايی تجربه ها و کشف هاي خودم بود. اما متأسفانه خیلی از اين حرفاي خردمندانه رو فقط نوشته بودم هرگز عمل نکرده بودم. ولی
بهم گفت میشه منو یادت نره و فراموشم نکنی،؟گفت از اينکه فراموش بشم و از یاد آدم ها برم و منو یادشون نیاد میترسم.گفتم آره چرا نمیشه.گفت دروغ میگی،!!خندیدم و نتونستم جواب تو دل و ذهنمو بهش بگم با همون حالت خنده گفتم حافظه ی قوی اي دارم و تموم شد.ولی ماجرا اين بود که ترس اون رو من ثانیه وار با حرکت عقربه ها و گردش خورشید تجربه کرده بودم.اما اون نمی‌دونست که من رنگ رژ لب همیشگی شو با اون قوس ابروهاشو حتی آشفتگی و موج ریز موهاشو توی تک تک سلول هاي خاک
از صبح که بیدار شده بودم بعد از کارهاي روزمره به دیوار هال تکیه زده و به روبه رو زل زده بودم.یک ساعت در همان حال زمان را به هدر داده بودم.گویی مرده ام و استخوان در بدن ندارم.در ذهنم به دنبال دلیل و رمز اين بی حوصلگی بودم.عاقبت به اين نتیجه رسیدم که راز در هورمونهاست.سالهاست که من هر وقت به زمان و ساعت بیولوژیک بدن نزدیک می شوم دل از زمین و زمان میبرم.دلم نمی خواهد با احدی حرف بزنم و کسی سکوت دلم را بشکند و سالهاست که کس حرمت اين خودخواهی را
امروز و در اين یک ساعت گذشته لجباز ترین حالت ممکن خودم تو بیست و چهار سال گذشته بودم .چی ؟ بیست و چهار سالمه؟ نه بیست و چهار سالم نیس ولی همینجوری گفتم شما قسمت اول جمله رو بگیر:)))تا حالا اينقد لجبازی نکرده بودم. واقعا هم حس بیرون رفتن جان رو نداشتم بلاخره پس از مقاومت هاي بسیار و التماس ها ، موفق شدم بمونم خونه دیوانه شدیم اينجا. 
چه بهار دلگیری.اصلا بهار همیشه دلگیر بوده، نمیدونم چرا بقیه انقدر ذوق اومدنش رو دارن‌.چه ذوقی داره شروع یه سالِ دیگه بدونِ تو؟!
چقدر رنگ سبزِ اين روزهاي شهر تو چشم میزنه و حالمو بد میکنه‌.
راستی بهت گفته بودم فصل بهار اذیتم میکنه؟ بهار هیچوقت مالِ من نبوده، درست مثل تو.
اگه یه روز خواستی بیاي، بهار نیا پايیز بیا، وقتی دارم پا به پاي طبیعت برات میبارم بیا، وقتی امید مثل پرنده ها از دلم کوچ میکنه بیا، وقتی هواي دلم ابری و تیره است بیا‌.
بذا
میدونید وقتی کسی نباشه ک همرات باشه خیلی سخته 
تلخه ک باور کنی ک وقتی مسیریو اشتباه میری کسی نباشه بهت بگه 
میدونید امروز گم شم ، راهمو اشتباه رفتم 
حس تنهايی خفه کننده اي درونمو گرفته بود 
واقعا اذیت شدم 
وساطاي مسیر بودم ک متوجه خطا رفتنم شدم
برگشتم ولی واقعا نگران بودم ک جا بمونم 
نگران بودم ک نکنه نشه ک برسم 
نگرانی و استرس خیلی بده بخصوص ک با تموم قوا بدویی
نمیدونم ترسیدنم خوب بود یا بد 
ولی میدونید ب حس خوبش می ارزید 
ب اينک تونستم با خ
الان یادم افتاد ک 14 تیر سالروز عقدکوچولومون بود اما من یادم رفت.که فکرکنم پنجشنبه صبح ک رفتم پیشش اما امسال شده جمعه.داشتم فکرمیکردم چرا یادم رفت ؟نگاه کردم ب تقویم دیدم من تو هفته قبلش منفجرترین بودم. جاب جايی خونه ، رفتنش.حالی ک بدش و بعداز اون تا آخر هفته ی بعدیش من افقی بودم و.مناسبات ب همین جالبی جايگزین سالهاي قبلشون میشن. پارسال من خوشحالترین آدم روی زمین و امسال تنهاترین آدم.
درسته که همهء از خواب بیدار شدنام با گیج و منگى شروع میشن، اما گاهى صبح ها که بیدار میشدم، حافظه ام ریست شده بود، از سنگین رنگین بودن مادر یهو جرقه اى تو مغزم میزد مبنى بر اينکه نکنه دیشب همدیگه رو ناراحت کردیم؟! چند دقیقه بعد جلوى آینه دستشویى یقین پیدا کرده بودم که آره، دیشب چیزى شده، اما چى؟ یادم نمیومد! میرفتم بیرون، از مادر میپرسیدم "میدونم الان بايد با هم قهر باشیم، ولى چرا؟!" و همین خنگول بودنم باعث خنده و آشتى میشد.
کم کم متوجه شدم اسمش
یوقتايی که یجايی میرم ازم سنمو میپرسن و میگم یهو بنظر خودم چقدر عجیب میاد انگار همین دیروز بود که پونزده شونزده سالم بود که از همه کوچیک تر بودم و ناراحت بودم :/ البته اون موقع ها دلم نمیخواست بزرگ بشما مثه الان که دلم نمیخواد زمان بگذره مثه اين چند سال که گذشت و من نفهمیدم چطوری گذشت نه تفریح کردم نه اونطوری خواستم پیش رفت .ینی داستان زندگی من چجوری پیش میره ؟ :/ خودم بايد عوضش کنم .
تو خدمت یه زمانی رو منتقل شده بودم به بايگانی و با مسعود هم اتاق شده بودممسعود برگشت بهم گفت احسان(هم اتاقی قبلیم) خیلی پسر خوبیهبهش گفتم من باهاس کار کردم همچبن خوبم نیستبهم گفت ببین اونجوری بخواي فکر کنی منم پدرسوخته بازی هاي خودمو دارمالان واقعا به حرفش رسیدم اينکه همه پدرسوخته بازی هاي خودشون رو دارن
همانطور که همیشه گفته بودم و نوشته بودم، خیلی دوست دارم کوچولو بمانم :)
در همین سن ها، نوجوانی ها و آزادی ها :) آژانس که سوار می شوم خوشم می آید که طرف بهم بگوید کجا میری عمو؟ چیزی که بچگی آزارمان میداد و مسخره اش می کردیم :)
دستم به نوشتن نمی رفت. کمی خشکی قلم گرفته بودم. داستان و پست وبلاگ هم که نمی نوشتم هیچ، حتی خاطره هم نمی نوشتم.
هرچند که روزهاي خیلی خوبی بود. پر از هدف. پر از انگیزه. پر از فعالیت. پر از کتاب. بدون آنکه مثل سال هاي قبل برنامه هاي
در قصر شاهنشاه غذاهاى مطبوع و گوارا بسیار مورد توجه بود. از جمله طعام هايى که براى پادشاه ولاش مهیا میکردند، یکى خورش شاهى» نام داشت، که مرکب بود از گوشت گرم و گوشت سرد، و برنج فسرده، برگ معطر، و مرغان مسمن، و خبیص، و طبرزد؛ 
دیگر از طعام ها خورش خراسانى» بود، که از گوشت کباب شده بسیخ، و گوشت پخته در دیگ، و کره و عصارات، ترکیب مى یافت؛ دیگر خورش رومى» که گاه با شیر و شکر، و گاه با تخم مرغ و عسل، و گاه برنج با کره و شکر و شیر ساخته میشد؛
دیگر
حقیقت اين است که دیگر دلش را ندارم اينجا بنویسم.
من حرف هاي نگفتنی ام را میاوردم اينجا. غصه هاي توی دلم را. بغض هاي توی گلویم را. شادی هاي یواشکی ام را. نوشتن توی وبلاگ و خواندن کامنت هايش براي من، حکم برگشتن از سفر، ریختن یک لیوان چاي دبش در یک ماگ سفید که تویش فیروزه اي باشد، ولو شدن روی کاناپه، دراوردنِ جوراب ها، خاراندنِ جاي کش هايشان، دراز کردنِ پاها و سردادنِ یک آخیشِ بلندِ حسابی را داشت. به من توی زندگی خوش نمیگذرد، خودتان احتمالا فهمیده
آبجی دو روز بینی‌شو عمل کرده ،صبح پیشش بودم از اونجا اومدم شرکت و بعد از تايم کاری رفتم پیشش و شب هم پیشش موندم فردا صبحش اومدم شرکت و و بعد هم رفتم خونه خودمون 
شب با هم دعوامون شد ،میگه یه ذره بهت رو بدم پررو میشی ؛گفتم نبودی محبت کنم بهت .جنبه نداری!!!
حالا بگو محبتش چی بوده،عصر رو کاناپه خوابیده بود گفتم بیا پیش ما بخواب (محبت رو داشته باش خدا وکیلی!) 
ملت کادو میخرن ،گل میخرن ،اين جاي خوابشو عوض میکنه من جنبه ندارم :))
باز هم جمعه اي دیگر آمد و رفت و تمام انوار را در دلم دوباره ته نشین کرد 
چه شوقی دارم :))
نکته اي هست در اين عالم که زیاد درسته واون اينه که اگه به یه چیز واقعا ايمان داشته باشی و از اين شاخه به اون شاخه نپری شک نکن که در رسیدن به اون راه سختی نداره فقط بايد مردد نبود 
مثلا میخواي حرفه اي رو یاد بگیری اگر کاملا و واقعا دنبالش بری شب و روز با عشق و فکر و دلت بیش حرفه و شاخه هاي دیگه نباشه در واقع یک مسیر رو ادامه بدی حتما متخصص در اون کار میشی همدم
+ هه
توجه : تصویر ممکن است با نتیجه نهايی ، همخوانی نداشته باشد .
مواد لازم
ماهی نسبتا درشت : 1 عدد
گوشت چرخ کرده : 300 گرم
آلو بخارا : 200 گرم
مغز گردوی سايیده : 100 گرم
زعفران سايیده : نصف قاشق چايخوری
آبلیمو : 2 قاشق غذاخوری
نمک به مقدار لازم
طرز تهیه
ماهی را پاک کرده و شسته و آماده کنید .
آلو بخارا رو خیس کرده و هسته هاي آن را جدا کنید .
گوشت چرخ کرده را سرخ کنید و مغز گردو را تفت دهید .
با آلو مخلوظ نمايید و اين مواد را در شکم ماهی ریخته و آن را بدوزید .
زعفران
دیگر دلیلی براي ايستادن ندارم. دلیل‌هاي سابق چه باقی باشند و چه نه، دیگر کافی نیستند. 
اولَش که قرار بود مادرانگیِ مادر را به غلیان نیندازم. بايد سکوت می‌کردم و پشت درهاي بسته بغض می‌کردم و اشک هم ممنوع، چون چشم را سرخ می‌کند. بعد بايد مراقب می‌بودم که نه تو بفهمی و نه آن دوستِ کثافتِ مطلقت که جز تو کسی را براي خودم نگذاشته‌بودم در جهان. صمیمی‌ترین دوستم را از دست داده‌بودم و تنهاي مطلق بودم. بعدترش نبايد می‌گذاشتم کسی در آن مدرسه‌ی مسخ
فکر کنم اينکه یه وبلاگ زودبه‌زود آپدیت نشه نشونه‌ی خوبی باشه.
راستش وقتی گفتم اين مطلب رو بنویسیم اين‌طوری فکر می‌کردم. ولی خب شايدم دیگه از حد گذشته که یه وبلاگ آپدیت نمی‌شه. مثلا دیگه حتی حرف زدن هم حال آدم رو خوب نمی‌کنه.
بگذریم:
اومدم از خودم بنویسم و اينکه بگم یا زندگی افتاده روی روالش یا اينکه ما سر شدیم و دیگه دست‌اندازا رو نمی‌فهمیم. خلاصه اينکه درسته اين روزا به ندرت فرصت خالی دارم اما انگار زندگی از حجم خشونتش قدری کم کرده.
ولی ر
دیشب همین موقع ها بود که "غرور و تعصب"رو شروع کردم،اطلاعات زیادی راجب اين کتاب نداشتم و ندارم اين مدت خیلی همه چی بهم ریخته تر از قبل شده به شکلی که وقت نکردم بیام بنویسم که کتاب رو خوندم و تموم شد،ولی حس میکنم خیلی از حجم کتاب کم کرده بودن!توی مهمونی خوندمش کتاب ملايمی بود.کتاب خوندن توی اون فضاي مزخرف بهترین کار بود.وقتی رسیدم خونه اونقدر خسته بودم که فقط خوابیدم،امروز عصر هم با م.ش رفتیم بیرون قبلش هم به سر قرارم با همون دوستش رفتم و واقعا
هفته ی قبل که صبح ها کارآموزی غدد بودم چند تا عصر هم شیفت داشتم تو بیمارستان
کاردانشجویی،  اين هفته هم که گذشت از یکشنبه تا خود امروز صبح ها تمام بیمارستان
کاردانشجویی بودم عصر ها هم غیر 2 روز کارآموزی ccu .
دلم میخواد دقیق و با همه ی جزییات بنویسم ولی خواب چشمامو پر کرده !
فقط میگم ابن هفته جدید قراره خونه خواهر باشم ، فردا بلیط داریم از شهر ما به مقصد شهر خواهر
اولین روزهاي بلاگری کامنتی نداشتم 
البته اينجا نبودم یه سرویس دهنده دیگه بود (با پنل و وبلاگ هم چندان آشنا نبودم سال ۹۰یا ۹۱ بود که وبلاگ و وبلاگ بازی زیاد طرفدار داشت)
بعد از چندین روز یه پسر بچه ۹ ساله از مشهد  برام کامنت گذاشت
تا ده دقیقه به کامنت نگاه می کردم (مثل  زمانی که تلویزیون وارد خونه ها شده بود و همه مات و مبهوت نگاه می کردن منم همین طور مات و مبهوت کامنت بودم ) کیلو کیلو قند توی دلم آب میشد (تا به حال کامنت ندیده بودم )به محض اينکه د
تهران که بودم رفته بودم دیدنشان. یعنی آنها دعوتم کردند و من رفتم. قد یک قرن مهربانی‌شان گرمم کرد. آخرین باری که فرصت شد خداحافظی درست و حسابی کنم را خوب یادم هست. اشک جاي خودش را به بغض داد. بغض سنگینی که راه گلویم را بسته بود. گفتم فراموشم‌ نکنین و بغض از گوشه چشمهام چکید روی سنگفرش‌هاي سرد پیاده روی بهشت زهرا.
چند ماه گذشت. من نرفتم. آنها آمدند.اين همه راه تا کرمانشاه را. صدايم کردند، یک جورِ آشنا و مهربان. رفتم که جواب بدهم، دلم را لابلاي
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب