نتایج پست ها برای عبارت :

کد پیشواز کباب بودم ای بهرت

شیش کباب با راسته گوساله
شیش کباب یک کباب مشهور از کشور ترکیه است که با تکه‌هاي مربعی گوشت که روی سیخ زده می‌شود درست می‌شود. نام اين کباب شبیه به ششلیک است که هر دو 
برگرفته از کلمه ترکی شیش به معناي سیخ است. 
شیش کباب هم با مرغ و هم با گوشت قرمز درست می‌شود. اين کباب در واقع با گوشت خوابیده در مواد یا همان مرینت شده درست می‌شود که طعم فلفلی خوشمزه‌اي خواهد 
داشت. بهترین بخش گوساله براي کباب بخش راسته است، چون نسبت به سايرین براي کباب مزه ب
کباب پز صنعتی
کباب پز صنعتی یا سالاماندر کشویی آسانسوری در چهار ظرفیت ۲۰، ۳۰ و ۴۰ سیخ و یک مدل رومیزی با ظرفیت ۱۲ سیخ تولید می گردد. مصرف کننده با توجه به تعداد مشتریان و فضاي آشپزخانه خود می تواند، یکی از مدل هاي کباب پز تابشی سالاماندر را انتخاب نمايد.کباب پز تابشی سالاماندر در بازار تجهیزات آشپزخانه صنعتی به نام هاي کباب پز تابشی آسانسوری و یا کباب پز تابشی چند منظوره نیز نام برده می شود.
مزايا کباب پز تابشی رو میزی
پخت بدون دود
پخت انواع
شعر پيشواز محرم  تسلیت  پيشواز محرم مداحی ماه محرم , اس ام اس تسلیت محرم , شعر محرم , اشعار پيشواز ماه محرم , شعر و ترانه , اشعار محرم , نوحه پيشواز ماه محرم
نوحه پيشواز محرم
مـردم بسـاط گـریـه و مـاتـم بیـاوریـدوقتش شده که بیرق و پرچم بیاوریدمــردم کتـیبه هـاي حـسـینیـّه نـزد کیـسـت؟باز اين چه شورش است که.عالم» بیاوریدخواهید از خدا که در اين شصت روز عمردر بـیـن روضــه هــا نـکـنــد کـم بـیـاوریـد
ادامه مطلب
کد اهنگ پيشواز محمد نجم تو دنیامی
کد آهنگ پيشواز محمد نجم هیشکی نمیدونه
کد اهنگ پيشواز همراه اول محمد نجم تو دنیامی
کد اهنگ.پيشواز همراه اول محمد نجم خواب محال

کد پيشواز محمد نجم تو دنیامی
کد پيشواز همراه اول تو دنیامی از محمد نجم
کد پيشواز همراه اول محمد نجم تو تو دنیامی
کد پيشواز همراه اول محمد نجم تنهام گذاشتی
دونالددرحال خوردن کباب خرچنگ به همراه نتانیاهودررستوران دریايی بود.همیشه شکايت هاي نتانیاهوازايران اوراآزرده خاطرمینمود.درحالیکه کباب خرچنگ رانتانیاهودردهان داشت صحبت میکردکه چگونه بافشاربیشتربه ايران ازايران بخواهدنسل فلسطینی هارامنقرض کند.
تمام آرزوی نتانیاهودرکشتارانسانهابرآورده میشد.دونالدگفت بانک هاي ايالات متحده ورشکست شده اندوقتی افرادپول خودرادرطلاسنگ میکنندپول سمت بانک نمیرود.ازطرفی نرخ بهره انقدربايدبالاباشدکه اف
کد اهنگ پيشواز مهراب همراه اول بانو

کد آهنگ پيشواز همراه اول مهراب خسته صدا

کد آهنگ پيشواز مهراب همراه اول

کد پيشواز همراه اول مهراب بانو


کد پيشواز همراه اول مهراب خسته صدا

کد آهنگ پيشواز همراه اول مهراب کاسه خون

کد پيشواز همراه اول مهراب سرباز

کد پيشواز همراه اول مهراب زیر تیغ
داراي 6 عدد سیخ کباب کوبیده رايگانتهیه کباب یکی از هنرهاي ايرانیان بوده ,تهیه کباب آسان است ولی خوب از کار در آمدن آن صبر و حوصله و تجربه میخواهد.اين دستگاه کباب زن به شما کمک میکند تا در منزل بتوانید براحتی کباب تهیه و میل نمايید.بدون نیاز به برق هم میتوانید از اين دستگاه استفاده نمايید و تمام قطعات آن قابل جداسازی است و میتوانید در ماشین ظرفشویی قطعات را راحت شستشو دهید.داراي محفظه اي جهت قرار دادن گوشت و دسته اي داراي لولاکافی است یکبار اي
سکانس اول: روی بنر بزرگی نوشته شده کباب سیخی 4000 تومان!
سکانس دوم: مغازه پلمپ شده! یخچال ها که از پشت شیشه مغازه دیده می شن، خالی هستند و فقط برگه پلمپ روی در مغازه است. مردمی که از جلو مغازه رد میشن شروع می کنن فحش دادن که خدا لعنتت کنه گوشت خر میدادی به خورد ملت.
سکانس سوم: روز قبل از سکانس دوم، آشپز که پسر جوون 25 ساله ايه، بعد از اينکه حلیم اول صبح رو می فروشه، میره نونوايی و سفارش سنگک ناهار رو میده. برمی گرده مغازه و برنج رو خیس می کنه، کباب ها
کباب پز صنعتی



کباب پز گازی جز تجهیزات پخت کباب و جوجه در آشپزخانه صنعتی مورد استفاده قرار میگیرد. 
کباب پز گازی یا چدنی به صورت تمام استیل و نیمه استیل ساخته می شود. 
کباب پز تمام استیل
رویه کار کاملا استیل و شعله هاي آهنی(به علت تحمل بالاي گرما) و پايه هاي
پروفیل استیل 40*40 به کار می رود.  و در قسمت زیر شعله ها سینی آبریز از
جنس ورق استیل کار گذاشته می شود. 
کباب پز نیمه استیل ا
کباب مرغ ترش
مواد لازم: 
فیله مرغ: نیم کیلو
پیاز خرد شده: دو عدد
سیر له شده: یک حبه
زعفران دم کرده: سه قاشق
ریحان تازه: ۵۰ گرم
روغن زیتون: دو قاشق
آبلیمو: یک قاشق
رب انار: سه قاشق
ماست: دو قاشق
کره: ۵۰ گرم
نمک و فلفل: به میزان لازم
سیخ چوبی: به میزان لازم
 
ادامه مطلب
مواد لازم
بادمجان متوسط : 10 عدد
روغن : 2 قاشق سوپ خوری
آب انار ترش : 1 فنجان
نمک : به مقدار لازم
طرز تهیه 
بادمجان را روی آتش کباب کرده و پوست بگیرید .
سپس با گوشت کوب آن را له کنید .
در یک تاوه مقداری روغن ریخته و بادمجان له شده را سرخ کنید .
سپس آب انار و نمک را اضافه کرده 
و نیم ساعت روی آتش ملايم بپزید .
براي طرز تهیه دیگر غذاهاي محلی کلیک کنید
منی که بار سفر بسته بودم از آغازنگاه خویش به در بسته بودم از آغازبراي سرخی صورت به روی هر انگشتحناي خون جگر بسته بودم از آغازمنم شبیه ولیعهد شاه مغلوبی که دل به مال پدر بسته بودم از آغازهنوز در عجبم که امیدوار چرابه هندوانه ی دربسته بودم از آغازبه دوستان خود آنقدر مطمئن بودمکه روی سینه سپر بسته بودم از آغازبه خاطر نپریدن ملامتم نکنیدکه من کبوتر پربسته بودم از آغازعجیب نیست که با مرگ زندگی کردمبه قتل عمر کمر بسته بودم از آغازاگر چه آخر اين ق
لذت زايد الوصفی هست در آخرین لقمه غذاي کسی که نان و پیاز و سبزی و کبابش را تا آخر خوب مدیریت کرده. اولی ها را با نان زیاد برداشته؛ فقط براي هدف کوتاه مدت سیر شدن. و ذخايری از کباب و سبزی باقی گذاشته براي لذت اساسی لقمه پرملات آخر. مزه لقمه آخر از اين جهت که زیر زبان باقی می ماند خیلی مهم است. شما هم با اين نکته موقع خوردن مغز بادام آشنا شده ايد؛ وقتی مغز آخری که اتفاقا ترگل ورگل تر از بقیه بود و کف دستتان بعنوان سوگلی نگهش داشته بودید از بد حادثه ت
 
گفتیم تابستون میشه و مدارس تعطیله شباي که نتونستیم خوب استراحت کنیم صبحش یه چرت میتونیم بزنیم حالا !
ولی زهی خیال باطل درسته مدارس تعطیله ولی پادگان ها که تعطیل نیست ! 
رژه مکان هاي نظامی و انتظامی و پادگان ها هست که نشه با صداي اَجلو به نظام شون اون
کوچولو چُرت صبحگاهی هم به لطف خودشون ازت بگیرن :|:)) 
 
بابا خب منظم باشین عجبا !! مگه بچه مدرسه اي هستین خو ؟! :| اين فرمانده چقدر تو بلندگو داد بزنه !!؟
به فرمانده  تون رحم نمیکنین تو رو خدا به من وا
اگر تصمیم دارید تهیه ی غذا و یا کترینگی راه اندازی کنید که در آن انواع کباب و جوجه یکی از غذاهايی باشد که در آن جا سرو می شود بايد تجهیزاتی از قبیل کباب پز، جوجه گردان ، اجاق کته پزی و. را تهیه کنید، اين لوازم و تجهیزات در انواع مختلف و با قیمت هاي متنوع در بازار به فروش می رسند. در ادامه ی مطلب تصمیم داریم در خصوص برخی از لوازم و وسايل و نحوه ی کارکرد هر یک توضیحاتی را براي شما ارائه دهیم پس اگر شما هم از جمله افرادی هستید که می خواهیم کسب
در پیک نیک ها و مسافرتهاي ما اکثر اوقات کباب میچسبه . غذاي راحتی که خیلی هم طرفدار داره و و اگه بتونیم هرچه سریعتر و با کیفیت تر آماده اش کنیم که چه بهتر .منقل ابزار مهمیه هرچند که بعضی ها شايد بگویند با چهارتا آجر هم میشه در دامن طبیعت کباب کرد ولی اگر بفکر تمیزی و حفظ محیط زیست هستید وبراتون مهمه که سیخ ها را کجا میگذارید و فاصله اشون تا زغالها چقدر است و همه چیز تحت کنترل خودتون باشه ما به شما منقل مسافرتی تاشو و کیف داری معرفی می کنیم که طول
یکی از اهالی محل ما به رحمت خدا رفت. خدا رحمتش کنه.
خدارا شکر دستش به دهانش میرسید، وضع مالی خوبی داشت. 
از مدتها پیش در محل ما رسم شده بود به جاي شام دادن به نذر میت، هزینه اي به شوراي محل اهدا شود که صرف مسائل عام المنفعه شود. به همین صورت، ما در محل مدرسه ساختیم، زورخانه ساختیم، ورزشگاه ساختیم.
ادامه مطلب
ظرفها رو میشورم که فردايی که فقط و فقط مال خودم است وقتم بابتش نرود و صد البته خانه مرتب سرحالترم کند. نورها رو کم میکنم شجریان میگذارم. بوی کباب تابه اي ساعت ۱۲ شب میچسبد.
قرار است فردا و پس فردا بابت استعلاجی بمانم منزل و بچسبانمش به جمعه. خوب است با حال نزارم عاشق حال فردايم هستم.
طرز تهیه کباب بره

کباب
بره یکی از لذیذترین و مجلسی ترین کباب هاي ايرانی است که به خاطر طعم فوق
العاده خوبش طرفداران بسیاری دارد. اين کباب به دلیل استفاده از گوشت بره
بسیار لذیذ است و از گران قیمت ترین کباب هاي ايرانی محسوب می شود.
مواد لازم کباب بره
گوشت بره ۶۰۰ گرم
سیر ۳ حبه
پیاز متوسط ۲ عدد
گوجه فرنگی ۴ عدد
سرکه سفید ۳ قاشق غذاخوری
روغن زیتون ۳ قاشق غذاخوری
نمک و فلفل سیاه به اندازه کافی
طرز تهیه کباب بره
ابتدا گوشت را بشویید و پس از آبکشی ب
با خوشحالی زنگ زده میگه شنیدی هواپیما سقوط کرده؟ میگم آره بیچاره ها، دلم کباب شده واسشون:(
میخنده میگه سه نفرشون همشهری منن، دقت کردی همشهریام همه جا هستن هر اتفاقی میفته از همشهریاي منم اونجان:/
+واقعا اين حجم از حماقت رو نمیتونم درک کنم:/
+ چی میشه که الکی به شهر یا کشور یا هر چیز مزخرف دیگه اي که تو انتخابش نقش نداشتیم افتخار می کنیم؟!
+ واقعا خوشحالم که همشهریه اين آدم که هیچ، حتی هم استانیش هم نیستم:)
* جدا عصبانیم:|
بوقول همون روزی که گفتم جوجه در نمیاره 6تا جوجه درآورده امیدوارم اينا دیگه نمیرن.جوجه هاش خیلی خیلی هم کوچولو هم نازن
هر بار میبینمشون بهشون میگم خیلی امیدوارم زودتر بزرگ بشین در حدی که بشه به سیخ کشیدتون:)))) اصا جوجه کباب میبینمشون:))))
اين شکلی هستن:
ادامه مطلب
کباب ترکی در دو نوع گوشت و مرغ درست می‌شود. البته کباب ترکی مخلوط هم بسیار رايج است.



کباب ترکی یا دونر کباب از معروف‌ترین غذاهاي ترکیه است. محبوبیت اين کباب در ترکیه مانند محبوبیت فلافل در کشورمان است که در هر شهری دکه‌هاي خیابانی آن را می‌بینیم.
جالب است بدانید بیشترین طرفداران کباب ترکی بعد از ترکیه در کشور آلمان هستند.
مواد لازم:
سیر: ۲ حبه
قارچ: ۲۰۰ گرم
پیاز: ۲ عدد
فلفل‌دلمه‌اي: یک عدد
کره: ۳ قاشق غذاخوری
روغن مايع: ۲ قاشق غذاخوری
فر کباب ترکی ذغالی دستگاه دونر کباب زغالی فر دونرکباب ذغالی 09128599078







فر کباب ترکی ذغالی جهت پخت دونر کباب با ذغال چوبپخت گوشت با ذغال باعث خوشمزه تر غذا می شودپخت دونر کباب با ذغال چوب باعث لذیذتر شدن آن می شود.قابلیت ساخت بصورت تک سیخ و دو سیخ رومیزی و ايستادهبدنه ساخته شده از استیلداراي وان مخلفات زیر سینی داراي شعله می باشد که میتوان براي تفت دادن مخلفات داخل ساندویچ دونر کباب استفاده کردداراي سه ردیف ذغال چوب و هر ردیف داراي 2
تازه5 صبح خوابیدم .غرق خواب بودم که دوباره صدا آهنگ میومد اونم چی آهنگ شاد ايرانیساعت 8 صبح اول نفهمیده بودم چی شده و پوکر بودم که همسايه ها اوکراينین :| چجوری دارن فارسی گوش میدنکه ریست شدم فهمیدم بعله هم خونه جان آهمگ گذاشتهاز اون موقع هم مثل ی خرس وحشی نشستم منتظرم پاچه بگیرم
قبل از هرچیز بايد بگم دلیل اينکه یه مدتی هس وبلاگ بروز نمیشه تقصیر خانم بنده هست! چراشو هم نپرسید که نمیدونم! دیییییییی D:بگذریم.هفته قبل خدا قسمت کرد [ و خدا قسمتتون کنه] با خانواده همسر عازم مشهد شدیم؛ اين سری برخلاف دفعات قبل، پیامکِ "نايب ایاره ايم" رو به رفیقام ندادم؛ چون هفته قبلش هم مشهد بودم و اينکارو کرده بودم! و توی عید هم بازم اومده بودم و اينکارو کرده بودم! و توی بهمن هم اومده بودم و اينکارو کرده بودم! و توی
ادامه مطلب
هلدینگ
بزرگ عطاکو فعال در زمینه نتورک مارکتینگ با فروش محصولاتی هم چون برگر، فلافل،
کباب لقمه، جوجه کباب، کتف و بال زعفرانی و محصولات دیگر در خدمت شما است. 
شما عزیزان می توانید با شارژ کیف پول خود در سايت عطاویچ، علاوه بر
دریافت اعتبار بیشتر از غذاهاي رستوران هاي عطاویچ هم لذت ببرید و امتیاز کسب کنید
با هلدینگ بزگ عطاکو در سايت
atamlm.ir همراه ما باشید.
 
همینطوری از سر بیکاری داشتم آهنگاي کامپیوتر و گوش میدادم که یهو آهنگ A Sky Full of Stars  پیدا کردم.اين آهنگو من دقیقا پارسال بود که گوش میدادم :)اون موقع تو فاز آهنگ انرژی بخش بودم.یادش بخیر بی کلامشو اينقد گوش داده بودم که ریتمشو حفظ شده بودم.ولی اصلیش باحال ترهاگه خواستین متنشو تو ادامه مطلب بخونین :) 
امشب ددلاين آخرین پروژه‌ی اين ترمه و فردا قراره برم دانشگاه که استاد منو ذبح کنه به دلیل غیبت طولانی و بی‌خبرم. البته که استاد خیلی مهربون‌تر از اين حرفاس، ولی خودم نسبت به اين که اين چند روز نرفتم دانشگاه اصلا حس خوبی ندارم.
پروژه‌هه اين جوریه که تقریبا ۶ سری داده به ما دادن(مربوط به تمرین‌هاي طی ترم) بعد الان گفتن براي یکی از داده‌ها یه مدل مناسب پیشنهاد بدید و استدلال کنید چرا مناسبه و نتیجه رو هم تحلیل کنید و با تمرینی که قبلا انجام دا
می‌تونستم خستگی رو حس نکنم. ساعت از یازده گذشته بود. سردردم رو ربط می‌دادم به آلودگی هواي امروز که اين همه راه رفته بودم تا اونجا و برگشته بودم و آخر هیچ لذتی از روزم نبرده بودم. شايد هم تمام اون سردرد از جنگی بود که از صبح توی سرم شروعش کرده بودم. حالا جلوی پنجره ايستاده بودم و به شهری نگاه می‌کردم که تا ابد ادامه داشت انگار. شهری که اون لحظه بیشتر از هر وقتی ازش بیزار بودم. من هیچ وقت اون کارها رو نکردم که اثبات کنم آدم ِ خوب ماجرا منم. من هیچ
چجوری کباب نشم واسه نوزادِ پره مچوری (نوزادی که قبل سی و هش هفته به دنیا اومده) که مادرش تمام طول بارداری کدئین و آلپرازولام خورده، و حالا هم بعد از دنیا اومدنش یک عالمه مشکل داره اما حتی براي معاينات روتینش هم بايد از خونواده ش خواهش کنی و هی بسپری و هی پیگیری کنی که بیارنش. چرا اين طفل معصوما رو دنیا میارید؟ به دنیايی که تن سالمش هم بايد جون بکنه که زنده بمونه؟
داداش بزرگم رو براي آپاندیسیت بردن اتاق عمل نیم ساعتی میشه 
یک خانم هم با سوختگی شدییییییییییییید هر دو پا آورده بودن 
چهار لیتر شستشو و اونم هی می گفت سوختم! تا آخرش از حال رفت 
با اينکه ترسیده بودم اما همینکه پلک میزد خیالم جمع شد و به همراهیاش گفتم بیدارش نکنین اذیت میشه :/ شانس که همراهیاش خانواده ش نبودن و همسايه هاش بودن (بار عاطفی نداشتن که بترسن) و همون اول هم یه رگ درشت ازش گرفتم 
یعنی فکر کن ژل نریختم رو خانمه اول شستم بعد هم رفتم سرا
کباب بختیاری ترکیبی از گوشت فیلۀ مرغ و گوسفند یا گوساله است که برخلاف کباب کوبیده نیازی به چرخ کردن ندارد و راحت‌تر تهیه می‌شود. 



کباب بختیاری یکی از اصیل‌ترین کباب‌هاي ايرانی است که راحت تهیه می‌شود و بسیار خوش‌خوراک و خوش‌طعم است.
جالب است بدانید کباب بختیاری غذاي مورد علاقۀ بسیاری از جهانگردانی است که به ايران، مخصوصاً چهارمحال‌ و بختیاری سفر می‌کنند. اين کباب در مناطق مختلف با روش‌هاي متفاوتی طبخ می‌شود.
مواد لازم:
کره: ۵۰
خبر کوتاه و سوزاننده بود، تنها پروگرمی که تو اون آزمايشگاه اسکولارشیپ نداره همونی بود که من واسه‌ش اپلاي کردم و پذیرش گرفتم. کاش تا مطمئن نشده بودم به پدرم نگفته بودم، امید واهی دادم. یا کاش درست و حسابی توضیحات همه‌ی پروگرم‌ها رو خونده‌بودم. و بزرگترین کاش: کاش دوران کارشناسی مثل آدمیزاد درس خونده‌بودم.
به طور خلاصه الان مغزم در حال ه!
14:30 - می‌دونید چی بیشتر از همه ذهنم رو آزار می‌ده؟ تو ذهنم محاسبه می‌کنم الان 25 ساله هستم، اگه ا
سه ساعت و نیم وقت گذاشته بودم بعداز 8 ماه دوباره قلم مو دستم گرفته بودم تا رنگ و روغن کار کنم! نتیجه اونقدر ذوق زدم کرده بود که بردم نشون داداشم بدم! لعنتی یجوری نظر منفیشو گفت دوست داشتم به هفت روش سامورايی تکه تکه ش کنم :/// و اونقدر واکنش بدی نشون دادم که خودم هنوز انگشت بر دهان موندم که آیا اون من بودم که اون صدا رو با دهنش در آورد؟!!!!!!! :////////////
 
نتیجه اينکه جونتونو نگیرید دستتون بیايد از من انتقاد کنید!!!
روم نمیشه از اتاق برم بیرون :////
به طور کلی بعد از تاسیس و راه اندازی رستوران و تهیه غذا بايد قسمتی را با نام انبار رستوران در نظر گرفت انبار رستوران تا حد زیادی می تواند به شما کمک کند تا غذاها در زمان مناسب و بدون تاخیر براي مشتریان آماده شوند در واقع تجهیزات انبار رستوران شامل تهیه ی یک سری وسايل و لوازم می باشد برخی از اين وسايل عبارت است از چلیک نگهداری حبوبات، چلیک نگهداری زباله و سکوی نگهداری برنج و حبوبات در ادامه ی مطلب به توضیح مختصری در خصوص سکوی نگه داری برن
الان تو مطب دکتر نشستم حوصلم سر رفته تا زودتر نوبتم بشه. همون حس گند کلافگی و اضطراب توی یک محیط بسته.  ۱۵ مین هست که نشستم. واقعا تحملش برام سخته. بیا یه راه پیدا کنیم تا حواسم پرت بشه. فردا زبان دارم تقریبا تا ظهر که خواب بودم یه ذره کار کردم دوباره خوابم برد تا بعد رفتم حمومو حاضر شدم. مطب بر عکس همیشه بیش از حد شلوغه تقریبا بیشتر صندلیا پر شدن. بیمار دکترم رفت بیرون احتمالا 
همون موقع صدام کرد رفتم تو الانم که اومدم خونه فکر کن تازه میخوام بش
اين غذا، غذاي پیچیده‌اي نیست، اما ترکیب طعم‌ و عطر چاشنی‌هاش من رو یاد هواي ابری و بوی هیزم و جوجه کباب سیزده به در می‌اندازه، حتی اگر وسط چله‌ی تابستون باشم! قبول! زیادی شاعرانه‌ش کردم؛ ولی شايد اگه شما هم امتحانش کنید همین حس بهتون دست بده. خدا رو چه دیدید؟
ادامه مطلب
بسم الله
 
می‌گفتند:دعوايی پیش آمد. پسری پادرمیانی کرد. پسری زد. پسری مُرد. دوست پولدارِ همان پسرِ صواب کرده‌ی کباب شده، بهش گفت تو قتل را گردن بگیر من نجاتت می‌دهم. دیه را می‌دهم آزادت می‌کنم. گردن گرفت. بخاطر دوستش! پشت میله‌ها افتاد. قصاص. حرف خانواده‌ی پسر کشته شده یک کلمه‌ی چهار حرفی بود. قصاص. و لاغیر. پسر از قسمِ دروغینی که براي به گردن گرفتن قتل بود توبه کرد. دوستش دیه را می‌داد و آزادش می‌کرد؟ پسر در زندان حافظ قرآن شد. پسر اعدام شد.
دیروز یکریز نوشته بودم.وقتی کارم تمام شده بود به مرز انزجار و نفرت رسیده بودم جالب انجا بود که کسی مجبورم نکرده بود که بنویسم و امروز یکریز کار خانه کرده بودم .از شستن و تازدن لباس ها و ملحفه ها تا نظافت خانه و اشپزخانه.تمیز کردنی بیهوده که دوباره رنگ چرک و کثافت می گیرد و دوباره بايد از نو اغاز کنی و در اين تکرار مکرر اخر ادمیزاد از پا در می ايد.سقت می شود.دوستم گفته بود"تو چرا انقدر جان می کنی?به خانمی که کارهاي خانه ام را انجام می دهد ،می گویم
آخرین ساعات آخرین کشیک طب اورژانس:۴:۴۰ : آقاي هفتاد و چند ساله‌اي با سابقه‌ی تیموما (سرطان) و سابقه‌ی بیست ساله‌ی مشکلات قلبی را آوردند با اپیستاکسی (خونریزی بینی).۴:۴۵ : بیمار ویزیت شد. خونریزی متوقف شده. بیمار استیبل است.۴:۵۵ : بیمار شیرینگ شد. مايع دریافت کرد.۵:۱۰ : بیمار هنگام گذاشتن مش بینی زیر دستم ارست (ايست قلبی تنفسی) کرد. رزیدنت نبود (کجا بود؟ نمی‌دانم.) اتند نبود (کجا بود؟ خواب بود.) چه کسی توی بخش بود؟ فقط من بودم و یک پرستار. شروع کردم
دو سه هفته ست یه باشگاه جدید میرم، صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه مرده هر روز میاد بطراي پلاستیکیو‌ جم میکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹ ساله هم باهاش میاد، از اون آدماي بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اينه که امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داری نه کاری داری نه هیچی داری از همه بدتر معتادم هستی چرا بايد بچه داشته باشی :/فقر و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچیک داره، اون بچه ها چه آینده ايی دارن، دلم واسه پسر
 صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه
مرده هر روز میاد بطراي پلاستیکیو‌ جم میکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹
ساله هم باهاش میاد، از اون آدماي بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اينه که
امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داری نه کاری
داری نه هیچی داری از همه بدتر معتادم هستی چرا بايد بچه داشته باشی :/
فقر
و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچیک داره، اون بچه ها چه
آینده ايی دارن، دلم واسه پسربچه ۲ ساله کباب شد واقعا، زندگ
شايد فکر کنی دارم زیاده روی میکنم ولی بايد بگم مستی هرچند از دنیا جدام میکنه ولی به تو نزدیکم میکنه و من دوستش 
دارم امروز که زنگ زدی به شدت سر درد بودم چون تقریبا یک روز نخوابیده بودم با اين که روز قبلش قرص خواب خورده بودم
اگه گیج نبودم تمام تلاشمو میکردم که تلفنت قطع نشه چون خیلی منتظر بودم بهم زنگ بزنی و من صداي پر از انرژیتو بشنوم
صدايی که خون تو رگهامو جریان میده
دلم میخواد راحت باهات حرف برنم ولی شرم و حیا حتی تو مستی هم جلومو میگیره
میخو
چیزی که تو اين حدود یکسال جدا شدن از خانومی که مثلن عاشقش بودم نه مثلن نه انگار واقعن عاشقش بودم نمیدونم چرا واقعن ولی حسی بود که احتمالن قراره یبار تو زندگی تکرار بشه اونم بعد اونهمه تجربه پس واقعن عاشقش بودم فهمیدم اين ب‌ود که دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم به هیچ دختری تو دنیا نمیتونم اعتماد کنم و احتمالن تمام ابعاد روابط ايندم با جنس مخالف جنسی باشه که حتا دیگه حالم از همونم بهم میخوره و اين ترین فهمیدن زندگیم بود
بر خلاف همیشه، وقتی مادرم یک بار صدام کرد از جام بلند شدم.
خوشحال بودم و همچنان هم هستم.
دیشب هم خسته بودم و هم از فکر کردن به اين که بايد ساعت 3،4 صبح بیدار شم، ناخودآگاه چشم هام بسته شد.
و بالاخره ماه برکت.
ان شاءالله خدا، سفره ها دل و خونتون رو پر و پربرکت کنه.
نماز و روزه هاتون قبول
التماس دعا
سال پیش همین موقع روبرو باب الجواد بودم که دوستم زنگ زد گفت رتبه اومد ببین.:)
و من زار زار اشک ریختم چون ۱۰۰درصدم مطمئن بودم چیزی که من میخوام نمیشه !
هی دلم مشهد میخواد. :)
هی.
زیادی اين روزايی که میگذره و قراره برسه نفس گیره که باهیچ خوشگذرونی حالم خوب نمیشه!
سلام همراهان گرامی 
مدتی بود وبلاگ را به روز نکرده بودم و مطالب جدید در زمینه هاي حقوق بانکی اعم از راي دادگاه و بخشنامه هاي جدید بانک مرکزی و نظریات حقوقی در طرح و پیگیری دعاوی علیه بانکها در وبلاگ منتشر نکرده بودم اما در کانال دعاوی بانکی در تلگرام در خدمت هموطنان بودم زین پس سعی میکنم همزمان با انتشار مطالب در تلگرام در وبلاگ هم مطالب منعکس گردد
ارادتمند _حمیدرضا یوسفی نژاد
فکر کنم عادت کردم 5صبح اينا بیدار شم:)) البته اين عادت رو با مشقت فراوون تو خودم ايجاد کردم ولی عادتم نشده بود البته سه روز 5صب بیدار میشدم روز چهارم سرم درد میگرفت دیگه مجبور بودم هر چند روز یبار ، دوسه روز 5صبحی بشم بعد روزايی که بیدار نمیشدم ، یعنی مثلا6بیدار میشدم چونان استرسی منو میگرفت انگار ادم کشته بودم الان فهمیدن:ااا+امیدوارم امروز کسی از دنده ی بداخلاقی بیدار نشده باشه:)) من که خوبم !+اگر الان خواب بودم حتما با اين سروصدا بیدار میشدم
تولدش نزدیک بود. همش تو اين فکر بودم که چی براش بگیرم.
تولدش رسید و من همچنان کادویی براش نگرفته بودم.
اومد خونه مون. خواستم یه چیزی که قبلا حرفشو زده بودم بهش نشون بدم.
شی مذکور رو گرفت تو دستاش و ذوق زده شد. یهو دیدم داره به من نزدیک و نزدیک تر میشه! فکر کردم خدايا چرا اينجوری میکنه؟! چسبید بهم و منو بوسید! تو دلم گفتم خداي من نهههه! بهش گفتم من اينو کادو گرفتم!* گفت دست شما درد نکنه. و گذاشتش تو کیفش!
*فکر کرد من واسه تولدش براش کادو گرفتم، درصورت
بسم الله الرحمن الرحیم 
با مخاطب خود چگونه ارتباط برقرار می کنید ؟
آیا براي او نیز بهره اي از ارتباط قائل هستید ؟چرا که او به ناگزیر یک طرف ارتباط است.
آیا به واکنش هاي او و تاثیرات گفتار در مخاطب توجه دارید ؟
برخی ها سخن خود را بیان می کنند و به طرف مقابل اصلا نظر ندارند و براي او فرقی نمی کند من حرف خودم را بزنم بعد هر چه باد آباد
ولی آیا قوانین عقل و شرع و عرف یا به تعبیری انسانیت و دیانت هم همین حکم را تائید می کند؟
هرگز
اگر بنی آدم اعضاي یک
امروز مستند پاپلی رو دوباره از تلویزیون دیدم و دوباره پرت شدم تو گذشته اي نه چندان دور. تو حال و هواي باصفاي شمال و روستاهاش و لهجه اي که چقدر دلتنگش بودم و یه زمانی معتقد بودم رو مخه!
اونقدر دلم تنگ شد براي روزايی که همه بودیم، کنار هم بودیم، دور هم جمع بودیم و خوش بودیم و صفا میکردیم.
حس خفگی بهم دست داده، اصلا نمیتونم تحمل کنم! و خیلی برام عجیبه اين حجم عظیم از دلتنگی که ازش بیخبر بودم و یهو سر باز کرد
احساس میکنم یه تیکه از وجودمو تو روستاي پ
به اجبار به پرسه بزرگان رفته بودم.تنها خاطره اي که از خانم متوفی در ذهنم جولان میداد مربوط به سالها قبل بود.من تازه عروس بودم و مادرم تا توانسته بود روی سر و دستم طلا اویزان کرده و به عروسی یکی از اقوام دور فرستاده بود.گوشواره هاي چند جفتی بلوچی را به زور نخ و کش روی گوشم اویزان بود.با انکه زیر چادر بود اما جلب توجه میکرد.ان خانم کنار من نشسته بود.چادرم را قشنگ با دست باز کرد و نگاهی به گوشواره هاي بزرگم انداخت.محو حرکتش بودم.مسن بود و نمیشد به ا
راستی بعد چند هفته بالاخره بالش مورد علاقه مو درست کردم که از خوابگاه اورده بودم :dاينو من بعد دو هفته بالاخره خالی کرده بودم کل خونه پر شده بود از پرکاورشو شستم باز امروز پر کردم مجددا خونه پر شد از پر :dولی الان خوشحالم حداقل با اين راحت تر میخابم
دیشب خواب بدی دیدم. خواب دیدم تو غریبه بودی. با هم آشنا شدیم و تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم ولی کم کم تو عوض شدی. دیگه چهره‌ی اون آدم شبیه تو نبود ولی من هنوز فکر میکردم اون تویی. به اسم تو صداش می‌کردم و بهش عشق می ورزیدم. تو خواب دیدم که معتاد به کوکائین بود و من اينو میدونستم و با اين وجود باهاش ازدواج کردم. تو مراسم عروسیمون هم یه لاين زده بود. بابام ازش بدش میومد. من عاشقش بودم ولی. یک هفته از ازدواجمون گذشت و شروع کرد به کتک زدن من. ترسیده بودم و
نشسته‌اند هزاران کتاب در قفسهزبون و ساکت و پر اضطراب در قفسهیکی بزرگ‌تر از دیگران؛ قدیمی‌ترملقب‌اند به عالیجناب در قفسهمراقبش دو سه گردن کلفت دور و برشکه تا تکان نخورد آب از آب در قفسهخزانه‌دار عددهاي دولتش شده‌اندکتاب‌هاي درشت حساب در قفسهکتاب‌هاي مقدس، کتاب‌هاي ملولخزیده‌اند به کنج ثواب در قفسهکتاب‌هاي اصول و فروع بیدارینشسته‌اند همه گیج و خواب در قفسهنشسته‌اند دو زانو کتاب‌هاي دعاهزار وعده‌ی نامستجاب در قفسه کتاب فلسفه ب
روز اولی که وارد حرم شدم همه‌جا رو همین مدلی می‌دیدم چون اشکم بند نمی‌اومد چون تموم نمی‌شد و تموم ترسايی که تو ذهنم نگه داشته بودم هجوم آورده بودن و نمی‌تونستم آروم باشم.
ساعت‌ها بود هیچی نخورده بودم و با اين حال کلی تو حرم راه رفته بودم و آروم نمی‌شدم و حالم بد بود.دست آخر تو صحن جامع نشستم.
خانمی که کنارم نشسته بود و حالم رو دید زد رو شونه‌م و با لهجه‌ی قشنگ یزدیش گفت دخترجون چیزی به اذون نمونده. موقع اذون که شد دو رکعت نماز بخون و منم دع
همه اين تغییرا از وقتی شروع شد که حس کردم اولویت آخر هم نیستم اره دقیقا وقتی که به خودم اومدم و دیدم نیستم 
بودم اما حقیقت اين بود که نبودم نامرئی شده بودم برا همه 
نشستم با خودم دودوتاچارتا کردم و دیدم چقدر تو اين مدت به خودم بد کردم وقتی داشتن ذره ذره اعتماد به نفس منو میگرفتن وقتی تحقیر میشدم وقتی هر حرفی میزدم بهم القا میشد اشتباه میکنم درست فکر نمیکنم سطحی نگرم و و و 
برگشتم دیدم پشتم خالی خالیه و چیزی که اون لحظه اذیتم کرد اين بود که خود
۱. در ذخاير تلگرامم متنی پیدا کرده بودم که چند وقت قبل نوشته بودم و در آن اعتراف کرده بودم که حسودم. مشخصا فردی و داستانی را ذکر کرده بودم و حسادتم به آنها را با جزییات براي خودم شرح داده بودم. نتیجه‌ی خاصی در بر نداشت جز اينکه دیگر خودم را پیش خودم سانسور نمی‌کردم. و حداقل حسادت را به عنوان بخشی از رذالت خودم پذیرفته بودم. اين براي من گام کوچک و موثری بود تا از آن هیئت قدسی دور از خطا که براي خودم متصور بودم کمی دور شوم. 
۲. من انسان ناتوانی هست
بسم‌الله.
سلام!
+
حدود یک ماهِ پیش ايمیلی از طرف بنیاد آمد.
ثبت‌نام کردم.
و واقعاً توقعی نداشتم از شرکت در برنامه‌.
یک‌شنبه ساعت ۱۰ صبح پیامک بنیاد آمد که تشریف بیاور و کارت‌ت را تحویل بگیر!
(اين بار، از آن دفعاتی بود که لذت یک چیز اين قدر می‌چسبید به جان‌م. کارت را با هیچ توصیه‌ و واسطه‌اي نگرفته بودم.)
+
چهارشنبه، ۱ خرداد رفتم حسینیه‌ی امام خمینی(ره).
زود رفته بودم و براي نشستن حق انتخاب نسبتاً گسترده‌اي داشتم؛ روی صندلی، کنار ستون و.
نش
خب، بالاخره امروز نتايج کنکور اومد.
تابستان پارسال خیلی به کنکور فکر میکردم، به حدی که میرفتم تو نرم افزار گزینه دو و آخرین قبولی ها و تراز ها و درصدها رو آنالیز میکردم.
همون تابستون خیلی طوفانی شروع کردم و با برنامه راه اوفتادم سمت هدفم، ولی نمیدونم چرا وسطاي راه زدم جاده خاکی و از هدفم دور شدم.
همه میگفتند: "تو که اينقدر خوب شروع کردی بخون بزار بری یک دانشگاه خوب."
ولی نمیدونم چرا کاملا بی انگیزه شده بودم.
رسید روز کنکور، با خودم میگفتم که اي
امشب جشن عقدِ یکی از اقوامِ مادری بود،بعد از سالِ نودویک که عقد دختر دايیم بود، خاطرم نمیاد مجلس عقد دیگه اي از طرف خانواده مادریم رفته باشم.هرچی فکر میکنم چیزی خاطرم نمیاد قاعدتا من تو سن ازدواج بودم از اون سال به بعدولی خب سالها به سرعتِ برق و باد گذشتند و منم که هنوز یارِ گمشده رو پیدا نکردم
چیزی که امشب برام شوکه کننده بود دیدنِ آدم ها تو یه قالبِ دیگه بود!بچه هايی که اون موقع دبستانی و کوچولو بودن الان در شرف دانشجو شدن هستنیا بچه ه
سه ماه بود موهامو رنگ نکرده بودم سفید ها سلام و علیک میکردن و به جز ریشه بقیه قسمتها دو یا سه رنگ شده بود اما خوشحال بودم تصمیم داشتم یه کم که بلند تر بشه کوتاه کوتاهش کنم تا رنگ ها بره.
اما مجبور شدم همین امروز رنگ کنم .هر وقت موهامو رنگ میکنم حالم از خودم بهم میخوره.
یادم میفته که نمیتونم در مقابل پیری و مرگ مقاومت کنم.
اينکه پوست صورتم به زودی چروک میشه و همه چیز از بین میره.
وقتی چند تا موضوع ناراحت کننده تو ذهنت باشن و هرچی فکرتو منحرف میکنی باز ب خودت میاي و میبینی تهش ب اونا رسیدی
گفتن واقعیت گاهی سخت ترین کار دنیاس
چرا هروقت با نیت خوب کاری رو انجام میدم اينجوری میشه خدايا؟
ینی من اينهمه خودم و بقیه رو زجر دادم ک تهش بشه اين؟
چرا بی موالاتی یکی دیگه بايد باعث بی آبرویی من بشه
تو اين لحظه دوس دارم بمیرم ولی مجبور نباشم واقعیتو بگم.
من آدم دروغگویی نیستم وگرنه با فرار و دروغ حلش میکردم
اخه چرا حالا؟
چرا هروقت م
گاهی خیلی دوست داشتم داناي کل باشم نه منِ راوی.
می‌دیدم و می‌شنیدم که چه شده اند و چه گذشته است بر آنانی که روزگاری بودند و اکنون دورند.
یا می‌دیدم و می‌فهمیدم که اگر آن مسیر دیگر را رفته بودم، الان کجا بودم و اينجا و اکنونم، کجا و چگونه بود؟
و یا . . . 
دانستگی هم خوب است و هم بد.
هم شیرین است و هم تلخ.
بعضی دانستن‌ها را دوست دارم.
ايوب پس ازاخذدیپلم به همراه مهساپس ازاخذدیپلم ازدواج نمودیک عقددریک چادردرصحراوبعددرهمان چادرخانواده خودراتشکیل داد.برق چادرازطریق یک پاوربانک خورشیدی تامین میشد.درواقع اوقصددادن پول براي برق رانداشت.گازچادرازمخزن بزرگ مدفوع دردل زمین تامین میشد.اومیدانست چگونه همه چیزرادرست کند.درمرزازمرزنشینان کوله برددرازاي یک خدمت کوچک اندکی پول بدست میاوردودربازارسیب زمینی میخریدودردل آتش کباب مینمود.اوراحت بودزمین وابروغیره درحرکت بودند
سلام
براي یک شب اومدم خوابگاه.هواي اينجا بر خلاف شهر خودم خیلی خوبه.لاقل شب هاي خنکی داره.اينجا کسی رو نمیشناسم دیگه و از کسايی که هم میشناسم دوری میکنم.
دیشب کم خوابیدم و از صبح زود بیدار شدم تو راه بودم و بعد هم کلی راه رفتن و راه رفتن.زینب رو بعد یک ماه دیدم و حرف زدیم از همه چیز و بیشتر از اينده.حرص خوردیم که امسال تنها میره تهران و من هم نیستم باهاش که با هم همه جا رو بگردیم.
صبح که میخواستم راه بیفتم دلم راضی نبود.پر از حس بد بودم بابت اين
دوتا پسرم خواب بودند و من خیلی معمولی تصمیم گرفتم سفینه فضايی خودم رو بسازم. واسه ساختنش لازم بود جايی پلن پروازم رو تشریح کنم .یه جورايی ثبت کنم  از اولش که سفینه رو ساختم ترتیب پیچهايی که بستم چه جوری بود . اينکه اين روزهاي اول که فضا نوردی میکردم  خیلی معمولی بودم و واسه نهار ماهی تدارک دیده بودم، به پسر ۴ساله ام ریاضی یاد میدادم و به پسر بیست و یک ماهه ام رنگها روتوی چشمهاي پسر چهار ساله ام کهکشان رصد می کردم و توی چشمهاي پسر دو ساله ام س
 
 
دیروز که تو وبلاگ پست نزاشته بودم  کلی پنچر بودم. راستش نه مشغله ی کاری داشتم نه هیچی! همینطوری پست نزاشتم گفتم ببینم چی میشه! ولی واقعا روی من اثر داشت و تا شب دپرس بودم و همش فک میکردم چیزی گم کردم. از بس به نوشتن و گشتن تو وبلاگم عادت کرده بودم یه روز نوشتن ناراحتم کرده بود. با اينکه وبلاگم خالی از هر ادمی هست:) اما اونقدر دوسش دارم که با یه دنیا عوضش نمیکنم. چون عین یه دوست نزدیک شده برام!داشتم به اين فکر میکردم دلبستگی و وابستگی چقد زود ات
تو مترو نشسته بودم ( بغل دستمم یه نفر نشسته بود )
داشتم تو برنامه گپ که یکی از دوستام گروه باز کرده بود چت می کردیم . . . ^_^
یه دفعه بغل دستیم بهم گفت:
به اون دوستت بگو مخ دختر رو نمیشه اونطوری زد . . . !!! O_o
حالا کاری به اون ندارم که از کجا فهمید اون دوستمه . . . +_+
برگشته میگه:
داداش به اون دوستت بگو اگه خواست براش کلاس آموزشی میذارم . . . @_@ دو جلسه اولم رايگان حساب میکنم.
با خودت هم که رفیقیم برا تو هم پنج جلسه رايگان میذارم. #_#
خلاصه اينکه نمیدونم چرا دوتا
هر کسی میتونه جمله هاي خوب و ماندگار بگه که اون جمله منحصر به خودش باشه.  اما اين حرفا فقط از زبان کسی تاثیر گذار خواهد بود که خودش بهش عمل کرده باشه. شخص بايد بزرگ باشه تا بتونه بزرگی رو یاد بده. 
من یه دفترچه داشتم که اسمشو گذاشته بودم دفترچه موفقیت و توش مثل سخنان بزرگان ولی از خودم می نوشتم. یعنی جملات متعلق به خودم بود. یه جورايی تجربه ها و کشف هاي خودم بود. اما متأسفانه خیلی از اين حرفاي خردمندانه رو فقط نوشته بودم هرگز عمل نکرده بودم. ولی
بهم گفت میشه منو یادت نره و فراموشم نکنی،؟گفت از اينکه فراموش بشم و از یاد آدم ها برم و منو یادشون نیاد میترسم.گفتم آره چرا نمیشه.گفت دروغ میگی،!!خندیدم و نتونستم جواب تو دل و ذهنمو بهش بگم با همون حالت خنده گفتم حافظه ی قوی اي دارم و تموم شد.ولی ماجرا اين بود که ترس اون رو من ثانیه وار با حرکت عقربه ها و گردش خورشید تجربه کرده بودم.اما اون نمی‌دونست که من رنگ رژ لب همیشگی شو با اون قوس ابروهاشو حتی آشفتگی و موج ریز موهاشو توی تک تک سلول هاي خاک
نمیدانم چطور اينکار را میکنید. چطور احساستان را می شناسید؟ چطور می فهمید چه کاری درست است و چه کاری نه؟ چطور بزرگ شده ايد؟ چرا من نمی شوم؟
من همیشه ادم دیوانه اي بودم. البته اول ادم نبودم، بعد از ادم شدنم هم دیوانه بودم. همیشه عجیب به دنبال عشق بودم. دلم فقط یک عشق میخواست. حاضر بودم هستم. همه کار کنم که یک عشق داشته باشم که مال خودم باشد و مال خودش باشم. فقط همین. اما همیشه شکست میخوردم.
فکر میکردم عشقم را پیدا کرده ام. یک سالی می گذرد. بعد از تم
سلام 
دوشنبه : شیمى نخونده بودم ، وقت نکرده بودم نشد ! رفتم پاى تخته مغزم هنگ کرده بود گفت دفعه ى دیگه اينجورى جواب بدى میندازمت بیرون ! اعصابم خورد شده بود ، هفته ى قبلش شیمى رو امتحانش رو صد زدم و اما الان به حدى رسیده بودم که میخواستم از کلاس پرت شم بیرون ، شیمى رو دوست دارم دبیرش هم همینطور زیادى دلسوز برامون زیادى راهنمايى هاش درسته ! واقعا درست نبود اينجورى جواب اين حجم از دلسوزى شو بدم ! لعنت به من 
چهارشنبه : هفته ى قبل وقت نمره ى عربیمو خ
از صبح که بیدار شده بودم بعد از کارهاي روزمره به دیوار هال تکیه زده و به روبه رو زل زده بودم.یک ساعت در همان حال زمان را به هدر داده بودم.گویی مرده ام و استخوان در بدن ندارم.در ذهنم به دنبال دلیل و رمز اين بی حوصلگی بودم.عاقبت به اين نتیجه رسیدم که راز در هورمونهاست.سالهاست که من هر وقت به زمان و ساعت بیولوژیک بدن نزدیک می شوم دل از زمین و زمان میبرم.دلم نمی خواهد با احدی حرف بزنم و کسی سکوت دلم را بشکند و سالهاست که کس حرمت اين خودخواهی را
امروز و در اين یک ساعت گذشته لجباز ترین حالت ممکن خودم تو بیست و چهار سال گذشته بودم .چی ؟ بیست و چهار سالمه؟ نه بیست و چهار سالم نیس ولی همینجوری گفتم شما قسمت اول جمله رو بگیر:)))تا حالا اينقد لجبازی نکرده بودم. واقعا هم حس بیرون رفتن جان رو نداشتم بلاخره پس از مقاومت هاي بسیار و التماس ها ، موفق شدم بمونم خونه دیوانه شدیم اينجا. 
میدونید وقتی کسی نباشه ک همرات باشه خیلی سخته 
تلخه ک باور کنی ک وقتی مسیریو اشتباه میری کسی نباشه بهت بگه 
میدونید امروز گم شم ، راهمو اشتباه رفتم 
حس تنهايی خفه کننده اي درونمو گرفته بود 
واقعا اذیت شدم 
وساطاي مسیر بودم ک متوجه خطا رفتنم شدم
برگشتم ولی واقعا نگران بودم ک جا بمونم 
نگران بودم ک نکنه نشه ک برسم 
نگرانی و استرس خیلی بده بخصوص ک با تموم قوا بدویی
نمیدونم ترسیدنم خوب بود یا بد 
ولی میدونید ب حس خوبش می ارزید 
ب اينک تونستم با خ
الان یادم افتاد ک 14 تیر سالروز عقدکوچولومون بود اما من یادم رفت.که فکرکنم پنجشنبه صبح ک رفتم پیشش اما امسال شده جمعه.داشتم فکرمیکردم چرا یادم رفت ؟نگاه کردم ب تقویم دیدم من تو هفته قبلش منفجرترین بودم. جاب جايی خونه ، رفتنش.حالی ک بدش و بعداز اون تا آخر هفته ی بعدیش من افقی بودم و.مناسبات ب همین جالبی جايگزین سالهاي قبلشون میشن. پارسال من خوشحالترین آدم روی زمین و امسال تنهاترین آدم.
یوقتايی که یجايی میرم ازم سنمو میپرسن و میگم یهو بنظر خودم چقدر عجیب میاد انگار همین دیروز بود که پونزده شونزده سالم بود که از همه کوچیک تر بودم و ناراحت بودم :/ البته اون موقع ها دلم نمیخواست بزرگ بشما مثه الان که دلم نمیخواد زمان بگذره مثه اين چند سال که گذشت و من نفهمیدم چطوری گذشت نه تفریح کردم نه اونطوری خواستم پیش رفت .ینی داستان زندگی من چجوری پیش میره ؟ :/ خودم بايد عوضش کنم .
تو خدمت یه زمانی رو منتقل شده بودم به بايگانی و با مسعود هم اتاق شده بودممسعود برگشت بهم گفت احسان(هم اتاقی قبلیم) خیلی پسر خوبیهبهش گفتم من باهاس کار کردم همچبن خوبم نیستبهم گفت ببین اونجوری بخواي فکر کنی منم پدرسوخته بازی هاي خودمو دارمالان واقعا به حرفش رسیدم اينکه همه پدرسوخته بازی هاي خودشون رو دارن
دیروز داشتم فکر می‌کردم اولین و شايد مهم‌ترین معلم زندگی من کیه، معلم اول دبستانم؟ یادم اومد من وقتی رفتم کلاس اول، هم می‌نوشتم، هم می‌خوندم، حتی قرآن‌هاي با خط شکسته رو. و بعد یادم اومد که هدهد و عسل، که چهار و پنج سال از من بزرگترن اينا رو بهم یاد دادن! یعنی وقتی نه و ده ساله بودن. هر سال روز معلم رو بهشون تبریک می‌گفتم، چون تا یکی دو سال پیش تدریس می‌کردن. اما امسال تصمیم گرفتم به دلیل بهتری بهشون تبریک بگم، به دلیل اينکه معلم خود منم بو
هفته ی قبل که صبح ها کارآموزی غدد بودم چند تا عصر هم شیفت داشتم تو بیمارستان
کاردانشجویی،  اين هفته هم که گذشت از یکشنبه تا خود امروز صبح ها تمام بیمارستان
کاردانشجویی بودم عصر ها هم غیر 2 روز کارآموزی ccu .
دلم میخواد دقیق و با همه ی جزییات بنویسم ولی خواب چشمامو پر کرده !
فقط میگم ابن هفته جدید قراره خونه خواهر باشم ، فردا بلیط داریم از شهر ما به مقصد شهر خواهر
تهران که بودم رفته بودم دیدنشان. یعنی آنها دعوتم کردند و من رفتم. قد یک قرن مهربانی‌شان گرمم کرد. آخرین باری که فرصت شد خداحافظی درست و حسابی کنم را خوب یادم هست. اشک جاي خودش را به بغض داد. بغض سنگینی که راه گلویم را بسته بود. گفتم فراموشم‌ نکنین و بغض از گوشه چشمهام چکید روی سنگفرش‌هاي سرد پیاده روی بهشت زهرا.
چند ماه گذشت. من نرفتم. آنها آمدند.اين همه راه تا کرمانشاه را. صدايم کردند، یک جورِ آشنا و مهربان. رفتم که جواب بدهم، دلم را لابلاي
دلم اينقدر هواي سارا رو کرده بود روی تختم تو اتاقم خوابیده بودم و آروم اشک می ریختم که مامانم اومد کلی قربون صدقه ی من و سارا رفت. بعد از چندین ماه اگر خدا بخواد دارم به سارا می رسم. یعنی سارا منو دوست داره؟ می تونه منو قبول کنه؟ خانواده اش منو پس نمیزنن؟ اين فکرا اينقدر عذابم میدن که عین یه بچه اشک میریزم. هرگز نمیتونم بقیه عمرمو بدون سارا زندگی کنم. اين چندماه یه روانی واقعی بودم. اي خدا تو رو به عظمت قسم میدم. دست منو تو دستاي سارا بذاری. ن
سلام
چقدر حرف دارم براي گفتن.
از یکشنبه هفته قبل شروع میکنم که قرار بود م برید تهران هم خرید کنیم هم لباس مجلسی براي من نگاه کنیم و بخریم و هم جمعه شب بریم استقبال بنیامین مهربانم
یکشنبه حدود ساعت ده شب بود نه من و نه خواهرم چمدان نبسته بودیم که خواهر بزرگم زنگ زد گفت برادر دامادمان از جاي  بلندی افتاده پايین و بدجور آسیب دیده،  من و خواهرمم بدو بدو خودمون رو به بیمارستان رساندیم و سفر فردا رو کنسل کردیم،  رفتیم دیدیم کل روستا ا
در قصر شاهنشاه غذاهاى مطبوع و گوارا بسیار مورد توجه بود. از جمله طعام هايى که براى پادشاه ولاش مهیا میکردند، یکى خورش شاهى» نام داشت، که مرکب بود از گوشت گرم و گوشت سرد، و برنج فسرده، برگ معطر، و مرغان مسمن، و خبیص، و طبرزد؛ 
دیگر از طعام ها خورش خراسانى» بود، که از گوشت کباب شده بسیخ، و گوشت پخته در دیگ، و کره و عصارات، ترکیب مى یافت؛ دیگر خورش رومى» که گاه با شیر و شکر، و گاه با تخم مرغ و عسل، و گاه برنج با کره و شکر و شیر ساخته میشد؛
دیگر
تهران که بودم رفته بودم دیدنشان. یعنی آنها دعوتم کردند و من رفتم. قد یک قرن مهربانی‌شان گرمم کرد. آخرین باری که فرصت شد خداحافظی درست و حسابی کنم را خوب یادم هست. اشک جاي خودش را به بغض داد. بغض سنگینی که راه گلویم را بسته بود. گفتم فراموشم‌ نکنین و بغض از گوشه چشمهام چکید روی سنگفرش‌هاي سرد پیاده روی بهشت زهرا.
چند ماه گذشت. من نرفتم. آنها آمدند.اين همه راه تا کرمانشاه را. صدايم کردند، یک جورِ آشنا و مهربان. رفتم که جواب بدهم، دلم را لابلاي
توجه : تصویر ممکن است با نتیجه نهايی ، همخوانی نداشته باشد .
مواد لازم
ماهی نسبتا درشت : 1 عدد
گوشت چرخ کرده : 300 گرم
آلو بخارا : 200 گرم
مغز گردوی سايیده : 100 گرم
زعفران سايیده : نصف قاشق چايخوری
آبلیمو : 2 قاشق غذاخوری
نمک به مقدار لازم
طرز تهیه
ماهی را پاک کرده و شسته و آماده کنید .
آلو بخارا رو خیس کرده و هسته هاي آن را جدا کنید .
گوشت چرخ کرده را سرخ کنید و مغز گردو را تفت دهید .
با آلو مخلوظ نمايید و اين مواد را در شکم ماهی ریخته و آن را بدوزید .
زعفران
خدايا به خاطر اينکه قدر حسین رو ندونستم و اون قدر راحت و الکی از دستش دادم منو ببخش 
بخاطر حماقتهام در رفتارم باهاش منو ببخش
هرچی فکر می کنم خیلی خر بودم و بودم و بودم و 
هستم 
حسین که از دست رفت خدا 
و فقط ته دل من می دونه که چقدر جاش خالیه و چقدر غصه ی نبودشو می خورم 
شايد برادراش مادرش و یا پدرش از چهره ی من چیزی نبینن و شايد حتی شادی و خنده ببینن 
اما فقط دلم و تو می دونین جاش چقدر خالیه 
می دونم که دیگه عروسم نمی کنی چون باز شدن پیشونی به مشکل
ساعت 5صبح بیدار شدم :) نه برق بود نه آب . یه جايی هست همش تصادف میشه .بماند چرا. طرف زده به تیر برق . اين شد که از نیمه هاي شب برق نداشتیم شايدم از حدوداي یازده دوازده. چون چراغاي ما که خاموش بود. تو کوچه هم تاریک بود ، من بیدار بودمیاد اون ستاره تو آسمون افتادم. چقد خوشگله :)) هرموقع میبینمش به فکر میرم :) امروز چنتا کار هست که بايد انجام بدم چنتا کار عقب افتاده.دیروز از یه کوچه اي رد شدم، وسطش پر بود از برگهاي پايیزی، سايه هم بود ، دیگه خود پايیز
نتانیاهوبعدازخوردن کباب خرچنگ سوپ اختاپوس زنجبیلی راجلوی خودودونالدترامپ گذاشت وگفت بايدمداوم هیولاي ثروتمندان شویم وآنهارابدوشیم.دونالدترامپ عاشق سوپ اختاپوس زنجبیلی بودباولع خورد.
فقدان بودجه کافی براي اداره امورکاخ سفیدورژیم صهیونیستی راتبدیل به یک بره بی دست وپاکرده بود.علل مختلفی داشت بزرگترین علتش هزینه دربخش هاي زیان دهنده بود.بخش هايی که مولدثروت نبودندومداوم دریک روزبازیان مواجه بودند.اقتصادکلان بیشترکشورهابرپايه آن بو
هر ادمی ظرفیتی دارد لبریز که شود دیگری جايی برا پر کردن نمی ماند.ظرف منم از سراوان پر شده بود.دیدن نخلستانهاي ناهوگ و چشمه هاي کلپورگان جوابگو نبود.بايد از اين شهر و از اين خانه حتی براي روزی و ساعتی میرفتم.با انکه میدانستم مادرم در نبودم ناراحت میشود اما باز راه رفتن را در پیش گرفتم.بیش از یک سال بود که رنگ چابهار و دریايش را ندیده بودم.پس راه چابهار را در پیش گرفتم.بی انکه به ماندن و نرفتن بیندیشم.از مرز مهرستان که گذشتیم و وارد سرباز شدیم.حا
نمیدونم توی وبلاگ قبلیم گفته بودم یا نه.احتمالا کسايی که اونجا بودن در جریان کشمکش هاي من و استاد موسیقیم بودن.سرانجام اين کشمکش ها اين شد که من از گروه کنار گذاشته شدمهمیشه فکر میکردم اينکه از گروه خط بخورم و توی کنسرت ها نباشم خیلی برام سخت باشه و به نوعی ضعف و افت محسوب شه برام ولی به خاطر رفتار سنگین استادم اون اواخر، وقتی پیشنهاد حذف شدن از گروه رو بهم داد کاملا قبول کردم و یه نفس راحت کشیدم تقریبا میشه گفت شیش ماه یا بیشتره که از گروه
تصمیم گرفتم بیوگرافیمو بنویسم،البته خلاصه و بیشتر حالات روحیمو بگم:)
اين قسمت خاطرات قبل از دبستان:
با اينکه دختر بودم اما بیشترِدوستام پسر بودن و بازی هاي پسرونه رو به خاله بازی و عروسکام ترجیح میدادم، رییس محله بودم و همه ی پسراي محله چند بار ازم کتک خورده بودن و حسابی ازم حرف شنوی داشتن.
با پسراي محل،مسابقه میذاشتیم که کی میتونه مسافت بیشتری رو با دوچرخه تک چرخ بره و من همیشه برنده بودم،اين وسط خیلی میفتادم ولی انقد مغرور بودم که بلند می
اولین نوه ی مامان بابام که به دنیا اومد،دارم راجب دخترِ داداشم حرف می زنم،من به عنوان ته تغاری کاملا یهویی فراموش شدم،همه ی توجها برا ثنا بود، حسودی می کردم ولی هیچکس هم نبود درکم کنه،هیچکس نبود بگه بچه س
اذیت میشدم ولی به روم نمیاوردم.سه ساله باران به دنیا اومده،نوه ی دوم،بچه ی داداشِ دومم،همه شدن آغوشی براي ثنا،که احساس خلا نکنه،حسودی نکنه به باران.میخوام بگم همونطور که بچه ی آخر بودم،تو لیست اولویت هم بچه آخر بودم
سر چهار راه بودم یهو ی وانت چراغ قرمزو رد کرد
پلیس تو بلندگو گفت وانت کجا میری؟
وانتیه هم تو بلند گو گفت دارم میرم بار بیارم دیرم شده عجله دارم.

.
.
.
.
.
.
.

یعنی ی همچین ملت شادی هستیما.
.
یه بار تا ۳ظهر خوابیده بودم بابام اومد گفت بلندشو دیگه خرس گنده عصر شد، از جام پاشدم بش گفتم؛ 
اگر بی هدف از خواب بیدار شدید بهتر است بخوابید. استیو جابز.
با دستاش یقمو گرفت از پنجره اتاقم منو انداخت پايین گفت؛ 
آدم هاي بی ارزش را نابود کنید هیتلر. 
تو خواب هاي اخیرم مکان هايی رو میبینم که هیچ وقت ندیدم. وارد خونه هايی میشم که تا حالا ندیدم. آدم هاي دور هم زیادن تو خوابام. مثلا خواب دیدم دبیرِ دوستم دايیِ سال پايینیمونه :| و کلی چیزاي عجیب.
دیشب خواب دیدم میریم گردش. جاهايی که تو خواباي قبل دیده بودم و من با دهن باز از شگفتی میگم خداااي من. من اينا رو تو خواب دیده بودمممم.
فک کن! تو خوابم خواب دیده بودم :)
هفته عجیبی بود. شايدم سخت . شايدم شلوغ. شايدم نمی دونم!چند شب پیش تر انقدر خسته و‌ تبدار بودم که وقتی رسیدم خونه به خاطر خستگی و تب گریه کردم.
ینی اومدم خونه بعد نشستم روی زمین گریه کردم. از نظر من گریه توی اون شرايط بدیهی بود.حتی براي خودم آهنگ گذاشتم که خوب شم! نشدم!عجیبی ش اينجاست که تمام طول هفته اتفاقاتی بود که من براي تک تکشون ناراحت  بودم اما خسته بودم و سردرد اذیتم می کردعصر پنجره رو باز کردم باد می اومد.عصرتر وقتی برمی گشتم خونه انتهاي
اوه، بر من ببخش لب هاي کثیفم را، کلمات تلخ و زشتم را، خاطراتِ سیاهم را. بر من ببخش ک نبودم آدمِ توی خیال پردازی هاي ـت، اگر دهانم بو می داد، نگاهم اذیتت می کرد و کوه متحرکِ معذب بودم. بر من ببخش موهاي خلوت شده ام را، لباس کهنه شده، چشم هاي غبار نشسته ام را. ببخش ک تجسمِ صحنه ی زیباي توی خاطرت نبوده ام، صدايم طنینِ دیالوگِ شاهکاری را نداشته است و اگر کلمات اشتباهی را انتخاب می کرده ام. ببخش، ک توی دنیاي نفرت انگیزت، آن جزیره نجاتی بودم ک نا امیدت
با مجی رفته بودم یزد. اون براي پروژه‌ش توی دانشگاه چندساعتی کار داشت و منم براي خودم تاب خورده بودم. مسیر رفت رو من رانندگی کرده بودم و مسیر برگشت رو، روی صندلی عقب خوابیده بودم. مجی گفته بود که داریم می‌رسیم به شهر. ببرمت خونه‌ی خودتون یا میاي خونه‌ی ما؟ من خیلی خواب بودم، بهش جواب نداده بودم. بعد دیدم یه جا ايستاد و با یه نفر شروع کرد به حرف زدن. یه پیرمرد بود که آدرس می‌خواست. من هنوز زیر ملافه خواب بودم. از صداي در فهمیدم که پیرمرد سوار م
تکست آهنگ سامان جلیلی فوق العاده
بگو چی اومده سرت اينا کین دورو برتکه میذاری میری منو نمیدونی کی شده بال و پرتکی از من دیوونه تره کی هی بگی برو نرهمگه میتونه پر کنه جامو کسی نمیتونه بگه که از منم عاشق ترهدوراتو زدی چی شده که باز اومدی میگی عاشق منی که من برگردمنیستمت تورو هرجا دوس داری برو آره ساده بودم هی تورو باور کردمدوراتو زدی چی شده که باز اومدی میگی عاشق منی که من برگردمنیستمت تورو هرجا دوس داری برو آره ساده بودم هی تورو باور کردمیک
دیشب بعد از افطار همسرم رفت یکم خرید کنه،تو آشپزخونه بودم که یک دفعه همه جا تاریک شد.
از ترس زبونم بند اومد و حتی نتونستم جیغ بزنم، فقط خودمو سریع رسوندم پذیرايی و چراغ قوه ی گوشیم رو روشن کردم و تند تند به همسرم زنگ زدم و گفتم: برقا رفته،فقط بیا. و گوشیو قطع کردم.
تمام اون ده دقیقه اي که تنها بودم وحشت زده زل زدم به دیوار روبروم و لرزیدم.
همسرم که اومد دیگه چیزی نفهمیدم، بغضم ترکید و گریه کردم. سرم گیج رفت، دیدم دنیا داره دور سرم می گرده و از حال
براي چه بايد می گریستم؟
براي از دست دادن یک زندگی که هرگز نداشتم؟
براي ترک مردی که نه دوستم داشت نه دوست داشتن مرا می فهمید؟
یا براي آرزو هايی که مدت ها قبل به عشق رسیدن به او زیرپا گذاشته بودم،بی آنکه به عشقی رسیده باشم؟
درحقیقت بايد می خندیدم.
بايداز اعماق قلبم خوشحالم می بودم و شادی می کردم.
ولی زخم هاي مکرر آنچنان مرا دچار بی وزنی کرده بود که مانند گمشده اي در بیابانی مه گرفته،بی اختیار،به خیال سرد مرگ چنگ می زدم ودر سوگ خود می گریستم.
می گ
بچه بودم
مادرم
هر وقت دلتنگ می‌شد
دست من رو می‌گرفت می رفتیم اينجا.
من آدم ها رو می‌دیدم 
مادرم رو
بعدم میرفتم جلوی ضریح رو خانم رو میبوسیدم
و گاهی، بودن کنار اين خانم رو بیشتر از پارکِ توی حیاطش و آبخوری اش و سید مهربونش دوست داشتم.
ساعت هاا سرگرم بودم اونجا.

سیده ملک خاتون»
یادم نیست دقیقن کجاها ولی کلن خعلی اسم اين فیلمو شنیده بودم و خوب. یکم نت خریدم و دانلودش کردم و. حیف پولی ک خرجش شد:/
یه جايی بهش گفته بودن یه رُمَنس متوسطه. ولی من کاملن مخالفم. یه فیلم نه کاملن تینیجری و یه عاشقانه بسیار سطح پايینیه! و واقعن ارزش دیدن نداشت. توی کل ماجرا هیچ چیز جدیدی نسیبت نمیشد و پايانش. افتضاح تر از اين ممکن نبود! و من منتظر بودم یه چیزايی از ادامه ماجرا رو توی تیتراژ عاخر ببینیم ک هیچی نبود:))
کلن نت‌تون رو حرومش نکنید چ
گفته بودم آدمها گم میشوند در میان بیکران زندگی هرکسی یک قصه می ماند برات لا به لاي قصه هاي زندگی گفته بودم اختری کردی نشان  تا شب دیگر نمی یابی مکان از میان دوستان  و دلبران  اندکی تا انتها ماند بجا جز یکی یار همیشه ماندنی  باقی یاران دمی باشند ز تو  مدعی باشد فراوان در جهان معرفت اما بسی کم یاب شد  بی توقع ، بی حساب و هرکتاب قصه ها را بی تعلق کن نگاه
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب