نتایج پست ها برای عبارت :

۵۰ ای خاست نداشتم ۲۰ دی خاست نداشتم ته سیگار خاست نداشتم

شرمنده‌ام که همت آهو نداشتم شصت و سه سال راه به اين سو نداشتم اقرار می‌کنم که من – اين هاي و هوی گنگ- ها داشتم همیشه ولی هو نداشتم جسمی معطر از نفسی گاه داشتم روحی به هیچ رايحه خوشبو نداشتم فانوس بخت گم‌شدگان همیشه‌ام حتی براي ديدن خود سو نداشتم وايا به من که با همه‌ی هم زبانی‌ام در خانواده نیز دعاگو نداشتم شعرم صراحتی‌ست دل‌آزار، راستش راهی به اين زمانه‌ی نه تو نداشتم نیشم همیشه بیشتر از نوش بوده است باور نمی‌کنید که کندو نداشت
سفرمان از مریان یکی از ییلاقات تالش شروع میشد و به دران یکی ديگر از ییلاقات تالش ختم میشد. سفر جالبی بود از اين نظر که انتظار سرماي به اين شدت را نداشتم، انتظار شب را تا صبح از ترس حمله گرگ بیدار ماندن و حواس خودمان را با منچ بازی کردن، پرت کردن نداشتم. انتظار آن دو قطره اشکی که شب در راه طی مسیر ریختم را نداشتم؛ اما هربار همیین غافلگیری ها برايم جذاب است و باعث میشود بیشتر و بیشتر به اين سبک سفر کردن ادامه دهم. ساکت تر از قبل شده ام، در بحث هاي گ
جلوی دوستاش کار بد آبجی بزرگه‌شو گفتم و خیلی بهش برخورد 
شخصیت بی‌خود و مزخرفی دارم‌،عجول،غیر منطقی و.
دفاع کرد از آبجی‌ش ولی همه موافق بودن با من  و گفتن کاری ک برا آبجی‌ت انجام دادي حماقت بوده ، کار آبجی‌ت خیلی بد بوده و همیشه بدي رو با خوبی نبايد جواب داد
با اينکه تو اين شیش سال کارد رو ب استخونم رسوندن تا حالا اينطوری جلو جمع بازگو نکرده بودم و به شوهرم حسابی برخورد  ، از کارش دفاع کرد و بقیه متفق القول مخالفت کردن باهاش و بیشتر بهش ب
جلد اولقسمت هشت
.از زبان جک-واقعا متاسفم نمیدونستم اينقدر گذشته تلخی داری._اره ، خیلی تلخ بود هرکسی که جاي من بود الان ديگه شايد مرده بود._بعدش چی شد ؟ بعد از اون وقتی که تورو به بلک ویزارد داد پدرت کجا رفت ؟ الان کجاست؟_بعدش
بلک ویزارد منو به عنوان غرامت از پدرم گرفت ، فکر نمیکردم پدرم منو به
ازاي یک صلح به کسی بده ، حالا که چاره اي نداشتم ، من آنقدر ضعیف بودم که
حتی توان دفاع از خودمم نداشتم._درکت میکنم واقعا سخته که پدر پسرشو براي یه صلح اح
 متن آهنگ هوروش باند تو مرا ديوانه کردي
رفتم از قلب تو انگار فکرتم هرشبو هرجا میره اين دل واست هر بار تو مرا ديوانه کرديکاشکی نداشتم تورو از اولشم نبودي تو کاشکی که پیدات نمیشد بد دلمو شدي تو نموندي تورفتم از قلب تو انگار فکرتم هرشبو هرجا میره اين دل واست هر بار تو مرا ديوانه کرديماهی برکه برقص کام دنیام شده تلخ بیخیال هرچی غصه اس دل به دریا بون همه خاطره رو میبرم غرق کنم به چه درد میخوره دریا با کی خلوت کنم.کاشکی نداشتم تورو از اولشم ن
هزار بار پتو رو کشیده بودم روی سرم و گریه کرده بودم . حال و حوصله هیچکس رو نداشتم ، اشتها نداشتم ، حرف نمیزدم ، فقط گریه میکردم . یه روز ، دو روز ، یک هفته ، دو هفته ، یکماه ، دوماه بود که حال و حوصله نداشتم ، ديگه دلم براي هیچ مریضی نسوخت ، ديگه از غم کسی غصه نخوردم ، وقتی رفتم ختم کسی اشکم در نیومد ، حتی ناراحت هم نشدم ! رویه زندگیم تغییر کرد ؟ نمیدونم . ولی ديگه دلم نخواست بگم بخندم ، قرار هاي دورهمی و بیرون رفتن رو پشت هم کنسل کردم ، یا رفتم مثل جغ
سارا دو روز بود سوالی نپرسیده بود و ديگه نگران شده بودم!
امروز پی ام داد و اسپیک هاي همديگه رو تصحیح کرديم و بهم گفت لهجه م بانمکه! (خودش مشهديه و رشته ش زیسته)
احتمالا منظورش لهجه ی گیلکی توی فارسی بوده :))
دفعه ی پیش بهش گفته بودم لغات کمی استفاده می کنه، اين بار سعی کرده بود جملات بیشتری بگه.
تقریبا هم سطحیم، اما نکاتی که به هم میگیم گاهی به درد بخوره.
چهارشنبه رشت بودم، شهر کتاب رفتم و تخفیف 25 درصدي داشت. با اينکه قصد قبلی نداشتم اما دو تا کتاب
نیستی 
و نمی دانی 
نقاش شده ام
و هر روز
در قاب روزهاي
تکراریم
انتظارت را 
با حسرت میکشم
.
اين چن روز نت نداشتم
ب خاطر برنامه اي درسی که خواهر رویا برام ریخته بود(مرسی عاولی بود)میخواستم نت نخرم
ول خب خب دلم براتون سوخت
گفتم از داشتن همچین آدم فوق العاده اي محروم نشین
بعضی مستی ها باهم جور در نمیاد
بهتر بگم ادم خیلی میره بالا
دوست نداشتم ديگه مشروب بهورم ولی نمیدونم چی شد فکر کردم راه خلاصی از فکر مستی هست
خوردم تا بیفکر بشم، خوردم که خواب برم ولی یک اتفاق خوب افتاد، تو اومدي ديشم ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
کنج خونه اخمو و جدي و پریشون مثل داغ ديده ها کز کرده بودم و حوصله ی چرخوندن سر و حرف زدن نداشتم که یهو زنگ زد و گف بپوش بیا باور کردنی نبود عجب ايزی خودش بود ديدمش ، خوب نگاش کردم، غصه خوردم ،غصه خورد ، خنديديم  .الان حوصله ی استاد فلسفه که داره در مورد علل پیشرفت علم شهودي در جوامع غربی حرف میزنه هم دارمخدايا شکرت   
مریضم.سه هفته س مریضم و دل درد و حالت تهوع و غیره دارم .غذا هم هیچی.سمیر میگه حامله شدي.خدا روشكر.خدا رو شكربهراد یه هفته س رفته سركار.كارش توی مترو تهران است.توكل به خدابعد از ماهها دوباره موزیك گوش میدمتنوع موزیكهام هم باحاله،سیاوش قمیشی و محسن چاووشی.شايدم زند وكیلی.تمامآخر هفته ها میریم طالقان و جمعه بعدظهر میریم مهرآباد خونه بابام .شبش هم جنازه میرسیم خونه.ببین چیه كه توی هفته استراحت میكنم.طالقان هم همیشه كار واسه انج
می‌گم حالا شايد بد نباشه یه مدت به اينجا استراحت بدم. چند ماه گذشته حال بدي براي حروف ساختم و باعث شدم خیلی از چیزی که بايد باشه، فاصله بگیره. تعارف که نداریم، دلیلش مشخصه؛ اين مدت خودم هم اصلاً احوال خوبی نداشتم. می‌گم نداشتم چون خرداد و تیر شلوغی در راهه و احتمالاً اين برام یه‌جور مُسکنه؛ یه‌جور مُسکن، و نه بیشتر.
تو اين مدت نه از اون صفحه‌هاي سفید می‌آد روی وب (دروغ چرا؟ جدا از اينکه خیلی اين کار برام ناخوشاينده، اصلاً بلد هم نیستم اين ح
مامور بودم نوشته اي را که بیش از یک ماه دستم بود به اخر برسانم و تحویل دهم اما هر بار که غرق نوشتن می شدم کاری پیش می امد و انچه رشته بودم پنبه میشد.ديروز و ديشب تمام کارها را رها کردم و ان را به اخر رساندم.بعد از پايان کار وقتی در اينه خودم را ديد زدم رنگ به چهره نداشتم.موهايم پریشان بود گویی از گور برخاسته ام با خود گفتم"یعنی نوشتن همینقدر سخت است?"به خودم پاسخی ندادم.چادری سر کردم و به اصرار پسرم سوار ماشین شدم تا به تماشاي رودي فصلی برویم.جاده
تصمیم گرفتم  بنویسم،اين چند روز که نمینوشتم خیلی سخت گذشت،دوست نداشتم زیر حرفم بزنم ولی انگار تا ننویسم آروم نمیشم:(
ناراحتم برگشتم،حس میکنم ارادم ضعیفه:/
ولی نمیتونم از وسوسه ی نوشتن بگذرم،شايدم کامنت ها رو ببندم که اينحا مثل دفتر خاطرات بشه فقط بنویسم و آروم شم .
برا دومین بار سيگار کشیدم یادمه اولین بار ترم قبل بود ، ۱۳ کدوم ماه رو یادم نیست ولی تو گوشی ديگم تاریخشو ثبت کردم تا یادم بمونه ، اون شب کلی اعصابم خورد بود در حد مرگ ناراحت بودم و داشتم از ناراحتی و غصه می پوکیدم ، پاشدم زدم بیرون کلی تنها تو خیابون نشستم اخرش کلی با خودم کلنجار رفتم ، اخرش سه نخ وینستون خریدم .
شايد هیچ دلیل خاصی نداشتم فقط همون کرمی که تو وجودم بود برا امتحانش .
سيگار اونقدر مسخرس که حتی فکرشم نمیکنی .
اي کلش ادم هیچ وقت یه چ
نمی دونم چی میشه که گاهی دلم نمی خواد توی اين وبلاگ بنویسم و مدتها بی خیالش میشم . ولی بعد یه موقعی هم هوس می کنم بیام اينجا بنویسم . 
مشغله هاي زندگیم خیلی زیاد شده . خیلی خسته میشم . توانم کم شده . ديگه انگار حوصله و توان روحی هم ندارم براي خیلی از مسائل . 
چند روزه که اصلا توی یه حال عجیبی هستم . از روز اخر خرداد ریختم به هم . هی سعی می کنم بی خیال باشم و غرق بشم توی همین روزمره هاي زندگی . ولی گاهی به خودم میام میبینم یه اندوه عمیق و عجیبی
از اونجايی که خیلیا اطلاعاتمو میپرسیدن تصمیم گرفتم تو اين مطلب همه چیو بگم.

همه من رو یه اسمarmy میشناسین من اولین بار اين اسمو روز تولد شوگ تو سايت جیسوگ استفاده کردم .البته قبل از اون اسمی نداشتم.من چهارده سالمه  وتو یکی از شهرستاناي کرمانشاه به اسم جوانرود زندگی میکنم.یه ارمی بوی متعصبم.به جز بی تی اس طرفدار هیچ گروهی نیستم.اسمم رامتینه.ممنون
سلام
از دفعه پیش که مطلب نوشتم مدت زیادری گذشته ناگفته ها اينقدر زیاد شده که اين پست همت بالايی رو براي نوشتن میطلبه ! و قاعدتا تعداد ویرايش بالا.
از نزديک شروع میکنیم
ديروز نتايج کنکور کارشناسی ارشد اعلام شد امسال چندان براش وقت نزاشتم و انتظار نتیجه خوبی رو هم نداشتم و همینطور هم شد رتبه ۸ هزار ! خیلی بد
امروز بدي نداشتم. یعنی اتفاقات بدي نیفتاد. بجز اينکه محمد هی زنگ زد و زنگ زد. بابا چندباری گفت خب اگه نمیخواي جوابش بدي؛ بده به من یچیزی بگم بهش لااقل ناراحت نشه‌. من مخالف هستم ولی نمیگم ديگه به طرف بی محلی کن. اينقدر با خودم کلنجار رفتم تا الان. تهش به اين نتیجه رسیدم که جوابشو بدم‌. چون اون بیچاره هم گناه داره، بیچاره فکرش تا هزارجا میره. به قول بابام، گناه که نکرده، اونم عاشق شده.بعد از ظهری یه سر رفتم کلاس زبان. به مسئول زبانسرا
یادمه . اخرهاي تابستون سال ايکس بود- سالی که از اير رفتم. از سردرگمی درامده بودم و تصمیم جدي بود. می دونستم موندنی نیستم و دلیل موندن نداشتم . اکثر وقتها ساعت ۵ در می امدم می رفتم یا می دویدم برسم کلاس زبانم و روزهايی هم بود که کلاس نداشتم و با سرویس شرکت می رفتم خونه- شب می شد یا نزديک غروب بود. اهنگ کریس د برگ گوش می دادم: اسمان تنها. چه شعری داره زیبا زیبا زیبا. من همیشه در حرکت بودم و از اونجا که در پی یادگیری و پیشرفت بودم همیشه دلم گرفته بود
وسط طوفان افکارم به اين نتیجه رسیدم از بس همیشه تو سايه ايستادم و جسارت حرف زدن و ديده شدن نداشتم، هیچ‌وقت و هیچ‌جا آدم مهمی نخواهم‌شد و اين حقیقت تلخ چند ساعتی دنیاي من رو به تاریکی فرو برد. بايد چراغی روشن کنم، بايد محکم‌تر بايستم، بايد صدام رو به گوش ديگران برسونم قبل از اينکه دير بشه. جرات اين رو دارم که بگم من تو یه زمینه حرفی براي زدن دارم؟ هنوز نه، هنوز نه.
امروز خیلی حال و حوصله درس خوندن نداشتم.زورمو زدم ولی کلا با خودم حال نکردم.یه سری فايل صوتی انگیزشی پیدا کردم که امیدوارم در روزهاي آتی کمکم کنه.
شیراز خیلی سرد شده اصلا نمیشه شب رفت بیرون!
سرم یه خورده درد میکنه.فکر کنم باد سرد خورده به کله مبارک!!!
امروز به خودم نمره ۵۵ از ۱۰۰ رو میدم.فردا بايد خیلی بهتر باشم.
شب بخیر.
سارا:وا مامان اين رفتارارو چرا میکنی ديگه سنی
از شما گذشته ايـ .

شادي خانم نذاشت حرفشو ادامه بده باعصبانیت گفت
ساکت شو دختره ی خیره سر اين چه طرز صحبت کردن ته ؟من سنی ازم گذشته؟مگه من
چندسالمه

تو اوج جونی پیرم کردي رفت؟کدوم رفتارهان؟من که
نگرانم شوهرمو ازم بگیرن کار نادرستی میکنم؟اين تویی که  خرس گنده اي مثل بچه ها میمونی رفتارت.

بابات راست میگه بايد تو تربیتت تجديد نظر کنم
وسفت وسخت تربیتت کنم .

دردونه که هم از تعجب دهانش باز موند
میدونی،من آدم بغضاي همیشگی بودم
آدم نباریدنآدمی که اکه ابری باشه، ابراي بزرگیه که هیچکس نمیفهمه پشتشون یه عالمه بارون تلنبار شده است 
هر ادمی تو زندگیش دردايی داره. منم،
هیچوقت نگفتم درداي من از بقیه دردترن!نگفتم سلطان غمم و نخواستم کسی حتی بفهمه غمگینم.
 خواهر نداشتم. تا تو اغوش مهربونش راحت غمامو زار بزنم تا سبک شم
 همه غمام بغض شدن چسبیدن به گلوم
من داد نزدم هاي هاي گریه نکردم، براي هیچکسی خودمو لوس نکردمهیچکسی نداشتم سرمو بچ
بازم بعد یه مدت طولانی اومدم و میخوام که بنویسم،طبق معمول قراره کلی چیز از مدتی که گذشته بگم
سیزدهم تولد ژینو بود،بهش تبریک گفتم و چون تولد پارتنرش چند هفته بعد بود و نمیخواستن زیاد وقتشون به خاطر تولدها گرفته بشه میانگین تولد هردوتاشون رو جشن میگیرن
یعنی امروز 
چیزی واسه ژینو تهیه نکرده بودم چون با پارتنرش حرف زده بودم و گفته بودم بهش که ژینو گیتار رو خیلی دوست داره اگه بشه یه گیتار براش بخریم خیلی خوب میشه
و خب بعد از کلی اصرار من پسره تصم
Garden party: فقط پايانش.
Piper: شیرین و دوست داشتنی.
Horror: مناسب بچه ها نیست؛ در اصل برا بزرگترهاست! بچه ببینه از ترس زهر ترک می شه! اين به اين معنی نیست که من زهر ترک نشدم!
ventana: بی سرو ته :/
Zero: دوستش نداشتم چندان! به خاطر روايت خسته کننده اش.
Ascension: در عین بامزگی متفاوت و حرص درآرش، قابل تامل.
The necktie: کسل کننده! ولی پايانشو دوست داشتم.
Threads: نمايش رشته پیوند بین مادر و فرزند.
Johnny express: بامزه بود. دلمان براي آن موجودات ریز فضايی کباب شد!
Weekends: طولانی و کشدار. درب
سلام پس از گزمترین سلام ها سعادت و سلامتی شما را از درگاه ايزد منان خواستارم اگر جویاي حال و احوال هواي شمال باشید اين یکی دو روزه خوب است و خدمت شما سلام می رساند.خورشید خانوم مثل نو عروسان خجالتی در پس ابرها پنهان شده و از شدت تابشش کاسته است(یاد نامه هاي قديم افتادم)ديشب خواب خوبی نداشتم شما که غریبه نیستی سیر خواب نشدم .ساعت 5 بامداد همون یه ذره علاقه به خواب رو  هم قیچی کردم تا دوگانه رو تقديم یگانه بی همتا کنم ولی ساعت 10 دوباره میل خواب آ
توی تاکسی نشسته بودم. ماشین شخصی اي بود که بین تاکسی هاي خط بود و مطمئن نبودم که جزو تاکسی ها هست یا نه. به مفهوم حفاظت از جان در برابر پول فکر کردم. آخرین نفر سوار شدم چون تنها ماشینی بود که مقصدش دانشگاه بود و دير رسیدنم حتمی بود اگر سوار نمیشدم و استادي که نبايد سر کلاسش دير میرسیدم. یه پرايد خسته با یه راننده ی خسته تر با لباس هاي شلخته و کثیف و وضعیت آشفته که هیچ پولی نداشت تا حتی بتونه پول خرد کنه و انگار با آخرین پولش سيگاری که توی دستش بو
امروز و در اين یک ساعت گذشته لجباز ترین حالت ممکن خودم تو بیست و چهار سال گذشته بودم .چی ؟ بیست و چهار سالمه؟ نه بیست و چهار سالم نیس ولی همینجوری گفتم شما قسمت اول جمله رو بگیر:)))تا حالا اينقد لجبازی نکرده بودم. واقعا هم حس بیرون رفتن جان رو نداشتم بلاخره پس از مقاومت هاي بسیار و التماس ها ، موفق شدم بمونم خونه ديوانه شديم اينجا. 
 
 
دنیاي پیچیده ايست
آنقدررررر با بايد و نبايد ها بزرگ میشیم
که تازه بعد از ۳۰-۴۰ سال زندگی متوجه میشیم :
کل زندگیمون اشتباهه
باورهامون غلطه
آدم‌هاي دورمون رو کاش جور ديگه اي انتخاب میکرديم
آنقدرررررر بنده شرايط و کانديشن هاي ثابت و از قبل فراهم شده اي هستیم که بعد از ۵۰-۶۰ سال متوجه میشیم :
من مال اين زندگی نیستم
من شايد حتی هیچی نیستم و تا حالا خبر نداشتم 
کار و شغلی که سالهاست دارم رو دوست ندارم
مهارتهايی دارم که خودم تا به حال (که ديگه دير
خیلی روابطم با خدا بد شدهدلم سر یه قضیه ازش خیلی گرفته
خیلی
نیايد بگید حکمت و اينا 
الان نمیتونم بپذیرم واقعا الان بیايد کمکم کنید که روابطم بهبود پیدا کنه
چون من سر اون قضیه کم از کس ديگ نداشتم ولی اون شد ولی من نه. غرور له شد
راهکار بهبود دارید؟ 
میشه کمک و دعا کنید.
حتی دوست ندارم ديگ برم گار یا امام زاده نزديک محل
" میم " یه چهل خطی برام کامنت نوشتهنصف کامنتشم بلاگفا خوردهو من با کامنتش اشکم در اومد قشنگ :))میم عزیزمخیلی ممنونم ازت ولی بدون من انقدر قدرتشو نداشتم که همون اول بگم " خداياشکرت "فقط پرسیدم خدايا چرا.من خیلی زندگی و تلاش کردن رو دوس داشتماما الان فقط یه چیزی دوس دارم که فکر میکنم خودت بدونیو لازم نباشه دوباره به زبون بیارمش.من ضعیف شدممن امروز ته کشیدمتموم شدم!نمیدونم دوباره کی خوب میشم.هیچی نمیدونم.
هیچ وقت دوست نداشتم و علاقه مند نبودم نسبت به ادما نظرم رو عوض کنم،خصوصا اگر اون ادم ها روزی جزء کسايی بودن که دوست شون داشتمبدگویی از اون ها پیش ديگران یعنی اشتباه بودن انتخاب من!حالا شايد اين رفتار به غرور و ترس از شکسته شدنش برگرده،اما هرچی که هست الان دوست دارم بگم که تولدت مبارک!به دور از تمومی حاشیه ها کینه ها ناراحتی ها و تمومی کارهاي بچه گانه!هیچ زمان نمیتونی متوجه بشی که اينطور لطیف و دوستداشتنی بهت تبریک گفتم.
توو کامنتا ديدم ک پنج مرداد وبم یکساله شده بوده!!
قد سه سال گذش اين یه سال.
کلن چندماهی بیشتر فعالیت آدمیزادي نداشتم اينجا
ولی امیدوارم بعد ازین خوب بگذره.
از یه طرف استرس و از یه طرفم گشاديسم (دومی بیشتر!) حالمو بد میکنه
از یه طرفم فامیل ب شدت شلوغ کردن دورمو ک تنها نباشم یه وخ
منم خسته تر از همیشه نصف شبا بیدار میمونم تا اذان صبح.!
فرصت فکر کردنم ندارم.!
هیفدهمم نتم کلن تموم میشه. تاااااا. نمیدونم تا کِی!
یادتونه یه زمانی انرژی مثبت خیلی د
امشب کتاب جنس ضعیف رو تموم کردم . همونجور که روی جلد کتاب نوشته بود یه گزارش از وضعیت ن جهان بود . نتیجه گیری خاصی ندارم چون نتیجه گیریم با نتیجه گیری خود نویسنده یکی بود . فقط تنها دو جا واقعا برام جاي تعجب داشت و اصلا انتظارشو نداشتم ن انقدر تو اون کشورا فعال باشن . یکیش هند بود و ديگری هم مادرسالارايی که توی مای بودن . اصلا انتظار همچنین زنايی رو نداشتم . با اينکه از طرفی خود باوریشون و اينکه رو پاي خودشون وايستاده بودن باعث خوش
چند روز ديگه نوبت مشاوره دارم و هر دفعه که یادش می‌افتم خوشحال می‌شم. الان یه سالی هست که فهمیده‌ام یه سری مشکلات اساسی دارم که بايد حل بشه.
یکی از بهترین مدل‌هايی که وضعیت منو توصیف می‌کنه اضطراب عملکردي (anxiety performance) هست؛ یعنی وضعیتی که شما موقع انجام کاری اضطراب دارید. در مورد من قضیه اين‌طوریه که اگه احساس کنم تو کاری به اندازه کافی خوب نیستم به شدت استرس می‌گیرم و با سرعت هرچه تمام‌تر از اون موقعیت فرار می‌کنم.
سال‌هاي زیادي از عمرم
خیلی برام پیش آمده که نرسیده به چهارراه براي اينکه پشت چراغ قرمز گیر نکنم، پام رو روی گاز گذاشتم و سرعتم رو زیاد کردم، ولی به اول چهارراه که رسیدم چراغ قرمز شده و چاره اي نداشتم که از چراغ قرمز رد بشم، ولی بعد خدا رو شکر کردم که ماشین پشت چراغ اون وری همزمان با من به وسط چهارراه نرسیده!
اگر چه بین قرمز شدن چراغ یک طرف با سبز شدن چراغ طرف ديگه معمولا چند ثانیه فاصله هست، ولی هیچ وقت بلافاصله بعد از سبز شدن چراغ وسط چهارراه نپرید.
شما هم تجربیات ر
یک شت واقعیدر جریان اون عذرخواهی بوديد؟طرف ازدواج کرده بعد پیام منم ديده همسرش. زنگ زده میگه با همسر من چیکار داشتی؟ میگم فقط میخواستم عذرخواهی کنم کاری نداشتم متن پیامم کاملا واضحه، اگرم بابت اين پیام بینتون مشکلی پیش اومده عذرخواهی میکنمديوانه عین سگ پرید بهم، منم قطع کردم. خیلی کم مشکل داشتم بیا اينم اضافه شدعین سگ دارم میلرزما
اين روزا کلا درگیر پازل و خیالبافی هامم.
در هیچ کتابیُ جز کتاباي انگلیسی باز نکردم!یه چندتا کتاب هست که خیلی دوست دارم تهیه شون کنم،مربوط به کلاسامن،پازل ديگه داره تموم میشه،نه از اينکه بابا میگفت پازلِ مسخرس نه از اينکه خودش داره کاملا همراهیم میکنه تا کامل شه حتی بعضی اوقات که حوصله نداشتم اون صدام زد که بیا پازل رو حل کنیم.
واشنا عادت دارم به اينکه بهت بگم که بهم مهربونی کنی،مهربونی کن،باشه؟
اعصاب نداشتم میخواستم بخوابم 
صداي لودر و کامیون از چند تا ساختمون اونورتر نمیذاره من بخوابم! 
چند تا خونه رو انگار دارن خراب میکنند میخوان مجتمع کنند چند شب بود سروضداشون نمیذاشت بخوابم
اعصاب خوردي امشب م نذاشت ديگه تحمل کنم 
زنگ زدم 137 و شکايت کردم!!! چه معنی داره اخه ساعت 3 نصف شب لودر و کامیون تو میدون کار کنه اونم تو منطقه کااااااااااااااااملا مسی!! 
خدا بخیر کنه فردا رو !!
عین بولدوزر میخوام جمع کنم همه رو :)))))))
تمام روز هاي دلتنگی م را با قلمم گذراندمو به خداي احد و واحد سوگندهیچ کسی مانند قلمم اين گونه به من وفادار نبود زمانی که رهايش کردم .و حتی انگاه که از شدت عصبانیت فراموشش کردم و یا حتی ان لحظه اي که تلاش براي گم کردنش داشتمچیزی از خودش ، که در قلبم به یادگار گذاشته بود . جوانه میزد و سکوت کرده بود قلمم ؛همان که میبینی نیست .دنیايی هم از او در درونم پنهان است ولی کسی نمیبیند قلمم وفا دار استوقتی دوستش نداشتم هم من را دوست داشت وبین تم
اين ترمو 100% مشروطم . شکی ندارم . نمیدونم برنامه نویسی پیشرفته پاس میشم یا نه البته مهم نیست چون اهمیتی نداره .
خب بگم که بالاخره سايت لومیر (www.Loomir.com) رو بردم روی سرور . مشتری کاملا راضی بود میگفت انتظار چنین چیزی رو نداشتم .
در حال حاضر دارم ادامه آموزشا جاوا اسکریپتو میبینم . اين روزا اعتیاد خیلی خاصی به کُد پیدا کردم . هر چی کد میبینم یا میزنم سیر نمیشم دوست دارم بیشتر کد ببینم و کد بزنم . اعتیاد خیلی جالب و باحالیه :)
نمیدونم کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین رو خوندين یا نه؟ من بارها و بارها از اين طرف و اون طرف اسمشو شنیده بودمتوی کتاب فروشی ها ديده بودمش ولی هیچ وقت راغب نبودم برم سمت اين کتاب!! اصنم نمیدونستم اين کتاب راجع به چی هست و همینطوری احساس میکردم کتاب جذابی نیست!! خلاصه حدود سه هفته پیش که رفته بودم توی یه کتاب فروشی قدم میزدم براي خودم و قصد خرید کتاب هم نداشتم، چشمم خورد به اين کتاب! قیمتش هم خب کم نبود.کتابو باز کردممقدمشو خوندم به نظر جال
تخته نرد چگونه و توسط چه کسی ابداع شد و چه فلسفه زیبا و عبرت آموزی در پس آن نهان است؟ و چه رمز و رموزی دارد؟

 تخته نرد توسط بزرگمهر (بوزرجمهر) ابداع شد
اما داستان پیدايشش: در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند ديورسام بزرگ» براي سنجش خرد و دانايی ايرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره هاي آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدايايی نفیس به دربار ايران فرستاد و تخت ریتوس» دانا را نیز گماردهء انجام اين کار ساخت.
 
او در نا
شايد او درست میگفت که من بیهوده زمانم و انرژیم رو تلف میکنم که براي او مینویسم.آیا واقعا م هیچ کاری ديگه جز نوشتن براي اون نداشتم؟چه لذتی داشت که براي او مینوشتم؟چه میدونست که من میتونم بین کلمه ها آروم بگیرم و میتونم تمام خود بودنم رو براش تعریف کنم؟شايد او خبر نداشت که من بیشتر از هر چیزی یا هرزمانی که براي او مینویسم اول براي خودم مینویسم و میخوام به خودم بگم که ذهنم خالی شده و جاي براي زمانی هست که بتونم به خودم بیام و بتونم از پس کلمه هاي
حقیقت اين است که ديگر دلش را ندارم اينجا بنویسم.
من حرف هاي نگفتنی ام را میاوردم اينجا. غصه هاي توی دلم را. بغض هاي توی گلویم را. شادي هاي یواشکی ام را. نوشتن توی وبلاگ و خواندن کامنت هايش براي من، حکم برگشتن از سفر، ریختن یک لیوان چاي دبش در یک ماگ سفید که تویش فیروزه اي باشد، ولو شدن روی کاناپه، دراوردنِ جوراب ها، خاراندنِ جاي کش هايشان، دراز کردنِ پاها و سردادنِ یک آخیشِ بلندِ حسابی را داشت. به من توی زندگی خوش نمیگذرد، خودتان احتمالا فهمیده
بابا ماشینش رو فروخته .همون که عید کم مونده بود آتیشمون بزنه اگه من بودم عید میفروختمش.
حالا هر کی چپ میره راست میاد میگه بهار ماشین بخر.
من ماشین نمیخرم اصلا دوست ندارم ماشین بخرم از اون طرف اگر ماشین بخرم میشه یه چیزی تو مايه هاي بی آرتی و اتوبوس هر کی بگه ماشین بده بايد بدم بره و اگر هم ندم میشم آدم بده .چرا بايد پولی رو که ریال ریال جمع کردم و بدم یه جا چیزی رو بخرم که هیچ وقت رویاي داشتنش رو نداشتم؟ ديگه دارن میرن روی اعصابم
هواي اينجا همیشه خنک‌تر از بیرونه. حاشیه‌ی در کمی نور وجود داره، ولی بقیه‌ی فضا کاملاً تاریکه. بالاي سرم یه سری لباس‌ آویزونه. روبه‌روم یه میز کوتاه و قديمی وجود داره و چرخ خیاطی‌اي که روش آروم گرفته. میز توی روشنايیِ بیرون سبزرنگه. ولی اينجا سیاه به نظر می‌رسه. درست مثل روکش کرِم‌رنگِ جعبه‌ی چرخ‌خیاطی، مثل موکت خاکستری‌رنگی که کف پَهن شده، مثل من که اينجا فقط یه جرم تاریکم. اون بیرون، هر نوری چشم رو آزار می‌ده. هر صدايی زجرآور و گوش‌
گذر زمان واقعا میتونه تغییرات اساسی ايجاد کنه.
مثلا منی که از چند نوع غذا به شدت بدم میومد الان ديگه برام تفاوتی ندارن یا مثلا جاهايی که هیچ علاقه اي بهشون نداشتم رو الان با علاقه میرم و حتی هم صحبتی با خیلی ها رو که روزهايی شده بود عادت هر روزه م رو ديگه تمايلی بهش ندارم.
زمان و روزهاي زندگیمون یکی یکی داره سپری میشه و من اين روزها به شدت گذر اون رو در زندگیم حس میکنم.
همه ش حس میکنم زمانِ یکسری چیزها داره میگذره و دارم از زندگی عقب میافتام در ح
خرد جنسی 29/ تاریخ اجتماعی زندگی جنسی ما / دکتر محسن بدرهارسال شده از سايت ديدچه نتايجی از ديگر سايت ها:خرد جنسی 29/ تاریخ اجتماعی زندگی جنسی ما / دکتر محسن بدرهمجموعه ی خرد جنسی.فصل دوم توصیف. گفتگو و ارائه ی مددکاران، اساتید و محققان زیست جنسی جامعه ی ما.کاری از: یاسر عرب. قسمت بیست و نهم. ارائه ی دکتر محسن بدره مردم شناس. در مورد فهم تاریخی ما از امر جنسی در ايران معاصر. . خرد جنسی 29 تاریخ اجتماعی زندگی جنسی ما دکتر محسن بدره (فیلم)خرد جنسی 29 تاری
سلام.خوبم .خوبی؟
منظور و مقصود از خوب بودن ک حال جسمانیه نمیدونم حال روحیم ادم در جواب اين سوال میگه یا ن مثلن الان نمیدونم حال روحیم چجوریه تا همین پنج ثانیه پیش میشه گف خوب نبودا اما همین ک شرو ب نوشتن کردم و حتی همین الان انگار بهترم نمیدونم چرا ینی نوشتن انقد تاثیر داره؟ من از بچگی فقطشبايی ک حالم بد بود خاطره مینوشتمو احتمالن بخاطر همین اثرش بوده خب خدارو شکر یجوری داره بم انرژی میرسه انگار غمی ندام تنگ گاد البته امروز صبم خوب بودا انرژی
خواهرم که کوچیک بود، یه کاپشن سبز سدری داشت
یه کاپشن سبز سدي خیلی پف پفی با کلی جیب مخفی که هرکسی رو به اين فکر مینداخت که یه بچه چی داره براي قايم کردن تو اينهمه جیب.شايد دست عروسکی که تو مهمونی از بچه ی صابخونه کش رفته
بگذریم
خواهرم بزرگتر که شد، وسط جابجا کردن لباسا و خاطرات، یهو اين کاپشن ته مهاي چمدون قديمیه پیدا شد
ازش پرسیدم:یادته چقدر اينو دوست داشتی؟همش اين کاپشنو میپوشیدي
گفت بهش علاقه نداشتم
چشمام چارتاشد:جدا؟!!
خیلی معمولی انگار
امروز کلاس زبان داشتم اولین جلسه از ترم جديدخوب بود اونجا ولی رسیدم خونه خیلی بی حوصله بودم.نمیدونم چرااز خواب بیدار شدم تا یه چرخ زدم بابام گفت میخواد بره دنبال مامانم بیمارستاناخه حال پدر بزرگم خوب نیست زیادحالا هم نشستم آماده براي رفتن
دارم فکر میکنم چرا نمیشینم پاي پروژه ام چرا من اينطوری ام م.اين مسأله واقعا آزارم میدهاما هر طور شده بايد بلند شم تا دوباره بشم سوفی سابق!مطمئنم میتونم✌
بسم الله الرحمن الرحیمسلام
نور گوشیم و کم کرده بودم تا خاموش نشه و صرفه‌جویی در مصرف باطری حساب بشه. همزمان یه پیام از سیدعاصف عبداهرا اومد. داشتم پیام رو باز می‌کردم اما از شانس بد من گوشیم خاموش شد. بی سیم هم که همرام نداشتم. از طرفی هم اگر بیسیم داشتم، بین مردم نمی‌شد جلب توجه کرد وَ نبايد گاف می‌دادم. خیلی ذهنم مشغول شد. چون همزمان درگیر یه پرونده‌اي هم بوديم که باخودم گفتم شايد براي اون باشه.
ادامه مطلب
سلام
-بله درسته میارزید اين گردن درد رو تحمل کنی ولی بجاش از صبح تا ظهر همش تو آب باشی و سرسره هاي مختلف و جذاب رو امتحان کنی. اُ پارک رو میگم. پنجشنبه با دوستان عزیزم رفتیم اونجا و از هشت صبح تا سه و نیم بعد از ظهر اونجا بوديم. اولین بارم بود و بايد بگم بسیار بهم خوش گذشت، بسیار تمیز و لذت بخش بود برام فقط موقع بازی قیف ( اون قرمزه ) گردنم ضربه خورد و الان از تمام زوايا درد میکنه ، درد به حدي زیاده که کوفتگی هاي دستم اصلا برام معنی و مفهومی نداره. خ
امروز با اين که پست جديد نداشتم چقدر بازديد وبم زیاد شده!!فک کنم همه منتظر اعلام نتايج کنکور بودن.
من انتخاب رشته نکردم ولی خیلی منتظر اعلام نتايج بودم.
به همه ی کسايی که قبول شدن خصوصا تیاراي عزیزم و شاتوت جان تبریک میگم*___*
کسايی هم که قبول نشدن،غصه نداره که.امسال با هم می خونیم و سال ديگه ما هم جشن می گیریم;-) 
*اين امکان جديد بیان که می تونیم پاسخ کامنتمون رو بگیریم هم خوبه هم ترسناکه فک نمی کردم انقدر کامنت نوشته باشم، چقدر من پرحرفم تو ب
شهروز انزلچی بود

بخاطر همین حس خوبی بهش نداشتم
سر کلاس ها دير میومد

همیشه هم ته کلاس مینشست ،ازکنارمم که رد میشد بوی سيگارش سرمو میبرد.
و.
تو امتحان آخر ترم ،تو یک سالن بزرگ که 300 نفر جا میشدن ،از شانس بد، جاش بغل دستم افتاد:|
اعصابم خورد شد تو دلم گفتم :حتما تقلبم میخواد:((
اصلا نگاش نکردم رومم به سمت چپم کردم که چشم تو چشم نشیم.
آخراي امتحان یک باری صدام کرد اما جواب ندادم.
براي بار دوم که صدام کرد ،تو دلم گفتم حالا فوقش یک سوال نشونش میدم
تا ن
همین چند ساعت پیش رسید
رسید و من عطر حسین را در چشمان اشک آلودش ديدم.
وقتی که از خانواده‌اي کپرنشین می‌گفت که آن‌ها شبی را میهمان‌شان بودند
جدا جز حسین چه کسی می‌تواند قلب‌ها را اين طور نزديک کند؟
هنوز که صحبت می‌کند اشک توی چشم‌هايش حلقه می‌زند
اين حسین کیست؟
دوستی دارم که نام کاربری اش جامانده بود
حالا که جا مانده‌ام می‌فهمم او چه می‌گفت
قطعا من لیاقت اين سفر را نداشتم. حتی عطر هزار بار رقیق شده‌اش هم دارد بند بند وجودم را از هم پار
محمدامین فکر میکنه خریدهاي مهم رو بايد از تبریز کرد. ساعت نزديک هاي هشت شب رسیدم خونه، محمدامین خونه خودشون حموم بود، نیم ساعت بعد اومد خونه ما، اولین جمله اي که قبل سلام کردن گفت اين بود: پری کو؟! تو کیفته؟! من برا محمدامین چیزی خریدنی قبلش هماهنگ میشیم دوتايی تو نت سرچ میکنیم و مشخص میکنیم که اين قراره خریداری شه، البته به اصل سورپرايز هم اعتقاد داریم بعضی وقتها. اينبار قرار بود محمدامین رو لاکپشت نینجا کنیم. ديروز صبح رفتم تبریز و امروز عص
پیش‌بینی رومه شرق:رئیس جمهور بعدي یکچهره نظامی خواهد بود  رومه شرق در سرمقاله امروز خود با اشاره به اينکه دولت بعدي، منتسب به جریان سوم خواهد بود، نوشت: بعید است اين جریان سوم از میان اصلاح‌طلبان و اصولگرايان سر بلند کند. جریان سوم، جریانی است که هویت ملی در آن معناي دفاع از سرزمین در برابر تعرض بیگانگان را دارد. هویتی مبتنی بر جغرافیا و حفظ تمامیت نقشه ايران، فارغ از اينکه اين جغرافیا در خطر باشد یا نباشد.همه مردم و همه احزاب می‌تو
و عزیزم، توی تابستون نوزده سالگی‌م، وقتی که بالاخره توی اتاقم بودم (چقدر پسوند مالکیت می‌تونه زیبا باشه)، به چمدون صورتی‌م که پر از لباس بود، و من هم حتی تصمیم نداشتم که خالی‌ش کنم چون دو ماه ديگه باز بايد برمی‌گشتم، خیره شدم و فک کردم من نمی‌خوام اين‌طوری زندگی کنم.
نمی‌خوام هی از دست بدم. نمی‌خوام هی دلتنگ بشم. 
الان که اين رو می‌گم، ناراحت نیستم عزیزم. روزی هزار بار اون جهنم امتحانات رو با الان که فصل سوم Stranger things و Handmaid's tale رو می‌بین
حدس بزنید چی شده؟!
به مناسبت تولدم، واران جان برام کادو فرستاده ^_^
 
 
یه تابلوی قشنگ، دو تا کتاب خوب، و یه پین گوگولی ^_^
با دستخط خودش هم تو صفحه اول کتابا و پشت تابلو برام یادگاری نوشته
ممنونم ازت واران بامحبت و عزیزم که از دوستاي دنیاي واقعیم بیشتر بهم لطف داری :**
 
پ.ن: من که مشکلی براي نوشتن پست و آپلود عکس نداشتم
با دو تا ديگه از دوستام و مامانم رفتیم مراسمش.جالبه که دوستاي نزديک اون زمانش هیچکدوم نیومده بودن.براي خودمم عجیبه واقعا.اين دوستم همکلاسی دبیرستانم بود و همون موقع هم باهاش چندان ارتباطی نداشتم.اين چند سال هم کلا ازش بیخبر بودم.نمیدونم چرا واقعا شايدم به خاطر فشارهايی که گاهی رومه کنترل نداشتم روی خودم.رفتیم اونجا و کلی توی بغل خالش گریه کردم.کلی همونجا گریه کردم و چشمم که به عکسش میوفتاد گریم بیشتر میشد.هیچوقت گریه هام دست خودم نبوده.هیچ
رفتم وبلاگم .خیلی وقت بود که خاک میخورد تقریبا یک سال از اخرین پستم میگذشت  
  حالا که وقت آزاد پیدا کرده بودم تمام پست هاش رو خوندم و بعد در اقدامی باور نکردنی 
همه رو حذف کردم همه ارشیو و پست ها
احساس خوبی نداشتم تو اون وبلاگ 
دوست داشتم باز بنویسم ولی تو جايی جديد .
من پسری بودم که براي خوشحالی و شادي هام دلیل نمیخواستم، من براي خنده هام نیاز به هیچ جوک و حرف و صحنه ی  خنده داری نداشتم.
تمام اون زمان هايی رو یادم میاد که وقتی دلم خنده هاي حال خوب کنی میخواست یهو میزدم زیر خنده، اونقدي از ته دل بود که همه شوکه میشدن میخواستن بدونن چِم شده،
فکر میکردن اتفاقی افتاده، اما فارغ از اينکه من براي خنديدن هاي بی محابا م نیاز به فلسفه و منطق و حادثه نداشتم.
همه ی اون روزهايی رو یادم میاد که هی میگفتن مگه ديوونه اي؟
اخیرا به طور رسمی خودم رو با سریال خفه کردم. سه تا سریال همزمان شروع کردم، البته قرار بود که چهار تا باشه اما چون نت نداشتم و مغزم ديگه نمیکشید همون سه تا شد.
Peaky blinders
The Society
The OA
سریال چهارم هم قرار بود Dark باشه، که بعد از تموم شدن اينا شروعش میکنم.
 یه لیست نوشتم از سریال هايی که تا آخر تابستون بايد کامل شن، و خب خیلین، خیلی 
شت
من وحشی ام نه حسین
من فحش میدم و فحش میخورم نه حسین 
صداي وق وق منه که از خونه میره بیرون نه حسین
لعن و نفرین ننه ی منه که به دخترش می خوره نه لعن و نفرین ننه ی حسین به اون. 
من عرضه نداشتم همسر پیدا کنم و نه حسین! 




اتفاقا تو جواب یکی از کامنتها نوشتم که قبل طلاق فقط منفی هاشو می ديدم (خریت!) و بعد اينکه اون گفت نمیخوامت خوبیهاش اومد جلو چشمم 
و کدوم خوبی اي از اين بالاتر که اون می تونست منو از اين خونه ی لعنتی ببره بیرون با عزت 
چهارشنبه اي که گذشت،به همراه خانواده بازار زنجان بوديم.چند دقیقه اي به خاطر کار بانکی پدرم، تو پیاده رو منتظر بوديم که یک مرتبه یه خانم پیر زنبیل به دست، با چادر گل دار اومد سمت عمه ام. بی مقدمه برگشت گفت: دنده هام شکسته.» عمه هم بهش گفت: خب برو دکتر.» و اون پیرزن غمگین جواب داد: دکتر برم میخواد چی بگه؟ می خواد بگه برو عکس بگیر ديگه.» و بعد هم راهشو گرفت و رفت.
خیلی دلم گرفت.خیلی. میدونم ترکی حرف زدن بلد نبودم و سنی هم نداشتم که بخوام با ا
من بر شما تسلطی نداشتم جز اينکه دعوتتان کردم و شما اجابتم کرديد، مرا ملامت نکنید، خودتان را ملامت کنید.

معرفت , امید , فرصت
از اين سه شیطان به قدری بدش میاد که میخواد گاهی به نظر من فریاد بکشه
به هیچ چیز راضی نمیشه تاکید میکنم به هیچ چیز جز به مرگ ما
چون تا وقتی زنده هستیم فرصت هست


فرصت هم میتونه براي یک شخص سبب بر  اضافه شدن اشتباهاتش بشه
و براي یک شخص هم میتونه  فرصت باشه   !
رحمانیت خدا براي دوباره گام برداشتن " فرصت " هست
مراقب هم باشیم
در
به روال زندگیم نگاه میکنم
همیشه اين موضوع که معلولیت خواهر بزرگترم باعث شده هنوز در خانه باشد آزارم میداد ، همه ما انسان ها به دنبال بهترین ها هستیم و غالبا هیچ وقت خواهر نخواهد توانست طعم یک زندگی شیرین و ناب را تجربه کند ، تا مدت ها دوست نداشتم زودتر از او ازدواج کنم یا در عالم کودکی با خودم مثال میزدم که دختر فلان خاله یا عمه همسن خواهرم هستندو هنوز خواستگاری نداشته اند و با اين حرف ها باری از روی دوش خودم برمیداشتم اما هیچکس نمیتواند درک
توی همه زندگیم،
به اندازه الان، 
از آینده دنیا وحشت نداشتم.
به طرز وحشتناکی از دنیا ناامیدم،
و فکر میکنم آینده چیز درخشانی نخواهد بود.
تنها کاری که میخوام بکنم اينه که حداقل ديگه بچه نیارم. که اون بیچاره مثل من آرزو نکنه کاش تو دوره اشکانیان یا زنديه یا حتی همین قاجار به دنیا اومده بود و تا الان هفت بارم کفن پوسونده بود.
و قرار نبود ریخت اين دنیا رو ببینه.
دنیا رو در مرز میبینم و حس میکنم بزودي خبرهاي بدي براي تمام دنیا در راهه. خیلی نگر
تا که سر به روی پیکرم گذاشت، جز قلم، سری به دستِ من نبود
هیچ درد سر نداشتم، اگر: اين زبانِ سرخ در دهن نبود
دستِ بی‌اجازه‌ی پدر، بلند. واي از زبانِ تلخِ مادرم
کاش در زبان مادریِّ من، زن بُنِ مضارعِ زدن نبود
مادرم وطن! بگو کدام ديو، بچه‌هات را به مرزها فروخت 
مادرم وطن! بگو پدر نبود، آن که هرگز اهلِ اين وطن نبود
پاي حجله‌هاي خون، برادرم، پاش را فروخت، یک عصا خرید 
او بدونِ پا به جشنِ مرگ رفت، بس که هیچ پاي‌بندِ تن نبود
توی واژه‌نامه جاي جنگ،
شرايط به هم ریخته.کنسر پدر دوستم(که حق پدری به گردنم داره) ظاهرا تحت کنترل بوده اما انگار متاستاتیک شده و لنفادتوپاتی اکلاویکولار چپ داده و اين یعنی فاجعه.دوستم گریه میکرد و من هیچ حرفی براي دلداری دادن نداشتم که نمیشه یک پزشک رو در مورد چیزی که مثل روز براش روشنه دلداری داد.
با نماينده ی عوضی مون دعوا کردم.بخاطر حال روحی بد دوستم،علی رغم اصرار بچه هاي کلاس قید جشن فارغ التحصیلی رو زدم.ساعت مطالعه ام شديدا افت کرده و هر شب با حال بد
گیر خودرو یکی از رايج ترین آپشن هايی است که بعد از خرید روی ماشین ها نصب می شود. تجربه اي که بنده دارم از گیر اينه که یا اصلاً گیر نزارین یا بهترینش رو بزارین. پیشنهاد من برند ايزی کار است. اگر اصل اش که کره اي است رو پیدا کردين که عالیه. من خودم مدل تصویری E7III را گرفتم و حدود 5 ساله استفاده می کنم. و کاملاً راضی هستم. اخیراً هم رفت داخل ماشین لباسشویی و قشنگ شسته شد :(  و تازه روز بعد از پهن کردن شلوارم، متوجه شدم :) ولی خوشبختانه بعد ازچند
ترس از زندگی باهامه.خیلی زیاد.خیلی چیزا عوض شده و من دارم هضمشون میکنم تو خودم.دارم حلشون میکنم.من ديگه نه آدم قبلم نه یه آدم جديد.اساس بی هویتی میکنم.احساس میکنم در سه سال گذشته اصلا وجود نداشتم و نمیخوام دنبال خاطره اي بگردم.دلم به هیچی چیزی ديگه نمیتونه خوش باشه.حالم نامساعدشده.راستش دارم فکر میکنم چجوری زندگی کردم اين مدت رو؟به امید کی؟وچرا گذاشتم با یه امید که اصلا اسمش امید نیست زندگی کنم؟احساس حماقت براي یک انسان گندترین اساس میتونه
امروز رو نمیدونم چجور سازمان دهیش کنم دوتا کلاسا رو لغو کردم :/
اول تمیز کاری بعدشم به خودم رسیدن !خودمم در عجبم چجور وقت میکنم به خودم برسم چند روز پیش موهام اذیتم میکرد واقعا وقت ارايشگاه رفتنم نداشتم یه قیچی ورداشتم موهامو زدم بعدشم نشستم به موهام نگاه کردم ^_^ از خود راضی یا خود شیفته نیستم ولی قشنگ بود خدايش :')
من برم به کارام برسم که خیلیییی زیاده خیلییییی !!
کاش من همه فنه حریف بودم کاش منم یکی داشتم کمکم میکرد کاش یکی بود که بگه بهم تو بشی
معشوق پايیزی من، سلام!
احتمالا هنگامی که اين نامه به دستت می‌رسد اولین سئوالی که می‌پرسی "اين دو هفته کجا بودي؟" خواهد بود! پس بگذار در همین ابتدا برايت از ماجراي صبح سه‌شنبه بگویم.
صبح سه‌شنبه در حالی که گرد و خاک نشسته بر قاب عکس‌ها و گلدان‌هاي کلبه‌ را می‌گرفتم دستم به گلدان سفالی یادگاری‌ات خورد، همان گلدان میخکی که در ۱۳ ژانویه هديه داده بودي؛ قبل از انجام هر عکس‌العملی گلدان روی زمین افتاد و شکست، واقعه‌ی تلخی بود، احساس کردم نی
دوباره اشتباه کردم.اشتباه پشت اشتباه.از سر تعارف بود یا از سر دوستداشتن؟ولی واقعا دوستش داشتم.با تموم دور بودنش با تموم نداشتنش با تموم دير به دير جواب دادنش و یا اينکه اصلا خودش رو پیله کردن و بعد گفتن که سرم شلوغه نمیتونم یا دير میشه یا هر چیزیچقدر شبها به زور بیدار موندن و قطره تو چشام کردم که بیدار بمونم تا بیاد وقتی می اومد که من نبودم و فرط خستگی خوابم برده بود.اصلا دوستداشتن آدمها اين ارزش رو داره که تمام از وجود خودت بزنی و تمام وجود
میگن زندگی قویترین چیز عالمه، حتی وقتی نمیخوايش، به مسیر خودش ادامه میدهراست میگن
من
هر شب
هرشب 
هر شب
آرزو میکنم هرگز صبح نشه، فردا نشه
آرزو میکنم زمان تو همین لحظه متوقف شه و تا ابد همین حالا بمونه
و نکته اينجاست که همین لحظه، گند ترین لحظه ايه که تا الان وجود داشته، و البته بهترین لحظه اي که در مقايسه با آینده وجود خواهد داشت.
براي تولدم یه پست پیشنویس کردم که تو اين دو هفته وقت داشتم، دلشو نداشتم کاملش کنم. خط آخرش اين بود که من بیست و چها
ديروز وقتی مطمئن شدم مامان اومد خونه زود خوابیدم و بعد بیدار شدم و ناهار خوردم و .حدود ساعت چهار حالا نوبت مانیاستبراي اولین بار دندانش درد می کند
من قرار است کلاس برومآهنگ، غمی که نداره چاره،نگفتنش بهتره  را می خواند و من تند تند نقاشی می کشمقبل از اينکه حاضر شوم براي "س" پیام می فرستم.[من: امروز میاي کلاس ديگه؟  و "س"جواب می دهد:فااااطمهههه کلاس صبح بود!!!!!]
جلسه قبل به استادل گفتم شايد من پنج شنبه نیايم چون قرار بود برویم سفر و اگر نشد رو
تا خوابیدم شد ساعت7صبحمامان اينا ساعت9صب بیدارشدن و درحال جمع کردن وسايلا بودن حالا منم خوابم میمومد و هرکدوم شون از ی طرف منو صدا میکردن ک بیدارشد دير شد دايی همش زنگ میزنه بیدارک شدم اصلا حوصله نداشتم چشام از بیخوابی پف کرده بود ابجی حاظرشد سریع و بادايی شون ساعت11رفت ماهم تا حاطرشديم شد ساعت یک و طبق معمول همیشه دير میرسیم یه جا توی راه یادمون افتاد ک قلیون و نیاورديم روزش اصلا حوصله نداشتم ک ب مامان کمک کنم توی ماشینم بابا همش میگفت و
درد جزئی از زندگیم شده. 
خدااااااااااا تحملم داره تموم میشه.
به معناي واقعی تمام تنم درد میکنه. 
خدايا بخاطر اون روزهايی که درد نداشتم و یادم رفت شکرت و بجا بیارم هزاران بار شکر
اگه همزمان کلیه و سر و دل و روده ومعده مفصل و چشم و قلبتون 
درد نمیکنه از ته دلتون خداروشکر کنید
همه اينها عوارض یه درد کوفتیِ!!! همه با هم حمله میکنن!!!
دارم کم کم، کم میارم. 
چیزی نمونده یه سال بشه.
صبح نوشت:
یکم از اون دردها رفتن پی کارشون الان. 
دلم میخواد به خود
امشب عروسی یکی از دوستان پدرم در یکی از شهرستان هاي لرستان دعوت بوديم عالی بود اهنگاشون رقصشون اخلاقشون هنه چیز فراي تصوری بود که از شهر همجاورم و از قوم لر داشتم بیشتر از همه از اهنگاشون خوشم اومد عالی بود.
اوضاع زندگیم خوبه همه چیز خوبه ولی حالتاي روحی خودم گاهی خیلی بهم میریزه.
چند شب پیش عروسی دوستم بود یه خانمی توی هتل مدير بخش خانم ها بود منم عینک نزده بودم لنزم نداشتم نشناختمش فرداش فهمیدم همون خانم استاد کامپیوترمه که تالارم براي هم
واي واي واي که امروز عالی بوددددددددددددددددددمحمد عالی بودددددددددددددرسته الان رفتی و نیستی ديگه ولی خیلی خوشگذشت امروزززززززززززسر صب پاشدم که برم سر کار وقتی یادم افتاد که ساعت هفت رفتی همینجور که حاضر میشدم اشکمم میریختهی ارايشمیکردم باز اشکم میریخت و خراب میشد ارايشمگوشیمو برداشتم که بهت ویام بدم ولی ديدم صب بخیر نگفتی حتی نگفتی که راه افتادي اخه بهت گفته بودم تا راه افتادي بهم خبر بده نگرانت نشمولی هیچ‌پیامی نداشتم ازتبهت پیام
حدود ۴۰ سال پیش زنی با مانتوی قرمز هر روز در میدان فردوسی تهران به انتظار معشوقی که هرگز نديده بود مینشست .اما آن پسر هرگز بر سر قرار حاضر نشد . زن به مدت سی سال فقط به انتظار نشست و با کسیهم سخنی نگفت .
داستانی واقعی که حمیرا بر اساسش ترانه ی شهر تهرون رو خوندقشنگ بود نه؟ من استوریش کردم اينستا اما مثل اينکه الان یک احساس بدي دارم. بیان احساسات اون هم در یک محیط مسمومی به اسم اينستاگرام و قضاوت هاي بی اساسی که امکان داره بر من ايراد بشه و تما
با عرض تاسف براي کسانی که دلمو شکستن.از بعضی ها واقعا انتظار نداشتم که اينطوری برخورد کنن.بعضیا یه جوری رفتار میکنن انگار مثلا من دارم  بهشون پز میدم.چرا؟واقعا از من همچی چیزی ديدين؟از من چی ديدين که اين حرفا رو میزنین؟چرا کاری میکنین که خوش حالیم تبديل بشه به غم و عصبانیت و تنفر؟؟؟بله.مثل اينکه بعضیا اونجوری که تظاهر میکنن نیستن :/و مثل همیشه از کسانی بیشتر از همه عاشقشونیم ضربه میخوریم :(آهاي بعضیاي بی معرفت.کاری نکنین که ازتون متنفر
امروز با ببری افتادي دنبالم که ببی( ببری)مامانو بیوره(بخوره)، منم با شوق و ذوق تو می دویدم و نوی خونه دنبالم می دویدي و می خنديديم. یهو وقتی نشسته بودم اومدي از پشت بغلم کردي گفتی مامانی دوستت دارم
خوش تر از اون حال تابحال نداشتم از دوست داشتن و دوست داشته شدن
براي تو عشق من به تو وقتی تماما قابل درک خواهد شد که مادر شده باشی
به حق اين شب عزیز از اين ماه عزیز و به حق اين بارون رحمت خدا داره می باره، از خدا میخوام التماس کنم که بزرگوارت کنه، خالصت
به نام او.
من چند وقتی هست که متوجه شدم تو بیان احساساتم دچار مشکلم
تو لذت بردنم از لحظه ها هم همین طور.
همیشه همین جوریه که وقتی براي یه چیزی خیلی برنامه میذارم و بهش فکر میکنم و تو ذهنم یه چیز قشنگ ازش میسازم ولی تو واقعیت، اون نمیشه و غصه میخورم و نمیتونم لذت ببرم.ناراحت میشم
من واسه ديدن تو دو هفته فکر کردم که چجوری بشه و نشه و فلان.ولی تهش اونی نشد که دلم میخواست و حتی درست نتونستم ببینمت!حتی یه ديدن خیلی ساده.
شرايط بدي شده.همه چیز سخته
من
با سلام خدمت شما همراهان گرامی، با عرض معذرت نسبت به اينکه مدتی امکان پست گذاشتن نداشتم، در گیر مقالاتی بودم که فردا یکی از اونها رو بارگزاری خواهم کرد.
خواهش میکنم اين مقاله رو مطالعه کنید نظرتون رو راجع بهش به من بگید چون برام مهمه و قصد دارم تا چند وقت ديگه اين مقاله خاص رو به برخی صاحب نظران برسونم.
پیشاپیش از کمک تون سپاسگذارم.
علیرضا قهرمان نیا
راستی یه کانالی هم در ايتا راه انداختم به اسم چریک فرهنگی، لطفا عضو بشید.

eitaa.com/cherik_fahangi
درد از بندِ انگشتانم شروع و به کمر منتهی میشود.
بعد از ظهر کمی زیاده روی کردم شايد اما ارزشش را داشت.
چیزی شبیه به پتک را برداشتم و افتادم به جانِ ديواری که قرار بود تخریب شود،کاری سنگین و زمخت که زیادي براي من و دخترانه هايم سخت بود،اما راهی براي تخلیه ی خشمم سراغ نداشتم،با اصرار پتک را گرفتم و مشغول شدم،رفته رفته سختی جاي خود را ب لذتی وصف نشدنی داد.
در حین کار کردن صداي مشاجرشان به گوش میرسید_البته شايد بهتر است بگویم سخنرانی غرايی به راه ا
توی خانواده مون به فاصله ی چهار - پنج نسل، خانم زیبايی زندگی میکرده که روحیات و اخلاق خاصی داشته. خوش سلیقه، خوش اخلاق، کدبانو و هنرمند بوده و بیش از هم دوره اي ها به ظاهرش اهمیت میداده. شايد همین ویژگی ها باعث شده که سرنوشت خیلی غم انگیزی رو از سر بگذرونه و مسبب داستان هاي غم انگیزتری براي نسل هاي بعد خانواده باشه. با شنیدن جزییات قصه ش به اين فکر فرو میرم که هنوز چقدر قصه ی ناشنیده و نانوشته هست. قصه هايی حقیقی  که از افسانه ها و حکايت ها پیشی
" شبهاي روشن " رو که خوندم لذت بردم .تصمیم گرفتم کتابهاي بیشتری از داستايوسکی بخونم ، ولی فرصت نشد ،اين موضوع تقریبا براي یکسال قبل بود .ديشب اتفاقی حین مرتب کردن وسايل از تو انبار چشمم به کتابی افتاد که حسابی کثیف بود و بايد میرفت پیش باقی دورریختنی ها ولی اسم داستايوسکی رو که ديدم روش نوشته کنار گذاشتم تا بخونمش. کتاب کوچیک و کم حجمی بود ؛ " رویاي مرد مضحک " با خودم گفتم اسم جالبی داره شروع کردم به خوندن بنظرم از مضحک هم بدتر بود :( 
نویسنده هاي
هیچی بدتر از انتظار نیست . نه انتظار براي آدمی که رفته و نمیدونی که برمیگرده یا نه . اين انتظاری که من امروز دارم با چشماي خیس می‌نویسم ازش فرق داره . انتظارِ اينکه یکی با چهارپايه پلاستیکی بیاد خونه تا بتونی بعد از ۴ روز بری حموم ، انتظار براي اينکه یکی بیاد دستتو بگیره تا بتونی بلند شی و اين و مثانه پر رو برسونی به توالت فرنگی تا تخلیه شه و از شر دل درد رها بشی ، اينکه یکی غذاي بینمک بیاره بذاره جلوت و آب خورش هم کم باشه و منتظر بمونی تا یکی نم
ايران شناسی
 
7252
 
به قلم دامنه. به نام خدا
۱. جمشید به‌تدریج خودبین و ناسپاس به یزدان شد. و همچون فرعون، خود را جهان‌آفرین» خواند. ضحّاک فرصت را غنیمت شمرد و بپا خاست. جمشید گریخت. ضحّاک، جمشید را به‌چنگ آورد و با ارّه دونیم کرد.
 
ضحّاک مار به دوش
 
۲. ضحّاک، سپس خود در مقام پادشاهی، چنان ستمگر شد که حتی براي دو مار دو دوشش، مغز دو انسان را هر روز می‌شکافت تا خورشت و غذاي مار سازد.
 
مجسمۀ کاوه
 
۳. مردي فرودست و گوژ‌پشت و دادخواه به‌قیام بلن
بی هدف روی صفحه کلید ضربه میزنم و فکر هايی که تو ذهنم اين روزها رژه میرند واژه به واژه کنار هم قرار میگیرند و جمله هايی میسازند که فقط خودم میفهمم
میدونی گاهی وقتا  اون چیزی نمیشه که میخواي اون چیزی میشه که اونا میخوان. حتی اگه با تمام وجود تلاش و ايستادگی کنی.
ديشب موقع نماز مغرب یه حرفی زدم که خودم هم قبولش نداشتم ولی گفتم اما تا امروز ظهر همه چی دست به دست هم داده بودند که یادم نره خدا با منه 
که یادم نره خدا حواسش به  منه. که یادم نر
بسم‌الله.
سلام!
+
حدود یک ماهِ پیش ايمیلی از طرف بنیاد آمد.
ثبت‌نام کردم.
و واقعاً توقعی نداشتم از شرکت در برنامه‌.
یک‌شنبه ساعت ۱۰ صبح پیامک بنیاد آمد که تشریف بیاور و کارت‌ت را تحویل بگیر!
(اين بار، از آن دفعاتی بود که لذت یک چیز اين قدر می‌چسبید به جان‌م. کارت را با هیچ توصیه‌ و واسطه‌اي نگرفته بودم.)
+
چهارشنبه، ۱ خرداد رفتم حسینیه‌ی امام خمینی(ره).
زود رفته بودم و براي نشستن حق انتخاب نسبتاً گسترده‌اي داشتم؛ روی صندلی، کنار ستون و.
نش
بعد نوشتن پست قبل یکم تو نت چرخیدم . آرومتر شدم . کامنت هاي شما دوستان عزیزم رو خوندم . الان هم ديگه با خودم گفتم گور باباش هرچی میخواد بشه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست . آخرش خودمم که تصمیم میگیرم دانشگاهو به چیزم هم نمیگیرم . الان هم ادامه پروژه رو میخوام شروع کنم و در حین انجام کار هم یه پادکست از جادي رو گوش میدم که به نظرم براي یکی مثل من خیلی میتونه مفید باشه . چون یکی بهترین هاي حوزه جامعه لینوکسی ايرانه و یکی برنامه نویساي خوبه و من
و بلاخره ديروز اينگار که اجبار باشه به سرِ قرارم با ژینو رفتم.
کتاب"رویا در شب نیمه ی تابستان" از ویلیام شکسپیر،رو بهم هديه داد،با یه چیزی که شبیه جاکلیديِ و با رزین و پوست گردو و یه کم خرت و پرت درست شده بود.
اگر ف.ح اونجا نبود احساس خوبی نداشتم،واشنا رو شکر کردم که حداقل گاهی اون رو کنار خودم دارم.
یکم شیطنت کرديم و خنديديم و مثل اکثر اوقات هیچ چیز خوردنی و نوشیدنی و غیر خوراکی تهیه نکرديم.
سینما اونقدر شلوغ بود که از کنار باجه تا کنار درخت هاي
اول سلام و سال نو مبارک اعیاد تون خیلی خیلی مبارک
دوم بچه ها ببخشید من تقریبا تا 16 نت درست حسابی نداشتم 
و اينکه اگه می تونید یذره صبر کنید تا فصل 7 کتاب رو pdf شده براتون میذارم اگه نه که براتون پارت پارت بذارم؟؟؟؟
پ.ن: اشتباه از من بود که فصل 2 از دسترس خارج شده بود 
      تا یکی دو ساعتِ پیش چنین حالی نداشتم. بیش تر شبیه آدمهايی که اماء و احشاء شان وَرَم کرده است، هستم. دلم چیزی را می خواهد که نمی دانم چیست. با آن که از ساعتِ مرگ (ساعت چهار صبح) گذر کرده ام، باز هم احساسِ ناخوشايندِ توأم با استیصالش را در سینه ام، حس می کنم. نه رو به پايان، نه رو به آغاز. شايد جان در بدنم بلاتکلیف و خسته است اما ماناو اين آخرین واژه، چه حلاوت و راحتی اي با خود داشت.
اوايل بارداریم بودم و تصمیم داشتم جلسات مشاوره برم در خصوص تربیت بچه!
 که یه شب خواب ديدم تو یه کلاسیم با حضور مشاورم که می رفتم پیشش هی.
کلاس در خصوص نحوه کاشت دونه آفتابگردون بود و مشاورم داشت توضیح می داد که دونه رو می کارید روغن می ریزید پاش آب می ديد بهش و کل مواد مغذی موجود در دونه رو نام می برد و می گفت شما اگه بخوايد گیاه کاملی داشته باشید بايد بهش اينا رو بديد که بعدا بتونید استخراج کنید و بايد بهش بديد تا داشته باشه! بقیه افراد یادداشت
سلام
یکی از بچه ها هستش که همزمان با من اومد و لبشون خیلی نزديک به ماست. فیلد کاریش هم یکیه. آدم ساکت و خوبی هم هست. بنابرین من 4 5 ماه سعی می‌کردم یکم باهاش دوست بشم ولی معمولا همه ی مکالمه هامون مونولوگ بود و خیلی حرف نمیزد. خلاصه که خیلی انرژی گزاشتم که بیاد حرف بزنیم، بریم بیرون، باشگاه، هر فعالیتی تقریبا. ولی خب هرچی انرژی میدي هیچی پس نمیگیری. 
خانمش البته بسیار اهل بگو بخند و اجتماعیه. جدي هم هست تا حد خوبی. 
خلاصه که چون اين دوتا جدي هستن
کل اين شش ماه آخر جمع شد و تبديل شد به چهارتا نمره.
تبديل شد به چهار تا عدد .
یعنی اگر یه نفر بیاد بپرسه توی اين شش ماه که مثلا گفتی میخواي یه تی به زندگی ات بدي و خیز برداشتی که زیر و روش کنی چه کار کردي، فقط میتونم چهارتا عدد بهش بدم.
راستش رو بگم، عددهاي خوبی هستن! یعنی خودم انتظار نداشتم اينقدر خوب بشن. ديشب، نزديکاي ساعت دوازده وقتی اس ام اس ثبت نمره ام اومد و نمره ام رو ديدم، خیلی خوشحال شدم. میگفتم اينه نتیجه زحماتم. اينه نتیجه 6 ماه ریاض
امروز یه روز متفاوت ديگه.
استاد گفت چند نفر که بهم انرژی مثبت میدن انتخاب کردم تا توی انجمن دور هم جمع بشیم و دعا کنیم و شمع روشن کنیم و یه سری کار ديگه که من زیاد راجب اين چیزا اطلاعی ندارم.
برام عجیب بود که من بهش انرژی مثبت میدادم و خودم خبر نداشتم.
برگه اورديم بیرون و گفت از کینه ها و خشم ها و ناراحتیامون بنویسیم همه چیو بنویسیم اسم هم ببریم از کسايی که ناراحتمون کردن،گفت لازم نیست متن بخونین یا به کسی نشون بدين؛
نوشتم،کلی نوشتم از تموم کین
شب اول زندگی‌ام تو بیمارستان (امیر مازندرانی ساری) گذشت. البته من مشکلی نداشتم که بریم خونه، مامان جون بعد از عمل، شرايطش مساعد نبود.
شب اول بعد از بیمارستان، شیرگاه خونه بابابزرگ بوديم.من همه‌ش گریه می‌کردم. مهمونا رفتند، من با قدرت بیشتری ادامه دادم!
ساعت یک بامداد، دل بابا جونم برام (براي مامان جون؟) سوخت. گریه‌ام بند نمی‌اومد. گرسنه‌ بودم و نمی‌تونستم شیر بخورم. اومد بغلم کرد و یه دور تو خونه منو چرخوند و همه جا رو نشونم داد. خیلی زود ه
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب