نتایج پست ها برای عبارت :

گاهی حرفهایت قورت بده

سلام
شب تولد امام رضاست
اما دل من ناآروم ترینه
تنهای تنها
امشب رفتم هیات و توی مراسم مولودی برای دل غم زده خودم گریه کردم
ولی باز دلم داغونه
انگار با هر باد دلم ت میخوره
دلتنگی گاهي نفس رو توی سینم حبس میکنه
هنوز با آهنگ های قدیمی و یا غمگین بی هوا دل من می پاشه از هم.
رفتم داروخانه-!
امروز رفتیم واسه فروش و بد نبود
خیلی کلافه ام
خیلی دلم میخواد مسیری و دری برام باز بشه
سرده.حال دلمو میگمسرد و تاریکه
خیلی دیرهچرا خواب نمیرم.
بیخیال
بشر،به عنوان برترین موجودات،در طول زمان همواره به دنبال یافتن نقاط قوت و ضعف خود بر سایر موجودات بود.و حتی بر سایر انسان ها.این البته عامل بسیار مهمی برای پیشرفت بشریت بوده است.اما گاهي انسان در عوض برای پوشاندن ضعف خود یا گاهي پاك كردن صورت مسئله،دست به كارهایی می زند كه.همه چیر
صدای زنگ تلفن. صدای شیر آب. صدای فلاش تانک. صدای خروج ادرار و برخوردش با سنگ توالت. صدای تقلا برای رد کردن مدفوع از چاه‌بست. صدای کلید برق. صدای هواکش. صدای کولر قدیمی. صدای برخورد قاشق و چنگال با بشقاب. صدای جویدن غذا. صدای قورت دادن آب. صدای آدم‌های تکراری. صدای حرف‌های تکراری. حرکات بدن تکراری. آدم‌های تکراری. وسایل تکراری. بوهای تکراری. غذاهای تکراری. عادت‌های تکراری. تکرار. روزمرگی. مُردگی. بیرنگی. قفس.
دلم می‌خواد بنویسم، از همه چیز.از این که دوس دارم رانندگی یاد بگیرم، از این که امروز سر مراسم بله‌برون حمید، یه تکه از گوشت مرغ رو داشتم می‌جویدم و هی می‌جویدم و هی می‌خواستم قورت بدم و نمی‌شد و صبا کنارم نشسته بود و جفتمون نشسته بودیم به در درون گریستن، که در این موقعیت خطیر باید چه کنیم، آخرش بعد از یه ربع تلاش، بالاخره رها شدم ازش. از این که با صبا Mary Poppins Returns رو دیدم و در کمال حیرتم خسته‌کننده بود، از این که تازه الان دیدم ساعت ۱:۵۰ است
اسکار های سرماخوردگیاسکار بدترین صدا میرسه به وقتی که سرماخوردی اب دهنتا قورت میدی گوش ات صدا میده دقیقا همون صدای گوش.تو قسمت درد دوتا اسکار داریم:
یکی درد گلو که تا گوش میره
یکی ام درد پا
اسکار بدترین قسمت سرماخوردگی ام میرسه به وقتی که لرز کردی شش تا پتو روته بدنتم گرم بعد دستشویی ات میگیره تازه عمق فاجعه اون لحظه است که فقط اب سرد دارین.
اسکار وقت نشناس ترینم میرسه به عمه جان که زنگ زده میگه خوبی میگم نه افتضاحم میگه ببخشید  متین فردا ت
دیگه هیچ چیز توی این رابطه ها درست نمیشه، اگه تو روزهای دور درست هم بشه شبیه اولش نمیشه، حتی اگه چیزهایی که خراب کردیم رو فراموش کنیم، حتی اگه تیکه های شکسته ی قلبمون رو نادیده بگیریم، حتی اگه زخم هایی که خوردیم رو قورت بدیم، درست نمیشه. چون ما حاضر نیستیم به حرف هم گوش کنیم، میشنویم و جواب میدیم. ما حاضر نیستیم جای هم دیگه بشینیم و حال هم دیگه رو بفهمیم. چون ما دست های هم دیگه رو نمیگیریم.
هیچ وقت فکر نمیکردم به جایی برسیم که چیزی از رابطمون ن
خواستم شرحی بر حال و احوال این روزها و اتفاقاتی که گریبان گیر من سالخورده شده است را سیاهه کنم، اما. چه بگویم که از "با" بسم الله مداد می‌شکند، جوهر پس می‌افتد و ورق واجر. چه بگویم؟ و چگونه دهان باز کنم که سیل این کلمات تند و تلخ و ج که مثل چاه پر شده، تمام دهانم را در بر گرفته، این مجاز خانه را زیر خود نبرد؟ تا کی صافیِ صبر را سر بکشم؟ تا کی قورت دهم این روزگار بد قلق را؟ سر جگرم از دندان زخم است! دلِ تنگم سوخته و غصه دارم برای خودم. برای خود
Alireza Fateh
Ye Shab Bishtar Bemon (Ft Cy)
#AlirezaFateh
بعد من که اون بوس که اروم رفتی سمت فرودگاه
بغضم قورت دادم که نگیره دلش تو راه
دستام یخ میزد بی اون چشام خط بی جون
میخواستم بهش بگم بمون چاره ایی نبود
میگفتی دیوونمی میگفتم عاشقم شو
مگفتی عشق چیه بمون  دارم باور عشقو
ولی وقتی داشت میرفت خودم میدیدم اشکاشو پاک میکرد
ولی وقتی داشت میرفت دلش نمیذاشت بره هی برمیگشت
من از خودم هم بریده ام.

نوشتن تنها راهی بود که میتوانست آرامم کندزمانی که دل تنگی هایم زیاد میشدزمانی که گلویم از بغض های گاه و  بی گاه پر میشد، از بغض های شبانه تا بغض های وسط خند هایماما الآن به این نتیجه رسیده ام که باید همه حرفایم را قورت بدهم و نباید بنویسم مگر اینکه خواستنی در کار باشد.از خودم دیوانه ای ساخته ام که باید بنویسد و بنویسد وزمان آن رسیده که دیوانگی ام را در خود نگه دارم.خدا به دلم صبر بدهداز تمام لحظه های با
 مسائل آرام آرام و نرمک نرمک وارد اتاقت می‌شوند و می‌شنینند کنارت. آن‌ها را که می‌شود حل کرد که حل می‌کنی. حالا چه سخت و چه آسان و شاید با کمی تاخیر. بعضی‌شان را نمی‌توانم حل کنم. همین‌طور مدت‌ها بهشان زل می‌زنم و ناراحت می‌شوم. گاهي می‌گذارم مثلا روی تخت،‌ یا پشت شیشه‌ی رو به حیاط یا توی کمد. اما همین‌طور چشم در چشم باقی می‌مانند. کار چندانی هم نمی‌شود کرد. یا حداقل من بلد نیستم. می‌گذارمشان یک گوشه. شاید نهایت هنرم این باشد که تمرکز
می روم ،می ایم 
چای میخورم در حیاط دانشگاه قدم میزنم
کتاب میخوانم .
با خودم صحبت میکنم.اشک از گونه های خودم پاک میکنم .
مثل پرنده ایی زندانی در قفس قلبم به دیوار سینه ام میکوبد و ارامش میکنم یک قرص میخورم و او این بار اهسته ترمی کوبد.
رفقایم را که با معشوقه هایشان میبینم بغض میکنم .بغضم را قورت می دهم و میخندم 
اه تنهایی عجب بازیگری از این دخترک نازک نارنجی ساخت
انجا که مادرم از من می پرسید 
خوبی؟
اشک از گونه هایم پاک میکنم و می گوی
فقط در همین حد بدون که دیشب همان شب مهتابی تاریک خلوت کنار رودخانه خروشان و نسیمی بود که میگفتم. 
بدون اینکه برنامه‌بریزم برای چنین فضایی، اون شرایط به وجود آمد.
چند تا کلید واژه می‌گم برای گفتن حرفم. شاید بعدا بیام تکمیلش کنم
موتور ‌سواری
یاد گرفتن موتور سواری
خلوت، رودخونه، صدای زیبای آب و نور خیلی کم توی تاریکی شب که مثل نور مهتاب بود.
چشمایی که برق می‌زدند.
خجالتی که در عمق صدا و حرکاتش می‌دیدم
بو کردن لباس‌های جامانده من. عطر تنم رو ا
خیلی بهم ریختم امشب.خیلی.ولی خوبم الان.حالم بهتره.+گاهي وقتا یه حرفایی هرچقدر هم كه ساده باشه بدجور دل ادم میشكنه.خیلی دلم شكست امشب.اشك تو چشام جمع شد.ولی با وجود همه اینا یه خوبی كه وجود داشت این وسط این بودش كه دیگه مُرد واسه من.+امشب ارزو كردم واسه همیشه دور شم از این شهر.اونقدر دور شم كه دست هیچكس بهم نرسه. 
 
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد .در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید:چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته.؟!ز
هو
 
دوست داشتن اگرچه ذره ذره می‌آید اما مثل یک تابع سینوسی پرافت و خیز است. گاهي در اوج و گاهي در قعر. گاهي سرمست از دل‌دادگی و گاهي فقط از روی عادت.چه خوب که عمر این قعرها کوتاه است، و عمر آن قله‌ها بلند. جایی که در آن همه چیز شیرین‌تر است. شیرین‌تر. شیرین‌تر.
گاهي گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهي نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهي بساط عیش خودش جور می شود
گاهي دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می شود
گاهي هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهي گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهي تمام شهر گدای تو می شود
گاهي برای خنده دلم تنگ می شود
گاهي دلم تراشه ای از سنگ می شود
گاهي تمام آبی این آسمان ما
گاهي دلم پر است ، گاهي بانشاطم و گاهي خسته ، گاهي شادم و گاهي هم غمگین ، گاهي راضی هستم از روزگاری که می گذرد ، گاهي باز هم راضی هستم اما .
گاهي حتی می نویسم؛آنچه را که در دل دارم می نویسم و هنوز جوهر قلم بر کاغذ خشک نشده پاره می کنم هرآنچه را که لحظاتی پیش با آه و ناله بر کاغذ آورده بودم!!! جالب است ؛ اینکه خودم هم نمی دانم دردم چیست و از چه چیز و چه کس گله مندم
شاید من بلد نیستم ؛ راه و رسم زندگی را ، شاید هم خوب است گاهي از خودم گلایه ای داشته باشم
تیکه تیکه خوندن آمار بالاخره تمام شده و بعد از اتمام دور اول گرچه نمیتونم هنوز تست هاش رو جواب بدم اما خودم رو اینطور آروم میکنم که نگران نباش،فعلا درحال قلق گیری هستی.باید اکسترای فارما رو شروع کنم اما ازش وحشت دارم.از اینکه چطور این حجم رو بخونم و اصلا چه تضمینی وجود داره بعد از خوندنش بتونم اون شش سوال دستیاری رو جواب بدم?
از نورو هم وحشت دارم.از درس هایی که مدتهاست نخوندمشون و با فکر بهشون توی این ماراتون احساس ضعف میکنم.اما من نباید ا
لقمه‌ی غذا را در دهانش می‌گذارد و بعد پقی می‌زند زیر خنده، می‌پرسم" سیچه ایخندی؟" لقمه را قورت می‌دهد و باز می‌خندد، ادامه می‌دهد.
_ گفتی قدیم و بچه‌های کوچه یاد محمود و ایوب  افتادم، محمود رو که می‌شناسی؟
_ همون که زنش حوزویه؟
_ اره همون، خودش هم تو سپاهه، الان نگاش نکن هر کی می‌بینش میگه حتما یه ده سال مدافع حرم بوده، بچه‌ که بود جنی بود سی(برای) خوش(خودش).
یه روز ظهر تو کوچه، روبروی مغازه‌ی آمیشت علی(آقا مشهدی علی) ایوب چادر سرش می‌کنه
کبریت کم خطر : علیرضا لبش، سوره مهر
معرفی:
گاهي دلت می خواهد انتقادهایت را، حرفهايت را طوری با زبانی قشنگ بگویی که به کسی برنخورد. این کتاب توانسته اکثر دغدغه ها را به طنز بیان کند.
بریده کتاب:
رفتن به آمریکا هم هیجان انگیز بود و هم دلهره آور، اما دست کم خیالمان راحت بود که پدر به زبان انگلیسی مسلط است. او سال ها با تعریف خاطرات دوران تحصیلش در آمریکا ما را سرگرم کرده بود و خیال می کردیم امریکا خانه دوم اوست.من و مادرتصمیم داشتیم از کنار او جم نخ
دل نازکی مریضیه دکتر؟ باس نمونه برداری کنین؟ آزمایشی چیزی؟ میشه جراحی کنین ابرهای گلوم رو دربیارین؟ می دونم خطر داره اما خطرش کمتره از حرف‌هاییه که قورت میدیم.من خیلی خسته شدم دیگه. خسته شدم از این همه شب، از این همه روز. از این همه هی " درست میشه، نترس" گفتن به خودم که بدونم دروغه و دیگه هیچی هیچ وقت درست نمیشه. اصلا آدم دلش میخواد بترسه. دلش میخواد ابر بشه، بباره بلکه تموم بشه این همه سرب داغ توی گلو، توی نگاه. کاری میشه کرد؟ میشه تو این داستا
+ یادداشت رمزی که دیروز به عنوان پیش نویس پست جدیدم نوشتم، هنوز کنار دستمه اما دستم به نوشتنش نمیره چون پر از خوشحالیه و من الان پر از غمم:(
شاید اتفاق خاصی نیفتاده باشه ولی من دیگه رمق ندارم:(((
+ نلیسادقت کردی تو 23 سالگی میری دانشگاه در حالی که دوستات تو 23 سالگی لیسانس میگیرن
23عدد عجیبیه.عددی که همیشه به جادویی بودنش ایمان داشتم.
و چه ترسناک که انقدر زود داره میاد
+ از ترحم بدم میاد من خودم این راهو انتخاب کردم پس ترحم ممنوع!
+ کنکو
دلم می خواست اولین نمازم را بعد ده روز با بغض نمی‌خواندم.
در دو گانه نجسی و پاکی.
خدایی که شکرانه مرا بعد از غسل در این حال می‌پذیرفت چند
دقیقه بعد در آن حال هم می‌پذیرفت.
من همان آدم بودم و او همان خدا.
این آداب دردناک و گاه تحقیرآمیز حتما از جانب او نبود.
که او به رحمت و شفقت معروف است و این همه سختی را در یک فرمول
پیچیده برای من که هنوز هم درد دارم و وقت ندارم گاهي یک لیوان آب بخورم و یا یادم
نمی‌آید آخرین بار که غذایم را خوب جویدم و قورت دادم
گاهى خودت رامثل یک کتاب ورق بزن،انتهای بعضی فکرهایت " نقطه" بگذار که بدانی باید همانجا تمامشان کنی. بین بعضی حرفهايت "کاما" بگذار که بدانی باید با کمی تامل ادایشان کنی .پس از بعضی رفتارهایت هم "علامت تعجب" و آخر برخی عادت هایت نیز علامت "سوال" بگذار .تا فرصت ویرایش هست. خودت را هر چند شب یکبار ورق بزن. حتی بعضی از عقایدت را حذف کن . اما بعضی را پر رنگ.هرگز هیچ روز زندگیت را سرزنش نکن !روز خوب به تو شادی میدهد،روز بد به تو تجربه،و بدترین روز به ت
امروز بازدیدهای زی زی به 10000 رسید.تو این 1077 روزی که از عمر زی زی میگذره نه من مخاطبینم رو می شناسم و نه مخاطبینم منو. مخاطبینی گاه ثابت که هر روز به اینجا سر میزنن و آروم و بی سر و صدا و بی نشون، زی زی رو میخونند و رد میشن. اینجا می نویسم که فراموش کنم و همیشه از خودم می پرسم برای چی خونده میشم؟ گاهي شاد گاهي خسته گاهي امیدوار گاهي پر از عشق گاهي دلتنگ. هرچه که هست اینکه اینجا اونقدرها هم تنها نیستم، شوق نوشتن رو در من بیشتر میکنه. اینجا هنوز نتون
ادم باید یک بار هم که شده اونی که رفته و گند زده به زندگیش را دوباره ببیند !مهم نیست کجا باشد و چطوری اما بهترست در یک قرار باشددرست وسط یک کافی شاپ نه گوشه باشید نه دور از دیدهمونجایی که هیچکس نمی نشیندو همیشه صندلیهایش خالیه خالی ست!خلاصه اش کنم باید حرف بزنی گریه کنی ضجه بزنی فحش بدی داد بزنی !اما بلاخره یک بار هم که شده باید حرفهايت را بزنی همون حرفایی که هیچ وقت نگفتی و کینه شد لامصب همون حرفهایی که هر شب اشک شد و ریخت و مُردآری باید حرف بزن
گاهي اوقات چیزی به اسم استراحت نیاز استیک استراحت طولانی. یک فکر آزاد.یک زندگی بدون دغدغهگاهي نیاز است از هر چه هست دل بکنـیو خودت را به دست باد بسـپاریگاهي اوقات یک نفس عمیق لازم استجایی دور جایی که فقط دوست داشتنی هایت باشنـدجایی که اگر کسی هم خواست باشد دوست داشتنی هایت باشدگاهي یک خواب بدون استـرس لازم استگاهيزندگی لازم است . بهاره حصاری
گاهي وقتها دلت می خواهد با یکی مهربان باشیدوستش بداری و برایش چای بریزیگاهي وقتها دلت می خواهد یکی را صدا کنی بگویی سلام می آیی باهم قدم بزنیم؟گاهي وقتها دلت می خواهد یکی را ببینی،شب بروی خانه بنشینی،فکر کنیوکمی برایش بنویسی گاهي وقتها انسانچه چیزهای ساده ای را ندارد!!!!!
گاهي اینقدرها دلت دنبال یک نشانه است.
گاهي هزار بار نگاه میکنی، تصمیم میگیری و منصرف میشوی.
گاهي منتظر یک اتفاقی تا آن را ربط دهی.
بگذریم.
بهانه میخواهد احوالت را پرسیدن.
شاید هم جرات.
راستی خواب دیدم رهسپار دیار ما شده ای.
گاهي دلمون واس ی نفر انقددددددر تنگ میشه که حاضری نصف عمرتو بدی اما فقط 5 دقیقه دیگه بتونی ببینیش.
گاهي دلت میخواد بدونی کجاست بری کی و از دور نگاش کنی.
گاهي
میشینی فکر میکنی یعنی اونم مثلِ منه ؟ اونم داٰئما بهم فکر میکنه؟ اونم شبا خوابمو میبینه ؟


ادامه مطلب
اگه این سوال رو ازم بپرسید میگم بستگی داره.
یه روزهایی که میری تو پیله ی تنهاییت و نمیخوای کسی کنارت باشه، غربت خوبه. روزهایی که با شهر و فرهنگش آشنا میشی خیلی خوبه، مثل یه دنیای جدیده که هی کشفش می کنی و تموم نمیشه.
اما نگم از بقیه ی روزها
روزهایی که مریض میشی و همسرت هم سرکاره و کسی نیست برات سوپ داغ بیاره و ازت پرستاری کنه روزهایی که دلت خونه ی بابا رو میخواد و نمیتونی بری، فقط زل میزنی به تقویم و روزهای ندیدنشون رو میشماری. روزهایی
گاهي دلمون واس ی نفر انقددددددر تنگ میشه که حاضری نصف عمرتو بدی اما فقط 5 دقیقه دیگه بتونی ببینیش.
 
گاهي دلت میخواد بدونی کجاست بری کی و از دور نگاش کنی.
 
گاهي
 
میشینی فکر میکنی یعنی اونم مثلِ منه ؟ اونم داٰئما بهم فکر میکنه؟ اونم شبا خوابمو میبینه ؟کاظم سعیدزاده
به روزرسانی را که فقط برای انواع بازی ها، نرم افزارها و برنامه های کامپیوتری نگذاشته اند گاهي هم آدم ، باید افکارش را به روز کند!طرز فکرش را ارتقا بدهدحال و هوایش را تازه کند مثلا دور بریزد تمام خاطراتی را که تکرارشان چیزی به جز غم و اندوه  نداردرها کند بعضی وابستگی ها را که حال و روزش را به هم میریزند افسوس ها را غصه ها را نگرانی ها را و تمام تلخی هایی که بوی کهنگی گرفته اندگاهي باید یک گوشه ی دنج نشستزندگی را نو کرد و یک "من" تازه ساختبا با
 
آقای گرجی پورگفت وا دختر بهت یاد ندادن با عمت اینطور صحبت نکنی بی تربیت؟
 
دردونه که از تعجب دهانش باز مونده بود گفت بابا چی گفتی؟الان؟
 
آقای گرجی پور نازی اومد وگفت خجالت بکش بابا تو صدا میکنی؟
 
دردونه گفت :وای خاک بر سرشدیم مامان بابا از دست رفت .وبلند داد زد مـــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــــــان؟
 
شادی خانم از تو آشپز خونه در حالی که ترسیده بود باعجله اومد گفت :
 
هان چیه  ترسیدم دختر این چه طرز صدا کردن قلبم اومد لوز
این دل که می گویند چیست؟که گاهي تنگ می شود،گاهي سنگ و گاهي هم مرده و بی رنگ!
دل که تنگ می شود ؛ قلب میگیرد،می میرد و در آخر آتشی سخت به خود می بیند!
سنگ که شود ؛ سخت می گیرد،درد می گیرد اما، از رو نمی رد!
نفس می گیرد ؛ دل می میرد،رنگ سیه به خود می گیرد!
و اما عجب جنگی سر می گیرد!
بزودی منتظر دکلمه این متن باشید :)
گاهي مسیر جاده به بن‌بست می‌رودگاهي تمام حادثه از دست می‌رودگاهي همان کسی که دم از عقل می‌زنددر راه هوشیاری خود، مست می‌رودگاهي غریبه‌ای که به سختی به دل نشستوقتی که قلب خون شده بشکست می‌روداول اگر چه با سخن از عشق آمدهآخر خلاف آنچه که گفته است می‌رودوای از غرور تازه به دوران رسیده‌ایوقتی میان طایفه‌ای پست می‌رودهر چند مضحک است و پر از خنده‌های تلخبر ما هر آنچه لایقمان هست می‌رودگاهي کسی نشسته که غوغا به پا کندوقتی غبار معرکه بنشس
اولین روز بعد از عید سال 98 به یک کار جدید دعوت شدم. پیشنهاد هیجان‌انگیزی بود. قطعا نه از بُعد مادی. می‌دانستم این‌طور کارها برکت دارد. بنیان فکری ده، پانزده سال دیگرم را می‌ساخت. بالاخره بعد از چند هفته، کار شروع شد. فکر کردم آن‌قدرها هم سختی نداشته باشد. داشت. کاری کاملا پژوهشی- تاریخی. تاریخ معاصر. دوستش داشتم. در جایی که قبلا حضور در آن‌جا را هرچند با پروژه ای کوتاه مدت، تجربه کرده بودم. باید سه کار برای سه جای متفاوت با سه موضوع متفاوت‌ت
به یک جای اززندگی که رسیدی می فهمی،رنج را نباید امتداد داد.!به یک جای از زندگی که رسیدی می فهمی،آدمها در زندگی زود پشیمان می شوند!گاهي از گفته هایشان …!گاهي از نگفته هایشان …! گاهي از گفتن، نگفتنی هایشان …!وگاهي هم از نگفتن ، گفتنی هایشان …!!!به یک جای از زندگی که رسیدی می فهمی ،بهترین درسها را در زمان سختی آموختی.!ودانستی صبوربودن، ایمان است،و خویشتن داری عبادت،و حتی خندیدن نیایش!!!به یک جای از زندگی که رسیدی می فهمی،برای رفتن وقت هست ،بای
روغن زیتون، روغنی است که از فشرده شدن میوه‌های درخت زیتون یا همان زیتون بدست می‌آید. این محصول، به دلیل ارزش غذایی بالایی که دارد در رژیم غذایی بسیاری از افراد از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. از جمله کاربردهای این روغن می توان به استفاده در پخت و پز ، استفاده در نان و سالاد و … اشاره کرد. اما از آنجا که کشت آن نیاز به دقت بالایی دارد قیمت آن نیز بالا می باشد و متاسفانه تقلب در تولید آن بسیار مشاهده میشود. از این رو تشخیص روغن زیتون اصل برای ا
1. سلام اقا. ببخشید من جواب کامنتای پستای قبلو ندادم. من از اون دسته ادمام که موقع ناراحتی مث لاکپشت میشم میرم تو لاکم :| ( نه که چند میلیون کامنت بود برا همین گفتم طرفدارا، فن پیجا نگران نشن:)))
2. میدونید چقدددد امروز گند زدم؟ سوتی دادم؟؟
اول دیروزو بگم به "طبقه بالا" گفتم "فردا" :| #مغز_خلاق
امروز هم معلوم نیست حواسم کجا بود اصن. ظرف غذامو انداختم تو سطلللل اشغااااال :|||| بعد خودم نفهمیدم فکر کردم به دوستم دادم ببره تو کلاس. رفتم بالا بهش گفتم حاجی ظ
عشقم یه چیزی بود شبیه آبله مرغون که بالاخره باید میگرفتی، یا تو چت روم، یا تو راه برگشت از مدرسه، یا ترم اول دانشگاه. . من از آبله مرغون فرار کرده بودم. عشق و جمله‌های عاشقانه و رمانای عشقی و شعر و آهنگای پاپ شکست عشقی واسم شوخی بود. همشون چیپ و پیش پا افتاده بودن و من برای چیز بزرگتری به این دنیا اومده بودم. برای درک داروین، یا افلاطون، یا قورت دادن کتابای قطور روانشناسی. من وسط گرمای تابستون تاکسی میگرفتم و میرفتم دانشگاه تا با چند تا دانشجو
سالها پیش، یه روز حوالی ظهر، دهن جسارتو جر دادیم، دو تا دختر چادری، رفتیم تو یکی از مردونه‌ترین کبابی‌های نارمک، و وقتی آقای سیبیلوی کباب‌زن پرسید می‌برید؟ گفتیم نه می‌خوریم!
بعد، همونطور که مردها با نگاه کج و معوجی به ما، میومدن، مینشستن، چهار پنج سیخ کوبیده رو تو شش هفت لقمه می‌خوردن و می‌رفتن، ما تیکه‌هاى بندانگشتی غذامونو با چنگال از لای لبهای به غایت دخترونه و رنگی فرو می‌دادیم و همراه تمام لقمه‌ها خجالت هم بود که بجویم و قورت
دختر که باشی این‌گونه‌ای.
گاهي میان بلبشوهای هجده‌ سالگی‌ات دلت می‌خواهد مادر باشی.
کنکوری که باشی این‌گونه‌ای.
گاهي وقتا دلت می‌خواد سرتو بکوبی توی دیوار.
 
پ‌.ن: نتایج اعلام شد. کی قدرت اینو داره که از زیر زبونم حرف بکشه؟! :دی
سئو چیست اولین پرسش هر فردی است که تمایل دارد در یک کلمه کلیدی خاص در رتبه اول گوگل خودش را مشاهده کند. در پی پاسخ به سئو چیست, فرد به فهم سئو یا همان بازاریابی سئو چیست می‌رسد و در پی آن, برای عمیق شدن در سئو چیست و چه کاربردی دارد و سئو چیست و چه اهمیتی دارد, به تحقیق می‌پردازد.
سئو چیست ویکی پدیا یکی از این منابع است؛ اما نباید این را فراموش کنیم که سئو چیست ویکی پدیا با سئو چیست هیچ تفاوتی ندارد. سئو یا سئو سایت برای آن است که ما خودمان را به ز
سئو چیست اولین پرسش هر فردی است که تمایل دارد در یک کلمه کلیدی خاص در رتبه اول گوگل خودش را مشاهده کند. در پی پاسخ به سئو چیست, فرد به فهم سئو یا همان بازاریابی سئو چیست می‌رسد و در پی آن, برای عمیق شدن در سئو چیست و چه کاربردی دارد و سئو چیست و چه اهمیتی دارد, به تحقیق می‌پردازد.
سئو چیست ویکی پدیا یکی از این منابع است؛ اما نباید این را فراموش کنیم که سئو چیست ویکی پدیا با سئو چیست هیچ تفاوتی ندارد. سئو یا سئو سایت برای آن است که ما خودمان را به ز
سئو چیست اولین پرسش هر فردی است که تمایل دارد در یک کلمه کلیدی خاص در رتبه اول گوگل خودش را مشاهده کند. در پی پاسخ به سئو چیست, فرد به فهم سئو یا همان بازاریابی سئو چیست می‌رسد و در پی آن, برای عمیق شدن در سئو چیست و چه کاربردی دارد و سئو چیست و چه اهمیتی دارد, به تحقیق می‌پردازد.
سئو چیست ویکی پدیا یکی از این منابع است؛ اما نباید این را فراموش کنیم که سئو چیست ویکی پدیا با سئو چیست هیچ تفاوتی ندارد. سئو یا سئو سایت برای آن است که ما خودمان را به ز
سئو چیست اولین پرسش هر فردی است که تمایل دارد در یک کلمه کلیدی خاص در رتبه اول گوگل خودش را مشاهده کند. در پی پاسخ به سئو چیست, فرد به فهم سئو یا همان بازاریابی سئو چیست می‌رسد و در پی آن, برای عمیق شدن در سئو چیست و چه کاربردی دارد و سئو چیست و چه اهمیتی دارد, به تحقیق می‌پردازد.
سئو چیست ویکی پدیا یکی از این منابع است؛ اما نباید این را فراموش کنیم که سئو چیست ویکی پدیا با سئو چیست هیچ تفاوتی ندارد. سئو یا سئو سایت برای آن است که ما خودمان را به ز
به خودم قول دادم تنها بمونم ولی شکستن غرور و له شدن و انتظار بیخودی رو متحمل نشم  
گاهي اشک میریزم گاهي دلم بغل میخواد یه بغل از جنس دوس داشتن ولی خودمو نگه میدارم و تحمل میکنم  :(
دیگه نمیخوام اشتباه کنم و دیگه اشتباه نمیکنم
خدایا دستمو بگیر سفت تر دستمو بگیر خدا جونم :*
از بدو تولد شروع می کنیم تکه های پازل شخصیتمان را بچینیم!برخی تکه ها به اجبار از ابتدای تولد بوده اند.هم میتوان برشان داشت و تکه های دیگری  جایگزین کرد و هم میتوان متناسب با آنها تکه های جدید را چید.گاهي اشتباه می چینیم و زود متوجه می شویم و اصلاحش می کنیم!گاهي تکه ای  را گم می کنیم و شاید در ادامه پیدایش کنیم و شاید هم تا زمان مرگ نه! گاهي به دیگران اعتماد می کنیم و مطابق نظر آنها چند تکه ای رامیچنیم.یا از این اعتماد نتیجه می گیریم و یا اینکه
سلام 
نظرات در مورد چهره من به دو دسته تقسیم می شود :
دسته اول کسانی هستند که می‌گویند تو زشت است. عموما خودشان یا خیلی چهره زیبایی دارند یا متوسط به هر حال خودشان را از من بهتر و زیبا تر می بیند.ممکن است این را به شوخی بگویند و گاهي هم بحث جدی و گاهي هم مانند یک فحش گاهي واژه های بی ادبانه به کار می برند گاهي هم خیلی محترمانه می‌گویند تو چهره خوبی نداری.مثلا صورت لاغری داری چشمانت خوشرنگ نیست ؛دماغ بزرگی داری و موهایت فرفری نیست ،رنگ پوستت
حالم دیگه از هواپیما بهم میخوره یعنی حاااالم به هم میخورهفکر اینکه سه ساعت دیگه باز مجبورم سوار شم گریه ام میاره.
یک ساعت و‌نیمه رسیدیم کیف و باید چهارساعت و نیم الاف باشیم تا پرواز تهران:/
الان قاعدتا باید صبحونه میخوردیم ولی رسیدیم اینجا ساعت سه و نیم بود دیگه مجبور شدیم ناهار بخوریم البته منکه تابستونا عادت دارم صبحونه نخورم ،ولی بابام صبحونه اش بین اختلاف ساعتا پرید
+ بابام عادت داره یه جای جدید میره موقع سفارش غذا معروف ترین غذای ا
دانلود آهنگ ماکان بند خدا پشتمه
♫♫ Download Ahang Macan Band Khoda Poshtame ♫♫
دانلود آهنگ خدا پشتمه با صدای ماکان بند از سایت
♫♫میم موزیک♫♫
 
آهنگ خدا پشتمه از ماکان بند که میتوانید با دوستان خود به اشتراک بزارید؛ ممنون
همچنین میتوانید برای درج نظرات خود مربوط به آهنگ خدا پشتمه در پایین صفحه نظر خود را ارسال فرمایید.
آهنگ خدا پشتمه رو میتونید از سایت میم موزیک با دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸ بصورت رایگان دانلود کنید
 
متن اهنگ خدا پشتمه ماکان بند
من خود او
 
آنتوان دو سنت ـ اگزوپری (۱۹۰۰-۱۹۴۴)، نویسنده و خلبان فرانسوی، حدود هشتاد سال پیش داستان مکاشفه‌ای را که در صحرای افریقا برایش اتفاق افتاده بود نوشت و نام اثرش را Le Petit Prince (شازده کوچولو) گذاشت. اگزوپری ۴۴ سال زیست و در سانحه هوایی کشته شد. زبان اصلی رمان اگزوپری فرانسه است. او رمانش را اولین بار در امریکا منتشر کرد.
شازده کوچولو از بهترین کتاب‌های قرن بیستم محسوب می‌شود. این رمان به بیش از ۲۵۰ زبان دنیا ترجمه شده و خوشبختانه بارها مترجمان ا
 
گفتگو حول ریز و درشت عقاید و افکار تطهیر کنندست ! کاش میشد همه وقت خود را صرف گفتگو در این زمینه کرد !
بعضی جسارت های در پستو قایم شده از خود رونمایی میکند.
بعضی اتشفشان های غیر فعال ناگهان فعال می شود.
بعضی معضلاتی که ذهن در راستای نرسیدن به جواب ان را با کلک بی اهمیت جلوه می دهد تا اندکی توی مغشوش را ارام کند مهم
بودنش را توی صورتت سیلی میزند.
طوری که همه را نگران و متعجب و تا حد زیادی دلسرد می کند. اما خودت را نسبت به خودت امیدوار تر !
شاید با
چند سا ل پیش دوستم یه دفتر کاهی خوشگل بهم هدیه داد که صفحاتش خط کشی نبود و روی جلدش هم طرح ساده و زیبایی داشت
تصمیم گرفتم چیزایی توی اون بنویسم که هرگز از نوشتن اونا و بعدا اگر احیانا موند بعد از مرگم از افشا شدنش، شرمنده و یا پشیمان نشم.
این شد که دفتر دوسال خالی موند
دیدم اوراق زیبا دارن به بطالت می گذرونن
اومدم و نوشتم
گاهي خوشگل
گاهي خرچنگ قورباغه
گاهي قطرات اشک روش چکید
گاهي چیزایی نوشتم که پشیمان شدم
این دفتر عمرم که الآن اییییینهمه از ا
در میان ما، افرادی هستند که تنها هستند و ترجیح می دهند خانواده ای را در اسرع وقت ایجاد کنند، اما در میان آنها کسانی هستند که ترجیح می دهند که در تنهایی باقی بمانند یا ازدواج نکنند.
لازم به ذکر است که در اکثر افرادی که خانواده را تشکیل می دهند احساس تمایل به ازدواج، زمانی که متولد می شوند، یک خانواده را تشکیل می دهند.
 
شاید شما می پرسید چطور باید این نیاز را در خودمان بدانیم.
 
بیایید ازدواج کنیم.
 
آیا نیاز به ازدواج دارید؟
آیا در ای
 
غروب پاییز سال 1391 بود. جلوی خانه نشسته بودم. همیشه توی مهر ماه دلم می گرفت. یاد روزهای سخت جنگ می افتادم اما یادم افتاد که رهبرمان به کرمانشاه آمده. خوشحال شدم. تلویزیون را روشن کردم و رو به روی تلویزیون نشستم. با خوشحالی به تلویزیون خیره شدم. رهبرم توی ماشینی سفید نشسته بود و مردم دور تا دورش حلقه زدنده بودند. ماشین نمی توانست از میان جمعیت عبور کند. مردم مثل پروانه بال بال می زدند. به سهیلا گفتم: روله، بیا فیلم ورود رهبر را به کرمانشاه نشا
خیلی وقت است که مستقیم حرف نزده‌ام و طفره رفتم و حرف‌هایم را پیچاندم دور خودم؛ طوری که گاهي خودم هم یادم می‌رود منظورم از گفته‌ها و نوشته‌هایم چه بوده؛ گاهي این حرف‌های پیچ‌دار گردنم را می‌گیرند و آن‌قدر فشار می‌دهند که دیگر نه می‌توانم حرف بزنم و نه گوش دهم. حرف‌هایم دیگر مهم نیستند.
جای عروسک در بغل من تیله دارمدر مشت خود یک کاغذ پر حیله دارم دنیای ِ زندانِ پر از رنجِ دیانتمن ازجنون رقاصیِ بامیله دارم باآن زنی که مرد شد گاهي غریبهگاهي هوای آن زن بی شیله دارم من آرزوی مشک اب و نان ساجیسرکش دوان در کوه ها با سیله دارم چون دخترانِ عاشق کوه _ایلیاتیحتما که من همخونیِ بابیله دارم روزی دوباره تن کنم گلدار یاسیشاید بفهمی که زنم من پیله دارم خ سعادتی_پامچال
برخی ممکن است از مسواک زدن طفره بروند و با این حال به دلیل جنس خوب
دندان‌هایشان دچار پوسیدگی دندان نشوند اما فراموش نکنید که این روند برای
مدت طولانی ادامه نخواهد داشت، چرا که روزانه دو یا سه بار مسواک زدن برای
رهایی از پوسیدگی دندان‌ها نیاز است.

یکی دیگر از مشکلات دهان و دندان، وجود حفره‌هایی در دندان است که به
دلیل بهداشت ضعیف دهان به وجود می‌آیند. به یاد داشته باشید که مصرف
خوراکی‌های شیرین را کاهش دهید، چرا که این خوراکی‌ها به سلا
بشدت حس میکنم اختلال دوقطبی گرفتم.
گاهي انقد غمگین و تنهام ک هیچی نمیتونه حالمو خوب کنه.
و گاهي انقد سرخوش ک بقیه رو هم میخندونم با خل بازی طورها م.
انقدر زودرنج و حساس و شکستنی ک اشکم دم مشکم منتظره .
و هیچکس نمیدونه.
و همه میگن چرا انقد خسته ای.
انقد میخوابی؟
انقد سردرد.
چرا من از یه سوراخ دو و حتی سه بار گزیده شدم؟
چرا اجازه دادم؟


+حال آوا:
#حاصل عمر #همایون شجریان
#کجا باید برم #روزبه بمانی
گاهي وقت‌ها، فهمیدن، درد دارد.
به عمد یا به سهو، پیدا یا نهان، چیزی می‌فهمی، یا موضوعی را متوجه می‌شوی، یا حتی تلاش می‌کنی که بفهمی و سر در بیاوری،
بعد از آن است که دردت شروع می‌شود.
می‌خواهی حرفی بزنی شاید راحت شوی، نمی‌توانی.
می‌خواهی بنویسی شاید آرام شوی، فقط کنایه و استعاره و ایهام است که به کمکت می‌آید.
می‌خواهی سکوت کنی و چیزی نگویی شاید فراموش کنی، گاه و بی‌گاه به سراغت می‌آید و ذهنت را درگیر می‌کند.
این است که فهمیدن، گاهي درد
میگفت خشمت زیاده
غیر تنفس عمیق و.باید چیزایی که ناراحتم میکنه را به بقیه بگم مثل الان که دارم اینجا مینویسم
یه سری آدم الکی گاهي میان رو مخم یه آدمایی که سال هاس گاهي ندیدمشون و شاید مدت ها نبینمشون
ذهنم بی کاره.بی کاره بی کار واسه همینه میگرده یه چیزی پیدا میکنه که بهش مشغول بشه
به حق این ماه عزیز و روزهای پر نور خدای مهربون نور بپاش به روح و جسم این بنده ی ناشکرت تا قدر زندگی و نعمت هاشو بدونه
نشستم روبه روی کافی شاپ کتابخانه پاتوق تماس با
مادر مثل هوا می مونه، دائم در هوای محبت خالصانه و بدون توقعش نفس کشیدی، گاهي حتی از همه بیشتر بهش اعتماد داری بدون اینکه بفهمی و بدانی.
اونقدر در این هوایی که گاهي ممکنه فراموشش کنی، تا اینکه نفست تنگ بشه از مدتی دریافت نکردنش.
اگر به عقب برگردم، حددداقل تواضعم در برابرت هزار چندان میشه مادرم.

+شاید شبیه ترین آغوش به آغوش خدا بعد از آغوش رسول الله و امام زمان، آغوش مادر باشه.
گاهي وقتا حس میکنی تنهاترین تنهایی ، حتی با وجود نفسای گرمی که دور و برت هستند؛یه مادر مهربون و فداکار،یه پدر دلسوز و آرام کننده، برادرای عزیزتر از جان ، و بالاخره همسر و فرزندی که با اومدنشون به زندگی رونق و صفا بخشیدناما.نه ، فکر می کنم این زندگی دیگه اما نداره ، جز اینکه گاهي وقتا یادمون میره که همه ی ما توی این زندگی حقی داریم، گاهي وقتا فراموش می کنیم که این فقط ما نیستیم که محتاج محبت دیگران هستیم ، بقیه هم به محبت ما احتیاج دارند.ای کا
 سخت ترین دو راهی…دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است.گاهي کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی.و گاهي آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که.میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی . . .راه هایی که همیشه بی پایانند، گاهي به دو راهی هم می رسند.و دشوار است راه بی پایان را پیمودن، و دشوارتر این که_ این راه برسد به دو راهی.در دو راهی های سکوتم ، دوباره تو را گم کرده ام. با حساب من، باز هم این منم که گم شدم نه تو .باز هم خودم را گم کرد
 
گاهي وقت‌ها دلت می‌خواهد با یکی مهربان باشی دوستش بداری وَ برایش چای بریزی گاهي وقت‌ها دلت می‌خواهد یکی را صدا کنی بگویی سلام، می‌آیی قدم بزنیم؟ گاهي وقت‌ها دلت می‌خواهد یکی را ببینی شب بروی خانه بنشینی فکر کنی وَ کمی هم بنویسی گاهي وقت‌ها. آدم چه چیزهایِ ساده‌ای را ندارد!
پیرمردی حدودا نود ساله در اتوبوس شلوغ و پرهیاهوی پنج بعدازظهر، کنار من نشسته بود. گاهي دستش را به ابروهای بلندش میکشید و گاهي هم خرناسه میکرد. چشم هایش درخشندگی کمیابی داشت.
در یک ایستگاه پیرزنی وارد اتوبوس شد و از قضا روبروی پیرمرد ایستاد. ضعیف تر از آن بود که بتواند شلوغی اتوبوس را تاب بیاورد و با هر ترمز به یک سو پرتاب میشد. به محضی که او را دیدم قصد کردم از جایم بلند شوم اما پیرمرد با همان دستی که از عرق ابروهایش ج شده بود، دستم را با تحک
آدم است دیگردلش که تنگ میشوداز کوچه های تنگِ زندگیدر میان این همه تلخی سال های رفته بی او.می آید به #بهشت زمینی آرمیدگانپیش.عشقی که دیگر در کنارش نیست. آدم است دیگر بغض عمیقی دارد اما#گریه نمیکند!گاهي به جای این همه دلتنگی های او آسمان می بارد.و گاهي آنقدر دلتنگ کهفقط بطری آب را به دست میگیرد و آرام آرام آب میریزد. و خودش هم نم نم روی سنگ قبر عزیزان " آب " میشود.
فکر کردن سخته. درد داره. کار هرکس نیست. بعضیا فکر میکنن فکر میکنن اما همش خیاله. فکر کردن کیلومتر شمار آدم رو صفر میکنه باعث میشه همه پل های پشت سرت خراب شه. باعث میشه گذشته ی خودت رو زیر سوال ببری باعث میشه تازه متولد شی. واسه همینه بعضیا میترسن فکر کنن فقط میگذرونن با باورهای دیروزشون با باور های سال و دهه قبلشون.
گاهي وقتا فکر می کنم این بود چیزی که میخواستم. چقدر تو مسیرم کج شدم. چقدر خودمو گم کردم. چرا اینقدر عجله می کنم با این عجله ها قراره چ
دلتنگی

گاهي دلم برای خودم تنگ میشود

گاهي میان من ، و ، دلم جنگ میشود

گاهي من از حضور خودم بی خبر ترم

این قلب شیشه ای من از سنگ میشود

گاهي صدای زمزمه ای میرسد به من

گاهي تپش تپش دلم آهنگ میشود

گاهي زمان به دست دلم میشود اسیر

گاهي به دست عقربه ها زنگ میشود

گاهي هوای هیچ کسی را نمیکنم

بی عشق قلب خسته ی من لنگ میشود

گاهي حواس پرت خودم میشوم و گاه

در لابه لای موی خودم چنگ میشوم

گاهي صدای ناله ی یک ارغنونم و

گاهي شبیه زخمه ی اورنگ میشوم

من مثل ر
گاهي آدم میفهمد که چیزی اشتباه ست.چیزی درونش درست کار نمیکند،مثل سنگریزه هایی که در مسیر رود اختلال ظریفی ایجاد میکنند.اگر روال هرروز زندگیت را پیش بگیری و چشم هایت را به آن مسئله ببندی، خب این هم یک راهش ست.من اما سکوت میکنم. میگذارم افکارم که آرام شدند،سنگریزه ها خودشان را نشان دهند. گاهي درون نگری دردناک میشود. گاهي مواجه شدن با خود سخت میشود. اما قطعا برای باز کردن هر گره ای اولین مرحله "دیدن" آن گره ست.با توجیه مسئله یا فرار از آن چیزی تغ
استاد ما می‌گفت من حتی وقتی یک مگس روی دستم می‌نشیند، از خودم می‌پرسم علتش چیست و این مگس برای چه کاری آمده؟
و من اضافه می‌کنم خدا بسیار مربی خوبی ست. همه‌ی حرف‌ها را مستقیم نمی‌گوید. گاهي آدم‌ها و حادثه‌ها را می‌کند آینه‌ای که خودت را تویش ببینی.
گاهي حرف را خودش می‌زند و یا تبدیلش می‌کنم به یک سوال و می‌گذاردش در دهان دیگران.
گاهي پیش می‌آید که می‌بینی قشنگ برای روزت سناریو چیده! از آدمی که توی کتابخانه در گوش بغل دستی‌اش پچ پچ می‌
گاهي تا سه صبح بیدار و به اجبار ساعت هفت برپا!گاهي هم اینقدر نخوابیدم تا اینکه یهویی خوابم برد و وقتی پاشدم باید عصرونه میخوردم بجای صبحونه،زندگی همینطوریه دیگه نباید سخت گرفت یه روز چشا پر پف و خستگیه یه روز نیست.ریلیشن شیپ،دیت،کار،هنرستان،آزمون مرداد.
● مردی که به‌تازگی مُرده بود، پشت دری بزرگ منتظر بود تا در جهنم ثبت‌نام کند؛ دقایق بسیاری منتظر ماند و بعد ساعت‌ها و روزها و ماه‌ها و سال‌ها به‌همین منوال گذشت، سرانجام از کسی در آن حو
تو این مدت "انقلاب جنسی" رو دیدم.
"1984" رو شروع کردم و الآن در یک سوم پایانی شم و حقا که چقد نچسبه یوقتایی!
یکم پیشرفت کردم در زومبا.
"طلا" و "ایده ی اصلی" جشنواره رو دعوت شدم که ببینم و دومی بسی به دلم نشست.
ترم جدید هم شروع شد.
راستش یکم ترس داره اولاش.
اونم بعد اینهمه مدت.
اینکه از همه ی بچه ها تقریبا بیشتر سوال میپرسم بهم حس بدی میده گاهي وقتا!
همین.
بیشتر از این تراوش نمیشه که بیاد روی این صفحه.
+گاهي مثل همین الآن حس میکنم برای نوشتن در اینجا باید
جزو اون دسته آدما هستم
که همیشه در حال تلاش برای شاد بودنن
اگه یکی خوش نباشه تلاشمو میکنم تا حس و حال لحظشو عوض کنم
ولی بعضی وقتا ک روحم از تلاش کردن خسته میشد
شخصیتمو به دو نیمه تقسیم میکردم
میذاشتم نیمه ای از من به حال خودش باشه
و نیمه دیگه من به تلاش ادامه بده
و این دوگانگی باعث شد گاهي با خودم غریبه شم
که نسبت به همه چیز حس نامطمئن بودن بم دست بده
اما وقتی تصمیم گرفتم که دوست صمیمی همدیگه باشیم
کاملا مطمئن بودم که اشتباه نمیکنم
یه وقتایی ب
یه خواهر دارم مثل خداس که اصلش اینه: "صدبار اگر توبه شکستی باز آ" اصل خواهرم ولی اینه: "توبه نشکستی هم، نشکستی؛ باز آ" گاهي اصلاً لازم نیست باز بیام. خودش میاد.دیگه چی می تونم بگم درباره کسی که هیچی از وسایلم بهش نمی دم ولی میاد اصرار می کنه مثلاً: "اینو ببین، تازه خریدم. استفاده کن. اینو بپوش ببین اگر بهت میاد، گاهي بپوشش تنوع شه" خو من لباسامو به خدا هم نمی دم بپوشه! ولی خواهرم همه چیشو بهم می ده.خلاصه. یه همچین آدمی. که وقتی پیشم نیست هم برام هدیه
هنوز دو روز از زندگی مشترکمان نگذشته بود که برادر همسرم با یک مشکل مالی روبرو شد. از ما کمک خواست. ما تازه رسیده بودیم و با ذهنیتی که از قبل داشتم دوست نداشتم کمکی بکنیم. استدلال می‌آوردم که "همه ما رو تنها گذاشتن، الان چرا باید روی ما حساب کنن برای کمک؟". خوب می‌دانستیم که این حرف‌ها خداپسندانه نیست. دلمان را به دریا زدیم و مبلغی که لازم داشت را دادیم.
حاشیه:
نزدیک می‌شویم به یک‌سالگی‌مان. داشتیم الطاف خدا را مرور می‌کردیم. رسیدیم به ای
حتی اگر نقاش هم باشی؛ برخی از حس ها را نه می توانی بکشی و نه می توانی بنویسی.
گاهي باید بغض را خورد.و  اشک را ریخت.
و فریاد را با سکوت پایان داد.
گاهي تمام احساست میمیرد . . .
بغض نوشت:
همیشه اونی که برام عزیز بوده فقط منتظر بهانه ایست تا برود
حالم بهم میخوره از احوال این روزها .بسی ناجوانمردانه است هوای روزگارم.
من رها خواهم شد . به همین زودی . . 
بعضی وقت ها نباید خوشحال باشینباید خیالت راحت باشدباید دلت بشکندباید با خودت مواجه شویو درست و غلط را در غیر حال خوب خودت بشناسیباید بدانی دلت سنگ است تا بشکنی تا خوشحال نباشی، خوشحال کنیباید بدانی شکستن بد نیست، باید شکست تا فهمید لگدمال شدن سخت تر است و بسیار سخت ترباید خود را در خود جستجو کرد تا سختی وجودت را بشکنیو برای شکستن این؛باید بفهمی سنگ چیستباید با خودت هر بار آشنا شویآخر خود آن آشنایی است که هر از گاهي با خویش بیگانگی میکند گم
اولش که وارد شدم و رفتم قسمت اساتید نشستم چشمم افتاد بهش
مادرش بدون توجه به من با منشی حرف میزدیه چیزایی شنیدم ولی سرمو کردم تو گوشیم و حواسمو ازونا پرت کردم
بعد که گذشت دیدم رفتن پیش پسرا و راهنماییش کردن به سمت کلاس مناول بلند اعتراض کرد نمیخوام!
من نمیرم،بعد بهش گفتن ببین این یه کلاس دیگست معلمتونم یکی دیگست
و بعد یکم بعد خانم منشی اومد و گفت: رامین آوردم سرکلاس شمایکم مشکل ذهنی داره سر اونیکی کلاس بوده گویا یه چیزیو بد میگه،بچه ها ب
از همان اولین‌روز اردی‌بهشت، مدام شکایت می‌کردم: از دشمنان برند شکایت به دوستان . چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟» به‌جای شکوه و گله و زاری فکر می‌کردم:کجا برای‌شان کم گذاشته‌ام، که حالا هیچ‌کدام‌شان -آن‌طور که باید- کنارم نیست؟ من ناکافی بوده‌ام؟» تسلیم شدم؛ گاهي نبوده‌ام؛ گاهي بوده‌ام؛ اما کافی نبوده‌ام. ولی هرچه باشد، بوده‌ام. گاهي هم از جان و دل بوده‌ام. حیران می‌گشتم میان این فکرها که انگار او یادم آورد همه‌ی روزهای ن
مشکلات ناشی از کیفیت بد لوله های آب
گاهي اوقات به خاطر شرایط آب و هوایی و گاهي اوقات به خاطر مصالح نادرستی که در اسکلت ساختمان استفاده شده است رطوبت و نم ناشی از آب و یا هوا به راحتی به دیوارهای خانه نفوذ می‌کند و خسارت‌های جبران ناپذیری را به بار می‌آورد. یکی از مهم‌ترین نکاتی که معماران هنگام ساخت اسکلت دیوارهای خانه باید به آن توجه کنند استفاده از مصالح سبک و در عین حال عایق حرارت، صوت و رطوبت است. علاوه بر این موقعیت مکانی خانه نیز بسیا
-چقدر دماغوئه!
-آره! بیشتر به نظرم بی جنبه است!
-خب نه انگار اصلاً تحمل شنیدن صدای مخالفشو نداره!
- یا نه اصلاً اگه بهش صدای مخالفش رو برسونی، داغ می کنه.
خصوصاً که یک آدم متعصبه!
-معنی متعصب رو میدونی؟ خب آره یعنی اینکه روی افکارش، طرز
فکرش، مدل رفتارش، عقایدش و کلاً همه چیزش عصا قورت داده. یعنی اونه که خوبه، ما
بدیم!
-به نظرم آدم کم تحملیه! یعنی کافیه بهش نقد کنی یا اینکه
ازش تعریف نکنی و یا خودش رو به خودش انعکاس بدی، عصبی میشه، جواب میده، محل نم
امسال که رفتم نمایشگاه کتاب، یک ساعتی تنها در راهروها قدم زدم و دائم با خودم گفتم :" من یه روز به عنوان یک نویسنده میام اینجا، آره مطمئنم." و روزی را تصور کردم که کتابم را امضا میکنم و با لبخند می‌دهم دست دخترکانی که رویای نویسنده شدن دارند.‌ به آنها لبخند میزنم و میگویم رویایتان را فراموش نکنید بچه‌ها. هر روز بنویسید، دنیا به نوشته‌های شما نیاز دارد. اما راستش چند وقتی است که رویای نویسنده شدن را گذاشته‌ام داخل صندوقچه‌ی قدیمی ذهنم، لابه
حس میکنم 24 ساعت انقدر کمه که نمیشه تمام زندگی رو درش گنجوند.کارامو توی یه فایل زیپ به شب میرسونم و هنوز کلی کار نکرده و حرف نگفته و شنبه هایی که هرگز نمیرسن. کجای این قصه میلنگه؟
دلم تنگ میشه گاهي از این منی که غرق شدم توی سرسرای این دنیای بی انتها.گاهي انقدر بزرگ میشم که مسائلم جدی و جدی تر منو به سمت زوالی میبرن که هرگز نه حقم بوده و نه خواستمش.گاهيم اینقدر کوچیک میشم که خودمو توی عالم رها شده میبینم.به آسمون نگاه میکنم و ارتفاع [یا شاید اشتب
حس میکنم 24 ساعت انقدر کمه که نمیشه تمام زندگی رو درش گنجوند.کارامو توی یه فایل زیپ به شب میرسونم و هنوز کلی کار نکرده و حرف نگفته و شنبه هایی که هرگز نمیرسن. کجای این قصه میلنگه؟
دلم تنگ میشه گاهي از این منی که غرق شدم توی سرسرای این دنیای بی انتها.گاهي انقدر بزرگ میشم که مسائلم جدی و جدی تر منو به سمت زوالی میبرن که هرگز نه حقم بوده و نه خواستمش.گاهيم اینقدر کوچیک میشم که خودمو توی عالم رها شده میبینم.به آسمون نگاه میکنم و ارتفاع [یا شاید اشتب
ماها موجودات عجیبی هستیم، از شما چه پنهان وقتی خیره می شوم به آنسوی خط زرد، مِیلی در من سر به فلک می کشد که همین حالا بپر! و یا وقتی به آن سیاه مطلق زل می زنم چیزی در درونم به قلیان می افتد که بدو! و نگاهم را می م. انگار یک هیولای بزرگی درونمان خفته که گاهي فقط یک قلقلک کوچک می تواند بیدارش کند و ما را به نیستی ببرد. دارم فکر می کنم در کجاهای زندگی، در چه لحظه هایی، این هیولای درونمان بیرون آمده و مارا وادار کرده از خط زرد بپریم و پریدیم و تکه ای
آینده من را این روزها شکل میدهد. گاهي دلم می لرزد و ناامید می شوم. گاهي به خودم و دانشم می بالم و با خیال امن می نشینم.
اما
راستش را بخواهم بگویم از این که کسی را که دوست دارم از دست بدهم چهار ستون بدنم می لرزد . من با او خندیدم به وسعت دلم و گریه کردم از سویدای جانم 
باید باشد
باید برای من بماند
بگذار بگویم عاشقش شده ام 
وقتی با عطر نفس نفس های تو به هم آغوشی تنگ بلور و شراب می اندیشم به جام شرابی می رسم لبریز از عشق که درسودای مست شدن ثانیه ها را کلافه کرده . های های می شمارد تیک و تاک زمان را . 
گاهي تند و گاهي خسته اما عاشق و پیوسته . 
عشق میعادگاه دو عاشق است که در محراب در اوج قله های پاک به غسل تعمید می رسند . عشق مقدس است
سلام:)
کم کم دارم به دوری از مخاطب عادت میکنم، البته کلا من ادم خیلی وابسته ای نیستم، یعنی توی ابراز احساسات همیشه گند میزنم و کند عمل میکنم. تی ارتباط فیزکی لنگ میزنم مثل بغل کردن وبوسیدن و. دست دادن رو ترجیح میدم. اونم خودشو با کار کردن خفه کرده رسما، چون به اون کارش به چشم فرصت نگاه میکنه و خوب داره جلو میره. جوری که مدیر شرکت میسپاره بهش و میره مسافرت یا برای انجام ماموریت شهرستان. کلا ادم قابل اعتمادی و هرجا میره خوب میتونه اعتماد بقیه رو
قدیم ها هوای بهار با الان فرق داشت، یک لحظه ابر بود یک لحظه آفتاب، دلچسب بود اونم واسه ما که بچه بودیم و شوق تعطیلات بهاری را داشتیم. پاچه های شلوارمون را بالا میزدیم و با کاسه و جارو مشغول شستن فرش میشدیم، فرش های شسته شده از دیوار حیاط خونه ها آویزون بود و آفتاب میخورد، همه چیز بوی نو و تازگی میداد اما اومدن بهار برای من همیشه با یک غمی همراه بود مثل غم غروب جمعه، غمِ عصر روز سیزده بدر! گاهي فکر کردن به پایان جلوی لذت بردن از لحظات را میگیره. 
بالاخره تمام شد! کتابی پرهیجان، گاهي احساسی، گاهي صرفا نقل خاطرات با طنز کافی. جملات کوتاه و بندهای پرفعل و توصیفات موجز ولی دقیقِ این کتاب ،چشم را، روان و جاری روی واژه‌ها ساری می‌کند و بی‌مکث و پرهیجان تصاویر را بی‌آن‌ که از هم بگسلند روایت می‌کند. به‌شخصه تا کنون کتاب خاطراتی نخوانده بودم که این‌گونه، بدون اطاله کلام و این قدر با جزئیات، روایتی را به این وجدآوری از روزهای منتهی به انقلاب نگاشته باشد. روزهای منتهی به پیروزی انقلاب، ف
نوشته بودم: . ولی تو خوب باش. خوب که نباشی خیالم جمع نیست.بعد فکر کردم مهم نیست با من باشی یا نباشی، مهم نیست این‌جا باشی یا نباشی، مهم نیست دیگری را به من ترجیح بدهی یا ندهی، مهم نیست من خوشبخت و خوشحال باشم یا نباشم. هیچ کدام این‌ها مهم نیست. همین که تو خوب باشی کفایت می‌کند.بعد فکر کردم دوست داشتنِ زیاد، آدم را تا کجاها که نمی‌تواند بکشاند. فکر کردم که تو یک انسان مستقلی و می‌توانی گاهي خوب نباشی. می‌توانی ناراحت باشی، عصبانی باشی، مستاص
پادذره یه اصلاح نجومه. اطراف سیاهچاله دائم ذرات و پاد ذره ها تولید می شن و به نوعی با هم جفت می شن. هر ذره با یه پادذره اون قدر به هم ضربه می زنن تا  جفتشون از بین برن . اما گاهي این ذرات کشیده می شن و توی سیاهچاله غرق می شن ؛ اون وقت پادذره تنها می مونه و ذره ای نیست که بهش ضربه بزنه تا از بین بره ؛ از بین رفتن رسالت اونه و رسالتش رو از دست داده.سطل زندگیه. زندگیی که کثافت محضه. آشغال های توی سطل می تونه گندایی باشه که پیشینیانمون به ارث گذاشتند. می
سالی که گذشت از پرتجربه‌تربن سالهای عمرم بود تا به الان، سالی که در ابتداش حتی قسم می‌خوردم به اعتبار و اعتماد آدم‌هاش که الان بسی پشیمانم، سالی که میگفتم بدون فلان جا یا فلان فرد یا فلان دوست و فلان فامیل دنیا سخت میشه و من زندگی بدون اینا رو نمی‌خوام الان به جایی رسیدم یا مرا به جایی رساندند که از کارهای کرده و نکرده‌ام پشیمان شده‌ام! گاهي می‌خواهم فریاد بزنم که مگر خودت شاهد نبودی چه بر سرم آمد و یا آوردی پس این همه اصرار برای ماندنم ب
این مطلب رو، تقریبا دو سال پیش و زمانی که هنوز مجرد بودم نوشتم، و الان که گاهي اوقات یادش می‌افتم واقعا بدنم می‌لرزه! از اینکه همسرم مدام باید در حال سفر باشه و گاهي اوقات موقع پروازهای هوایی، خودش و من می‌میریم و زنده می‌شیم تا فرود بیاد! به نظرم عشق سال‌های اول و روزهای اول زندگی مشترک رو کما بیش همه تجربه می‌کنند و اون چیزی که کمتر تجربه می‌شه، تداوم و استمرار عشقه! تعجب می‌کنم از خودم که با وجود خوندن کتابی مثل "یک عاشقانه آرام" باز هم
كشور فنلاند و تحصیل در این كشور
فنلاند یكی دیگر از كشورهای اروپایی است كه امكان تحصیل رایگان را در برخی از دانشگاه های خود فراهم كرده است. دانشجویانی كه متقاضی تحصیل در فنلاند هستند می توانند پس از فارغ التحصیلی اقامت این كشور را دریافت كرده و شغل مناسبی را برای خود پیدا كنند. متقاضیان تحصیل در فنلاند باید توجه داشته باشند برای تحصیل در برخی از رشته های دانشگاهي شهریه از دانشجویان دریافت خواهد شد اما برخی از رشته ها نیز هیچگونه هزینه ای را
شقاق یا فیشر ، همان زخم یا ترك خوردگی انتهای روده است كه معمولاً با درد و یا سوزش شدید در این ناحیه همراه است.
علت اصلی این زخم ها یبوست است كه به دلیل رد شدن مدفوع سفت از این ناحیه زخم ایجاد شده و در صورت استمراریبوست بر شدت آن افزوده می شود، البته اسهال شدید و التهاب روده نیز از علل این زخم ها هستند .
بسیاری از بانوان بعد از زایمان یا سزارین به این مشكل دچار می شوند كه علت آن اختلال در دفع است كه به دلیل شلی عضلات لگن در حاملگی ایجاد می گر
درمان کیست عفونی شده معمولا شامل برش آبسه و تخلیه چرک از آن و گاهي جراحی به منظور برداشتن کل ناحیه عفونی میباشد. التیام زخم جراحی ممکن است چند ماه به طول انجامد، زیرا زخم باید از عمق ترمیم شود.
کیست پیلونیدال یا کیست مویی از وجود یک کیسه کوچک پوستی حاوی مو در قسمت پایین کمر، در فاصله بین دو و کمی بالاتر از ایجاد می شود. این حفره که ممکن است اندازه ای به قطر یک الی چند سانتیمتر داشته باشد، گاهي چیزی بیش از یک فرورفتگی حاوی چند موی پیچی
قصد داشتم بیایم اینجا و از دیروز بنویسم، لحظات تماما خوشش را ثبت کنم اما احساس کردم هرجور که بنویسم، حس درست و دقیق دیروز را نمی‌توانم منتقل کنم. انگار که اگر بنویسم خراب می‌شود اصلا.عوضش فکر کردم بهتر است به شما توصیه کنم که خیلی هم به برنامه‌هایتان پایبند نباشید‌. خیلی هم لازم نیست که حتما تمام کارهای هر روزتان تیک بخورد. 
گاهي هم لازم و حتی ضروری است که روی همه‌ی آن‌ها خطی بکشید، بیخیال‌شان شوید و کاری که دقیقا آن لحظه دل‌تان می‌خواه
دلیل نمیخواد باید یه مداد برداری, تنبلی رو هم بزاری کنار و شروع کنی به نوشتن ! البته عصر تکنولوژیه پس باید لپتابت رو روشن کنی, بشینی پشتش و زور بزنی به مخت تا یه موضوعی برای نوشتن پیدا کنی بعد مانور بدی روش و بشه یه نوشته که بفرستی برای گروه نویسندگان متواضع تا دوستانی بهتر از آب روان  بخونن و به به چه چهی نثارت کنن و یا نقدی بفرماین تا شاید به خود آیی و به خدایی رسی ،بزارین حالاکه بحث نوشتن شد یه سرکی بزنیم به خاطره ی چند سال پبش دوره ی دبیرستان
کتاب‌خانه خوبی داشت. چوبی و کاهی‌رنگ
و براق. پنج شش ردیف دراز از کتاب‌های رنگارنگ که هر کدام شده بود شبیه یک جعبه
مدادرنگی. از آن‌جایی‌که عمق کتاب‌خانه زیاد بود، جلوی کتاب‌ها را حسابی شلوغ کرده
بودند. تمام اشیاء تزئینی عالم آنجا نماینده داشتند؛ مجسمه جن آفریقایی، گلدان
کاکتوس‌های مثلثی، اسطوره‌های سِلتی، قاب عکس‌های سیاه‌وسفید، صلیب و تسبیح و
گوشواره، خوشنویسی‌های اعلا و غیرخوانا، کوه آتش‌فشان، نقاشی‌های درِپیت و انواع
سنگ و کل
و گاهي نمیدانی راه کجاست و به سرمنزل نمی رسی اینم حکایت ماست
بعضی وقتا داری میری ولی به خودت میای که ای دادی بیداد راه و اشتباه رفتی ولی قربون خدا برم که راهنماست دمی شما گرم آخدا اااااا
 
حال و هوام این روزا شبیه خودم نیس نمیدونم چرا شاید به خاطره اینه که هواسم به خودم نبوده شاید نمیدونم والا ولی باید فردا حالا یکم حواسم به خودم باشه به خودم برسم  ایشالا
 
خب دیروزم که سالگرد ازدواج حضرت مادر با حضرت مولا بود به به واقعا که دل شیعه به شادی ارب
یا حق
گاهي انسان برای نداشتن چیزهای بزرگ حسرت می خورد
و گاهي کوچکها انسان را رها نمی کنند
صبح وقتی من سمپاشم هرچه بخواهی اذیت کرد تا بعد از یک روز معطل آن شدن بالاخره سمپاشی نصفه و نیمه کردم در برگشتن دیدم که همسایه مان خیابان را از مانده گوگرد های باقی مانده در سمپاش مسیر طولانی را آلوده کرده
برای یک کوچک بزرگ حسرتی خوردم که نگو!
. اصلاً می دانید چه میگویم
مثل این می ماند که شما محتاج نان شب باشید و همسایتان سطل زباله بیرون درب خانه گذاشته
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب