نتایج پست ها برای عبارت :

ای یار ویاوریم سن سن بال پریم

هر یک از ما با نقاط حساس خود وارد انواع ارتباط ها می شویم، آزردگی هاي انباشه شده، پشیمانی، عدم امنیت، ترس و خشم. اين ها نقاط حساس ما هستند؛ نقاطی که اگر لمسشان کنیم به درد می آیند. باج گیری عاطفی زمانی به وجود می آید که ما به افراد اجازه دهیم بدانند که اين نقاط را در ما شناخته اند، یعنی زمانی که آن نقاط حساس را می فشارند و ما از جا می پريم.

ادامه مطلب
سلامسلام علاقه‌ یِ خوبمعلاقه جانِ منخوبی !حال می‌ کنی در اين بهارِ بی‌ همدر اين اوضايِ بلبشویِ دوزاردر اين دلتنگی‌ هايِ مُدامهِی گفتن‌ هايِ همیشهحال می‌ کنی در اين روزهايِ بی‌ همِ بیهوده !شوخی کردمنرنج علاقه‌ یِ عزیزمما که بی‌ همی نداریمما که لحظه‌ هايِ بی‌ خیال نداریمما پُریم از خواب‌ هايِ ناز بر شانه‌ هايِ دلخوری‌ هايِ همما که پريم از گفتگوهايِ همه‌ چیاز عصر‌هايِ چاي وُداد وُ فریادراستی؛سالِ تازه مبارکمی‌ دانی هنوز دوستت دار
همیشه واسه شروع پست دادن مشکل داشتم مثلا میدونستم وسطش چی بايد تايپ کنم یا اخرش اما اولش رو نه.
دیشب به اصرار هاي زیاد مادر مجبور شدم برم و توی مراسم هايی که اقوامش تدارک دیده بودن شرکت کنم
اونجا اونقدر زمان زیادی براي گریه کردن و ضجه زدن به مردم داده بودن که تونستم حدود 50 صفحه باقی مونده از کتاب "شیطان و دوشیزه پريم" رو بخونم.
کتاب خوبی بود و طبق معمول نتونستم عکس خوبی هنگام مطالعه ازش بگیرم
تنها بودن اين مشکلات رو هم داره
نه یه همجنسِ همخونِ
خب اول مراجعه کنید به خط اول پست "2_3"
خوندیدش؟!
خب؟واقعا الان چی بگم موقع شروع؟!
بلاخره کمر همت بستم و امروز رفتم و فتوشاپ ثبت نام کردم،فعلا واسه روزاي یکشنبه و سه شنبه طرفاي عصر
به احتمال زیاد ساعتش رو عوض کنم چون صبح هاي چهارشنبه کلاس دارم نمیتونم رسیدگی کنم به همه شون
واسه یه مرور کردن فکر میکنم کافی باشه
اونقدررر راه رفتم و دویدم که به بدترین شکل ممکن خسته ام
توی راه که میومدم سمت خونه داشتم به اين فکر میکردم که چه قدر بده کسی تو خونه منتظرت
شوخی نبود که، شب عروسی بود. همان شبی که
هزار شب نمی شود. همان شبی که همه به هم محرمند. همان شبی که وقتی عروس بله می گوید،
به تمامی مردان داخل تالار محرم میشود! همان شبی که فراموش می شود عالم محضر خداست.
آهان یادم آمد! اين تالار محضر خدا نیست، تا می توانید معصیت کنید!
همه و همه آمدند. اما اي کاش
امام زمانمان هم می آمد، حق پدری دارد بر ما.! مگر می شود او نباشد؟! عروس
برايش کارت دعوت نفرستاده بود، اما آقا آمده بود.
به تالار که رسید سر در تالار نوش
ساعت از سه گذشته، در حالی که پیتزا هنوز روی میزه، از اکیپ جدا میشیم و از فودلند بدو بدو میايم بیرون و توی راه فقط فحش میدم به نوید! بهش میگم ببین! تاکسی میگیری، توی راه هم هر جا دیدیم از "اينا" دارن نگه میداره تا من یه دونه نارنجی‌ـشو بخرم! بعد هم هر جور شده قبلِ چهار منو میرسونی شیخ بهايی وگرنه بلايی به سرت ميارم که نفهمی از کجا خوردی! درسته میدونه بلايی به سرش نميارم ولی اونقدر رفیق هست که کاری نکنه اعصابم خرد بشه! قبلِ پل‌فی از تاکسی می‌پر
اربابِ خودم، سامبولى بلیکُم، یکى از کوچه هاىِ تهران و دو مرد در برابر اهالى خانه با پوشش و لباس هاىِ "حاجى فیروز" و "بابا نوروز" در حال رقص و آواز، دايره و تمبک در روزهاىِ آغاز سال نو در بهارِ هزار و سیصد و پنجاه و یک خورشیدى: مرد با کت و شلوارِ آبى و کودک ک به دهان، در حال تماشاى نمايش و کاشى "نصر مِن الله و فَتح غَریب" بر ورودى در فى خانه، دیوار آجرى و صداىِ زیر، نه، ریز و شکسته "حاجى فیروز"، مرد لاغر اندام، سیاه رخ، کلاه دوکى بر سر و گی
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب