نتایج پست ها برای عبارت :

کی تا حالا بیشتر از همه اتفاقی بی حجاب دیدتتون

بعضی ها می گن حجاب محدودیت می یاره در صورتی که شنیدیم یا این جمله رو دیدیم که:
حجاب محدودیت نیست،مصونیت است.
من با این جمله موافقم یعنی از وقتی که برنامه ی عصر جدید اجرای دختران نینجا رو دیدم، بهم ثابت شد که حجاب محدودیت نمی یاره.
نظر شما چیه؟
چادر یا مانتو کدام برای یک محجبه مقدم است؟مصداق حجاب در اصل پوشش است ‌لکن چگونگی آن ملاک مهمی است. اگر نوع پوشش با مانتو و مقنعه یا مانتو ها و لباس های شبه مانتوی که  تنگ و بدن نما بودن و آرایش چهره بسیار غلیظ همراه نمایان بودن موی سر فوکول و نیمه عریان بودن ساق پا و دست یا موی بافته یا ساده که از پشت سر و بعد از سربند، از روسری یا شال بيرون زده اند. خوب این بدحجابي ها مصداق همان بي حجابي است. چادر کامل ترین نوع پوشش یک زن است، اما مانتو را باید د
بر خلاف ادعاها، که حجاب اجباری باعث برقرار عفاف در جامعه می شود، این طرح سازماندهی شده از طرف جناح های مشکوک و احتمالا با مدیریت انگلستان می باشد. حجاب اجباری در ایران باعث اختلال در بلوغ جنسی پسران شده است زیرا توانایی دیدن یک زن را ندارند و چه بسا ممکن است به دختری علاقه مند شوند اما به دلیل عدم رویت درست وی توانایی آن را ندارند که علاقه خود را تشخیص دهند. کاظم سعیدزاده
بر خلاف ادعاها، که حجاب اجباری باعث برقرار عفاف در جامعه می شود، این طرح سازماندهی شده از طرف جناح های مشکوک و احتمالا با مدیریت انگلستان می باشد. حجاب اجباری در ایران باعث اختلال در بلوغ جنسی پسران شده است زیرا توانایی دیدن یک زن را ندارند و چه بسا ممکن است به دختری علاقه مند شوند اما به دلیل عدم رویت درست وی توانایی آن را ندارند که علاقه خود را تشخیص دهند. 


ادامه مطلب
رضا بابایی این روزها به نویسنده ای عصبانی و انتقادی تبدیل شده و کمر همت بسته تا هنجارهای نظام رسمی دین را به چالش بکشد. گرچه راقم این سطور موافق هر نوعی از اجبار در حجاب نیست (بين حجاب قانونی و اجباری می توان تفکيک کرد) و همه ابعاد تفکرات مشهور و قالبي از پوشش را مطابق هدف قرآن نمی داند (و لذا جداگانه باب تفکر در آیات پوشش را آغاز کرده ام) اما نوشته اخیر بابایی فراتر از نظام رسمی حجاب است و در باب پوشش  حاوی اظهارات مبهم تفسیری است
ادامه مطلب
حجاب، عفاف، عدالت، امر به معروف و نهی از منکر، تقویت بنیان خانواده و .با این واژه ها و دغدغه های سطحی نگرانه مذهبيون برای اجرای احکام اسلام در این روزها بسیار مواجه می شویم.
اما باید گفت حجاب و عفاف و . احکام دین و شریعت اسلام هستند و همانطور که بارها گفته شد مدرنیته یک دین و شریعت است و در یک بستر کفرآلود نمی توان احکام الهی را به شکل فراگیر پیاده کرد و جامعه ای که آلوده به شریعت اداری و صنعتی و تکنیکي غرب شده و بر اساس آن تقنین و اجرا می گردد
همیشه مرز بندی کردن برامون!
جدامون کردن از هم!
از اولین روزی که پامون و گذاشتیم تو مدرسه روی تخته سیاه نوشتن خوب ها و بدها.
هرکس یکم شیطنت کرد و خندید اسمش رفت تو بدها هرکس که ساکت شد و حرف نزد رفت تو خوب ها و مورد تشویق قرار گرفت!!!
از همون اولین روز مدرسه ترجیح دادم دختر شیطون کلاس باشم خودم باشم، حتی اگه اسمم بره جز بدها.
بزرگتر که شدیم دوباره جامعه دو دستمون کرد چادری ها مانتویی ها!!!
باز همون حساب کتاب خوب و بد!!!
نسبت به خواهرهام خیلی دیرتر چ
هر چه می‌کشیم از این
متدین‌های بي‌دین و بي‌دین‌های متدین
می‌کشیم.
باحجاب‌های بيحجاب، ریش‌دارهای بي‌ریش، نمازخوان‌های بي‌نماز
بيحجاب‌های باحجاب، بي‌ریش‌های ریش‌دار، بي‌نمازهای نمازخوان
و غیره و غیره و غیره
***
عجب قیامتی در پیش است.
حجاب ازدید من

حجاب از دید من یه ارزشه.ارزشی که هیچ وقت ذره ای ازش کم نمیشه.نمی خوام شعاربدم!نمی خوام بگم حجاب ارزشه بدون اینکه ذره ای درمورد این ارزش حرف بزنم.اصلا" این ارزش به چه درد میخوره! آیا داشتن یا نداشتنش به حال آدم فرقی میکنه ؟چرا اینهمه میگن حجاب ارزشه؟!یعنی چی؟ارزش حجاب ازدیدمن یعنی مورد احترام واقع شدن "واقعی".چرا واقعی؟به خاطراینکه شاید الان خیلی ها بيان بگن ما حجاب داشتیم اما اکثراوقات وقتی یک فرد بي حجاب درکنارما قرارداشت اونو
میگه فرق شما ملاها با رضاخان چیه؟!
اون حجاب رو به زور از سر برمیداشت، شمام دارین بزور سرشون میکنین!!
میگم فرق این دو تا رو یعنی نمیدونین؟!
حجاب یه حق کاملا شخصی ست
دوست نداره کسی اندامشو ببينه! به هر دلیلی.
بخاطر اینکه عیب و نقصی درشه! بخاطر اینکه نگاه معنی دار دیگران ناراحتش میکنه! بخاطر اینکه به شخصیتش میخواد توجه کنن تا به زیبائی بدنش! بخاطر اینکه خلاف اعتقاداتشه و.
اما برهنگی در جایی که محل عبور و مرور همه جور آدمیه - جوان پیر، زن دار ب
نماز نوعا برای ما ذکر نیست.
ذکر یعنی یک دوپینگ حسابي.
خاصیت ذکر آن است که زودتر از آنکه به ذهن بياید به دل نشسته است.
نمی‌خواهد بخواند تا یادش بياید.
بلکه چون می‌آید می‌خواند.
این چند جمله امروز صبح فکرم رو مشغول کرد. فکر کردم دنیای یک مومن واقعی یا دنیای حضرات معصومین چقدر برای ما گنگ و غیر قابل فهم هست.
حالا از اونجایی که یکي دو ماهی هست بيشتر با تعقل محض درگیرم، احساس می‌کنم نیاز به یک امر فوق عقلی پیدا کردم. چیزی شبيه شهود. شبيه علم حضوری.
شیر ن آبادانی قابل ستایش هستند. نی که در صحنه دفاع از شهرشان مقاوم بودند و در دوران محاصره یک ساله این شهر، دوشادوش مردان ماندند و ایستادگی کردند. شهیده فرهانیان در تمام مدت عمر گران بهایش با بيداری و هوشیاری ی و دینی زندگی کرد. لحظه‌ ای که پیکر شهیده را به بيمارستان می بردند و با آنکه ترکش به قلب شهیده اصابت کرده بود و تنی نیمه‌ جان داشت، سعی می کرد حجاب خودش را کامل حفظ کند. الان چادر وی به عنوان نماد زن مسلمان در موزه شهدای خیابا
آه ، آدم دلش كه پر باشد ، دوست دارد به كوچه ها بزندبرود از خودش فرار كند ، به همه چیز پشت پا بزنددوست دارد به مرگ فكر كند ، زندگی را حجاب میدانددوست دارد كه بي حجاب شود ، حرف را با خود خدا بزندتوی مغزت مدام میشنوی ، منطقی فكر كن ضعیف نباشمرد باید به درد تكیه كند ، بيخودی خوب نیست جا بزنددل به دریا زدی و طوفان شد،به غرور نهنگ ها برخوردموج منفی گرفت دریا را ، كه سرش را به صخره ها بزندفكر كن سفره ماهی پیری ، كه تنش خسته از پذیرایی استبا چه انگیزه از
سلام.
می خوام در مورد فانتزی هام صحبت کنم.نمی دونم شاید روزی به واقعیت تبدیل شد.من تو وبلاگ قبلیم در مورد چادر مطلبي نوشته بودم دوستانی که وبلاگ قبلی من رو دیده بودن حتما یادشون هست.نوشته بودم که من دوست دارم چادر سر کنم ولی می خوام اول در مورد چادر و حجاب مطالعه کنم که وقتی تصمیمم رو گرفتم دوباره چادر رو کنار نذارم چون سال قبل چادر رو گذاشتم کنار.
حالا فانتزی من اینه که بعد از مطالعه چادر سر کنم و محجبه هم که هستم.بعضی از دخترها رو که می بينم حج
آفـــــــرین بر بانوان با حجاب
پیرو قرآن و هم  قرآن خطاب
گوهران ارض و در اوج سماء
پاســـــــــداران  حریم از کتاب
آفرین بر همت و عزم و شرف
آبرومندان خــــــــــــــوب آفتاب
ای ظفرمندان در شـــور جهاد
پاکبازان زلال مثـــــــــــــــل آب
دامن پر نورتان جای شهیــــــد
صـــــولت و کار شما راه صواب
افتخار کشـــــــور اسلام و دین
خــــــوب تر های عزیز جمع ناب
ای همه آرامش خوبان دهــــر
از شما آشفته دشمن در سراب
نامتان همواره در اوج است و او
اگر پونز» مسئله حجاب را حل کرد،گشت ارشاد و گزارش مردمی هم می‌کند  چرا ن محجبه در کشورهای اسلامی دچار تردید نمی‌شوند؟عصرایران؛ مصطفی داننده- این روزها تصمیم‌های زیاد در مورد برخورد با بدحجاب‌ها و بيحجاب‌ها گرفته می‌شود. نمونه‌اش همین گزارش دادن مردم به مسؤولان در مورد بدحجابي.در سخنرانی‌ها و خطبه‌های نماز جمعه هم شاهد بررسی مسئله حجاب هستیم. نمونه‌اش آیت‌الله علم الهدی که گفته است: دختر خانمی كه موهای پریشانت را بيرون م
روز عفاف و حجاب نیز در روزهای تاریخ کشورمان به ثبت رسید .روزی مقدس که عده ای از بانوان با حجاب کامل و شاخه های گل های الوان در خیابانها در معرض عموم از بانوی محجبه و بانوی اول زمان خود ، یاد نمودند .در تمام مراسمات حضور سلیبریتی ها دلگرمی خاصی به مردم داده می شد .اما دریغ و صد افسوس که در این موضوع خاص باز هنرمندان که نامهای خاص برای خود القاب نمودند حضور نداشتند زیرا حجاب برای آنها و تکه شال الوانی است که کف سرشان را پوشانده است .تیپهای خاص ،ما
《تو که یه پات لب گوره دیگه چرا؟!
خجالت داره بخدا !》
به پیرزنی داشت میگفت که موهاش بيرون بود.
گفتم اینجا رو اشتباه اومدی رفیق!
این بنده خدا کل روسریشو هم از سرش برداره حق عتابشو نداری!!
در واقع یه معذرت خواهی بزرگ بهش بدهکاری!
تعجب کرد.
حجاب فلسفه داره حجاب برا عفافه برا سلامتی روان جامعه ست برا سود رسانیه و این اون وقتیه که خانم جوون باشه
پیر فرتوتی که دیدن نداره حجابم نداره
بله اون که میگن از توی پیر دیگه بعیده اینجا نیست. اخلاقیات و گذشت و سن
دیشب خواب دیدم عروسیمه. ولی اصلا خوشحال نبودم. همش معذب بودم . عروسیم نمیدونم به چه دلیلی مختلط بود و من همش به دوماد غر می زدم تو ماشین عروس که حالا که داریم می ریم مهمونی یه شنل بزرگ برام می گرفتی که بقیه منو نبينن. دوماد هم همش می خندید.
بهش می گفتم حالا که عروسی رو میخاستی مختلط بگیری لااقل یه لباس عروس پوشیده برام می گرفتی شبيه این فیلم های صداوسیما نه دکلته و بي حجاب. ولی اون بازم می خندید.
وقتی رفتم تو سالن و نگاه مردا بهم بود اشک میریختم و
بعد از مدتها دوباره برگشتم. ده روز نبودم. راستش تقریبا ۷ روز رو خونه نبودم. رفتیم کرج اولش و بعدش تهران و بعدش قم و بعدش برگشتیم خونه.
میدونم که الان میخاید بياید بگید عهههه چرا تهران اومدی به ما خبر ندادی که همو ببينیم. از کامنت های زیادی که این ده روز گذاشتید مشخصه چقدر محبوبيت دارم :)))
ولی خب انقدر همه چی تند تند بود که نمیشد قرار وبلاگی بزارم . حتی اولش قرار نبود تهران بریم . بعد قرار شد یه روز باشیم و صبح که اومدیم بریم قم فهمیدیم یه روز دیگه
پیش بينی تاریخی یک مرد بررگ
حتی برای زن‌های مسلمان هم حجاب اجباری نیست چه برسد به
اقلیت‌های مذهبي.
هیچ اجباری هم در کار نیست. مگر در دهات ما از صدر اسلام
تا کنون ن ما چگونه زندگی می‌کردند؟ مگر چادر می‌پوشیدند؟.

کي
در این راهپیمایی‌ها ن ما را مجبور کرده که با حجاب یا بيحجاب بيایند؟

نه در زمان پیامبر نه ائمه
معصومین چیزی بنام حجاب اجباری نبوده، این حکم اجبار یک حکم من در اوردی است که نه
تنها عفاف و پاکي را در جامعه رواج نخواهد داد
وضعیت حجاب جامعه را ببينیم و بگوییم "رعایت حجاب اامی است" !
عملکرد شوراهای شهر و روستا را ببينیم و بگوییم "شورای اسلامی" داریم!
وضعیت اسفبار موجود در دانشگاه آزاد را ببينیم و بگوییم "دانشگاه آزاد اسلامی" داریم!
فساد، فحشا , اختلاس و ارتشاء بيش از حدِ نُرم جامعه، زیبنده ی "جمهوری اسلامی ایران" نیست!
برای زدون برخی "پَلشتی ها" ی جامعه، باید از خود شروع کرد!حتی با سلاح "امر به معروف و نهی از منکر"!سلاح برنده ای که در دست همه ی ما هست ولی "بِکارمان نم
بسم الله
ماجرا چه بود:
اپیزود اول:
پویه در گوشه شهر، برنامه اسنپ را باز می کند، درخواست تاکسی می کند، سعیدعابد تایید می کند و با سمندش جلوی در خانه می رسد، پویه بدون روسری بيرون می آید و سوار ماشین می شود. راننده تذکر می دهد، او جواب می دهد. راننده چندصدمتر پایین تر پیاده اش می کند. پویه با پلیس تماس می گیرد و ادعا می کند راننده ای قصد مزاحمت برای او داشته است، همزمان راننده با پلیس تماس می گیرد و پشتیبانی اسنپ را هم در جریان می گذارد؛ پویه سوار
امشب رفتیم پردیس مگامال برای دیدن سرخپوست. یادداشت در رثای فوق‌العاده‌بودنش باشه برای بعد. بذارید الان یه چیزی رو تعریف کنم: به‌محض شروع فیلم خانم میان‌سالی که دو صندلی با من فاصله داشت، علاوه‌بر روسری‌ش -که قبل‌تر درآورده بود- مانتوی نخی و آزادش رو هم درآورد و با یه تاپ نشست به تماشا. اولش فکر کردم شاید قراره شلوغ‌کاری کنه؛ ولی هیچ اتفاقي نیفتاد و متین و آروم از فیلم لذت برد؛ تموم شد؛ قبل از روشن‌شدن چراغ‌ها، مانتوش رو پوشید و رفت. 
نم
بخشی از وصیت نامه شهید حججی:



از همه ی خواهران عزیزم و از همه ی
ن امت رسول الله می خواهم روز به روز حجاب
خود را تقویت کنید، مبادا تار مویی از شما نظر نامحرمی
را به خود جلب کند؛ مبادا رنگ و لعابي بر صورتتان باعث جلب توجه شود؛ مبادا چادر را کنار بگذارید.همیشه الگوی خود
را حضرت
زهرا و ن اهل بيت قرار دهید؛
همیشه
این بيت شعر را به یاد بياورید، آن زمانی که حضرت رقیه سلام الله خطاب به پدرش
فرمودند:
غصه ی حجاب من را نخوری بابا جان
چادرم سوخته اما
برگزاری مراسم روز
عفاف وحجاب در کتابخانه عیسی رضایی برگزار شد

که خانم بابایی متنی
درباره ی عفاف و حجاب  که زن به خاطر عصمتی
که دارد و میراث دار  پاکي مریم است نباید
بازیچه هوس و آلوده به ویروس گناه شود صحبت های نمودندو با اشاره به اینکه هدف از تجمعات مردمی حجاب و عفاف ترویج این فرهنگ
در جامعه است و یکي از آسیب‌های بدپوششی و آرایش نامناسب، ضربه زدن به بنیان
خانواده‌‌هاست و در تمام دنیا عریانی، فروپاشی خانواده را به همراه دارد هدف اصلی
تشر
باوجود تمام ویژگی‌های مفید و غیر قابل انکار حجاب برای بانوان، به ذکر این نکته بسنده می‌کنیم که حجاب، لذت و شادی معنوی را برای یک بانوی مسلمان به ارمغان می‌آورد.
 

نمی‌دانید چه لذتی دارد وقتی در خیابان و دانشگاه و. راه می‌روید و صد قافله دل، همراه شما نیست.
نمی‌دانید چه لذتی دارد وقتی سیاهی چادرم،
دل مردهایی که چشمشان به دنبال خوش‌رنگ‌ترین زن‌هاست را می‌زند.
نمی‌دانید چه لذتی دارد، وقتی شاد و سرخوش، در خیابان قدم می‌زنید؛
در حالی
تا حالا شده تو یه موقعیتی گیر کنی و یه مشکلی برات پیش بياد که بمونی توش که حالا باید چیکار کنی!
نه کسی هست بهت کمک کنه و نه میتونی از کسی بگیری
و یهو این وسط یه راه حلی به ذهنت میرسه و حلش میکنی!!!
بگذریم از ذوق و شوق بعدش که آخ جون چه خودم تنهایی حلش کردم!! ولی عایا شده تا حالا؟؟
شده؟
هر چند کوچیک در حد حل مسئله ریاضی!
اگر شده ممنون میشم اینجا شرح بدی بعدا میگم چرا :)
- هروقت منتظر شروع نماز جماعت هستم جای نگاه کردن این ور و اون ور، 70 تا استغفرالله. اگه تو سجده بگم که خیلی خوبه.
- نگاه حرام یعنی تو خیابون یا تو اتوبوس که هستی اصلا به بيرون یا حداقل پیاده رو ها نگاه نکن که ناخودآگاه چشمت به اون خانومای بي حجاب نیفته. یاعلی محمد.
 - مسخره کردن یعنی همین حرفای الکي که به رفیقات میزنی. نباید بزنی.
ان شاءا. رعایت کنم
من هیچ وقت هیچ
جایی (غیر وبلاگم البته) هیچ کس را لعنت نکردم. نه به این خاطر که
مثلا کار زشتی است، نه. چون فکر می کنم بي‌فایده است. اما جالبه که خیلی‌ها انگار اصلا این حق را برای من قائل نیستند که عصبانی باشم و خشمم را نشان بدهم (پست قبلی). عجیبه که انتظار ادب بيش‌تری دارند. درست مثل این که از یکي که زیر شکنجه است بخواهی
با تو، با شکنجه‌گرش، با ادب و متانت
به گفتگو بشیند یا نه، حتی بپذیرد که باید شکنجه بشود و اعتراضی هم نکند. چرا
همچین انتظاری دار
سلام
من بيست و یک سالمه، تو خانواده مذهبي بزرگ شدم ولی بهم سخت گیری نشد و انتخاب با خودم بود حجاب خوبي نداشتم هیچ وقت، ولی به مدته چند ماهه که شروع کردم به مطالعه قرآن و خب بهش ایمان آوردم، با نماز خوندن شروع کردم و امسال برای اولین بار روزه گرفتم.
خیلی این مدت فکر کردم و هر وقت خودم رو توجیح میکردم که حجابت مشکلی نداره و خدا می بخشه! ولی من میخوام بيشترین شباهت رو به یک دختر مومن و مسلمان داشته باشم، نمیخوام پیروی هوای نفسم باشم و بخاطر زندگی د
خسته‌ام، از چی؟! از تموم
بلندگوهای که خود حق‌بينی صاحبشون رو فریاد می‌زنن. دلم نخواسته زیر لوای
کسی سینه بزنم، اما اشتباه کردم که یه گوشه ایستادم و افرادی رو دیدم که با
تمام توان به سر و سینه می‌کوفتن و حالا خسته‌ام از این خود حق‌بينی کرور
کرور آدم که نظر و رای‌شون رو تو حلق بقیه می‌کنن، توهین به طرف مقابل رو
حق خودشون می‌دونن و از باقی می‌خوان که بهشون ملحق بشن و آدم‌هایی که بنا
به وزش باد سینه زدنشون از زیر یه پرچم به پرچم بعدی منتق
به دوران شخمی مقنعه های سیاه و مانتوهای آستین بلند خوش آمدموای که بدم میاد از مقنعه. فک کن یه گردالی از یه چیز سراسر سیاه میزنه بيرون. شبيه کلم میشم تو مقنعه.من اصلا مخالف حجاب نیستم خیلیم طرفدارشم ولی نه اینجوری!والا تو عراق و ترکيه محجبه م هستن ولی دیگه یه گونی سیاه خالص نمیکنن تو سرشونمثلا مقنعه کراواتی من اشکالش چیه مگه؟ چرا نباید بذارن برا سر کار سر کنمیا فک کن دکتر پرستارا توربان داشتن. چقد خوشکل میشد چقد روحیه مریض عوض میشد
 پیشنهاد عقیم کردن ن کارتن خواب، حضور ن در ورزشگاه، پرستو خواندن یک مقتول، چیدن ویترینی بانوان در لیست‌های انتخاباتی و تلاش در جهت کشف حجاب نهایت رهآورد طیفی است که سالیانی تمام جهد خود را معطوف رویای رضاخانی خویش کردهاند؛ با این تفاوت که استراتژی خود را تغییر داده و به جای پوشیدن چکمههای رضاشاهی و توسل به زور و ضرب، با چکمه خدعه و تلبيس‌های رسانه‌ای پا بر اندیشه و عفاف بانوان کوبيده و با پروپاگاندای منفی همان غایت را دنبال میکنند
نامه‌های یک دختر دانشجو به مادرش. 
کوثر که برای ادامه‌ی تحصیل به تهران آمده، و ناگهان وارد فضایی با تفاوت فرهنگی و اعتقادی زیادی شده است(چیزی که اکثر ما با ورود به شهری دیگر با آن مواجه می‌شویم!)، با شبهات و سوالات زیادی در زمینه حجاب روبه‌رو می‌شود؛ در این زمان برای حل این شبهاتش، سراغ بهترین پاسخ‌دهنده‌ی زندگی‌اش می‌رود، و به پدر و مادرش نامه می‌نویسد و سوالات اعتقادی خود را درمورد حجاب و عفاف از آن‌ها می‌پرسد، مادر کوثر هم از شیرا
بسم الله الرحمن الرحیم گفت از کسی بخواه که اگر بدهد نعمت است و اگر ندهد حکمت 
نه از کسی که اگر بدهد منت است و اگر ندهد ذلتزدن یا مژه بر مویی گره ها
به ناخن آهن تفته بریدن
ز روح فاسد پیران نادان
حجاب جهل ظلمانی دریدن
به گوش کر شده مدهوش گشته
صدای پای صوری را شنیدن
به چشم کور از راهی بسی دور
به خوبي پشه ی پرنده دیدن
به جسم خود بدون پا و بي پر
به جوف صخره ی سختی پریدن
گرفتن شرزه شیری را در آغوش
میان آتش سوزان خزیدن
کشیدن قله ی الوند بر پشت
پس آن
کاش میموندی خانوم کوچولو کاش حالا که بعد ده سال اومدی میموندی کاش حالا که قلب کوچولوت تشکيل شده بود میموندی کاش حالا که اروم با پاهای کوچولوت لگت میزدی میموندی کاش حالا که شده بودی همه ی دنیای مامان بابات میموندی کاش بودی چشمای مامان وبابات که فکر میکردن همه دنیا تو چشمای تو جمع شده میدیدی کاش میموندی ولباس چین چین صورتیدا میپوشیدی ودلشونا میبردی کاش فقط 3ماه دیگه تحمل میکردی. بمیرم که امشب اخرین شب سه نفر بودنتونه بمیرم که امشب باهم نشس
متاسفانه مرورگر شما، قابيلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="AutoStart" value="False">


لینک دانلودحجم: 3.23 مگابایت
کلیپ صوتی بسیار زیبا با موضوع حجاب، برگرفته شده از بيانات حضرت امام ای (حفظه الله تعالی) و حجت الاسلام والمسلمین حاج علیرضا پناهیان .
پس ازین که دختر نوجوان داداش کارفرما یه چیزی درمورد حجاب گفت که من از بدیهی بودن اشتباهش تعجب دهنم باز موند و نتونستم ذهنمو جمع کنم و از چیزایی که میدونم براش بگم، و فقط تونستم باتعجب بگم : وااا چه حرفا! ، به این نتیجه رسیدم که یه بار دیگه از اول سیر مطالعاتی شهید مطهری رو شروع کنم به خوندن، تا اگه پس فردا علی بزرگ شد و یه سوالی ازم کرد، حضور ذهن داشته باشم که راهنماییش کنم.
چه بلایی دارن سر نسل نوجوان ما میارن با این شبهه های آبکي؟؟ بچه ها رو وا
شلوار پارچه‌ای مشکيم را پوشیدم. فقط دو تا مانتو مناسب جایی که باید می‌رفتم داشتم، هر دو مشکي. گشادتر و خنکتره را برداشتم. اما
آستینش گشاد بود و با بالا بردن دستم آستین تا آرنج پایین می‌آمد، پس یک ساق دست مشکي زیرش پوشیدم. مقنعه مشکي‌ام که زیر گلو سفت می‌شد سر کردم. کيفم را
برداشتم و کفشم را پوشیدم و زدم بيرون. جلوی آینه‌ی ساختمان آخرین نگاه را انداختم. اَه!! چرا جوراب کالج پوشیدم! پاهام از
سوراخ‌های کفشم پیداست. برگشتم و جوراب‌هایم را عوض ک
آمده‌ام بنشینم به حساب و کتاب. آمده‌ام تا یکبار هم که شده، با خود روراست بوده باشم. 
من کِی از لقمه‌ی آماده‌ای گذشته‌ام که حالا توقع گوشهٔ چشمی دارم؟ من کِی از راستی خودداری نکرده‌ام که حالا توقع سربلندی می‌برم؟ من کِی با فرازی به غرور نرسیده‌ام که حالا توقع ناامیدنشدن از نشیب را دارم؟ من کِی فتح خیبر کرده‌ام که حالا منتظر دژهای استوار قلبم باشم؟ من کِی صبر داشته‌ام که توقع عفو دارم؟ من کِی استوار مانده‌ام که حالا انتظار سبکباری دارم
برگی از زندگی شهید محمدمهدی آفرند
قسمت دوم:
سال ۱۳۵۴ هجری شمسی بود؛ در دبستان حکمت(شهید میرافضلی کنونی) تحصیل می‌کرد و
یکي از شاگردان ممتاز و باهوش مدرسه بود. وضعیت نابهنجار دبيران مدرسه‌اش در آن
سالها او را بسیار رنج می‌داد. همه‌ی معلم‌های مدرسه  به غیر از مدیر و دو معلم دیگر در آن سال خانم
بودند. حتی معلم یکي از کلاس‌های پنجم هم خانمی بود بيحجاب. معلم محمدمهدی آقای
میرزایی بود که با اقدامات مذهبي مثل بردن بچه‌ها به مسجدالنبي سعی داشت
به طور تخمینی میتوانم بنویسم لعنت خدا بر آنچه که تو را از نوشتن منع کند. حالا که این صفحه را باز کرده‌ام پی برده‌ام. اینجا را دوباره باید سروسامان بدهم. همانطور که خودم را. همانطور که با نوشتن، خودم را. دست‌ها و انگشت‌هایم را به کيبورد سابق، به لغات، به نیم‌فاصله‌ها، به رهایی. این حجم از اجحاف در حق فضایی که پنجره‌ام رو به زیبایی‌ها و دایره‌های دوستی‌ست، به دور از انصاف است. حالا که کنترلی نیست. حالا که من اینجا خود خود سین هستم. اینجا که
223
اگر
معنای لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» (1) این باشد که در نظام شریعت، هر کس
بي حجاب بود، بود، هر کس بي حیا بود، بود، این می‌شود اباحه‌گری.
این
خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ» (2) پس برای کيست؟، این
بگیر و ببندهای قیامت پس برای چیست؟
ادامه مطلب
وقتی تصمیم گرفتی که یه کاری رو انجام بدی ، حالا فرقی نداره که چی باشه از رفتن به دستشویی عمومی ، خرید از مغازه ، صحبت با دیگری و . اصلا به خودت نگو حالا وایسا تا یه جای بهتر پیدا بشه ، چون واقعا اکثر اوقات پیدا نمی کنی و مجبور می شی برگردی و یا حتی مسافت بيشتر با اعصاب خوردی بيشتری رو بری تا به کارت برسی !!
پس در اولین مکان و در اولین فرصت کارت رو انجام بده و مطمئن باش که پشیمون نمی شی
وقتی تصمیم گرفتی که یه کاری رو انجام بدی ، حالا فرقی نداره که چی باشه از رفتن به دستشویی عمومی ، خرید از مغازه ، صحبت با دیگری و . اصلا به خودت نگو حالا وایسا تا یه جای بهتر پیدا بشه ، چون واقعا اکثر اوقات پیدا نمی کنی و مجبور می شی برگردی و یا حتی مسافت بيشتر با اعصاب خوردی بيشتری رو بری تا به کارت برسی !!
پس در اولین مکان و در اولین فرصت کارت رو انجام بده و مطمئن باش که پشیمون نمی شی
مصاحبه با دکتر کلانتر هرمز فوق تخصص جراحی پلاستیک، رو نگاه می‌کردم. رئیس موسسه‌ی خیریه‌ی مرهم:) که به صورت داوطلبانه و رایگان، صورت‌هایی که به طور مادرزادی دفورمیتی دارن و از پس هزینه‌ها برنمیان رو عمل میکنن. خیلی برام دوست داشتنی و تاثیرگذار بود دیدن فردی که تا تهِ تهِ راهی که من هنوز شروع نکردم رو رفته و حالا داره با اطمینان خاطر گوشه‌ای ازش رو تعریف میکنه ، از لبخند مریض‌ها و برق چشم‌هاشون میگه که شنیدنش، قند رو تو دل من آب می‌کرد! ای
فکر کنم این نقل قول از بيهقی هست که میگه: " من هر موقع روز شنبه برای کار به دیوان میرفتم، نقصانی در کارم حس میکردم، دلیلش هم تعطیلی روز جمعه بود"
حالا من هم چند هفته ای بود به دلایلی کار رو تعطیل کرده بودم, حالا که میخوام دوباره کارها رو شروع کنم، مثل بيهقی شدم و خیلی دست و دلم به کار نمیره.
نهم فروردین ماه سال 1398، مراسم عروسی آخرین دختر مش حسین و زیبنده خانوم بود! مش حسین حالا 15 ساله که دیگه پیش ما نیست و همه ما به احترام همسرش و آخرین دختر خانواده، از گوشه کنار دنیا دور هم جمع شدیم تا این اتفاق را جشن بگیریم. همه چیز همانطور پیش رفت که باید! 
زمان مثل برق و باد گذشت و  شب آخر رسید، صبح روز بعد همه راه خودشون را میرن و ننه حالا بعد از عمری برای اولین بار تنهای تنها میشه، بدون مش حسین و بدون بچه ها! آخر شب وقتی دختر کوچیکه پتو را میکشی
فاااککلی نوشتم پست نشد دختره یه ساله سرکار میره. حداقل تا سال بعدم هستحقوق خوب میگیره طبيعتا تا حالا پس اندازم داشتهبعد میگم تو که دوست پسر داری و انقد جدیین چرا ازدواج نمی کنی؟میگه موقعیت ندارم! کارم موقتهبعد تو فامیل ما پسره یه اسکناس پنجاهی تا حالا تو جیبش نبوده براش زن میگیرن. 
فلش کارت مذهبي (1) فلش کارت مذهبي(2) فلش کارت حجاب
✍️ پ.ن: میشه تویِ مترو یا پارک و دانشگاه و حتی کفِ خیابون، با لبخند یه فلش کارتِ متناسب، هدیه بدیم به بغل دستی مون. روشَم یه آیدی بزاریم شاید سوالی داشت و خواست ارتباط بگیره باهامون. این مدل امر به معروف رو دست کم نگیریم. کم نبودن کسانی که با هدیه و لبخند، مسیرِ زندگی شون عوض شده.
عاشق می‌گوید وقتی همه کس منم، با که بجنگم؟ وقتی من همه‌ام، با که در خود بجنگم؟ همه در من به جنگ‌اند و همه در من به آشتی. تاریکي آنگاه است که چهره می‌پوشانم و نور آنگاه که حجاب می‌گشایم.
سفره‌ی ستارگان تنم تا بي‌انتها گسترده.
حلمی | کتاب لامکان
موسیقی:‌ [Sigur Rós - Valtari [Full Album Stream
می خواستم چیزی بخرم مامان منتظر موند، بابا باهام اومد من رفتم داخل مغازه.تمام حواسم به این بود چه چیزهایی رو شکل بسته بندی داره و می شه یه بسته خرید.
من حواسم به خوراکي ها بود و بابا هم که بيرون منتظر بود خریدم تموم بشه اما به محض ورودم به مغازه چندتا پسری که داخل بودند و تعدادشون هم کم نبود سکوت کردند و خیلی محترمانه برخورد کردند. من خریدم تموم شد. اما این حس خوب حجاب داشتن، تاثیرش رو بقیه و آرامش عجیبش خیلی دلنشین بود.
چه چیزی قشنگ تر از ای
دلیل اصلی اینکه ما گوشی هوشمند خود رو قفل میکنیم به این خاطر است که
نمیخواهیم کسی به عکس ها و فایل ها و پیام های شخصی ما دسترسی پیدا کند .
حالا چه اتفاقي میوفته اگه قفل گوشی خودتون رو فراموش کنید ؟برای جلوگیری از چنین شرایطی،ما 7 روش تست شده رو به شما ارائه میکنیم . با ام پی دانلود همراه باشید.

ادامه مطلب
ازم میپرسه:
مهندس مدتهاست خواب نمی بينم. به نظرت چرا خوابهام قطع شده؟
میپرسم: خوابهای خوب؟!!! یا کلا هیچ خوابي نمی بينی؟
میگه: خوابهای خوب!!!
توی ذهنم چند عامل برجسته میشه اما نمیدونم چرا از بين اون همه عوامل فقط همین عامل رو میگم:
خوابهای خوبت رو برای دیگران تعریف میکنی؟
میگه: آره، چند نفر هستن که براشون تعریف میکنم.
میگم: سعی کن تعریف نکنی. خوابِ تو، سِرِّ تو هست. سِرِّت رو برای هر کسی بازگو نکن. اگر این اتفاق بيفته ممکنه دیگه سِرِّت رو برا
Hi
من بالاخره اومدم:/
ینی اونقدی ک بعد کنکور دهنم صاف شد قبلش نشد.
والا
حالا ول کنین اینا رو
بزارین تعریف کنم براتون که چقد سر کنکور دهنم صاف شد:/
من کله صبح ساعت شیشو نیم پا شدم که ساعت هشت برسم قوچان
ینی بابام با سرعته بالای اون سرعتی که هی بوق میزنه اومد که من بيچاره برسم که کنکور عاااااالی مو بدم:/
حالا.
عمومیا مو که هیچی
اصن حرفشو نزنین
ریاضیمو خوب دادم
اقتصادمم خوب دادم حالا
دیگه بعدش ادبيات و عربي به پنجام نمیرسه
شایدم زیر بيس شه اصن
بجون
ساعت نزدیک هفته غروبه ولی انگار تازه سر ظهره. جمعه هم که هست مثل این که خاک مرده ریختن تو کوچه خیابون.حالا هی هر سال گرمتر میشه هیچکسم ککش نمیگزه که خودمون داریم این بلا رو سر زمین بدبخت بي زبون میاریم.حالا یه فلش بک بزنید به دوران بچگی. من که یادمه دقیقا سر ظهر همش تو کوچه بودم و بازی میکردم ولی اصلا اونوقتا گرم نبود. الان که شب هم باد گرم میزنه تو صورت ادم. 
تو فرجه ها رو یادتونه یه هفته زودتر رفتم دانشگاه که درس بخونم؟
یه روز تو کتابخونه یکي از پسرای هم کلاسی رو دیدم
گردنش کبود بود
حالا ما به رو خودمون نیاوردیم به هیچکسم نگفتیم استغفر ا. گویان گفتیم بابا خب شاید به جایی خورده اینجور شده
آخه کبودیشم خیلی وسیع بود ها
گفتم حالا کار خاک بر سریم که کرده باشه دیگه انقدر که کبود نمیشه :دی
حالا تازگیا یه عکس از گردنِ کبودِ ناشی از خاک بر سری کاری دیدم
اون مدلی بود تقریبا
یعنی احتمالا این هم کلاسی ما هم.
Federer و Djakovic (جاکویج) الان چهار ساعته دارن مسابقه میدن! همین الان و واقعا چهار ساعت طول کشیده بخاطر سطح بازی و نزدیک بودنشون.
حالا کار به این ندارم، تو کل زمین بازی بطور واضح صدای تشویق برای فدرر بيشتر از جاکویچه و چیزیکه برای من جالبه اینه خودشو از تک و تا ننداخته و همین سه دقیقه پیش نتیجه نزدیک به باختش رو به برد صد در صد اون ست تغییر داد!
تفسیری ندارم واقعا!
الان باز است ست رو برد شدن ۹-۸ به نفع جاکویچ و حالا این ست تعیین کننده س
ببينیم چی میشه!
ا
در گویش طالقانی‌ها یک اصطلاحی هست که می‌گوید فلان چیز مزه
کَری می‌دهد. و در موقعیت‌هایی استفاده می‌شود که غرق در خوشبختی از تصور داشتن آن‌چیزی
هستید که در حال حاضر ندارید اما قرار است بياید. حالا اگر یک کسی یا یک اتفاقي به
شما بفهماند که دیگر نخواهید داشتش، شما یک غمی توی دلتان پا می‌گیرد که سیاه و
غلیظ و ج است. با دردش مدارا می‌کنید تا بدن هوشمند و روح هوشمندترتان به صورت
غریزی آن همّ را پشت سر بگذارد و به جاده اعتدال روانی برگردید. کس
یه سوالایی انقدر توی ذهنم میچرخه و تکرار میشه که هر لحظه، هر جا و با هر اتفاقي حس میکنم دارم به جوابش نزدیک میشم و این حس سراب مانند درست مثل همون سوالا تمومی نداره. خیلی اتفاقي با کتاب گنگ محل آشنا شدم، خوندمش و حالا بعد از حدود یک ماه هنوز دست از سرم بر نمیداره. اینکه کتاب خوبيه و خیلی راحت میشه توصیه کرد که بخونیدش به کنار. اینکه من حس معرفی ندارم و تحقیق درباره ش رو به عهده ی خودتون میذارمم کنار. چیزی که حالا، بعد از خوندن اون کتاب و فکر کردن
٠٠:٠٠ 
مادرجون رو به پسر عمه : اره مادر جون تو اینِستاگرام یه عکس دیدم زده بود فلانی .
من : اینْــستگرام عزیز نه اینِـستاگرام :|
مادرجون : خب حالا همون 
بازم مادر جون : اره مادر داشتم میگفتم تو تِلِگِرام هم یکي یه ویس فرستاده بود که .
من : تِلِگْـرام مادر جـــون تِلِگِـرام :|
مادر جون : وای دیوونم کردی دختر حالا شدی برای من بالا بالا یاد میدی تلفظ کنم ؟:/
من : :||||| 
پی نوشت : و گاهی هم مینویسیم از مهربانی این زن .
که دنیا نباشد اما او باشد :) 
- نارین -
بسمه تعالی
شاید در ابتدا افرادی از این مقایسه ناراحت شوند ولی امیدوارم این مطلب را تا انتها مطالعه فرمایید.
یک فرد چه ی که از دیوار مردم بالا می رود و یا در خیابان جیب بری می کند و یا ی که در ادارات دولتی و یا غیر دولتی با سوء استفاده از موقعیت خود اقدام به ی می کند؛ در همه این موارد شخص برای اینکه بتواند به آسانی و بدون زحمت به گذران زندگی بپردازد به عمل ی اقدام می کند حال فردی برای سیر کردن شکم خود و فردی دیگر برای بر آورده
روزی که اینجا از کنکور ارشد نوشتم فکر نمی‌کردم اینقدر زود به آن نزدیک شوم و استرس و خیالش خیلی زیاد نبود؛ اما حالا که فقط دو روز مانده، پر از خیال و استرس و حسرتم، حسرت اینکه کاش جدی‌تر گرفته بودم.
من تمام که نه اما با شرایطی که داشتم، تلاش زیادی برایش کردم و نمی‌دانم نتیجه‌اش چه می‌شود، کاش خوب باشد.
حالا در این دو روز لطفاً برایم دعا کنید و انرژی تان را بفرستید که خیلی خیلی نیاز دارم.
من یه دخترم 
دختری که خدا رو شکر می کنه که تو شونزده هفده روز عادی ام خدا رحم می کنه و اگه تا لبه می رم پرت نمیشم پایین (اوایلی که حسین قطع کرده بود خیلی اوضاع خراب بود خیلی خیلی زیاد یادمه که دقیقا اول ماه رمضون بود و یادمه یه روز روزه ام نصف شد) 
صبح پاشدم 
رفتم دستشویی 
اینکه دستشویی ما کثیف میشه توسط داداش اول و پدر تقصیر منه؟ 
ولی اینکه تنبلیم میشه تمیز کنم چون وسواس دارم تقصیر منه باشه 
چون می دونم که اگه تمیز نکنم پشنگ و پشنگ و شستشوی بيشت
1. دانشجوی یکي از همکارها (مدیر گرو) میخواد دفاع کنه
با من هماهنگ میشه برای 3 شهریور
اون یکي داور میگه سوم میره مسافرت و دوم فقط هست
من و خود استاد راهنماش میگیم ما هم قبلش سفر هستیم و شاید دوم نرسیم
قرار میشه اون داور رو عوض کنه
حالا داور بعدی که تعیین شده میگه نه سوم من نیستم و بگذارید برای ششم
ما میگیم چشم
حالا امروز دانشجو پیام میده که ایشون میگن نمیتونند ششم و بزاریم برای چهارم!!!
من دیگه نمیگم چشم
چون حس میکنم هرچی میگی چشم به نظر بيکارتر می
امروز تصمیم گرفتم ازت دور شوم
از دورترین فاصله ها به چشمانی که نمیبينم. به دستانی که لمس نمیکنم. زل میزنم.
ازت دور می شوم تا به خودت نزدیک شوی
نزدیک نمی شوم که آزرده خاطر نشوی 
که فلبم تیکه تیکه نشود از زخم زبون زدنات
یه روز هایی از زندگی باید از هم فاصله بگیریم تا به درد هم زخم بيشتر نزنیم
نزدیک هم که باشیم درد بيشتر می شود و دور باشیم یه درد دیگر.
ازت دور می ایستم و درگیر نگاهی می شوم که ازم دریغ کردی
درگیر حرف هایی می شوم که ازم گرفتی
قشنگی فا
به نام خدا
مشغول کار داخل خونه ای بودیم که آب تا سقفش رسیده بود و الان توی حیاطش پر از گِل بود.بعد از چند ساعت کار خسته شده بودیم که گفتن یه گروه کوه نورد از تهران اومدن، الان میان کمک شما؛ و این شاید جالب ترین صحنه ای بود که قبل از سفر تصورش رو نکرده بودم.چهار مرد و یک زن. با لباس هایی که بيشتر به لباس مهمونی و تفریح می خورد تا لباس کار! 
اما با همان لباس ها بيل برداشتند و مشغول شدند.حتی خانم همراه شون هم شروع کرد به بيل زدن!
یکي از مردها که دی
میگه : مامان دلم برات تنگ میشه
میگم منم دلم برات تنگ میشه عزیزم
میخنده و با شیطنت میگه پس نرووووو
راحت ترین و بهترین راه حل
نان برداشتم و داشتم پنیر میذاشتم ک دید با همون ناراحتی توی صداش از رفتنم و همون چند قطره اشکي ک هنوز خشک نشده بود گفت: مامان شما برو اونجا ساندویچ بخرید بخورید تا گرسنه نمونیداااا (دقیقا افعال را جمع ب کار میبرد )
چند روزیه روی بازوش ی دونه کوچولو زده؛ با خوشحالی فراوان ب همه میگه جووووش زدممممم دارم بزرگگگگ میشمممم. چند ر
دوست دارم برم باشـ(ون) حرف بزنم ولی خب نمیشه، بيش از پیش بينمون دیواره
اقلا حالا حالا ها نمیشه، و خب بعد ازینم دیگه اونقد فاصله‌ست که نمیشه
حیف شد.
-
بابا هر وقت کلّه ظهر میخواستم برم بيرون همینو میگف، میگف آفتاب میخوره فرق سرت ازینی که هست خرابتر میشه :))
-
از حرفا و رفتارام میترسم گاهی، نشونه چند رنگی میبينم توشون چون شاید، خودمم با خودم غریبه‌م و نمیدونم چی منم چی نیستم
-
حس بر باد رفتگی هویت دارم 
کدوم هویت؟ :))

بدون وجود قواعد از هم می‌پاش
قبل اینکه دوباره بخوام وبلاگ بسازم فکر نمیکردم واسم خوبيای دیگه ای جز حس شدن به بلاگر بودن رو داشته باشه.اما الان میبينم نه،میتونه خوبيای دیگه ای هم داشته باشه.مثلا:
میگن اگه تو هر جمعی باشی از اون جمع اثر میپذیری،حالا یا خودآگاه یا ناخودآگاه.
من مدت خیلی زیادی بود (هنوزم هست -_- ) که از کتاب خوندن فاصله گرفته بودم.حالا که توی یه جمع کتابخون اومدم (پروردگار کتاباتونو بيشتر کنه) میبينم چقدر ضایست دور و ورت همه کتابخون باشن اما خودت خیلی وقت
هر انسانی یک ستاره است که روزی در آسمان دنیا متولد میشود
اما هر چه گوهر وجودش خدایی تر شد درخشانتر می شود
ستاره ها همه می توانند بدرخشند و آسمان دنیا را رویایی کنند
اما درخشیدن چندان هم کار آسانی نیست برای ما آدمیان خاکي.
تیر ماه تو متولد شدی  و در این میلاد، دست های گرم تو بود که سرمای این روزها را به باد می داد
و بودنت به من دلگرمی میدهد
و قدم های محکم و نازدانه ات که تا هرکجای عالم هم قدم است با دلم.
 گرچه راه دور است اما آنان که در دل ها ه
باشه آقا باشه
گفته بودی هرکاری بگی باید بگیم چشم. ولی دیگه بيل بزنیم و سیمان تو کيسه کنیم؟
حاجی انصافا عنوان استخدامی ما این نیستا
حالا ما که بيلم زدیم و تو کيسه پر هم کردیم. ولی فقط چون بار اوله و نمیخوام بار اول نه بيارم که بگی نق نقو ام. ولی آخرین بارمه حالا از من گفتن. میدونی که میتونم ی جوری نه بيارم که تو شرمنده بشی خیر سرم روانشناسم.
همون خیر سرم!
بسم الله الرحمن الرحیم
 شهادت دخت پیامبر اسلام و نشانه یکتای اسلام بر شما تسلیت باد.
 نمی توان حضرت فاطمه(س) راشناخت مادامی که خدا و اهل البيت را شناخت.
 حضرت شهریار این گونه زیبا میسراید: 
   
ماه آن شب خموش و سرگردان
روی صحرا و دشت می تابيد
رنگ غم رنگ حزن پرور ماه
همه جا را نموده بود سپید
دانه دانه ستاره بر رخ چرخ
همچون اشک یتیم می لرزید
خواب گسترده بود خاموشی
برجهان پرده فراموشی
مرغ شب آرمیده بود آرام
چشم ایام رفته بود به خواب
سایه نخل ها به
جلوی دوستاش کار بد آبجی بزرگه‌شو گفتم و خیلی بهش برخورد 
شخصیت بي‌خود و مزخرفی دارم‌،عجول،غیر منطقی و.
دفاع کرد از آبجی‌ش ولی همه موافق بودن با من  و گفتن کاری ک برا آبجی‌ت انجام دادی حماقت بوده ، کار آبجی‌ت خیلی بد بوده و همیشه بدی رو با خوبي نباید جواب داد
با اینکه تو این شیش سال کارد رو ب استخونم رسوندن تا حالا اینطوری جلو جمع بازگو نکرده بودم و به شوهرم حسابي برخورد  ، از کارش دفاع کرد و بقیه متفق القول مخالفت کردن باهاش و بيشتر بهش ب
بعد از این همه سال تو اینستاگرام فالوش کردم و یه جورایی توپ رو انداختم تو زمین اون. اما نمی‌دونم این که اونم منو فالو کرد به این معنیه که توپ الان تو زمین منه یا نه. به نظر میاد معلوم نیست توپ کجاست و در واقع توپ گم شده.
+ حالا شاید تولدش رو تبریک بگم و توپ دوباره بيفته تو زمینش. یه کامنته دیگه. زیر پستی که خودش گذاشته.
+ شاید هم بهش پیشنهاد بدم که هم دیگه رو ببينیم.البته این مورد دیگه گل به خودی حساب میشه.
+ دارم راجع به یه خانم ۶۰ ساله صحبت می‌کنم.[
به طور رسمی ، دو روز دیگه تا فارغ‌التحصیلیم مونده . البته ۳تیر یه امتحان جامع داریم ولی خب حس جالبيه که در جواب سوال تموم نکردی ؟ بگی دو روز مونده 
از چهارسال اتفاق‌های عجیب و دیدن آدم‌های جورواجور و تحقیر شدن‌ها به دست استاد و پرسنل بيمارستان و همه همه، حالا فقط دو روز مونده و میدونم که این چهارسال فقط نمونه‌ای بود از اتفاق‌ها و آدم‌هایی که تو سال‌های آینده زندگی پیش روم قرار میده  
بي‌انصاف نباشم ، روزهای خوب ، حس‌های خوب و آدم‌های
هر دو تیم لیورپول و منچستریونایتد حالا 42 قهرمانی مهم در تاریخ خود دارند اما منچستریونایتد همچنان دو بار بيشتر از لیورپول در لیگ انگلیس به قهرمانی رسیده اما از سوی دیگر تعداد قهرمانی‌های لیورپول در اروپا سه جام بيشتر از شیاطین سرخ است.
مشاهده نماهنگ  04:16
قضیه‌ی مسجد گوهرشاد چرا به وجود آمد؟‌ مرحوم حاج آقا حسین قمی در مسئله‌ی کشف حجاب از مشهد به تهران می‌رود تا با رضا شاه صحبت کند. گفته بود می‌روم و به او می‌گویم؛ اگر گوش کرد که هیچ، اگر گوش نکرد همانجا خودم خفه‌اش می‌کنم. به تهران رفت و نتوانست رضاخان را ملاقات کند و بعد هم از آنجا به عراق تبعید شد.تیرماه ۱۳۱۴ علمای مشهد در حمایت از حاج آقا حسین در مسجد گوهرشاد تجمع کردند. اصل اجتماع علما در کشیک‌خانه‌ی مسجد گوهرشاد که
نمیدونم دعای خیر کي بود که اتفاقي نیوفتاد .
هیچ وقت سوار ماشین شخصی ، آژانس  نشدم ،،، البته خیلی ها بهم گفتن آرام سوار ماشین شخصی نشیاا !
دیرم بود و مجبور شدم سوار ماشین آژانس بشم
از لحظه که من سوار شدم راننده آهنگ گذاشت ،، با خودم گفتم همه اهنگ میذارن عیبي نداره ، یه کمی گذشت  دوبار صدای آهنگ بلند کرد ،،با خودم گفتم ایرادی نداره حتما این آهنگ رو دوست داره
منم همین جوری بيرون داشتم نگاه میکردم به ماشیناو پیاده رو و آدم ها
نکته :دقت کردین
+ یه روزایی بود که یه جعبه مدادرنگی 24 رنگ داشتم با یه دفترچه کوچیک سیمی، از سرکار میومدم با همه خستگیم ولی کلی ذوق و عشق میشستم یه شخصیت کارتونی رو میکشیدم و رنگش میکردم. واقعا بهم خوش میگذشت. بعدشم کلی ازش عکس میگرفتم و خوشحال بودم. 
+ حالا همون آدمم با این تفاوت که شاید بيشتر از 200 تا مداد رنگی و چندین و چند مدل مختلف ابزار نقاشی دارم، اما حتا هر شب مداد معمولیمم دستم نمیگیرم که چند تا خط ساده بکشم که برای بهتر شدن تلاش کنم. 
+ این وسط نمیدونم چه
 میدونم عشق قیمت نداره ولی شعار دیگه کافیهحالا بازیداستان از کجاشروع شدبارهاوبارهابرام پیش اومده ک کسی محبتی نموده وازته دلم خواستم اون شخصرا باپرداخت مبلغی ازنیت خیرم مطلع کنم ولی هیچگاه نشدهحالا میخوام این بازی رو راه بندازم که هرکي هرکي رو دوس داره،.بادعایاتماس یا پیام یا مبلغی ازته دل» ( دیدید بازم شعرشد)عشق رو برسونه همین.نقدا این حسابارو عشقولانه فرماییدتا اطلاع ثانوی ۶۱۰۴۳۳۷۹۳۸۶۱۳۱۷۹و۶۲۸۰۲۳۱۴۹۰۸۰۲۹۸۹به امیدروزی ک ب زودی ه
بيشتر از هر چیزی از وضعیت معلق متنفرم.وقتی هدف نباشد،تمام کنش ها بيهوده هدر می رود.حالا تو برو کلنگ به دست بگیر و زمین بکن.وقتی ندانی به دنبال آب هستی یا نفت،یکباره می بينی که تمام مدت قبر خودت را کنده بودی.این چند مدت مدام سرگردان بودم.مثل دونده ای که تیر زده اند تو زانوش.از یک طرف تمام علاقه و زندگی  اش دویدن است و از طرف دیگر باید حداقل برای مدتی این کار را متوقف کند و به چیز دیگری بپردازد.
امسال یکي از مهم ترین کارهای زندگی ام را باید انجام د
دیشب اونقدر پکر و درب و داغون رفتی گرفتی خوابيدی که یه آن دلم لرزید که نکنه بيش از حد غصه بخوری و زبونم لال یه بلایی سرت بياد 
شنیدن صدات از توی اتاقم  درحالی که دیشب یه ساعت خوابيدم و دارم زیر فشار کتابهام له میشم مثل آب روی آتیشه . شاید ندونی چقدر عاشقانه دوستت دارم همین که صدای ریش تراش قرمزت رو می‌شنوم یعنی من هنوز خیلی خوشبختم 
خداروشکر که هستی لطفا‌ حالا حالا ها باش
روزهای سخت میگذرن بالاخره ولی تو دووم میاری ، ما دووم میاریم و از این ط
بيا بيا قرش بده هانی
مث اینکه امشبم واس ما نی
برو اونور تر خو جا نی!
واسه دوس نداشتنت راه نی.
بایسشو ببين جون بابا
اومدم دنبالت حالا
همه میگن هانی پاشو سوار پراید شو حالا
اسم من آنپان منه آنپان منه
هانی هم عشق منه عشق منه
اسم من آنپان منه آنپان منه
هانی هم عشق منه عشق منه
PT. 1‏

هانی هانی. جون بله روبات؟!
بيا بریم شام بخوریم الان جیسوگ میاد
شام چیه شام چیه
یه غذای نونیه یکم ماست و شیره واسه من و اونیه
PT. 2‏

کککک خودش گفت بزار هاااااا من قصدی ندا
هنوز سرنوشت ما معلوم نشده ولی، داشتم به حکمت اون روزایی فک میکردم که دنبال کارگاه میگشتیم و نمیشد. گفتم که اگه سختی اون روزا نبود الان حتما به خاطر اتفاقي که افتاده خیلی اذیت میشدم. اما فک کن اگه همون اویل اردیبهشت بهمون کارگاه میدادن حتما ما تا حالا کلی سفارش گرفته بودیم و بيعانه گرفته بودیم و حالا اوضاع خیلی وخیم میشد! با پول مردم چوب خریده بودیم و نه میشد پولشونو پیس داد نه میشد کارا رو تموم کرد.یا اگه کارگاه هوایی رو گرفته بودیم، بيعانه
صبح امروز در دیدار ائمه جمعه سراسر کشور: در قضایای بين ما و اروپاییها، علت اینکه مشکلات باقی میماند، تکبر آنهاست. به گفته وزیر خارجه ما که زحمت هم میکشد، اروپا ۱۱ تعهد داشته و به هیچکدام عمل نکرده. وزیر خارجه که ملاحظات دیپلماتیک دارد، بصراحت این را دارد میگوید.حالا که ما شروع کردیم به کاهش تعهدات، آنها می آیند جلو. خب پرروها! شما که به ۱۱ تعهدتان عمل نکردید؛ حالا ما تازه شروع کردیم به کم کردن تعهدات و این فرایند قطعا ادامه پیدا خواهد کرد.
تن و بدنم  زیاد کبود میشه اما بيشتر وقتها خودمم نمیدونم کي چی شده! الان گوشه ی انگشت اشاره م جوری کبود شده که قاعدتا باید لای چیزی مثل در مونده باشه ! اما هیچی یادم نمیاد !!! 
وقتی عادت ماهانه شروع میشه درد میپیچه تو دل و کمر و پاها و تمام بدن .خلق تنگ میشه اعصاب خورد و بي حوصلگی افسردگی میل به گریه همه و همه چند روز چنان درگیرت میکنن که حال نداری به چیزای دیگه فکر کنی اینا رو نگفتم که تکرار مکررات شه اما دیشب که کيسه آب گرم رو تو شب تابستونی گذاشت
گاهی وقتا واقعا احساس حماقت عجیبي می کنم. چرا باید یه سری اتفاقات احمقانه امروز برای من پیش بياد و من فقط بشینم و همکاری کنم. امروز فهمیدم تنها دوستی که دارم دشمن منه و هر کاری می کنه تا منو بندازه توی چاله ای بدون انتها :/ من همیشه تو اینجور موقعیتها خیلی احمق ظاهر می شم و بعدن که بهش فکر می کنم انقدر از دست خودم عصبانی می شم که کاش صاعقه بزنه خشکم کنه همین حالا.
با اینکه خسته ام و خوابم میاد نمی تونم چشم روی هم بگذارم، وقتی طرفم یه آدم دوروئه
حالا درست یک هفته شده که صدایت را نشنیدم بابا جانم اما همچنان خوشبختم که چشمانت را دارم.
بغضم بند نمی آید. تحمل نمی کنم. این انتخاب من است! قبلا هم گفته بودم. تو خط قرمز منی. همان نقطه ضعفی که آدم ها اگر با آن امتحان شوند کم می آورند. به خودت هم گفته بودم که تو همانی. تعجب کردی و جدی نگرفتی درست مثل اینکه دارم مزخرف می گویم. یادت هست؟ حالا که این همه در سکوتی حرف هایمان یادت می آید؟ 
-"خدا غول چراغ جادو نیست که هر چه تو می خواهی بدهد"
عزیزم من دلم م
حضرت نبي یک فرمایشی دارند که می گه دو لقمه مونده به اینکه سیر بشید دست بکشید.حالا همه از باب بهداشت و سلامت اینو تفسیر کرده اند، من از یک دریچه نوین می خوام نگاهش کنم،و بلکه از دو تا!اول اینکه ولو اصلا دو لقمه دیگه ته ظرف مونده باشه، اونو بعدا که گشنه تون شد، یک ساندویچ کنید بزنید بر بدن خییییییییلی بيشتر حال می ده که الان در حالت سیری زورتپونش کنید به خودتون!اما دوم و مهمتر، اصل حفظّ جذّابيت لذتهاست!خوردن، لذت داره! حالا اگه شما همیشه خدا گشن
بيست و دو سال و یک ماهه هستمبا کوفتگی هایی بيشتر از بيست و دو سال و یک ماهه بودناما با امید!امید به عشقعشق اگر عشق باشد مرده را هم زنده می کندحتی در صد و دو سال و یک ماهگی هم امید دارم به باز عاشق شدن و باز و باز
 
× این یه اعترافه برای من که همیشه از سنم فرار می کردم چون منم از ۱۵ سالگی عاشق آدم های دست نیافتنی شدم که از من بيشتر از ۱۰ سال بزرگتر بودن!
 
× یه وقتایی نمی دونم من کيم! کسی برای خودم یا کسی برای دیگران!! 
دوست دارم برای خودم باشم . 
 
هوالمحبوب
 
حالا که توی این گرمای کلافه‌کننده، نشسته‌ام پشت میز کارم و مادام بوواری از لای دست‌هایم سُر می‌خورد و در انتظار خیانت اِما چشم‌هایم روی هم می‌رود، حالا که چشمم به آخرین پیامک آن دوست نامهربان است و مرددم بين جواب دادن و ندادن، دقیقا در همین لحظۀ باشکوه، جای تو خالیست!
حالا که سینی به دست جلوی  چشم‌های سیاه و قهوه‌ای و سبز و آبي خم و راست می‌شوم و دریای مواج هیچ چشمی غرقم نمی‌کند، جای تو خالیست.
حالا که عطر هیچ کس مستم نمی‌ک
تیر عجیب و غریب بود واسه‌م؛ هزارتا تجربه جدید داشتم که می‌تونم برچسب اولین» روشون بزنم. در موردشون به کسی نمی‌گم، فراموششون نمی‌کنم، عکسی در موردشون منتشر نمی‌کنم، برای این‌که تا ابد فقط مال خودم بمونن و وقتی دور و برم کسی نیست برم یواشکي اون عکس تقاطع فردوسی و خمینی رو نگاه کنم و الماس بالای سرم مثل سیمزها سبز شه. می‌دونی، یه جایی داشتیم از بالای کوه برمی‌گشتیم، یه قدم مونده بود غروب شه، ولی پشت سرمون ماه کامل بود و ما با هر پیچی که دو
دعاى معراج
دعایى است شان آن بسیار بزرگ است و خیلى عظیم مى باشد. راوى حضرت على علیه السلام از نبى اکرم صلى الله علیه و آله :وقتى به آسمان رفتم در شب معراج ھفتاد ھزار حجاب را طى کردم تا رسیدم به حجاب قدرت در آن نوشته شده این دعا با نور،جبرئیل عرض کرد: یا محمد صلى الله علیه و آله این دعا را براى کسى غیر از مومنین از امت خودت تعلیم ندھى چون که این دعا راھر که بخواند درھاى آسمانھا بر روى ایشان باز مى شود و خداوند نظر رحمتش را شامل آن شخص کند که ھم و غم
همین اول کاری بگم که امروز تولدمه و بعد برم سر بقیه ی مطلب! 
مقدمه ی مطلب: تقریبا پنج سال پیش که تازه میرفتم سرکار، همکارایی داشتم که باهم بيشتر رفیق بودیم تا همکار، پنهان کاری نداشتیم و هر اتفاق خیر و شری که برامون می افتاد برا هم تعریف میکردیم و دلخوری و تلافی کردنو از این صحبتا نبود، اونا که رفتن و همکارای جدیدی اومدن عادت های خاصی داشتن! مثلا تو زمان مجردیشون میومدن از دوست پسراشون می گفتن و هیچ اتفاقي رو از قلم نمینداختن، بعد اتفاق مبارک
۱  اگنس مرده است. داستانی او را کشت. از اگنس، جز این داستان چیزی برایم نمانده. شروع داستان برمی‌گردد به روزی در نه ماه پیش، که برای اولین‌بار در کتابخانه عمومی شیکاگو هم‌دیگر را دیدیم. وقتی با هم آشنا شدیم، هوا سرد بود. سرد مثل همیشه در این شهر، اما الان هوا سردتر است و برف می‌بارد. روی دریاچه میشیگان برف می‌بارد و باد تندی می‌وزد که زوزه‌اش حتی از شیشه‌های دو جداره پنجره‌های بزرگ هم رد می‌شود. برف می‌بارد، اما نمی‌نشیند، با باد می‌رود
تنها جمله ی کلیشه ای که شاید من بهش ارادت داشته باشم اینه : چقدر زمان زود میگذره . میتونه برام ویران کننده هم باشه و ملال آور ‌.
باورم نمیشه از شبي که با بغض خوابيدم چون صلاح مصدوم شده بود و لیورپول مظلومانه (!) جام رو از دست داد .‌باورم نمیشه یکسال و چند روز از اون شب گذشته و حالا لیورپول یک مدال نقره یک طلا و یک جام داره ! 
باید بيشتر از چیزی که الان هستم خوشحال باشم ، فکر میکنم اصلا خوشحال نیستم . 
شاید چون یک ماه پیش وقتی تو لیگ قهرمان نشدیم بهم
تو کلاس رانندگی مون ۹۰ درصد بچه کنکوری هایی بودن که از سر جلسه کنکور یه سره رفتن آموزشگاه برای اخذ گواهی نامه!
 یه دوقلوی آقا هم داشتیم. یکيشون جلسات اخر با یکي از دخترهای کلاسمون شماره رد و بدل کردن و دوست شدن :))
و خب من هنوز برام سواله وقتی ردیف خانوم ها و آقایون جداست، اینا کي وقت کردن از هم خوششون بياد؟ شاید آقاهه پشت سرش چشم داشته؟بعد این دختره از کجا فهمیده این قل رو ترجیح میده با اون قُل؟ نکنه اشتباهی شماره اون یکي رو گرفته باشه؟ نکنه او
یه معده درد عجیب از ظهر گرفتم که سایز معده مو از رو لباس به قاعده شکم 3 ماه تغییر داده! لذا همینجور که به پشت روی تخت دراز کشیدم و صدای تبلیغ خاویار بادمجون چین چینو گوش میدم به این فکر میکنم که آدما معمولا از کساییکه انتظار ندارن، بيشتر میخورن. حالا ااما خوردنم میتونه نباشه چون بهرحال اون فردم از دید خودش حق به جانبه ولی دونستن این مطلبم حتی از درد اون خوردنه کم نمیکنه!
اگه سال 1384 بود قطعا میومدم سیر تا پیاز ماجرارو اینجا شرح میدادم، نه که ن
آنجا، هیچکس جز خدا - فقط خدا- سلطنت نخواهد داشتخوش دارم که در نیمه های شبدر سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم . با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم .آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم .محو عالم بي نهایت شوم .از مرزهای علم وجود در گذرمو در وادی ثنا غوطه ور شومو جز خدا چیزی را احساس نکنم .
شهید دکتر چمران
+چقدر جالب چند روز پیش بود که یه پستی نوشتم ولی منتشر نکردم
که مضمونش قدرت مطلق خدا بود و رب العالمین بو
بسم الله
سه سالی شده که بيشتر شب های سال را پشت همین میز گذرانده ام.میز بزرگ و قهوه ای سوخته ام که شاهد لحظه های زندگی بي اهمیتِ من بوده.شب های خوشحالی و ناراحتی.نگرانی های بي سر و ته.فکر های خوب و جرقه های امید و بعد نا امیدی محض.سکوت های طولانی و دود سیگار و بعد آواز های تاریکي.همه را گذرانده و مرا نیز خواهد گذراند.احتمالا بيشتر از من عمر کند.جنسش درست و حسابي است و حالا حالا سرِ خراب شدن ندارد.مثل من بد قواره و زشت نیست.میخواهد بماند.با هر وسیل
من عاشق بستنی شکلاتی ام. اینو هیچکسم ک ندونه من میدونم و همین کافیه. حالا اگر روزی هزار بارم دستم برسه میخورم اینقد تا علت مرگم رو تناول شدید بستنی شکلاتی اعلام کنن.حالا ی همچین آدمی باشی و ببينی کسی ک شدیدا شبيه بستنی شکلاتی بوده دیگه نیست. فکرکن بهت بگن ک کاکائو قحط شده و دیگه تمام بستنی های دنیا ساده ان.چه جهنمی میشه ؟ نه ؟ !همینقد جهنمی ام.همینقدر غمگینم . اینکه دنیام دیگ طعم تلخ دلنشینش رو از دست داده و من هیچکاری از دستم برنمیاد.تنهانشس
حالت الانم اینه که کلی حرف دارم بزنم، یه پست دراز! خیلی دراز. ولی حال و حوصله تایپ کردن و یا حتی گفتنشونم ندارم. :/ چطوری دیروز سه هزار تا نمایش داشتم؟ چطوری؟ سه هزار تا؟ اصن نمیگنجه تو مخیلم. چیشده؟ -_-
اینقد پست گذاشتم، اینقد دری وری نوشتم، کراشم آنفالوم کرد. . :/ البته عقایدمون بهم نمیخورد ولی این چیزا برا من مهم نیست! .
یهو یادم اومد وقتی خیلی بچه بودم برا یکي ک برام خیلی مهم بود یه نقاشی سخت رو انتخاب کردم و شروع کردم ب کشیدن و بعدشم رنگش کردم
عاشق را معنا اگر در بتخانه یافت باید روی به بت نموده و قبله اش بت خانه گردد.عاشق چو شوی هر انچه که غیر معشوق باشد را ،حجاب داند و فاصله ای که باد از میان برداشته شود تا عاشق در هوای نگاه معشوق به حیات باشد.گاه ر بر کمر بسته وگاه با گرمای حیات و نور دانش آتشی در گفتگو بودن ،گاه در کنیسه و کلیسا به سوی او در ذکر سرودن به عمل در ذکر ،به ادراک رسیدن که ان کلام که به عمل تبدیل نشود همچون صدای امواجی است که در آغوش باد به رقصند .و چون کلام به عمل رسد د
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب