نتایج پست ها برای عبارت :

کی مث من بد روزگارو به جون خریده

زن ها کادو دوست دارن . حالا مهم نیست حتما یه چیز گنده یا گرون براشون / برامون بخرید ، همین که یه چیزی بخرید که نشون دهنده این باشه که به یاد مون بودید برامون کافیه یبارم دامادک برام کادو خريده بود و گفته بود باید حدس بزنی چیه ۳ تا حدس داری ! اولی و دوم رو یادم نمیاد چی گفتم ، اومد راهنمایی کنه گفته به ییلاق مربوطه ! از اونجایی که منو دامادک هزار بار برای ییلاق لامپ خريده بودیم با نا امیدی خاصی گفتم لامپه ؟؟؟؟؟؟ بعد باز کردم دیدم ماگ ه
پنجره:
هر جا که میرم تو هستی 
چقد آخه منو میخوای 
من دیگه حتی نگاتو
پشت پنجرم نمیخوام
.
اسمتو خط زدم از 
توی قلب نیمه جونم
بس که داد زدم و هیچوقت
نرسید صدای قلبم
.
من از این روزگارو
از تموم آدماشو
از تموم کلکاشو
از تموم خبراش،
دردای قدیمی دارم 
بغضای شکسته دارم
.
تو که دردامو دیدی
آه قلبمو شنیدی
پس چرا تو اون شب تلخ
بلیط برگشت نگرفتی
.
تو این روزای خوشبختی
دلم گرم همین روزاس
که دیگه حتی اون شب رو
نمیبینم توی کابوس
.
حالا که میخوام نباشی
برو از دلم
خیلی سریع رفتم تهران و خیلی سریع برگشتم.
حالم خوب نبود،از پارک ملت سه تا کتاب خریدم،بابا قبلش واسم یه کتاب خريده بود.
تو راه برگشت به خونه هم از قم یه کتاب خریدم.
سر جمع ۵ تا کتاب،که یکي شون بارها خونده م.
مامان صبح زنگ زد و پرسید فلان کتاب داری؟گفتم اره.
متاسفانه یا خوشبختانه کتابِ رو خريده بود،بهش گفتم غصه نخور هدیه ش میکنیم به کسی.
من امسال توی این فصل گرم فعالیتهای مفیدم خیلی کم بود،با اومدن پاییز فعالیت هام در زمینه کتاب خیلی کمتر میشه ول
مامانم رفته پارچه خريده، صدام کرده میگه بیا گربه کارت دارم. پارچهه چطوره؟خوشت میاد؟
نگاهمو با تردید به گیپور دوختمو با اخم در یه حرکت انتحاری گفتم: به شدت زشته:| (و موج منفی احساساتم با غلظت اضافه جو خونه رو سیاه کرد)
یهو قیافه ی مامانم آویزون شد، خشکم زد با تردید پرسیدم  برای خودته؟؟ بیرحمانه تایید کرد(موج منفی پرغلظت بر سرم آوار شد)
احساس میکنم به کل روز مامانم گند زدم و این حس بد که یه خرید ناموفق داشته و پولشو هدر داده رو به جونش انداختم.
پا
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خريده ام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده ام
گر می گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام 
       
                         رهی معیری
رسیدم خونه دیدم رفتند دسته جمعی یعنی آبجی خانم سمیه و شوهر ش و مامان خانم رفتند حجامت برگشتنی پیتزا متری خريده بودن من یه چند تیکه شو بیشتر نتونستم بخورم حالم بد شد اون نشسته بودن سر سفره و من روی مبل قشنگ روبروم به سر روی خونه !!! احساس تهوع بهم دست داد . اومدم توی اتاقم پای لب تاپ سرخودم گرم کنم . تا حالام بد نشه
سر کلاس سالیدورک بودم. هوای کلاس گرم و خفه بود. چراغ‌ها خاموش بودند و صدای فن لپ‌تاپ بچه‌ها، صدای مدرس را در خود گم کرده بود. بغل دستم نگار سرش را روی میز گذاشته و خوابیده بود. به پرده‌ی سفید رنگ و نشانگر موس روی آن نگاه می‌کردم. حواسم اما جای دیگری بود. شهر دیگری. ۴۵۰ کيلومتر بالاتر. در یک خانه‌ی کوچک با پنج نفر جمعیت. حواسم پیش صدا و دست‌هایش و دینامیک بدن‌هایمان بود. گوشی زنگ خورد. خودش بود.
 
پ.ن گفت نمایشنامه‌ی محبوبم را پیدا کرده و خرید
تو فکر می‌کنی من هم مثلِ بعضی استعاره‌های آهسته، 
جایم فقط کنارِ همین کلماتِ کودن است. 
تو فقط یک راه داری: بزن! 
همه‌ی تیرهای خلاص 
از هجدهمِ همین جهانِ مزخرف می‌گذرند. 
تعلل نکن، 
تا ترانه‌ی بعدی راهی نیست. 
من آب‌ام را خورده، 
کَفَنَم را خريده، 
اشهدِ علاقه‌ام به عدالت را نیز خوانده‌ام. 
تو یکي . دستِ مرا نخواهی خواند! 
حالا بروم، یا بمانم؟ 
دارد باران می‌آید، 
دارد یک ذره نورِ آبی 
به غشای شیشه نوک می‌زند. 
تو برو نمازت را بخوان، 
ای خدا ! 
من چقدر حرص بخورم.
طرف رفته برای کل خانواده اش از عطاری از این قارچ های گانودرما خريده ، دم کرده به کل خانواده داده ! 
تازه نمیدونست هم اسم قارچ چیه ، من سریع گفتم گانودرما ، چون به خاطر تبلیغات اخیرش راجع بهش خونده بودم ! 
نگم که الآن بچه ی ۴ ساله اشون عین زردچوبه روی تخت icu ئه و کبدش داغون شده دیگه ؟؟؟ 
+از داروهای گیاهی فله ای تا جایی که میتونین استفاده نکنید ! چون دوز دارویی و دوز توکسیک (سمی) مشخصی براشون تعریف نشده .
لینک دانلود مق
برای زندگی شهرستان خیلی بهتر از تهران است. حتی امکاناتی که  اینجا توی تهران برای بچه ها فراهم می کنیم از قبیل کلاس موسیقی، تکواندو شطرنج از آن بهترش شهرستان فراهم است! البته قبلا این طوری نبود. اما حالا که هست!
پیش بینی می شود ایشالا اگر تحریمهای نفتی ادامه داشته باشد اوضاع کاسبی هم توی شهرستانها بهتر از تهران باشد
ما مانده ایم و این حسرت که برویم با پولی که توی این محله کثیف و پر سر و صدا و بی نور یک واحد شصت متری خريده ایم یک خانه حیاط دار و ن
دمِ صبحی خواب دیدم علی اومده خونمون، یه کيسه آجیل با بادومای قرمز برام خريده بود. رفتم ظرف آوردم، آجیلا رو تو ظرف ریختم. بعد لیلا اومده بود. فرشای هال رو جمع کرده بودم داشتم خونه تی می کردم. لیلا یکي از مبلا رو برام جابجا کرد. گفت اینطوری قشنگتر میشه. بعد زهرا اومد. پشت در خونه وایساده بود. خندون و پرانرژی. تولدش بود. یه کيک خونگی براش پخته بودم. داشتم دنبال شمع میگشتم بذارم روی کيک، تا بعد در رو باز کنم و آهنگ تولد مبارک براش بخونم. تا یادم اف
اقا یادتون چقدر رفتم اومدم هی گشتم دنبال لباس.بالاخره خریدم.بالاخره.بقیه که هیچی خودمم باورم نمیشد بخرم خخخخخخخخخخ 
خلاصه فکر نمیکنم مغازه ای نرفته باشم خخخ.کلللللل شهر وجب به وجب گشتم.تو عروسی میدونم هر کي لباسشو از کجا و چند خريده خخخخ 
راستی فال هم گرفتم 
اینم عکسش 
فکر میکنید کيه؟
تو مترو نشسته بودم ( بغل دستمم یه نفر نشسته بود )
داشتم تو برنامه گپ که یکي از دوستام گروه باز کرده بود چت می کردیم . . . ^_^
یه دفعه بغل دستیم بهم گفت:
به اون دوستت بگو مخ دختر رو نمیشه اونطوری زد . . . !!! O_o
حالا کاری به اون ندارم که از کجا فهمید اون دوستمه . . . +_+
برگشته میگه:
داداش به اون دوستت بگو اگه خواست براش کلاس آموزشی میذارم . . . @_@ دو جلسه اولم رایگان حساب میکنم.
با خودت هم که رفیقیم برا تو هم پنج جلسه رایگان میذارم. #_#
خلاصه اینکه نمیدونم چرا دوتا
سرگرمی یه آدم بیکاری که روز جمعه اطرافیانش رفتن پی کار و گردش خودشون و اونو تو خونه تنها گذاشتن، می‌تونه این باشه که بره تو دیوار بگرده و بخونه که ملت به چه دلایلی لوازم نوی تازه خريده‌ی خودشونو می‌خوان بفروشن.
جا ندارم
کادویی بوده، دوستش ندارم
اسباب‌کشی دارم
مهاجرت در پیش دارم
جهیزیه‌م بوده، بلااستفاده مونده
.
برام جالبه که برام جالبه.
.در کوچه ای که نام جدیدش عدالت است نام فروشگاه بزرگش صداقت است اجناس آن به قیمت روز است و از قضا جنسی که هیچ وقت ندارد، خجالت است از این فروشگاه کلاهی خريده امروی سرم کلاه گشادم چه راحت استبر سردرش نوشته: تمام فروشگاه مال شما، نه مال من بی بضاعت استالبته گفته اند رییس عزیز آناز مجریان طرح سهام عدالت است بیگانه با سواد و کتاب است و گفته است: در زندگی مطالعه دل غنیمت است! حتی کتاب هدیه نگیرد چرا که اوطبعی کریم دارد و اهل مناعت است سگ نه، شغال بود
دیروز ظهر تو شرکت وقتی داشتم با حرص و عصبانیت درباره‌ شوهرم مطلب میذاشتم زنگ زد و گفت عصری مامان می‌خواد واسه بابا تولد بگیره ساعت پنج میگیره ک کارگرشونم باشه آخه واسه باباش شکلات نذر کرده بوده کارگرشون 
گفتم جشن رو اگ آبجی بزرگه‌ت میگیره نمیام ،گفتش نه مامان داره جشن برگزار میکنه
پرسیدم یعنی کيک رو فاطی نمیپزه؟ گفتش نه مامان پول داده بخرن کيک 
رفتیم و کيک رو آبجی بزرگه‌ش خريده بود و مراسم، مراسم آبجیش بود .
با اینکه از اول میدونستم دروغ
جام جهانی فوتبال هر چهار سال یک بار است اما . جام جهانی چشم هایت هر لحظه و هر ثانیه.چشمانِ تو مثال توپ و من؟ فوتبالیست بیچاره ای که انقدر دنبال توپ دویده که دیگر نایی ندارد. یا اصلا من آن تماشاچی خسته ای که با تمام دارایی اش بلیط بازی ها را خريده به امید آن که بازیکنی توپ را به سمتش شوت کند و بالاخره چشم هایت را برای خود کند.
یا نه، چشم هایت مثال تیله های قهوه ای رنگ دوران کودکي ام و من؟ چشم به آن ها دوخته ام تا مبادا در تیله بازی کودکانِ سر به هوا
‍ سلام!حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیس
نان سالهای جوانی حکایتی وحشی و حقیقی است طوری که آدم از مواجهه با این دیو درونی دیو شکم! یکه می خورد! خجالت می کشی از حرصی که تحمل چند صباحی گرسنگی به جان آدم می اندازد!
زن بیمار مرد. شوهرش آمد و تمام وسایلش را توی یک کيسه ریخت . بعد هراسان دنبال چیزی گشت و پرستار را فحش داد: ای بدکاره! کنسرو گوشتی که دیشب برای زنم خريده بودم کو؟ اگر زنم دیشب مرده باشد نمی توانسته کنسرو گوشت را خورده باشد! گوشت! من گوشت می خواهم! 
کنسرو گوشت را زنش در حال احتضار خ
دیشب از دستش خیلی دلگیر شدم و بدون اینکه چیز دیگه ای بگم رفتم تو اتاق و هدفون رو تو گوشم گذاشتم. یه آهنگ. دو آهنگ. دیدم فایده نداره. رفتم سراغ عکس های گالریم که دو سه ساعت قبل از روی عکس های بچگیمون عکس گرفته بودم. نگاهشون میکردم و به این فکر کردم که واقعا کجا رو اشتباه کردم ولی به نتیجه نرسیدم. میدونید اگه وقتی دید ناراحت شدم و دارم میرم حتی یه جمله ی مسخره میگفت ناراحتیم میپرید و میرفت ولی نگفت.
شانس آهنگ افتاد رو آهنگی که. هیچی ،توضیحی ندار
نشستم وسط اتاق و از بین سه گلدون کوچک مرجانی که خريده بودم، قشنگ ترینشون رو انتخاب کردم. گلدون سرامیکي رو آوردم جلو و گل رو با احتیاط از گلدونش در آوردم و گذاشتم تو گلدون سرامیکي. بعد با بیلچه خاک رو آروم آروم ریختم دورش. خوب نگاهش کردم و ازش خواهش کردم تا چند روز دیگه که قراره تو دست های تو آروم بگیره مراقب گل هاش باشه. به دوتا جوونه گل جدیدی که زده بود سلام کردم و ازشون تشکر کردم که ذوق حیات دارن، دست کشیدم روی سرشون و بهشون گفتم دووم بیارید، ه
کجایند کدخداپرست هایی که سینه چاک برجام بودند؟؟؟؟
چه کسی پاسخگوی بتن های ریخته شده در قلب اراک است؟؟؟؟
قرار بود هم چرخ زندگی مردم بچرخد و هم سانتریفیوژها اما روشنفکر های غرب زده  هم چرخ زندگی مردم را با گرانی پنچر کرده اند و هم چرخ سانتریفیوژ ها را 
قرار بود با برجام دلار بشود هزار اما اکنون چقدر است؟؟؟؟؟
قرار بود تورم تک رقمی باشد اما اکنون ماشین حساب ها از محاسبه افزایش قیمت ها سوخته اند.
 قرار بود برجام تحریم ها را رفع کند و عزت بیاورد ام
این روزها به لطف سایت ها و شبکه های اجتماعی ما می بینیم از هر گوشه کناری یکي اسمشو شاعر گذاشته و با خرید لایک و فالور طرفدار برای خودش خريده . نگاه کنید به صفحه یکي از این شاعر ها می بینید یک میلیون نفر فالور داره . که خود این عدد جای تامل داره . علی ای حال منم یه شعری میگم . بلکه نام منم در جریده شاعران ثبت بشه و شایدم هزاران هزار نفر از این شعر من خوششون بیاد . البته نا گفته نماند اگر عکس یه دختر هم روی پروفایل بذارید و هر چرتی بنویسید این ملت ل
باراک اوبامابه همراه دختری که ازصاحبش خريده بودواردخانه خودشد.دخترشالی که درسرکرده بودکه حلقه گردنش رابدستورباراک اوبامانبیننددرآوردازآنجاکه درخانه فقط اوبودواوباماتمام لباس تنش رادرآوردوکناردرایستاد.
اوبامابی تفاوت به یکي ازبازیگران هالیوودکه علاقه وافری به دین رائیلیسم وکابالاداشت تماس تصویری برقرارکردوازاوپرسیدنظرش دررابطه بازیبایی دخترچیست مدروزهست اندام مناسب وزیبایی داردگویی قصدداشت دختررادوبرابرقیمت خریدبه اوبفروشد
دوستان صمیمی برادرم یکباره تمام زندگیشان را فروختند و بلند شدند که بروند یک کشور دیگر ، همه‌ی زندگی‌شان یعنی همه چیز. برادرم سه روز پیش گفت میرود تهران که ازشان خداحافظی کند چون دارند مهاجرت می‌کنند. من با چشم‌های گرد گفتم واقعا؟؟و این واقعا را پنج شش باری تکرار کردم . بعد از برگشتن برادرم هم هی پرسیدم واقعا همه چیزشان را فروخته‌اند؟ کتاب‌ها ؟؟ پیانو؟؟ و برادرم گفت همه چیز حتی بازی فکری‌هایشان را . و من شبیه کودکان دبستانی مدام چیزهای د
+ این همه شهر ایران رو رفتم. تو چند تاشون زندگی کردم. تو نصفشون فامیل دارم. من گشتم، پیدا نکردم. شما هم نگردید، جایی مثل داش علی تو هیچ کجای ایران پیدا نمی‌شه. می‌دونم اسمش داداش علیه، اما من از بچگی گفتم داش علی و الان دیگه عوض نمی‌شه. اونایی که نمی‌دونن، یه بستنی‌فروشیه.
+ دیشب بعد از چهار سال دوباره تو اتاق خودم خوابیدم. ولی دیگه حس اتاق من رو نداشت، چون به جای فرشم و تختم و لباسام و استیکرام، وسایل دایی‌اینا توش بودن. هیچ حسی توم برنینگیخت
میدونین ب نظر من خوشبخت ترین آدم اونی ه ک میدونه کيه!خب من نمی دونم کي ام واقعا.همه اونایی ک من از نزدیک میشناسنمیگن تو خیلی پیچیده ای در حالی ک خیلی آدم ساده ای هستی یعنی میدونیم چی تو سرته ولی این که میخوای چیکار کنی دقیقا همون لحظه آخر مشخص میشه این چکيده حرفای چند نفرشون بود من کم کم دارم خودم و میشناسم .تازه دارم میفهمم کي ام اونم نه اینکه بشینم فک کنم و ب ی جایی برسما نه.از برخورد ادمای دیگه میفهمم .مثلا من اهل آرایش کردن و بزک و
سلام مـوى سپیدم خوش آمدی به سـرم 
رسیده‌ای که بگویی چقدر خون‌جگرم
تو را در آینه دیدم شناختم اما 
مرا در آینه دیدی؟ چه آمده به سرم
خبر برای من آورده‌ای که پیر شدی 
خبر برای تو آورده‌ام که با خبرم
به هر دری که زدم بسته بود باور کن
نوشته‌اند به پیشانیم که در به‌ درم
بهار بود و به بهمن کشید و رفت که رفت
از آن به بعد کمی تیر می‌کشد کمرم
"علی فرزانه موحد"
+ تو یه تصمیم شک دارم، نمیدونم چی درسته و چی غلط، شما تو این شرایط چکار می‌کنید که به راه‌حل ب
سالروز ازدواج حضرت امیرالمومنین و حضرت زهرا سلام الله علیهما مبارک باد. .رسول اکرم (ص) پس ازکسب اجازه از حضرت زهرا (س) به نزد امیرالمؤمنین علی (ع) آمدند و با لبی خندان گفتند: یا علی! آیا برای عروسی چیزی داری؟ پاسخ داد: یا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من کاملاً اطلاع دارید. تمام ثروت من عبارت است از یک شمشیر، یک زره و یک شتر.فرمود: تو مرد جنگ و جهادی و بدون شمشیر نمی توانی در راه خدا جهاد کنی، شمشیر از لوازم و احتیاجات ضروری تو است. شتر
Online Soccer Manager OSM یک بازی ورزشی آنلاین در سبک مربیگری فوتبال می باشد که توسط استودیوی بازیسازی Gamebasics BV در مارکت اندروید منتشر شده است که دارای میلیونها طرفدار و بازیکن از سراسر جهان میباشد که در آن شما باید مدیریت باشگاه و تیم مورد علاقه خود را در اختیار بگیرید. شما باید تاکتیک های مناسب تیمتان را بر اساس توانمندی های بازیکنان انتخاب کرده و بهترین مربیان را برای تمرین دادن به بازیکنانتان انتخاب کنید. شما می توانید در فصل نقل و انتقالات بازیکن
سئو چیست اولین پرسش هر فردی است که تمایل دارد در یک کلمه کلیدی خاص در رتبه اول گوگل خودش را مشاهده کند. در پی پاسخ به سئو چیست, فرد به فهم سئو یا همان بازاریابی سئو چیست می‌رسد و در پی آن, برای عمیق شدن در سئو چیست و چه کاربردی دارد و سئو چیست و چه اهمیتی دارد, به تحقیق می‌پردازد.
سئو چیست ویکي پدیا یکي از این منابع است؛ اما نباید این را فراموش کنیم که سئو چیست ویکي پدیا با سئو چیست هیچ تفاوتی ندارد. سئو یا سئو سایت برای آن است که ما خودمان را به ز
سئو چیست اولین پرسش هر فردی است که تمایل دارد در یک کلمه کلیدی خاص در رتبه اول گوگل خودش را مشاهده کند. در پی پاسخ به سئو چیست, فرد به فهم سئو یا همان بازاریابی سئو چیست می‌رسد و در پی آن, برای عمیق شدن در سئو چیست و چه کاربردی دارد و سئو چیست و چه اهمیتی دارد, به تحقیق می‌پردازد.
سئو چیست ویکي پدیا یکي از این منابع است؛ اما نباید این را فراموش کنیم که سئو چیست ویکي پدیا با سئو چیست هیچ تفاوتی ندارد. سئو یا سئو سایت برای آن است که ما خودمان را به ز
سئو چیست اولین پرسش هر فردی است که تمایل دارد در یک کلمه کلیدی خاص در رتبه اول گوگل خودش را مشاهده کند. در پی پاسخ به سئو چیست, فرد به فهم سئو یا همان بازاریابی سئو چیست می‌رسد و در پی آن, برای عمیق شدن در سئو چیست و چه کاربردی دارد و سئو چیست و چه اهمیتی دارد, به تحقیق می‌پردازد.
سئو چیست ویکي پدیا یکي از این منابع است؛ اما نباید این را فراموش کنیم که سئو چیست ویکي پدیا با سئو چیست هیچ تفاوتی ندارد. سئو یا سئو سایت برای آن است که ما خودمان را به ز
سئو چیست اولین پرسش هر فردی است که تمایل دارد در یک کلمه کلیدی خاص در رتبه اول گوگل خودش را مشاهده کند. در پی پاسخ به سئو چیست, فرد به فهم سئو یا همان بازاریابی سئو چیست می‌رسد و در پی آن, برای عمیق شدن در سئو چیست و چه کاربردی دارد و سئو چیست و چه اهمیتی دارد, به تحقیق می‌پردازد.
سئو چیست ویکي پدیا یکي از این منابع است؛ اما نباید این را فراموش کنیم که سئو چیست ویکي پدیا با سئو چیست هیچ تفاوتی ندارد. سئو یا سئو سایت برای آن است که ما خودمان را به ز
سئو چیست اولین پرسش هر فردی است که تمایل دارد در یک کلمه کلیدی خاص در رتبه اول گوگل خودش را مشاهده کند. در پی پاسخ به سئو چیست, فرد به فهم سئو یا همان بازاریابی سئو چیست می‌رسد و در پی آن, برای عمیق شدن در سئو چیست و چه کاربردی دارد و سئو چیست و چه اهمیتی دارد, به تحقیق می‌پردازد.
سئو چیست ویکي پدیا یکي از این منابع است؛ اما نباید این را فراموش کنیم که سئو چیست ویکي پدیا با سئو چیست هیچ تفاوتی ندارد. سئو یا سئو سایت برای آن است که ما خودمان را به ز
چیزی در من فرو ریخته است . حسی شاید . معنای زندگی شاید . هدفی شاید . نمی دانم . افسرده نیستم . فعالیتهای روزانه سر جایشان هستند . 
بعدازظهر گرم تابستان . باغچه و درختهای سر سبز همسایه . نسیم خنکي می وزد و برگهای درخت مو آرام تکان می خورند . 
رقص برگها در باغ خاطره . 
آدم همیشه دلش شوخی و دلقک بازی نمی خواهد ، آدم همیشه دلش حرفهای الکي نمی خواهد . آدم گاهی دلش سکوت می خواهد و تفکر . گاهی عمیق شدن در معنای زندگی . 
دیروز فیلم رشته خیال رو د
بازم مثل همیشه سرماخوردمبه مامان که داشت کابینتا رو تمیز میکرد نگاه کردم:مامان دسمال کاغذی نداری؟مامان از آن نگاه هایی که یعنی تو این اوضاع که جعبه ها رو هنوز باز نکردیم که وسایلو بدونم کجاست بهم کرد  و رفت کابینت بعدی رو بازکردمتعجب برگشت بهم نگاه کرد و گفت:دلت خیلی پاکه ها ماجدهبعدم ی مشنبا داد دستم و ی لبخند کاشت رو لبم.
بابا  لای خرید هاش خیار هم خريده بودمگه میشه بدون نمک خورد؟:/رفتم سمت جعبه ها و درشونو باز کردم.رو بودجعبه بعدی
بسیاری از فعالیت‌های اقتصادی حاکم بر زندگی امروزی مبتنی بر ترس و وحشت است. از اقتصادهای خُرد کوچه ‌بازاری گرفته تا اقتصاد کلان کشوری. او که بخش زیادی از حقوق خود را به عنوان بیمه تأمین اجتماعی، بیمه عمر، بیمه بدنه، بیمه شخص ثالث یا بیمه درمانی به سازمان‌های بیمه‌گر می‌دهد از ترس روزی است که به بیماری یا تصادف سختی گرفتار شود و از پس هزینه‌هایش بر نیاید یا وقت ناتوانی، امکان کار و کسب درآمد را از دست بدهد. اگر پولی در بانک نگه می‌دارد از ت
دوباره در قعر موج سینوسی‌ام فرو رفته‌ام و حسابی بی‌حوصله و کلافه‌ام. حتی نگهبان دنیای آینه هم مسخره‌ام می‌کند و نگاهش که می‌کنم پوزخند می‌زند به وضعیتم. از شروع کردن درس‌هایم واهمه دارم و یک هفته را به هیچ و پوچ گذراندم. خیال می‌بافم که حواسم را از درس پرت کنم.
کاش می‌شد در خیال زندگی کرد. کاش می‌شد خوابید و در دنیای خیال بیدار بود. کاش می‌شد خواست و رسید.
سرنوشت ما اما نرسیدن به هر چیزی که دلمان خواست بود. خواستیم و رسیدن نتوانستیم. حا
آقای: من امشب خیلی پاهام درد می‌کنه، تسنیم، دو سه ساعت پامو لگد کن!
تسنیم: دو ساعت من لگد می‌کنم، سه ساعت مهندس؛ قبوله؟
مهندس: من خودم پاهام درد می‌کنه، اول باید بیای پاهای منو لگد کنی!
تسنیم: طبق قانون سوم نیوتون، هر کنشی را واکنشیست، برابر و در خلاف جهت. یعنی اگه پای آقایو لگد کنی، انگار آقای هم پای تو رو لگد کردن.
مهندس: 0_0
مرحوم نیوتون: O_O
تسنیم: ^_^
جوجه به یه موجودی؟ میگه "گورگابه"، انقد کيف داره :) جوجه کيست؟ یه دختر جسور و جلب و تیز و فرز و زو
چاره چیست بجز اینکه خودت را مجبور کنی که بعضی از کارها را
انجام بدهی، مثل همین نوشتن.
تعطیلات تابستانی مثل یک بمب ساعتی شروع شده. سی‌ روز کارگاه
تعطیل است و آخرین امتحانم را دوشنبه داده‌ام. سه‌شنبه رفتم خانه‌ی برادرم، ناهار
آنجا دعوت بودیم. بعد از ناهار صادق کتابهایی که تازه خريده بود را آورد نشانم
بدهد. ایلیاد و ادیسه هومر با ترجمه جلال‌الدین کزازی. "ایلیاد و ادیسه؟
اینها رو برا چی خریدی؟" گفت که این دو تا را نخريده و از انباری خانه‌ی
دوس
با این دستور درست کردم، ولی با شش تخم‌مرغ درشت! که از سینی زد بالا و کمی روش خراب شد. دفعه‌ی بعد باید با پنج تا درست کنم. البته برشش سخت بود، شاید بهتر باشه کلا دستور دیگه‌ای رو امتحان کنم.
این عکس رو بعد از برش گرفتم.

اول اون وسیله‌ای که شبیه اره مویی‌یه رو امتحان کردم که کلا ناامیدم کرد! بیست و پنج تومن روش پول دادم :( بعد هم گفتم یه‌ذره یه‌ذره با چاقوهای آشپزخونه ببرم که بازم نشد. از چاقوی اره‌ای هم که کلا توقع نداشتم، اگرچه میگن این مدل بر
هفت سال پیش آقای ب از یکي از دوستاش میخواد که براش یه وام 20 میلیونی بگیره و قول میده خودش اقساطش رو پرداخت کنه و در ازای اون وام یه چک 20 میلیونی هم به دوستش میده. آقای ب نمیتونه اقساط رو پرداخت کنه و اون دوست شروع میکنه به پرداخت اقساط. بعد یه مدت یه پولی دست آقای ب میاد و میاد به دوستش میگه بیا شریکي یه کاری رو راه بندازیم. - دوستش همچنان در حال پرداخت اقساط آقای ب بوده-  خلاصه شریک میشن و یه کاری رو راه میندازن و آقای ب یه چک 60 میلیونی میده دست کس
سلام بر دوستان:)
چقد هوا گرم شده اره؟ من احساس میکنم وسط خورشید دارم زندگی میکنم دقیقا روی نوار استوای خورشید اینا:)
کف پاهام از حرارت راه رفتن توی خونه، کلا پوسته پوسته شده ومیسوزه، داداشم میگه من راضی نیستم تو غذا درست کنی صورتت داغون شده قرمز شده خیلی بدنت حساس شده میگم نه هوا گرم شده، کولرها هم نمیشکه گاهی یا برق قطع میشه. سه تا کولر روشن دلم براشون میسوزه واقعایکيش چندروز پیش موتورش سوخت از فشار گرما وحرارت تازه هم خريده بودیم یعنی توی ا
راستش خیلی دوست ندارم شخصی بنویسم؛ اما دیدم اگه بخوام همینطور پیش برم اصلا نمی‌نویسم. این شد که گفتم حداقل با اتفاقای سادۀ روزمره اینجا رو به‌روز کنم.
حرف‌های روزمره: شنبه رفتم پیش استاد ش و کل ناامیدیم رو توی یه سؤال نشون دادم؛ صادقانه بگم زود وا دادم. از نیمۀ بهمن توی مؤسسه مشغول کار شدم و تقریبا تمام این مدت اوضاع سفارش‌ها همین‌طور بود. بدیش اینجاست که فرداش (یعنی دیروز) ظهر یه کار خوب بهمون دادن، شب که اومدم خونه یکي از مشتری‌ها که عید
سلام دلم برات خیلی تنگ شده بود…
پسرک از شادی در پوست خود نمی‌گنجید …راست می‌گفت …خیلی وقت بود که ندیده بودش … دلش واسش یه ذره شده بود …تو چشای سیاهش زل زد همون چشهایی که وقتی ۱۵ سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و عربده بالاخره کاری کرد که با هم دوست شدن …

دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حر ف‌های پسرک پرید و گفت : من دیرم شده زودی باید برم خونه … همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک رامی‌دید زود باید بر می‌گشت…
پ
و بازم سفرامیددارم(دارم)که سفر خوبی باشه 
هنوز حتی یه دونه خرت و پرت هم جمع نکردم
کلی پروژه و درس هست که باید کامل کنم توی همین تعطیلات
امیدوارم گیاه هام توی مدتی که نیستم آسیب نبینن
"نامه به کودکي که هرگز زاده نشد"رو بیشتر از نیمه خوندم،حس ها و عواطف نویسنده چه قدر بامن هماهنگی داره و از این کلی لذت میبرم
باید بعد از سفر حسابی راجبش توضیح بدم.
"کوری" رو که از تهران خريده بودم،روز دوم فروردین هدیه ش کردم به داییم،چند بار دیده بودم که با بقیه راج
امروز داره تموم میشه
امروز على رغم یه داستان ناراحت کننده، چیزى یاد گرفتم که درونم رو شاد و آرام کرد.
دیر پاشدم به خاطر خستگیه جسمیم؛ ١٢ . از روى ذوق و شوق لباساى خريده شده رو پوشیدم . اون تیشرته که با مامان خریدم و اون شلوار توخونه اى و دمپایى اى که با علیرضا پریروز خریدم. یک عدد نونوار شدم.
عصربابا زنگ زد که اگه تنهایى و خونه اى براى یه م کارى بیام پیشت. اومد و حرف زدیم و نتیجه گرفتیم. و من یاد اون حرف عموم افتادم که وقتى ازش میپرسى دوستت چى
هی مینویسم هی پاک میکنماینقدری که من مارکر و خرت و پرت دارم یکي که داره گرافیک میخونه نداره!فقط میخوام بدونم وقتی داشتم اینا رو میخریدم چه فکری راجب خودم کردم
اخه عزیزدلم تو که صدسالی یه بارم جزوه نمینویسی و تایپی هات صدبرابر دست نویس هات هستن چرا مارکر میخری؟!
هنوز تقریبا دوماه از تعطیلات مونده و من فقط سه تا کتاب غیر از کتابای مربوط به رشته ام خوندم و اون سه تا هم نصفه ان
وی تحت فشار کتاب های نیمه تموم له شد.[و همین طور کتاب های توی صف]
پریروز
پول کثیف، حلال مشکلات، چرک کف دست، عامل اصلی اخلاق، دشمن و خیلی القاب دیگر که برایش وضع کردیم درسته بدون پول نمی شه زندگی کرد نمی شه همیشه خوش اخلاق بود نمی شه عشق رو ابراز کرد نمی شه درست درمون زندگی کرد و پیشرفت کرد اما همه چیزمون پول نیست همه اعتبارمون پول نیست.
دوستی داشتم کمی متفاوت بود برای هر کاری گماشته داشت برای تمام کارهای شخصی اش اما گربه ها هم برای رضای خدا مجانی موش نمی گیرند پولی تو جیب اذناب می کرد و به قول خودش
هنگامی که یخچال آبسرد کن دار تهیه می کنید برای اینکه یخچال شما سالم بماند و طول عمر آبسردکن و یخساز آن بالا رود باید از فیلترهای کمکي که در بیرون از یخچال نصب می شوند استفاده کنید. استفاده از این فیلترها باعث خرابی کمتر آبسردکن،شیربرقی و فیلتر داخلی یخچال می شود.
اگر یخچال خريده اید ابتدا باید یخچال را با شیلنگ مخصوص که حتما باید به رنگ سفید باشد به آب شهر وصل کنید.
جهت تعویض فیلتر باید ابتدا شیر ورودی یخچال را ببندید.
شیلنگ آب را از دوطرف فی
بله عرض مینُمودم، شیخ ما امروز بد جور depressed شده بودندی
فلذا به گنجینه فیلم خود مراجعه نُموده و فیلمکي را از آن بیرون آوردیم
Troy نام این فیلم است
محصول سال 2004 امریکا
حدودا 200 دقیقه هیجان، خشونت و عشق!
فیلم قشنگی هست. من فیلم بین نیستم و میتوانم تعداد فیلم هایی که دیده ام را با انگشتان دستم شمارش کنم. این فیلم را قبلا به طور اتفاقی دانلود کرده بودم، اما اولین بار بود که می دیدمش.
دوست دارم آشیل باشم: قوی، شجاع، مطمئن؛ در عین حال میخواهم برای ارزش ه
با خوندنِ کتابِ دیروزیِ آدیشی،تصمیم گرفتم از تایم خالیه این روزهام استفاده کنم و کتابِ"مانیفست یک فمنیست در پانزده پیشنهاد"رو شروع و تموم کردم،دوتا کتابی که اخیرا خريده بودم همین کتابا بودن.آدیشی قلم خوبی داره اونقدر ملموس و مهربونانه نوشته که گاها حس میکردم یکي از عمه هام داره باهام صحبت میکنه،شاید در آینده بقیه کتاباشو تهیه کردم.
تعداد کتابایی که توی کتابخونه ی کوچیکم انتظارم رو میکشن،اومد دستم،12 تا!افسوس که اگر همینطور پیش برم تا پای
دوشنبه هجده تیر:
گفته بودم من و خواهرام هفته ای یه بار یا دو هفته یه بار دور هم جمع میشیم؟ مثلا از عصر یه روز تا عصر فرداش؟؟
امروز هم همینجوری بود.از عصر دیروز پیش هم بودیم.مهمون آبجی صاحبخونه.تا عصر امروز.نشسته بودیم دور هم که دختر خواهرم بخاطر یه وسیله ایش که کوروش برداشته بود با پا زد تو کمرش. 
کلا یه چند وقتیه پرخاشگر شده.رفتارش غیر دوستانه شده.خصوصا از وقتی توله سگ خريده چند بار پیش اومده من خیلی نرم درمورد رفتارش با کوروش و گیر دادنای بی
"دومین مکتوب"رو تموم کردم :)
چند نفر تا الان بهم گفتن خیلی تندخوانی قوی ای داری،اما خودم اینطور فکر نمیکنم،سرعتم خیلی پایینِ نسبت به قول و قرار هایی که با خودم داشتم.
کنار اومدم با تنبلی هام و سعی میکنم به مرور کمش کنم.
این کتاب هم دقیقا مثل "مکتوب"جذاب بود،هرازگاهی متوجه این میشدم که بعضی از نوشته ها رو قبلا خوندم.
کتابِ من از نوع جیبی بود،صفحه ی 133 با عنوان"آموزش"برام عجیب بود،اول محمد رسول خدا خرما خورده بود یا مهاتما گاندی شکر؟
قسمت های جذاب
سه روز با دلتنگی و خوشی به اتمام رسید. چهارشنبه دخترجون رو از مدرسه برداشتم کمی گریه و دلتنگی که طبیعی هم بود گشت و گذار ماد ردختری رو چاشنی اش کردم تا حال و هوای دخترجون عوض شه. هنوز استرس داره وقتی همسر کمی دیر میکنه یا سفری میره میگه نگران میشم شاید زیاد طول بکشه. طبق قولی که به دختری داده بودم خونه رو مرتب کردیم ورفتیم استخر که متاسفانه به علت تعمیرات بسته بود . با کمال شجاعت رفتیم پارک و بعد هم کمی قدم شبانه زدیم و اومدیم خونه. شعله زرد وس
اولین خاطره‌ای که از فیلم بازی کردنم تو ذهنمه مال پنج‌سالگی‌مه. از طرح یه لیوان که خاله‌ام اون زمان تازه خريده بود و خونه‌شون که تازه اثاث‌کشی کرده بودن سنم رو می‌گم.
اصلا قضیه اینه که هر وقت اون طرح لیوان رو می‌بینم یاد این فیلم بازی کردنم می‌افتم.
اون روز رفته بودیم خونه‌شون، خب اون موقع (حدوداً 22 سال پیش) موز هنوز یه میوۀ لوکس بود. معمولا یه بخشی‌اش برای عصرونه و دسر و. راهی فریزر می‌شد. نمی‌دونم چی شد که خاله گفت قراره اون روز شیرم
دیشب نقل قولی از نویسنده ای که اسمش فراموشم شده خواندم با این مضمون که اگر محتویات کيف یک زن را ببیند می تواند داستان زندگی اش را بنویسد. 
امروز صبح که داشتم با عجله آماده می‌شدم؛ یاد این جمله که افتادم، از عجله افتادم. 
چرا ؟ چون تمام محتویات کوله پشتی من این ها بود : جزوه های سنگین سلولی و ملکولی ام که نه در دفتر بلکه در برگه های A4 نوشته شده بودند. آن هم نه با خودکار های رنگی رنگی. با آبی ِ تک رنگ. کتاب تذکره اندوهگینان، قرآن جیبی ِ مشکي رنگم. ب
توی تاکسی نشسته بودم. ماشین شخصی ای بود که بین تاکسی های خط بود و مطمئن نبودم که جزو تاکسی ها هست یا نه. به مفهوم حفاظت از جان در برابر پول فکر کردم. آخرین نفر سوار شدم چون تنها ماشینی بود که مقصدش دانشگاه بود و دیر رسیدنم حتمی بود اگر سوار نمیشدم و استادی که نباید سر کلاسش دیر میرسیدم. یه پراید خسته با یه راننده ی خسته تر با لباس های شه و کثیف و وضعیت آشفته که هیچ پولی نداشت تا حتی بتونه پول خرد کنه و انگار با آخرین پولش سیگاری که توی دستش بو
اولش فکر کردم لابد حالم خوب نیست.
کم خوابیده ام
شانه ام شکستهلپ تاپ باتری خالی کرده
بیست تا لباس از زور سرما پوشیده ام و دست و پایم را گرفته
خلاصه یک چیزی هست که خلقم تنگ شده
اما فردایش هم همین بود
و پس فردایش
و ماه بعدش هم. حتی وقت هایی که لباس تنم را دوست داشتم، شانه نو خريده بودم و لپ تاپم تا خرخره شارژ داشت.
حقیقت این بود که بدم آمده بود یا شاید بدتر از آن، دچار زدگی شده بودم.
از تمام دخترها و پسرهایِ خوش رنگِ کتاب خوانِ دوربین به دستِ کافه نشی
خب این هفته ای که گذشت رو تو شهر خواهر گذروندیم :)
دو روزش کامل درگیر دکتر و بیمارستان بودیم ، 1 روز درگیر خرید لباس واسه عروسی آخر این ماه ، و
بقیه روزهای رو درگیر مهمونی و مهمونی بازی ! من جدا قصد خرید نداشتم و هر لباس خوشگلی که
میدیدم پا میذاشتم رو نفس اماره م که نههههه نمیخرم من به اندازه کافی لباس دارم ! تا اینکه یه کت
و دامن سرخابی فوق العاده خوش دوخت دیدم و به اصرار مامانم پرو کردم و لباس انگار واسه من
دوخته شده بود ! انقدر تو آینه ذوق خود
*موقعیت:سر جلسه ی امتحان ریاضی 
+پیس پیس،نلی؟
_ها؟
+برگت رو بده جوابا رو چک کنم بریم.
_باشه.
(برگه ی امتحانیم رو به باران که پشت سرم بود،دادم و خودم با برگه ی باطله ام مشغول شدم)
دبیر اومد بالای سرم:نلی برگت رو ببینم؟میخوام ببینم فلان سوال رو تونستی حل،کنی یا نه؟
_اه خانم الان نه،دارم یه مسئله رو حل می کنم حواسمو پرت نکنید.(داشتم از استرس می می مردم:/)
دبیرکه رفت برگم رو پس گرفتم و از جلسه اومدیم بیرون.
*زمان اعلام نمرات:
من و باران: خانوم ما مطمئنیم
از جنگل ک اومدیم اونقدخسته بودیم ک تا ظهر خوابیدیم و مامان ناهار بادمجان خورش درست کرد رفتم تواینستا دیدم خاله استوری گذاشته ک تولد پدربزرگمه ب مامان گفتم و تعجب کرد یادش رفته بود بعد ب دایی زنگ زد و برنامه ریختیم ک شب بریم خونه پدربزرگ وایزش کنیم کيک و میوه واجیل وخرت و پرت خریدیم ک بریم منم رفتم ی دوش گرفتم و حاظر شدیم ک دایی بیاد و بریم ابجی قبل اینک دایی شون بیان با .بابا رفت تا توی شهر دیدم دوتا پلاک و زنجیر خريده اسم انگلیسی خودم و
هنوز سرنوشت ما معلوم نشده ولی، داشتم به حکمت اون روزایی فک میکردم که دنبال کارگاه میگشتیم و نمیشد. گفتم که اگه سختی اون روزا نبود الان حتما به خاطر اتفاقی که افتاده خیلی اذیت میشدم. اما فک کن اگه همون اویل اردیبهشت بهمون کارگاه میدادن حتما ما تا حالا کلی سفارش گرفته بودیم و بیعانه گرفته بودیم و حالا اوضاع خیلی وخیم میشد! با پول مردم چوب خريده بودیم و نه میشد پولشونو پیس داد نه میشد کارا رو تموم کرد.یا اگه کارگاه هوایی رو گرفته بودیم، بیعانه
خانواده ی شهید بودن به حرف راحته ولی تو عمل
دایی جانم سی سال مفقود الاثر بود، هم رزماش میگفتن شهید شده ولی پدربزرگ و مادربزرگم هیچوقت باور نمی کردن، میگفتن اسیر شده بر می گرده.
اسرا هم برگشتن و دایی من نیومد.
از ساعت 11شب به بعد، به پدر بزرگ و مادربزرگم زنگ نمی زدیم چون چشم به راه داییم بودن و با هر زنگِ نیمه شب، قلبشون تند میزد.
بنیاد شهید 3 بار مجلس ترحیم گرفت ولی بازم باور نکردن، نمیخواستن که باور کنن.
با اصرار زیاد بعد بیست و چند سال، بالاخ
روزگاری بود که رونق تولید همه جا وجود داشت و فرهنگ تولید با فرهنگ استفاده از جنس خودی و فرهنگ خرید و حمایت مصرف‌کننده از تولیدکننده و خریدار از تولیدکننده وجود داشت. یک مثال خیلی ساده : زمان ما دست مادران دوزنده ی لباسهای ما بود ، خیلی از ما تا ۲۰ و اندی سالگی ، لباسهایی می پوشیدیم که دست زحمتکش مادرانمان دوخته بود. بر روی فرشی می نشستیم که اگر مادر من نبافته بود مادر شما بافته بود. و اینگونه چرخ اقتصادی هم می چرخید و سرمایه‌های ما به جیب همد
خس خس خسمثل صدای پاهای پیرمرد خسته، که جان ندارند تا به خاک کشیده نشوندمثل صدای جاروی رفته گر، که نصفه شبی وقتی میشنوند فقط به پنجره میگویند آخی. کاش تو هم میخوابیدیخس خس خس. خسته خسته خستهجارویش را رها نمیکند، ریه هایت در این شهر همیشه نصفه شب و همیشه خاک گرفتهچرا نمیخوابی حالا که چشمانت هم حوصله بیداری ندارند؟حالا که باز و بسته بودنشان سهمیه اش یکيست پیش چشم مردم پشت پنجرهفقط این وسط فرزند جانبازی اسمش میشود فرزند شهید !و تو دیگر نمیبی
به قول دوستی: ارتباط اسامی متن به افراد واقعی، همان‌قدر واقعی است که ارتباط آغاسی تنیسور به آغاسی لب کارون»
می‌دانستم که شب راهی‌ست. چند ساعت بعد برای دفاع از پروژهٔ کاری‌اش راهی اصفهان بود. سفری یک روزه و سخت. اما می‌شد فهمید چیزی بیش از این سفر او را از درون می‌جود، آن روز مدام دور خودش می‌چرخید.
سهراب از بچه‌های خوب خواب‌گاه است، کافی‌ست چند ساعت کنارش باشی تا ببینی چقدر یک پسر می‌تواند احساس داشته باشد. شعر می‌گوید، برای ماه نامه
غذای نیمه آماده که با نامهای دیگری مانند غذای آماده پخت، غذای یخ زده، غذای منجمد و غذای مایکروفری هم شناخته می‌شود یکوعده غذایی بسته‌بندی شده منجمد یا سرد است که معمولاً به اندازه مناسب برای یک نفر تهیه می‌شود. غذای نیمه آماده نیمه پخته است و نیاز به آماده سازی و طبخ اندک یا گرم کردن تنها دارد. در ایالات متحده غذای نیمه آماده معمولاً شامل یک برش از گوشت (معمولا گوشت گاو یا مرغ)، سبزیحات مانند نخود فرنگی، هویج، ذرت یا سیب زمینیو گاهی اوقا
وقتی بحث از فروش محصولات و عرضه خدمات به مشتریان به میان بیاید، اولین چیزی که به ذهن خیلی از ماها خطور خواهد کرد این است که باید به دنبال نیاز مشتریان بود و محصولات را بر طبق نیاز مشتری برای عرضه آن مهیا کرد. هرچند این مسئله یکي از مومات هر فعالیت تجاریست اما می شود با ترفندهایی در مشتریان خود این احساس نیاز به خدمات را ایجاد کرد.اگر شما از آن دسته از افراد هستید که یکي از فعالیت های سرگرم کننده شما رفتن به بازار و گشتن مغازه های مختلف و متنو
چگونه تابلو خوانی کنیم : ارزش معاملات و ارزش بازار
تابلو خوانی و بازار خوانی در بورس از جمله نکته هایی می باشد که هر سرمایه گذاری باید در تحلیل های خود که شامل تحلیل بنیادی و تحلیل تکنیکال می باشد از آن استفاده کند. یکي از نکته هایی که هر سرمایه گذاری باید در بررسی های روزانه مورد بررسی قرار دهد ارزش معاملات و بازار می باشد. در طول روز سهام یک شرکت در ساعت معاملات تعیین شده با قیمت و حجم های گوناگون مورد معامله قرار میگرد.  به عنوان مثال اگر
امروز پنجم یا شیشمه ماه رمضونه. نمیدونم دقیقن از کي ماه رمضون دیگه برام حس خوبی نداشت. بیشتر عصبیم میکنه این روزا. اینم نمیدونم چرا! شاید گشنگیش. شاید رخوتش. نمیدونم. یه حس خیلی بدی بهم میده. دیگه چیزی نیس که دوس داشته باشم. نه که قبلنا دوسش داشته باشما. یادم نمیاد هیچ وقت. ولی بدمم نمیومد. الان ولی نه دیگه.
نمیدونم چرا این چند روزه همش یاد ماه رمضونای خیلی وقت پیش میفتم. اون وقتا که مدرسه میرفتم مثلن. مدرسه مون هرسال افطاری داشت. بعضی وقتا تو خود
روکش صندلی ال 90 در انواع مختلف
روکش صندلی ال 90 محصولی است که به خوبی میان دارندگان این خودرو سواری جا افتاده و دیگر کمتر کسی است که برای محافظت از  صندلی ال 90 خود تن به خرید یک روکش صندلی ال 90 ندهد. در این میان به دلیل تنوع محصولات و خیلی عظیم تولید و عرضه کنندگان، گاهی اوقات انتخاب یک روکش جدید و مناسب برای ماشین کاری سخت و چالش برانگیز می‌شود. حال اگر محدودیت‌ها و ترافیک‌های مراکز عرضه این محصولات را نیز به انتخاب سخت آن بیفزایید مم
 
 
 +پس زمینه(ترجیحاً با صدای کم و ملایم) :
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="AutoStart" value="False">


 
ساعت چهار و نیمِ بعد از ظهر است
پاییز ، پنجمِ نوامبرِ 2026 ، در آپارتمانی
واقع در مختصاتِ 5919'39.0"N 1802'15.2"E هستم.
 
نسیم سردی میوزد.
قبل از اینکه سالِ پیش چارلی مسیر زندگیش رو انتخاب کنه، دوتا نقشه برای آینده‌ش داشت. پلنِ A، فیزیک بود. اما من یک نقشه‌ی جایگزینِ دیگه‌ هم داشتم؛ چیزِ دیگه‌ای هم بود که - تقریبا - به اندازه‌ی فیزیک دوستش داشتم. اگر که چارلی مجبور می‌شد بخاطر مخالفت‌ها یا تواناییِ کمش یا هر چیزِ دیگه‌ای بیخیالِ فیزیک بشه، قصد داشت که پلنِ Bش رو دنبال کنه.
پلنِ B، گرافیک کامپیوتری بود؛ یا کمی به‌خصوص‌تر، انیمیشن. اگر که پلنِ A در رویایی‌ترین حالتِ خودش به سِ
این خانه همیشه تنها خانه‌ی محبوبم در ایتالیا بوده و هنوز هم است. از تابستان تا همین امروز، هر روز نگاهش کرده‌ام در رفت و در بازگشت. در آفتاب تند، در آفتاب کم‌رمق پاییز، در باران، در مه صبح‌گاهی، در سرمایی که برگ درختانش را سوزانده بود، در خلوت محض خیابان، در شلوغی‌ها و در تمام این لحظه‌ها شکلی داشت تازه و زنده و دلفریب. این خانه، خانه‌ی من است. در ذهنم آن کنج شیشه‌ای سمت راست طبقه‌ی دوم را گل‌خانه کرده‌ام. خودم را می‌بینم که هر روز گلدا
فصل دو-قسمت 2 ، اون جایی که لستراد از صاحب مهمانخانه اعتراف میگیره چرا انقدر گوشت اضافی برای رستوران گیاهخواری شون خريده، جان و لستراد چند ثانیه زودتر میان بیرون. تو راه جان به لستراد میگه :
- اون(شرلوک) برخلاف ظاهرش خیلی از حضور تو خوشحاله.یه خوشحالی پنهان
- فک کنم بخاطر اینکه دوست داره چهره های قدیمی توباره بهم بخورن. بخاطر .بخاطر.
- اختلال آسپرگر اش.
اما اختلال آسپرگر چیه؟
سندرم آسپرگر یک نوع اختلال رشد عصبی یا نوروبیولوژیک می‌باشد که با
یکي از خاطراتی که امروز اتفاقی یادم افتاد خاطره ی کااموزی بود
که هر وقت یادم میاد بهش میخندم و اونقدر ساده و با مزه ست که یه جوری تو یادم مونده
که من اونجایی که کاراموزی می گذروندم یه نفری بود به اسم اقا مجید که کار های سخت افزاری و فنی اچار و انبردست و اینطور چیز ها باز و بسته کردن دستگاه ها وظیفه ی اون بود که واقعا خیلی ادم با حالی بود همیشه خندان و یه تیکه اماده داشت که به ادم بندازه و تیکه کلام هایی با نمکي هم داشت
مثل مثلا من خوبم یا تو :)) هم
چه چیزی بی‌ارزش‌تر از یک اثر هنری وجود دارد؟ هیچ چیز. 
گفته شده: اگر هنر نبود حقیقت ما را می‌کشت». پیام قلبیِ من به کسانی که با دیدن این جمله احساس همدلی می‌کنند این است؛ شما بی‌مصرف‌ها زنده‌اید، صرفاً چون زنده بودن غریزه‌ی شماست. آقای راعی می‌گفت پول خرجِ هنر کردن از احمقانه‌ترینِ کارهاست. چه آن مرفه‌ بی‌دردی که برای اثر هنری پول خرج می‌کند و چه آن بی‌مصرفی که اثر ریده‌مالش را می‌فروشد، هر دو به یک اندازه در این حماقت مشارکت دارند
صبح با سر و صدا و هیاهوی اهل خانه بیدار شدم، چند دقیقه‌‌ای طول کشید تا بتوانم به خاطر بیاورم این همه سر و صدا بخاطر چیست، قرار بود آن روز مادر و خواهر‌ها به دعوت‌ چند تن از اقوام راهی زیارت بی‌بی حکيمه شوند و این هیاهوی سرِ صبح هم برای جمع کردن بار و بندیل سفری یک روزه بود!
غرغرکنان از اتاق بیرون آمدم، ساعت دیواری حدود ۸ صبح را نشان می‌داد،‌ پایم که به حیاط رسید چشمم به برادرها که کنار هم وسط حیاط نشسته‌ بودند افتاد ؛ به شاخه‌ی بریده‌ی در
همیشه با نگاهی مرا خريده ای، بی اینکه خوب و بدی را اینجا به حسابم
بنویسی!که اگر میخواستی حساب کنی، همین جا حساب من با این اعمال یکسره بود!
آن هم مستقیم اعماق آتشت.
اما بخت یار است و من مسافر تمام فصل هایی هستم که تو مرا می نگری. و
سرمست از رُخ به رُخ شدنم با تو، همچون کودکي سرخوش از مهر مادر، تا تو
نگاه می کنی بساطِ دلم را جمع می کنم و می آورم درست، کنار آسمانت پهن می
کنم.
نه! خوب میدانم باز هم اشتباه از من است، و تو داری نگاه می کنی و من
آنقد
بر مُلک عدد خدای اعداد یک است


بر
مُلک عدد خدای اعداد یک است
رخسار
علی به بزم ایجاد تک است
دانی
که طعام بی نمک خوش نبُود
یعنی
که خدای بی علی بی نمک است
با جان خريده ایم
بلای حسین را
از کف نمیدهیم عطای
حسین را
سوگند بر حسین به
هستی نمیدهیم
پیراهن سیاه عزای
حسین را
مگو از عمد ما لا یعقلونیم
دچار جیم و نون و واو
و نونیم
مده پندی که در سر جا
نگیرد
که ما در آخر خط
جنونیم
هر یار که دم زِ یار
زد یار نشد
هر دل که سرای عشق
دلدار نشد
هر ماه که در وفا چو
عباس نگ
بی مقدمه میگم ؛ سه سالی هست که رمز ورود به وبلاگم رو گم کرده بودم , و از قضا پسورد ایمیلم رو ! و برای تغییر رمز نیاز به وارد شدن به ایمیل بود!!!!
تا اینکه عزمم رو جزم کردم و رمز ورود هردو رو تغییر دادم !خسته نباشم واقعا:-)
البته تو این سه سال انگار همه چی عوض شده و دیگه با وجود اینستاگرام کسی دیگه با این فضاها کاری نداره!!!
من اینستاگرام ندارم ؛ یعنی واقعیتش با فضای مجازی نه حالم خوب میشه , نه می فهمم که قراره چه چیزی به علمم افزوده بشه(به قول مامان خان
قبلن گفتم، اگه تا زمستون مشکلاتت رو حل نکنی معنی‌ش اینه که قراره یه زمستون باهاشون سروکله بزنی. زمستونا هیچ مشکلی حل نمی‌شه. بی‌خوابی هست و کابوس، سوز هست و صدای کلاغ. و آدمای خسته و ساکتی که هر روز صبح زود داخل مترو صف می‌بندن، از بین تونل‌های تاریک عبور می‌کنن و صبر می‌کنن تا سال عوض بشه و فصل جدید از راه برسه. حتا اگه هزار و یک اتفاق خوب هم برات بیفته، هنوز یه چیز خسته‌کننده و غم‌انگیز توی زمستون هست که می‌شه حسش کرد. من به مسعود فکر م
دیشب حال نداشتم بیام پای سیستم البته امشب هم ندارم و خیلی خوابم میاد ولی مجبورم تا نیم ساعت 40 دیقه دیگه که سیب زمینی های غذا هم بپزن به اجبار صبر کنم بنابراین گفتم بیام اینجا تَ تَ تَق تایپ حداقل زمان زودتر بگذره.این پیرهن رنگین کمونیه رو که خریدم نمی دونستم با چی بپوشم از یه طرفی هم دلم نمی خواست یه چیز جدید بخرم بنابراین گفتم از چیزای قدیمی که دارم باید یه چیزی برای روش درست کنم. 4 پنج سال پیش یه مانتو چین گلدوزی شده خريده بودم که الان دیگه عم
یک سال پیش، صبح روز
31 تیر ماه مرشد رفت.
آخرین بار سه ماه
قبل فوتش رفته بودم دیدنش. آره، روزهای بیماریش پیشش نبودم. شهر دیگه‌ای بودم و دو تا از شاگردهای خیلی
نزدیکش گفته بودند که دکتر تمایل نداره کسی تو اون وضعیت ببیندش. من هم خواستم به
حریمش احترام بگذارم. فکر نمی‌کردم دیدار بعدیمان
بشه وقتی که دارند می‌گذارنش توی قبر و
مادر پیرش برای آخرین بار کفن را از روی صورتش کنار می‌زنه.
همیشه این‌قدر دیدارمان به
تاخیر می‌افتاد که حسابی دلتنگش می‌ش
کمی از حرف‌های جدی‌ام در مورد ریاضیات و دوره دکتری را در طنزی که در زیر نوشته‌ام می‌بینید. این نوشته صرفا یک طنز است که کيفیت دوره دکتری را نقد می‌کند و روی سخنم در آن با هیچ شخص خاصی نیست. 
اصلاً باور نمی‌کردم وارد مقطع دکتری شوم آن هم چه رشته ای؟ ریاضی! درسی که همیشه در دوران مدرسه از اسمش هم هراس داشتم، حالا دیگر دکتری رشته‌اش را دارم. از آنجا که به لطف وزارت علوم دوره‌های دکتری تا دانشگاه دارقوزآباد یعنی همانجا که من دکتریم را گرفتم، ر
خیلی دوست دارم جواب ندی. یکي از هدفن‌ها را از گوشم بیرون می‌کنم. میخواهم قطع کنم. نمی‌دانم چرا دوست ندارم جواب بدی و از این دلیل نداشتن کلافه میشم اما قطع نمی‌کنم. بدون دلیل قطع نمی‌کنم. برخلاف دیروز و پریروز اینبار جواب میدی. من اما همین امروز نمی‌دانم چرا نمیخواستم جواب بدی. صدای بچه از پشت تلفن میآید. حالم را می‌پرسی میگم خوبم و حالش را میپرسم. میگی چه خبر ولی من توجه نمی‌کنم. حال بچه‌ را میپرسم. می‌خندی. من کم‌کم صدای خنده‌هایت یادم
من همه چیز رو به آقای بازپرس هم گفتم. چیزی دیگه ای ندارم. یعنی اصلاً دیگه چیزی نمونده بگم. اما حالا که این همه آدم اینجا جمع شدن و اینقدر مشتاق شنیدنن میگم. (مکث طولانی) انگار مجبورم که بگم. ما، یعنی من و همسرم، از دو هفته قبلش واسه ی یه سفر چند روزه برنامه ریزی کرده بودیم. می خواستیم با قطار بریم شمال. اوه راستی … سلام آقا! من بازم متأسفم که همسرتون و فرزند توی شکمش فوت کردن. واقعاً متاسفم. توی این شونزده ماه و بیست و پنج روز هر بار دیدمتون همین ر
1)خب از اون شب سخت ترین امتحان کارشناسیم بنویسم : امتحان پرستاری مراقبتهای ویژه
شامل مباحث ccu-icu-دیالیز هست دیالیز رو به عنوان میان ترم دادیم و حذف شد و موند دو بخش دیگه
تو مبحثccu تمام مباحث بیماریهای قلب و عروق که ترم 4 خونده بودیم تکرار شد و مباحث آریتمی ها و
پیس میکر و جراحی قلب بهش اضافه شد.
خب مشخصه سخت ترینش آریتمی ها و تفسیر نوار قلب بود.icu مروری بود به بیماریهای تنفس و درمانهاشون
ولی به شیوه ای کاربردی مثلا طرز قرار دادن انواع لوله های
چند وقت پیش کتاب مرگ ایوان ایلیچ» را خواندم. یک نکته مسخره درمورد خوانش این کتاب از سوی من این بود که پیش از خواندنش، آن را به دو نفر هدیه داده بودم! یک‌جورهایی عجیب یا احمقانه است که کتاب نخوانده را هدیه بدهید، ولی خب کارم از روی حماقت نبود؛ درمورد کتاب مطالبی خوانده بودم. و حالا که خود کتاب را خواندم، از کارم پشیمان نیستم.
این کتاب از مرگ ایوان ایلیچ، شخصیت اصلی کتاب تولستوی، آغاز می‌شود و با مرگ او به پایان می‌رسد. اما این روند مرگ به مرگ
 چند روزی را که در کلن ماندیم، گمانم هرگز
فراموش نخواهم کرد. نه این که شهر چیز ویژه ای داشته باشد از نوع عجایب بشری – که
اساسا این چیزها راحت از مخیله پاک می شوند – میزبانانی که در کنارشان بودیم به
طرز عجیبی مهربان بودند. تو گویی خواهر و برادرشان هستیم، انگار که دوستی قدیمی
باشیم که از فراز فراق بیست ساله ای به خانه شان رفته ایم. آنقدر صمیمی، همانقد ر
راحت، همان قدر پر محبت. من بار دوم بود می دیدمشان، بار اول در ایران، کوتاه.
همان خاطره ی کوتاه
تا چند هفته دیگر ساعت ۱۲ روز جمعه از جا می‌پرم که وااای
من الان در اتاق عمل بودم و داشتم با خیال راحت که هیچ‌کدام از عزیزانم صدایم را
نمی‌شنوند و بدون سانسور از درد وحشتناکي که ۱۲ ساعت بود شروع شده بود فریاد می‌زدم!
و همه جزییات را به یاد می‌آورم که وقتی یکي از دردها ساکت
شد آمپول را تزریق کردند و بعد دست‌هایم را صلیب‌وار با یک تسمه سیاه محکم بستند و
بعد پرده‌ آبی را جلوی صورتم نصب کردند و اکسیژن و این سوال که پاهایت را حس می‌کنی؟
حس نمی‌ک
حدود 5 ماه پیش ازتون پرسیدم که اگه با خانوادتون از نظر اعتقادات و تفکرات در تضاد باشید چه میکنید! (فقط عدد آدرس همین پست رو بکنید 459 تا اون پست رو ببینید!) اون موقع هیچ فکر نمیکردم روزی بیام و این پست رو بذارم!
یکي دو هفته بعد از پرسیدن اون سوال، رفتم به مامان گفتم که. آره مامی ببین! آدما متفاوتن. از خیلی جهات. اوکي؟ گفت اوکي. حرفتو بزن. گفتم خب من دوست دختر دارم. گفت میدونم. گفتم اوه سیریسلی؟ چطور؟ گفت بالاخره بزرگت کردم مثلا! بعد گفتم خب مادرجان
برند آیفون یکي از برندهای محبوب در سراسر دنیا و البته ایران است و هر ساله تعداد زیادی از افراد به جمع استفاده کنندگان از این برند مشهور ملحق می‌ شوند. اگر شما هم یکي از افرادی هستید که به تازگی آیفون خريده‌ اید لازم است که سه مسئله ابتدایی اما در عین حال مهم را یاد بگیرید تا بهتر بتوانید از گوشی خود استفاده کنید.
در ادامه این سه مهارت ساده اما کلیدی را به شما آموزش می‌ دهیم.
نحوه جابه‌جا کردن برنامه‌ها در صفحه اصلی آیفون
تمامی برنامه‌ هایی
عمه یاسمن، عمه یکي از دوستای نزدیکمه و خیلی گردن من حق داره؛ خیلی کم‌سن‌وسال‌تر از چیزی که هست نشون می‌ده، خیلی شادوشنگوله و همیشه بوی شکلات می‌ده؛ همیشه مانتوی بلند و مشکيِ گشاد می‌پوشه با کتونی‌های رنگ‌ووارنگ و یه کيف زنونه بزرگ؛ به نظرم حتمن یه نفر باید بهش بگه که چقدر ترکيب اون نوع کتونی و مانتو مسخره به نظر می‌رسه؛ هر سالی که می‌بینمش از سال قبلش چاق‌تر و گنده‌تر شده و البته پخته‌تر و سنگین‌تر؛ خیلی خوش‌اخلاقه و خیلی به من محب
شنیدم تو فصل جفت‎گیری، ملکه‎ی زنبورها از
کندو می‌آد بیرون و شروع می‌کنه به پرواز کردن، چندین زنبورِ نر، که خواستگارش
باشن، هم دنبالشن. ملکه ـ خب می‌دونین دیگه، بزرگ‌تر و قوی‌تره ـ اون قدر پروازش
رو ادامه می‌ده تا این زنبورها یکي یکي می‌افتن و فقط یکي، که از همه قوی‌تره، می‌مونه.
اون وقته که با هم به کندو برمی‌گردن و نسلِ بعدی زنبورها شکل می‌گیره. من هم باید
بین سیامک و امیرعلی یکي رو انتخاب می‌کردم. تصمیم گرفتم بهشون بگم که آخر هفته
شرکتهای تعاونی تولید و مصرف
شرکت تعاونی تولید شرکتی است که بین عده از ارباب حرف تشکيل می شود و شرکاء مشاغل خود را برای تولید و فروش اشیاء یا اجناس بکار می برند. 
اگردر شرکت تولید یکعدد از شرکاء درخدمت دائمی شرکت نبوده یا ازاهل حرفه که موضوع
عملیات شرکت است نباشند لااقل دوثلث اعضاء اداره کننده شرکت باید از
شرکائی انتخاب شوندکه حرفه آنها موضوع عملیات شرکت است. 
شرکت تعاونی مصرف شرکتی است که برای مقاصد ذیل
تشکيل می شود:
1 - فروش اجناس لازمه برای
     
شرکتهای تعاونی تولید و مصرفشرکت تعاونی تولید شرکتی است که بین عده از ارباب حرف تشکيل می شود و شرکاء مشاغل خود را برای تولید و فروش اشیاء یا اجناس بکار می برند. اگردر شرکت تولید یکعدد از شرکاء درخدمت دائمی شرکت نبوده یا ازاهل حرفه که موضوع عملیات شرکت است نباشند لااقل دوثلث اعضاء اداره کننده شرکت باید از شرکائی انتخاب شوندکه حرفه آنها موضوع عملیات شرکت است. شرکت تعاونی مصرف شرکتی است که برای مقاصد ذیل تشکيل می شود:1 - فروش اجناس لازمه ب
غرب زده، بالاخره یا میخوری یا میزنی. غرب هم همین است به بعضی‌ها که می‌رسد یک مشت توی سرشان می‌زند، طبیعتش وحشی است. از زمان بربرها، ساکسون‌ها و گال‌ها همین طور بود. اما یک کم که بزرگ‌تر شد دیگه فقط مشت نزد، لگدی هم می‌پراند. این طور شد آن‌هایی که هم لگد خورده بودند هم مشت، شدند غرب‌زده.
غرب‌زده‌ها دو نوع هستند، همین طور که آدم‌های توی دعوا دو نوع هستند. بعضی‌ها فقط می‌ایستند و کتک می‌خورند، بعضی دیگر هم می‌خورند هم می‌زنند، شاید هم ب
دوست عزیزی زیر پست قبلی من با عنوان ریاضیات و مالیات خانه های خالی این کامنت رو گذاشته:
"حالا من با مالیات خونه های خالی کاری ندارم ولی در مورد استدلالتون. اینکه اضافه کردن محدودیت فضای شدنی رو کوچکتر میکنه درست و بدیهی. و جواب بهینه رو بهتر نمیکنه درست. ولی حالا کي گفته حالت بهینه رخ داده یا قراره رخ بده!!؟؟ اتفاقا اضافه کردن محدودیت خوب، گاهی کاری عاقلانه است! چون فضای شدنی که محدود بشه، ممکنه جوابهای بد از دسترس خارج بشه!! همچنانکه اگر مجموع
شرکتهای تعاونی تولید و مصرف
شرکت تعاونی تولید شرکتی است که بین عده از ارباب حرف تشکيل می شود و شرکاء مشاغل خود را برای تولید و فروش اشیاء یا اجناس بکار می برند. 
اگردر شرکت تولید یکعدد از شرکاء درخدمت دائمی شرکت نبوده یا ازاهل حرفه که موضوع
عملیات شرکت است نباشند لااقل دوثلث اعضاء اداره کننده شرکت باید از
شرکائی انتخاب شوندکه حرفه آنها موضوع عملیات شرکت است. 
شرکت تعاونی مصرف شرکتی است که برای مقاصد ذیل
تشکيل می شود:
1 - فروش اجناس لازمه برای
#بگو_سیب 
#پارت_بیست‌و‌هشت 
مست خواب خودمو بغل گرفتم و یه خمیازه بلند بالا کشیدم : چون با سرعت رانندگی کردی ٬ تازه یک ربع به هفته.ما هفت باید میرسیدیم.
دوباره بلند خندید و چشمای آرایش شدش و تاب داد: الان سر یک ربع ناراحتی؟! 
بی خیال حرفش دوباره یه خمیازه کشیدم و دستامو از دو طرف رها کردم تا خواب آلودگیم کم شه: تو چه جوری صبح اول صبح حوصلت اومده انقدر آرایش کردی؟!
تو آینه ی ماشین خودش و نگاه کرد و ابروش و بالا داد: مثل تو باشم خوبه؟عین روح شدی.
آفت
شرکتهای تعاونی تولید و مصرف
شرکت تعاونی تولید شرکتی است که بین عده از ارباب حرف تشکيل می شود و شرکاء مشاغل خود را برای تولید و فروش اشیاء یا اجناس بکار می برند. 
اگردر شرکت تولید یکعدد از شرکاء درخدمت دائمی شرکت نبوده یا ازاهل حرفه که موضوع
عملیات شرکت است نباشند لااقل دوثلث اعضاء اداره کننده شرکت باید از
شرکائی انتخاب شوندکه حرفه آنها موضوع عملیات شرکت است. 
شرکت تعاونی مصرف شرکتی است که برای مقاصد ذیل
تشکيل می شود:
1 - فروش اجناس لازمه برای
شرکتهای تعاونی تولید و مصرف






شرکت تعاونی تولید شرکتی است که بین عده از ارباب حرف تشکيل می شود و شرکاء مشاغل خود را برای تولید و فروش اشیاء یا اجناس بکار می برند. 
اگردر شرکت تولید یکعدد از شرکاء درخدمت دائمی شرکت نبوده یا ازاهل حرفه که موضوع
عملیات شرکت است نباشند لااقل دوثلث اعضاء اداره کننده شرکت باید از
شرکائی انتخاب شوندکه حرفه آنها موضوع عملیات شرکت است. 
شرکت تعاونی مصرف شرکتی است که برای مقاصد ذیل
تشکيل می شود:
1 - فروش اجناس لازمه ب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب